از تبدیل تقویم‌ها و مورد معادل‌یابی زادروز مولانا

امروز سی‌ام سپتامبر سالگرد تولد مولاناست. براستی هست؟ از کران تا به کرانِ دنیای وب را ببینید، ویکی‌پدیا و دیگر سایت‌ها، می‌خوانید که تاریخ زادروز مولانا سی سپتامبر ۱۲۰۷ است. همین‌گونه است. اما مشکل و خطا، به زعم من، آنجا رخ می‌دهد که آن تاریخ، که به تقویم ژولی است، عیناً بر تقویم امروزی میلادی، موسوم به گریگوری، منطبق می‌شود، که نباید بشود، و هم بر این اساس حتی معادل تاریخ هجری شمسی آن، برابر نهم مهر، محاسبه می‌گردد. ناگفته پیداست که این نوشته قصد ندارد که به تاریخی نمادین اعتراضی کند. نه، مقصود اینست که در تبدیل تاریخ‌های قمری/ شمسی/ میلادی، اختلاط بین دو تاریخ ژولی و گریگوری به کرّات رخ می‌دهد و خصوصاً کاربرِ تاریخ هجری شمسی را به ناخواه و بدون ضرورت درگیر می‌کند و به اشتباه می‌اندازد و من «از پی اظهار این سبق ای ملَک، در تو بنهم داعیه‌ی اشکال و شک».

اگر قرار به یافتن سالگرد دقیق زادروز مولانا باشد، آن روز معادل پانزدهم مهر و یا به تقویم امروز میلادی هفتم اکتبر است. «شرح این فرضست» و من آن را کوتاه می‌آورم.

ابتدا اینکه «ولادت خدمت مولانا در بلخ بوده است، در ششم ربیع الاول سنه‌ی اربع و ستّمائه» و این را علاوه بر جامی در نفحات الانس، افلاکی در مناقب هم آورده است (۱) اما تاریخ ششم ربیع الاول سال ۶۰۴ هجری قمری، بنا بر نرم‌افزارهای معادل‌یابی تاریخی (۲)، برابر است با روز یک‌شنبه ۱۵ مهر ۵۸۶ هجری شمسی، سی سپتامبر ۱۲۰۷ مطابق گاهنامه ژولی اما هفتم اکتبر ۱۲۰۷ بر اساس تقویم گریگوری (فرضی در آن زمان). ما به واقع اصلاً ضرورتی ندارد که به تاریخ میلادی میان‌بری بزنیم، اما خب زادروز مولانا جهانی است و معادل میلادی آن هم جهانگیر شده است.

به عهد مولانا، در سرزمین‌های مسیحی، هنوز تقویم جولی که جولیوس سزار به سال ۴۶ پیش از میلاد برقرار کرده بود، بر کار بود. در سال ۱۵۸۲، پاپ گریگوری سیزدهم، گاهنامه جدیدی را که امروز تقویم رایج در بیشتر کشورهاست در مناطق کاتولیک وضع کرد، و به تدریج، بقیه قلمرو‌ها و کشورهای مسیحی و غیر آن هم پذیرفتند. این تقویم، جدای شیوه جدید محاسبه سال کبیسه، ناگهان با «طی زمان» ده روزه، انحرافات نقطه اعتدالی تقویم جولی را هم تصحیح کرده بود. یعنی فردای روز چهارم اکتبر ۱۵۸۲، ناگهان پانزدهم اکتبر تقویم گریگوری جدید اعلام شد.

خب، امروزه ما که معادل شمسی برخی تواریخ قمری را می‌جوییم، به درستی می‌گوییم که معادل زادروز مولانا در تاریخ میلادی سی‌ام سپتامبر بوده است اما به تقویم جولی آن روزگار. اما اگر براستی در پی سالگرد باشیم، آنگاه باید یک تقویم را مبنا بگیریم، که به قاعده تقویم امروز گریگوری خواهد بود، و به روش «برون‌یابی»، به عقب برگردیم و تاریخ آن روز را محاسبه کنیم که معادل هفتم اکتبر خواهد بود. البته تقویم خورشیدی ما در این بازه تاریخی تغییری نکرده است و روز تولد مولانا به همه روزگاران پانزدهم مهرماه بوده است. می‌بینید که تصحیح در جای دیگر، ما را اینجا به خطا انداخته است. «شرح این را گفتمی من، از مِرِی لیک ترسم، تا نلغزد خاطری» و از این رو تکمله‌ای هم در پانویس می‌آورم. (۳)

خب در زادروز مولانا، از او هم باید چیزی گفت؟ نه جز اینکه «من بدین وقت معیّن ای دلیر، می‌نگردم از محاکات تو سیر». کار ما با او به روز و ماه و فصل نیست. دو ماه پیش که به قونیه می‌رفتم، یکی پرسید که آخر این زمان؟ الان که فصلش نیست!! و من اندیشیدم که هماره فصل اوست و هرگز وصل او را فصل نیست...


۱/ در فرهنگ ما خیلی نادر است که تاریخ تولّد با این دقّت آمده باشد ولی خب این باید اصلی داشته باشد و چیزی هم مانع پذیرش آن نیست. رسم بوده است که خانواده‌های فرهیخته، روز تولّد فرزند را در پشت جلد قرآن ثبت می‌کرده‌اند. البته در آثار مولانا، که می‌گفت «روز‌ها گر رفت گو رو باک نیست» و غم گذران عمر نداشت، اشاره روشنی نه به زادروز و سال‌روز که حتی به سنّ و سال خود در ادوار مختلف نیست و پیش‌تر هم آورده بودم که نسبت واژه عمر در زبان مولانا نسبت به حافظ و سعدی بسیار کم است (۳ در مقابل ۱۲ و ۱۰).
۲/ یک نمونه در اینجا با توضیحات عالی و هم اینجا که معادل مختصر اما ایرانی و فارسی آن است.
۳/ اگر بخواهیم متّه به خشخاش بگذاریم، که حالا متّه به کنار، خشخاش از کجا پیدا کنیم، باید بگویم که دقیق‌ترین شیوه محاسباتی، استفاده از معیار روز جولی (و نه تقویم جولی) است که در نجوم به کار می‌رود. این را البته از برای تصدیق نکته‌های پیشین می‌آورم. بر این مبنا، تاریخ جولی زادروز مولانا برابر ۲،۱۶۲،۱۷۶/۵ است. حال برای محاسبه تاریخ سالگرد، هشتصد و پنج سال به آن بیفزایید و می‌دانید تعریف دقیق سال هم ۳۶۵ روز و کسر ۲۴۲ هزارم آن است. آنگاه معادل تاریخی آن نتیجه را در همان برنامه بجویید که برابر است با پانزدهم مهر و ششم اکتبر برای امسال و نه سی سپتامبر (از یک روز اختلاف بین دو تقویم بگذرید که بر می‌گردد به کبیسه بودن یکی و هم تعریف آغاز روز و پیچیدگی های دیگر و هم البته خطای محاسباتی خیلی ریز...) دیگر وقتش است که شما از مثنوی بخوانید «عقده را بگشاده گیر ای منتهی، عقده سخت است بر کیسه تهی»...

حاشیه بر شعرخوانی اخوان

فیلمی یک و نیم ساعته از شعرخوانی و بداهه‌گویی مهدی اخوان ثالث در یوتیوب موجودست که نظایر چندانی ندارد و دیدنش را قطعاً به دوستداران م امید توصیه می‌کنم. فیلم باید به سال 69 بازگردد که اخوان برای اولین و آخرین بار به خارج کشور رفت. به آلمان و فرانسه و انگلیس و بعد با اصرار علاقمندانش به اسکاندیناوی. این جلسه گویا در سوئد است چون می‌گوید ابتدا به دانمارک رفته است. بعدها گفته بود که در بین این سفرها، همین سفر اسکاندیناوی بیش از همه برایش دلپذیر بوده است (۱). در همین سال و پس از بازگشت از این سفر بود که اخوان در شصت و دو سالگی از دنیا رفت.

فیلم آینه مقعری است از «حالات و مقامات و علاقات» اخوان و آنچه به تفصیل در اشعار و مقالات او آمده و یا در شرح احوالش آورده‌اند. جدای شعرش و البته سبک شعر‌خوانی او (از جمله شعر کتیبه که بی‌تردید شاهکاری است)، فیلم تصویر روشنی می‌دهد از طنز ذاتی اخوان، قدرت قصه‌پردازی‌اش‌ و هم جهت‌گیری‌های تند اعتقادی و انتقادی او خصوصاً به مذهب و دین حاکم.

طنز اخوان، که در مقدمه برخی کتاب‌های شعر او هویداست، اینجا هم به بداهه، اما به مناسبت تمام مجالی برای ظهور می‌یابد. از جمله این‌که روز و شب‌های بلند نوردیک را به یکی از اشعار حافظ گره بزند و در پاسخ درخواستی، شعری طنزآمیز از کفاش خراسانی، شاعر محلی مشهدی بخواند و یا در سخن خود تعبیرات عامیانه‌ای به کار گیرد. ذوق طنز و قصه‌پردازی او در روایتش از ساخت فیلمی از شعر «کتیبه» هم پیداست. 

امّا آنچه شاید بیش از همه در این فیلم موجب شگفتی است، و نشان از عمق دلزدگی و دلخوری او از حاکمان و یا دیندارانی است که «خدا گویند و می‌گیرند جان و مال مردم را»، تقابل‌های صریح اوست با آن «اللهیون».

از جمله وقتی سخن از ترجمه شعر «زمستان» به زبان‌های دیگرست، می‌گوید «به من گفتند که این شعر به عربی هم ترجمه شده است. به عربی؟ حالا که اینطورست اصلاً می‌خواهم این شعر را حذف کنم!». (۲)

بعد مستقیم در اشاره به آیات قرآن می‌گوید که «قسم به انجیر و زیتون؟ عقل هم خوب چیزیه!». و یا در خصوص «العادیات» که «قسم به جرقه‌هایی که از زیر سم اسبانی که به جنگ و یا غارت قافله‌ها می‌روند، می‌جهد؟» و بعد هم البته سوژه همیشگی شوخی‌های او، باز به نقل از خاطرات شفیعی کدکنی، سر برمی‌آورد که «و الله خیر الماکرین»؟ و می‌پرسد که آخر این مناسب مقام قادر قاهر نیست و چگونه مکر را به خدا نسبت می‌دهید؟ (۳)

البته بر خلاف شاملو که اصلاً با هیچ دینی همدلی نداشت، اخوان جایگزین روشنی دارد (۴). آیین مزدُشتی که ترکیبی است از عقاید مزدک و زرتشت. دو پیر و مراد همیشگی خود (که نامشان را حتی بر فرزندان خود گذاشته بود). اینست که در همین جلسه هم از مزدک سخن می‌گوید و در شعر «ترا ای کهن بوم و بر دوست دارم»، با تاکید و تکراری معنی‌دار می‌خواند «گرانمايه زرتشت را من فزونتر، ز هر پير و پيغامبر دوست دارم، بشر بهتر از او نديد و نبيند، من آن بهترين از بشر دوست دارم»...

با این همه این اشعار هنوز راهی دارد تا آن شعر شکواییه‌ی «حافظ جان» از زبان مزدک خطاب به حافظ، که در آن از دست این محتسبان تندخو که «خم و مینا و جام باده بشکستند» و بدتر از آن کردند، نالیده است. این بار اما این نو رند روزگار، این خطا و جفا را گویا صفت ذاتی «اللهیون» دانسته بود که نمی‌دانند و از خود نمی‌پرسند «خدا کی نان شب با شرط ایمان می‌دهد کس را؟». پس انگار در این روزگار که در چشم شاعر «شبها چه تاریک است زیر پرچم الله» دیگر فاصله‌ای بین اهریمن و الله نمانده است (۵).

شاید ما امروزه با دیدن این دنیای تنازعات بی‌پایان بپرسیم که این تقابل‌های صریح راه به جایی می‌برد؟ فکر کنم که نه امروز و نه هرگز، مگر به راه بی‌فرجام. ولی خب این م امید است، از یادگاران قوم، که بر خلاف نامش، چندان از امید نمی‌گفت، همیشه بر سلطه ماند و نه با سلطه، و گاه هم سخت دل‌تنگ و دل‌کنده و غمگین، ندای چاووشی سر می‌داد و همپایی می‌جست که دانسته قدم را در راه بی‌فرجام بگذارد که من اینجا بس دلم تنگ است...


۱- بیشتر به موجب کارسازی و میزبانی جوانی که شفیعی کدکنی در «حالات و مقامات م امید» می‌گوید که نامش را از یاد برده است. در این فیلم اما دوبار نام او را می‌آورد: اصغر محراب (مهراب؟) و این نشان می‌دهد که شفیعی این فیلم را ندیده است.
۲- اخوان البته عربی‌دان بود و برخی دواوین عربی را، به نقل از شفیعی کدکنی، دوره کرده بود و همین‌جا هم می‌گوید که ایده ابتدایی شعر «کتیبه» را از مَثَل عربی «اطمع من قالب الصخره» (طمعکارتر از گرداننده سنگ) گرفته است.
۳- البته برخی مذهبیون هم کم بهانه نمی‌دهند. یکی از علمای قم، که من نامش را فراموش کرده‌ام اما بهاءالدین خرمشاهی در یکی از مقالات قرآن‌پژوهشی خود ترجمه او را نقد کرده است، این آیه را این‌گونه برگردانده بود که «و خواستید که خدا را سیاه کنید و خدا سیاهتان کرد»! و همین فریاد خرمشاهی را درآورده بود که دست‌کم در ترجمه «ادب را هوش دار».
۴- می‌دانید اخوان با مسیح هم همدلی چندانی نداشت و در «چاووشی» می‌گوید: «بهل کاین آسمان پاک، چراگاه کسانی چون مسیح و دیگران باشد، که زشتانی چو من هرگز ندانند و ندانستند کآن خوبان، پدرشان کیست؟ و یا سود و ثمرشان چیست؟» 
۵- شفیعی کدکنی می‌گوید همین شعر او موجب شد تا نام او را، پس از مرگش، از یکی از دایرة المعارف‌های در حال تالیف بردارند و آنقدر مقاله مدخل همسایه آن «اخوان الصفا» را ادامه دهند تا ستون «اخوان ثالث» پُر شود! جنگ و ستیز در مرگ و زندگی!! 

دیباچه منثور دفتر اول مثنوی

ابتدای سحرآمیز مثنوی معنوی با «بشنو این نی..»، که خب آغاز واقعی آن هم بوده است، تا آنجا که من دیده‌ام، موجب شده که نزد بسیاری از علاقمندان عام مثنوی، آن مقدمه منثور و کوتاه دفتر یکم نادیده و مغفول بماند. البته متن عربی آن هم، چون مقدمه دفتر سوم و چهارم، در این میان بی‌تاثیر نبوده است. اما این دیباچه کوتاه، از گفتار خود مولانا، اهمیت بسیار دارد و من برای دوستداران مثنوی، که بسا در دنیای مجازی، هر سو نشان آواز و نواز مولانا را می‌جویند، آن را اینجا می‌آورم و فهرست‌وار به چند نکته مهم آن، که به چشم من آمده است، اشاره می‌کنم. برگردان فارسی آن هم در پایان پانویس‌ها آمده است و در آخر ترجمه انگلیسی این دیباچه به قلم نیکلسون که جدای فرصت آشنایی با سبک و دقت کار او، برای من خالی از فایده نبود و شاید برای دیگری هم نباشد.

این دیباچه، که به قاعده باید پس از پایان دفتر اول انشا شده باشد، با «هذا کتاب المثنوی..» آغاز می‌شود و من نمی‌توانم بین این ابتدا و «ذلک الکتاب لاریب فیه..» نسبتی نبینم. این تشبّه و هم‌نوعی مثنوی و قرآن، شاید برجسته‌ترین نکته‌ای باشد که مولانا در این مقدمه منثور با صراحت تمام و با اتّصاف اوصاف قرآنی و الهی به مثنوی بیان کرده است. این سخن البته بدون ذکر آنچه در متن مثنوی در همین باب آمده کامل نمی‌شود و از این رو مجال دیگر می‌طلبد. من اینجا فقط عبارات و استشهادات قرآنی متعدّدی را که در همین متن کوتاه، بیشتر در وصف مثنوی آمده را در پانویس آورده‌ام که خب اشارتی گویاست.

امّا مقصود مولانا از «اجتهدتُ فی تطویل المنظوم المثنوی» به ظاهر جز این نیست که کتاب مثنوی، در چشم مولانا به واقع‌‌ همان تطویل هجده بیت نی‌نامه است که مطابق داستان مشهور، مولانا آن را پیشتر سروده بود و به خواهش حسام‌الدین، چنان که در همین مقدمه هم آمده است، آن را ادامه و توسعه داده است.

در همین مقدمه ضبط درست نام مولانا را می‌بینیم که هنوز در بسیاری منابع (از جمله ویکی‌پدیای فارسی) نادرست می‌آید و هم نام حسام‌الدین. اینکه از چه رو مولانا حسام‌الدین را صدّیق بن صدّیق بن صدّیق می‌خواند البته به تمامی آشکار نیست. فروزانفر آورده است که مولانا حسام‌الدین را فرزند روحانی خود دانسته‌است و خاندان مولانا، در سلسله نسب‌های رایج روزگار، خود را به ابوبکر صدیق نسبت می‌دادند چنان‌که فرزندش سلطان ولد در باب بهاولد آورده است که «اصل او در نسب ابوبکری، زان چو صدّیق داشت او صدری..». نظر دیگر آنکه تشبیه حسام‌الدین به صدیق به موجب نقش اوست، این یار غار مولانا که همه دارایی خود را هم به جهت کارسازی در حق مولانا درباخت. برخی هم این نسبت به ابوبکر صدیق را واقعی دانسته‌اند و منافاتی با سخن بعدی مولانا که در اشاره به اصل ارموی حسام‌الدین، وی را به آن عارف مشهور، که عبارت «امسیتُ کردیاً...» منتسب به اوست (گویا ابن یزدانیار اُرموی، عارف قرن سوم) ندیده‌اند. نیکلسون در مقدمه ترجمه خود به انگلیسی نکته‌ای ساده اما دلنشین آورده بود که ما باید بپذیریم برخی نکات مثنوی، چون اسرار و اشاراتی خاص بین یک رهبر روحانی و حلقه یاران گزیده او بوده و شاید هرگز برای این شیفتگان دیرآمده آشکار نشود.


 «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ

هذا کتاب المثنوی و هو اُصولُ اُصولِ اُصولِ الدّین فی کشف اَسرار الوصول و الیقین و فقهُ الله الاکبر و شرعُ الله الازهر و برهانُ الله الاظهر مثلُ نورهِ کمشکاة فیها مصباحٌ [۱] یشرق اِشراقاً اَنور من الاصباح و هو جِنانُ الجَنان ذوالعیون و الاغصان منها عین تسمّی عند ابناء هذا السبیل سلسبیلاً [۲] و عند اصحاب المقامات و الکرامات خیر مقاماً و احسن مقیلاً [۳] الابرار فیه یأکلون و یشربون [۴] و الاحرار منه یفرحون و یطربون و هو کنیل مصر شراب للصابرین و حسرة علی آل فرعون و الکافرین [۵] کما قال تعالی یُضلُّ به کثیراً و یَهدی به کثیراً [۶] و انّه شفاء الصدور و جلاء الاحزان و کشّاف القرآن و سعة الارزاق و تطیب الاخلاق بایدی سفرةٍ کرامٍ بررةٍ [۷] یمنعون بأن لا یمسّه الّا المطهّرون تنزیل من ربّ العالمین [۸] لا یأتیه الباطل من بین یدیه و لا من خلفه [۹] و الله یرصده و یرقبه و هو خیر حافظاً و هو ارحم الرّاحمین [۱۰] و له القاب اخر لقّبه الله تعالی و اقتصرنا علی هذا القلیل و القلیل یدلّ علی الکثیر و الجرعة تدلّ علی الغدیر و الحفنة تدلّ علی البیدر الکبیر

یقول العبد الضعیف المحتاج الی رحمة الله تعالی محمّد بن محمّد بن الحسین البلخی تقبّل الله منه اجتهدت فی تطویل المنظوم المثنوی المشتمل علی الغرائب و النوادر و غرر المقالات و درر الدلالات و طریقة الزهّاد و حدیقة العبّاد قصیرة المبانی کثیرة المعانی لاستدعاء سیّدی و سندی و معتمدی و مکان الرّوح من جسدی و ذخیرة یومی و غدی و هو الشیخ قدوة العارفین امام الهدی و الیقین مغیث الوری امین القلوب و النّهی ودیعة الله بین خلیقته و صفوته فی بریّته و وصایاه لنبیّه و خبایاه عند صفیّه مفتاح خزائن العرش امین کنوز الفرش ابوالفضائل حسام الحق و الدّین حسن بن محمّد بن حسن المعروف بابن اخی ترک ابویزید الوقت جنید الزمان صدّیق بن صدّیق بن صدّیق رضی الله عنه و عنهم الارموی الاصل المنتسب الی الشیخ المکرّم بما قال امسیت کردیّا و اصبحت عربیّاً قدّس الله روحه و ارواح اخلافه فنعم السّلف و نعم الخلف له نسب القت الشمس علیه رداء‌ها و حسب ارخت النجوم لدیه اضواء‌ها لم یزل فناءهم قبلة الاقبال یتوجّه الیها بنوالولاة و کعبة الآمال یطوف بها وفود العفاة و لا زال کذلک ما طلع نجم و ذرّ شارق لیکون معتصما لاولی البصائر الربّانیّین الروحانیّین السمائیّین العرشیّین النوریّین السّکوت النّظّار الغیّب الحضّار الملوک تحت الاطمار اشرف القبائل اصحاب الفضائل انوار الدلائل آمین یا ربّ العالمین

وهذا دعاء لا یُردّ فانّه دعاء لاصناف البریّة شامل

و الحمدلله وحده و صلّی الله علی سیّدنا محمّد و اله و عترته و حسبنا الله و نعم الوکیل [۱۱]»


برگردان پارسی [۱۲]
برگردان انگلیسی آن به قلم رینولد الین نیکلسون [۱۳]


--------------------------------------------------------------------------------

[۱] - [۲۴: ۳۵] اللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ کمِشْکاةٍ فِیها مِصْباحٌ الْمِصْباحُ فِی زُجاجَةٍ

[۲] - [۷۶: ۱۸] عَیْناً فِیها تُسَمَّی سَلْسَبِیلاً

[۳] - [۲۵: ۲۴] أَصْحابُ الْجَنَّةِ یَوْمَئِذٍ خَیْرٌ مُسْتَقَرًّا وَ أَحْسَنُ مَقِیلاً

[۴] - [۷۶: ۵] إِنَّ الْأَبْرارَ یَشْرَبُونَ مِنْ کأْسٍ کانَ مِزاجُ‌ها کافُوراً

[۵] - مقایسه کنید با این بیت از دفتر چهارم «آب نیل است این حدیث جان‌فزا / یاربش در چشم قبطی خون نما» و قصه مرتبط با آن «لابه کردن قبطی سبطی را..»

[۶] - [۲: ۲۶]... یُضِلُّ بِهِ کثِیراً وَ یَهْدِی بِهِ کثِیراً وَ ما یُضِلُّ بِهِ إِلاَّ الْفاسِقِینَ

[۷] - [۸۰: ۱۵] بِأَیْدِی سَفَرَةٍ [۸۰: ۱۶] کرامٍ بَرَرَةٍ

[۸] - [۵۶: ۷۹] لا یَمَسُّهُ إِلاَّ الْمُطَهَّرُونَ [۵۶: ۸۰] تَنْزِیلٌ مِنْ رَبِّ الْعالَمِینَ

[۹] - [۴۱: ۴۲] لا یَأْتِیهِ الْباطِلُ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَ لا مِنْ خَلْفِهِ

[۱۰] - [۱۲: ۶۴]... فَاللَّهُ خَیْرٌ حافِظاً وَ هُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ

[۱۱] - عبارتی عام است در پایان خطابه اما باز ماخذ قرآنی دارد: [۳: ۱۷۳] وَ قالُوا حَسْبُنَا اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَکیلُ

[۱۲] - برگردان پارسی مقدمه منثور:
به نام خدای بخشاینده مهربان:
این کتاب مثنوی است، و آن اصول ِ اصول اصول ِ دین است در کشف رازهای وصول و یقین و آن فقه بزرگ خدا و راه روشن خدا و برهان آشکار خداست. «روشنایی آن مانند فانوسی است که در آن چراغی باشد» که نوری روشن­‌تر از بامدادان بیافشاند و بهشت دلهاست دارای چشمه‌ها و شاخساران و از آن میان چشمه‌ای است که روندگان این راه آن را سلسبیل می‌­نامند، و صاحبان مقامات و کرامات آن را جایگاهی نیکو و آسایش‌گاهی خوش می‌­یابند. نیکان در آن می‌خورند و می‌نوشند و آزادگان از آن گشاده‌خاطر و شادمان می‌شوند به سان رود نیل که برای بردباران نوشیدنی گوارا، و برای فرعونیان و کافران دریغ و حسرت است چنان که حق تعالی فرمود: «به آن بسیاری گمراه و بسیاری هدایت می‌­شوند».

و آن درمان سینه­‌هاست و زداینده غم­‌ها. رازگشای قرآن است و گشایش روزی­‌ها و خوش­‌کننده خوی­‌ها. «به دست نویسندگانی گرامی و نیک» که نگذارند «جز پاکان کسی به آن دست زند» و «فرود آمده از سوی پروردگار جهانیان است» که «از هیچ سو باطل در آن راه نمی‌­یابد» و خداوند آن را دیده‌بان و پاس‌بان است و اوست بهترین نگه­دارنده و اوست مهربان­‌ترین مهربانان. و برای آن القاب دیگری هم هست که خداوند بر آن نهاده است و ما به این اندک بسنده کردیم، و این اندک، راه به بسیار نماید چنانکه جرعه به آبگیر و مشت به خروار.

چنین گوید این بنده­‌ی ناتوان نیازمند به رحمت خداوند تعالی، محمّد بن محمّد بن حسین بلخی، و خدا از او بپذیرد، که من در گستردن منظومه مثنوی کوشیدم که شامل نکات شگفت و نادر و سخنان گزیده و ره‌نمایی­‌های کمیاب و روش پرهیزگاران و بوستان خداپرستان است، با سخنان اندک و معانی بسیار.

و آن را انجام دادم به درخواست سرورم، و تکیه‌گاهم و معتمدم و جایگاه روح در تنم که ذخیره­‌ی امروز و فردای من است. و هم اوست پیشوای عارفان، راهنمای هدایت و یقین، فریادرس خلق، امین دل‌ها و عقل‌ها، امانت خداوند در میان آفریدگان، و برگزیده­‌ی او در زمین و از اوصیای خدا نزد پیامبرش و آگاه به اسراری که با بنده­‌ی خاصش در میان نهاده. اوست کلید گنج­های آسمان و امین گنج­های زمین، ابوالفضائل حسام الحق والدین حسن بن محمد بن حسن، معروف به ابن اخی ترک، بایزید روزگار و جنید زمان، و صدیق فرزند صدیق از سلاله صدیق، که خدا از او و از آنان خشنود باد.

در اصل از مردم ارومیه است و نسبتی دارد با پیر بزرگواری که گفت «به هنگام خفتن کرد بودم و بامدادان عرب برخاستم» خداوند روان آن شیخ و فرزندان او را پاک بدارد، چه خوش سلف و چه نیکو خلف. از تباری که خورشید جامه­‌ی خود بر آن افگنده است و نامی که روشنایی اختران در برابرش نوری ندارد. صحن سرای ایشان هم چنان قبله اقبالی‌است که امیرزادگان به آن روی می‌آورند. هماره قبله توجه یاران و کعبه­‌ی آرزوهاست که لطف‌جویان به گرد آن می‌گردند.

تا ستاره می‌درخشد و اختری می‌تابد، این درگاه پناهی باشد برای بینش‌وران، ربّانیان، روحانیان، آسمانیان، عرشیان و نورانیان، آن ناظران خاموش، آن غایبان حاضر، آن خسروان ژنده‌پوش، نجبای قوم، صاحبان فضیلت و انوار رهنما. چنین باد‌ ای خدای جهانیان.

و این دعا مردود نمی‌­گردد چرا که دعایی است در حقّ همه­‌ی اصناف خلق.

و ستایش خدای یگانه را، و درود خدا بر سرور ما محمّد و پیروانش و خاندانش. و خداوند ما را بس است و او چه نیکو کارسازی است.

[۱۳] - TRANSLATION, & COMMENTARY BY REYNOLD A. NICHOLSON
In the Name of God the Compassionate، the Merciful. 
 This is the Book of the Mathnawí، which is the roots of the roots of the roots of the (Mohammedan) Religion in respect of (its) unveiling the mysteries of attainment (to the Truth) and of certainty; and which is the greatest science of God and the clearest (religious) way of God and the most manifest evidence of God.

The likeness of the light thereof is as a niche in which is a candle shining with a radiance brighter than the dawn. It is the heart «s Paradise، having fountains and boughs، one of them a fountain called Salsabíl amongst the travellers on this Path; and in the view of the possessors of (mystical) stations and (Divine) graces، it (the Mathnawí) is best as a station and most excellent as a (spiritual) resting-place.

Therein the righteous eat and drink، and thereby the (spiritually) free are gladdened and rejoiced; and like the Nile of Egypt it is a (pleasant) drink to them that endure patiently، but a grief to the people of Pharaoh and the unbelievers، even as God hath said، He lets many be misled thereby and He lets many be guided thereby.

It is the cure for (sick) breasts، and the purge of sorrows، and the expounder of the Qur» án، and the (source of) abundance of (Divine) gifts، and the (means of) cleansing (sordid) dispositions; (written) by the hands of noble righteous scribes who forbid (with the words) None shall touch it except the purified.

Falsehood doth not approach it either from before or behind، since God observes it and watches over it، and He is the best guardian and He is the most merciful of them that show mercy.

And it hath other titles of honour which God hath bestowed upon it. We have confined ourselves to this little (that has been mentioned)، for the little is an index to the much، and a mouthful (of water) is an index to the (quality of the) pool، and a handful (of wheat) is an index to (serves as a sample of the contents of) a great threshing-floor (granary).

Saith the feeble slave who hath need of the mercy of God most High، Muhammad son of Muhammad son of al-Husayn of (the city of) Balkh—may God accept (this offering) from him: «I have exerted myself to give length to the Poem in Rhymed Couplets، which comprises strange tales and rare sayings and excellent discourses and precious indications، and the (religious) path of the ascetics and the (spiritual) garden of the devotees— (all this being) brief in expression but manifold in meaning— at the request of my master and stay and support، (who holds) the place of the spirit in my body، and (who is) the treasure of my to-day and my to-morrow، namely، the Shaykh، the exemplar for them that know God and the leader of them that possess right guidance and certainty، the helper of humankind، the trusted keeper of (their) hearts and consciences، the charge deposited by God amongst His creatures، and His choice amongst His creation، and (the object of) His injunctions to His Prophet and (of) His secrets (imparted) to His chosen one، the key of the treasuries of the empyrean، the trustee of the riches stored in the earth، the father of virtues، the Sword (Husám) of the Truth and Religion، Hasan son of Muhammad son of al-Hasan، generally known as Ibn Akhí Turk، the Abú Yazíd of the time، the Junayd of the age، the entirely veracious son of an entirely veracious sire and grandsire—may God be well-pleased with him and with them! —a native of Urmiya، tracing his descent to the Shaykh who is honoured for having said، «In the evening I was a Kurd، and in the morning I was an Arab.» May God sanctify his soul and the souls of his successors! How goodly is the ancestor and how goodly the successor!

His is a lineage upon which the sun hath cast its mantle، and a renown of ancestry before which the stars have dimmed their beams. Their (his family» s) courtyard hath ever been Fortune «s cynosure (qibla)، whither turn the sons of the (spiritual) rulers، and Hope» s Ka «ba which is circumambulated by deputations of the suitors for bounty; and may it never cease to be thus، so long as a star rises and an orient sun appears above the horizon، to the end that it may be a fastness for the godly، spiritual، heavenly، super-celestial، illuminated ones who possess (mystical) insight، the silent ones who behold، the absent ones who are present، the kings beneath threadbare garments، the nobles of the nations، the owners of excellences، the luminaries who display the (Divine) evidences. Amen، O Lord of all created beings!

And this is a prayer that will not be rejected، for it is a prayer that includes (in its benefits) all classes of the creation.

Glory be to God، the Lord of all created beings، and God bless the best of His creatures، Mohammed، and his kin، the noble، the pure!»

سفر به مدار یک درجه

از پکن که ۴۵۰۰ کیلومتر مستقیم بروید به سمت جنوب، و درست یک قدمی شکم زمین توقف کنید می‌رسید به کشوری که در اصل شهری است حتی کوچکتر از تهران: سنگاپور. شگفت‌آور است که کشوری به این کوچکی نامی و جایگاهی به این بزرگی داشته‌باشد.

دو سه روزی سنگاپور بودم، کنار خط استوا در مدار یک درجه. فکر می‌کردم که آنجا آفتاب داغ تابستان باید راست و مستقیم از بالا بزند و سر آدم  را سوراخ کند. البته خورشید درست بالای سر بود، اما شگفتی دوم آن که هوا چندان گرم نبود. یعنی الان که اواخر تابستان است حدود بیست و هشت درجه بود و گفتند دما خیلی به ندرت بالای سی و سه درجه برود. در زمستان هم، از باب تعریف البته، پایین بیست نمی‌رود. فکر کنم اگر کمی از رطوبت هوا کم کنند، می‌توان همین مدل را به پیمانکاران سیستم تهویه مطبوع بهشت توصیه کرد که کار را شروع کنند تا ما به آنجا برسیم اسباب مهیا باشد...

با احساس خوبی نرفتم. در سایت دریافت ویزا نوشته بود که این «اتباع (کشورهای) درجه دو» (level 2 nationalities) باید چنین و چنان کنند با کلّی مدارک بیشتر از اصل این و آن. همینطور بی‌تعارف با فهرست کشورهای بسیار معدودی و البته که اینجا همیشه نام ایران هست و این خب کمترین میوه عزت آن شجره حکمت و مصلحت حضرات است ولی بهرحال حرص آدم درمی‌آید که اینها از کی اینگونه خودخوانده درجه یک شده‌اند و حتی به خود حق می‌دهند که دیگران را اینگونه بنامند؟ البته حق دارند شرط و شروط بگذارند. بعد هم که رفتم آنجا باز هنوز سین جیم بود که آمدنت اینجا بهر چه بود و غیره... مثل میزبان خوبی که اول از همه از میهمان می‌پرسد «خب کی میروی؟!» اینها هم همان بدو ورود از من بلیط برگشت را می‌خواستند... قابل درک است البته کشوری خیلی کوچک و بسیار ثروتمند ولی دیگر اینگونه رفتار وقتی با همچو شرایطی ویزا داده‌اند؟ با این همه رفتارشان محترمانه بود... از قضا نام مامور پلیس غزّالی بود! گفتم ابوحامد غزالی را می‌شناسی که ایرانی بود؟ یک‌دفعه شکُفت که بله بله «پارسی» بود و من کتابش را هم خوانده‌ام! (راست می‌گفت؟). در سنگاپور آنها که ریشه هندی دارند خب با فرهنگ ایرانی اسلامی بیشتر آشنایند. در کمال تعجب، ماموری دیگر با توجه به نام فامیل من و البته ایرانی/پارسی بودن ما به شوخی گفت «سلمان فارسی»؟ و این استفاده برای خود من هم تازگی داشت. با اینهمه بیشتر از هندی، فرهنگ آنجا چینی است و ماندارین پس از انگلیسی بسیار رایج.

چندان گفتنی از سنگاپور نیست و خب من هم که چندان نماندم. کوچک و بزرگ انگلیسی می‌دانند، با لهجه و تلفظی بهتر نسبت به مالزی. سیستم رانندگی هم مثل مالزی راست‌فرمان است که غرابتش برای ما کم نمی‌شود. قیمت غذا به نظرم معمول آمد ولی هتل و حمل و نقل و دیگر خدمات بسیار گران بود. البته بازارهای مکاره از نوع آسیای شرقی دارد، تو در تو که از در و دیوار اجناس ارزان ریخته و آویزان است. اصلاً شهر که پر از بازار است و تا بگویی کجا می‌شود رفت؟ می‌گویند این فروشگاه و آن مرکز خرید... سرویس‌های اجتماعی همان نظم و کارآمدی چین را دارد اما خب طبیعی‌تر. تصور صحبت و چیت‌چت با مامور پلیس در چین اصلا غیرممکن است.
بهرحال من برای ارایه پیشنهادی فنی رفته بودم و آنجا بود که شاید کارآمدی و هوشمندی را بیش از هرجا احساس کردم. از وقت‌شناسی شرکت‌کنندگان، آمادگی پیشین آنها و نحوه مدیریت جلسه. اینجا تفاوت با چین زیاد بود با سوالات عالی، دقیق و جزیی که نشان از سطح بالای تخصص داشت و از این جهت هم من را یاد هنگ‌کنگ انداخت. به قاعده در این مورد پیشتر تحقیق کرده بودم و آماده رفته بودم. باز بگویم که خارجی زیاد دارند و برخی مدیران و مهندسان ارشدشان، دست کم جایی که من رفتم اروپایی و بیشتر انگلیسی بودند.

دل که چندان هوس سیر در صحن و سرای همه نوساخته سنگاپور نداشت. فقط دو معبد بودایی رفتم، یکی چینی و یکی هندی. عودهای فراوان و رایگان که برمی‌گرفتند و روشن می‌کردند و بالای سر نگاه می‌داشتند و اوراد را هم خفی و گاه بلند و به «جهر» می‌خواندند و تعظیم و سجده می‌کردند. معبد چینی خصوصاً خیلی شلوغ بود، و به ظاهر ساعت و وقتی هم نداشت این نماز و رهنمون، عاشقان را فی صلاة دائمون... باز چه تفاوتی با خود کشور چین. از رضایت مردم پرسیدم و کجا مردم راضی‌اند؟ بیشتر ناله از قیمت مسکن بود. دموکراسی آنجا هم گویا خیلی نیم‌بند است و نوعی گردش قدرت محدود بین یک عده خاص. بحث مهاجرت در بین برخی جوانان بود و بیشتر به سوی کانادا، برای تجریه نوعی متفاوت از سبک زندگی. فساد مالی خیلی کم یا ناچیز است. گفتند مناقصه‌ها همه درست است و بازار دلاله گرم نیست. تفاوت بزرگ دیگر. من فساد اجتماعی مشهود هم ندیدم. امنیت شهر بالاست. پاکیزگی و توسعه یافتگی بسیار بالای آن هم که مَثَل است. خلاصه گویا شهر و کشوری است در ویترین. خیلی تلاش کرده‌اند و ‌بسیار ساخته‌اند و هم پرداخته‌اند آنگونه که پسندیده‌اند..

این هم از عمر شبی بود که بر کنار خط استوا، دورتر از همیشه به آفتاب خوابیدیم و نزدیک‌تر از همیشه برخاستیم و خواندیم که «روز است ای دودیده در روزنم نظر کن، تو اصل آفتابی چون آمدی سحر کن...»

از چین و بوقلمون و راجعون

پس از مدتها کمی هم از چین بگویم اما آن را گره بزنم به آنچه مدتی پیش در معرفی کتاب «قوی سیاه» آوردم از نقش تصادف و تاثیر عمیق نامحتمل‌ها و نامنتظَرها. آن زمان یکی دو تن از دوستان گفتند که این بیشتر رویکرد و برداشت یک نگاه حیرت‌زده و شگفتی‌جوست تا نگاهی تحلیلی. خب هم این است و هم آن. خود نویسنده کتاب اصلاً مدتی تحلیلگر مالی بوده است و خوب می‌داند که تحلیل‌ها به دلیل پیش‌فرض‌ها، داده‌های در دسترس و انتخابی، اهداف و مخاطبان آن و این که بهرحال در چارچوب الگوها و دیدگاه‌های غالب عمل می‌کنند بُرد محدودی دارند و نقطه کور هم کم ندارند. بهرحال تحلیل و تصادف هر یک کار خود می‌کنند. گرچه اگر بحث حیرت باشد، باید بگوییم که دیدن مداوم این بسیار نامحتمل‌ها، یعنی از منظر محاسبه‌های معمول، گاه آنقدر حیرت‌آور نیست که تلاش تحلیل‌گران مدعی در توجیه هر واقعه ممکن، پس از وقوع. بهرحال فکر کردم بد نیست مثالی بزنم از آنچه در یکی دو سال گذشته در صنعت راه آهن چین رخ داد و نقش امور نامنتظَر. بله خب هر امری علل و دلایلی دارد، جایی پنهان بوده و دیده نشده یا مجال و فرصت بروز نداشته و غیره اما خب از منظر دیروز و امروز سخت نامحتمل بوده است و به کل در خارج هر تخمین  عملی و عمومی قرار ‌گرفته است. از آن احتمالات که «خود نروید از عدم، چون ببیند گرمی آن تحلیل‌گر صاحب‌قدم». تازه ما که بیشتر نظاره‌گریم ولی شما تصور کنید که شرکت‌های بزرگ در صنایع مختلف از تولیدی یا خدماتی، چه تعداد تحلیلگران مالی با دستمزدهای نجومی دارند که با صد ابزار دقیق وضع بازار را می‌سنجند و به سهامداران گزارش می‌دهند و با این‌همه همچنان بحران‌های بزرگ بر سر آنها خراب می‌شود و یا برعکس فرصت‌های دور از انتظار پدید می‌آید. شب دهم سپتامبر سال 2001، عموم تحلیلگران سیاسی خاورمیانه درباره آینده عراق و افغانستان چه می‌اندیشیدند؟ یکی از کنجکاویهای من پس از انتخابات 88 و شکل‌گیری جنبش سبز این بود که به سراغ وبلاگ‌های سیاسی بروم و مقاله یکی دو هفته پیش از انتخابات را بخوانم و با آنچه پس از آن محتوم به نظر می‌رسید مقایسه کنم. ازین روست که انتشار خاطرات روزانه فعالین سیاسی اهمیتی دیگر دارد، چرا که خاطرات روزانه بیشتر غافلانه نوشته‌شده‌اند، فارغ از آنچه بعدتر رخ داده و تفسیر وقایع را در چشم آنها عوض کرده است. اما مثال خودمان از کسب و کار در چین..

در چین، شاید همه چیز از شب والنتیان سال 2011 شروع شد. یک دفعه خبر شد که وزیر راه‌آهن چین را به جرم فساد مالی و غیر آن گرفتند. آن روزِ برای بسیاری، گرچه نه بیکبارگی، روز «راجعون» بود، و «راجعون گفت و رجوع این‌سان بود، که گله واگردد و واپس رود». اینست که آن جلودار، یک‌دفعه عقب‌تر از همه می‌افتد، و آن که بالاتر بود ای بسا بدتر زمین بخورد...

رشد راه آهن چین در طول سالهای وزارت جناب لیو شگفت‌انگیز بود. تنها میزان خطوط در حال ساخت، به اندازه تمام خطوط دیگر جهان بود. در فاصله سه سال، سیستم قطار سریع به بزرگترین شبکه در دنیا تبدیل شد و کشورهای اروپایی را با فاصله پشت سر گذاشت. غیر از کمیت و تعداد، سرعت‌ها هم مطابق قاعده بالا بالا بالاتر هر روز هدفی جدید داشت. هم سرعت بالاتر رفت و هم قطارها بلندتر شد و اینهمه تکنولوژیهای جدید نیاز داشت. یعنی دیگر بحث انتقال تکنولوژی نبود، اصلاً چین در این زمینه قدم به قلمروهای جدید می‌گذاشت. ابتدا سرعت دویست و پنجاه کیلومتر بر ساعت و بعد سیصد و سپس سیصد و پنجاه در مسیرها به راه افتاد و همه اینها در فاصله چند سال. تلویزیون با مردمی مصاحبه می‌کرد که در قطاری با سرعت سیصد و پنجاه کیلومتر بر ساعت در حال سفرند و قطره‌ای از آن لیوان آب که روبرویشان گذاشته‌اند بر دامن پاکشان نمی‌افتد. سرعت آزمایش برخی قطارها به بالای چهارصد رفت و البته که چینی‌ها باید رکورد بزنند و همیشه «ترین» باشند. در بحث‌های طراحی و مشخصات فنی اعداد غریبی مطرح می‌شد و ما می‌گفتیم که «از تقاضای تو می‌گردد سرم»! شرکت‌های اروپایی و ژاپنی هم بسیار فعال بودند و سیاست وزرات هم بر این بود که صاحبان دانش و تجربه با شرکتهای چینی به شراکت کار کنند و بومی‌سازی هم پیش برود. در همه زمینه‌ها تحول بود و گاه شکل دیوانه‌واری می‌گرفت. اگر رشد اقتصادی چین متوسط در حدود ده درصد بود، رشد صنعت راه آهن بسیار بالاتر بود و این یعنی سالیانه به ظرفیت‌سازی‌های جدید نیاز بود. سفارش‌ها گاه چنان بالا بود که کار نزد تامین‌کنندگان شاید بیش از رقابت به تقسیم می‌رسید باز به دلیل ظرفیت‌های محدود تولید و اینست که کارخانه‌های بزرگ برنامه افزایش ظرفیت داشتند. کارگاه‌های بزرگ جدید و ماشین آلات و تجهیزات نو گرفتند و نیروهای تازه تربیت می‌کردند. به دلیل فشار زیاد مشتریان و البته قدرت وزارت، حتی سفارش‌های بزرگ چند میلیون یورویی به صورت غیررسمی و در طول جلسات و یا مطابق برنامه‌های توسعه ابلاغ می‌شد، تامین‌کنندگان طراحی و خرید و تولید را آغاز می‌کردند و معمولا قرارداد رسمی با چند ماه تاخیر منعقد می‌شد. خب اگر کسی چنین شرایطی را نمی‌پذیرفت از همچو خوان یغمایی بی‌نصیب می‌ماند. از سوی دیگر سیاست وزارت بر آن بود که درخواست‌های بزرگ بدهد و البته تعهدات بزرگ هم بخواهد. بهرحال کار عظیمی در جریان بود و تحلیلگران حتی در مجلات تخصصی راه آهن و در سمینارهای بین‌المللی هم دستاوردها را تحسین ‌می‌کردند و هم از تحولات آینده استقبال می‌کردند. تازه این آغاز توسعه چین بود و هنوز بازار کشش بسیار داشت و بهرحال این بود و دلیلی هم برای تغییر نبود...

پس از دستگیری وزیر و برخی یاران هم‌پیاله‌اش را، گویا به یکبارگی ورق برگشت. خب همچو توسعه‌ای ریخت‌و‌پاش که کم ندارد اما داستان‌های فساد و آن کارهای دیگر در خلوت مثل قصه‌های هزار و یک شب در این صنعت شایع شد. برای یکی از مقامات که حکم اعدام صادر شد، دیگر کار از شایعه گذشت. بخش عمرانی خط و سازه بیشتر از همه جا ضربه خورد و تعداد بیکاران در آن بخش در کل چین به چند میلیون کارگر رسید و خب همه چیز در چین نجومی است. آن چند مدیری هم که هنوز بر سر کار بودند، سخت محافظه‌کار شدند و تصمیم‌گیری سخت شد و باز سفارش‌ها تاخیر افتاد، و پس از مدتی متوقف شد و تو گویی «بخوشید سرچشمه‌های قدیم». چنان که آمد، برخی پروژه‌ها طبق رسم معمول پیش از انعقاد قرارداد شروع شده بود و بعد قراردادی نرسید. بدتر، برخی سفارش‌های قطعی کنسل شد و یا اصلاحیه خورد و کوچک شد. دستگاه و تجهیزات تولید شده بود و در انبار مانده بود و خود هزینه‌های جدید ایجاد کرد. خب صلاح هم نیست کسی با وزارت فخیمه دست به یخه شود و اصلاً همه زنجیره مشکل داشت. جایی که «هم خر و خرگیر اینجا در گِلند». وزیر جدید که آمد، نگفت اما نشان داد که کشتیبان را سیاستی دیگر آمده است. انتقاد از فساد به انتقاد از سیاست‌ها انجامید. از قضا در مدت کوتاهی پس از آن سانحه‌ای رخ داد که شاید در ابعاد آنچه در جریان است، چندان فاجعه‌آمیز نبود اما تغییر سیاست‌ها را قطعی کرد و برای آن پشتوانه عمومی در دولت و افکار عمومی فراهم ساخت... روش‌ها و اهداف پیشین زیر سوال رفت. این بار اما تلویزیون با مردم مصاحبه می‌کرد که برای رفتن از نانجینگ به شانگهای، با سرعت خیلی بالاتر، شاید فقط بیست دقیقه صرفه‌جویی می‌شود، چرا باید قطاری این‌همه گرانتر سوار شد و بلیط را دو برابر خرید و قدرت انتخاب هم به مشتری نداد؟ افتخار جای خود اما باید فکر قدرت خرید و هزینه مردم بود. این همه کارگر که می‌خواهند برای شب سال نو به خانه برگردند چرا باید حتما سوار قطارهای پیشرو شوند و این‌همه هزینه کنند؟ همان واگن‌های مسافری قدیمی که تخت داشت چه مشکلی داشت؟ طول شب می‌خوابیدند و صبح رسیده بودند. این بار اما مجلات تخصصی هم مقاله می‌زدند که این سرمایه‌گذاری عظیم چین در این صنعت قابل توجیه نیست و اگر هم باشد چندان مطالعه نشده است. این همه وام‌های بانکی را که باید پس بدهد؟ هزینه بالای این قطارهای فوق سریع بعدها در عملکرد روشن می‌شود وقتی فرسایش‌ها آغاز شود و غیره. چه کسی در خصوص امنیت این قطارها تضمین داده است؟ سخن بر سر این نیست که این سوالات تا چه حد درست بود یا نه. اینست که «اذا جاء القضا، ضاق الفضا». تغییر گفتمان، هم پرسش را عوض می‌کند و هم پاسخ را.

در سیاست‌های جدید ایمنی و هزینه پایین ساخت و کارکرد، به جای توسعه شتاب‌آلود و اهداف بلندپروازانه اولویت یافت. استاندارهای تازه در کار آمد و فرایندهای تایید و پذیرش سیستم‌ها هم نو شد. اینست که قرار بر ساخت نمونه‌های جدیدی شد، پنج نمونه از پنج نوع قطار و یا واگن و یا تراموا و لکوموتیو مختلف تا پس از دوره آزمایشی تولید انبوه آغاز شود. اما طراحی و ساخت و راه‌اندازی و تست و نگهداری فقط یک نمونه از چند وسیله نقلیه متفاوت فوق‌العاده هزینه‌آور است. تغییر طراحی‌ها موجب عوض شدن پلاتفرم‌ها شد و میل کلی وزارت جدید بازگشت به تکنولوژیهای قدیمی‌تر بود که پیشتر در سطح بالایی بومی‌شده بود. نگاه کلی وزارت عوض شده بود و این باعث مشکلات شدید شد. تولید کارخانه‌ها ناگهان سقوط کرده، و از ظرفیت‌های جدید ایجاد شده فقط هزینه نگهداری آن باقی‌مانده بود. چنان که آمد در این وضعیت راجعون «چون که واگردید گله از ورود، پس فتد آن بز که پیش آهنگ بود». یعنی آن که بیش از همه سرمایه‌گذاری کرده بود، نیرو تربیت کرده بود، تکنولوژی جدید آورده بود، و هم آن را با هزینه زیاد بومی‌سازی کرده بود و خود را برای برداشت از این بازار بزرگ رو به جلو و بسیار بلندپرواز آماده کرده بود، از قضا شاید از همه بیشتر ضرر کرد و دچار مشکلات نقدینگی شد و عقب افتاد. برعکس آن شرکتهایی که نتوانسته بودند شرایط سخت وزارت پیشین را تامین کنند و به ناچار مشتریانی در بازار صادراتی یا در متروی شهرها و امثال آن دست و پا کرده بودند و از خوان بزرگ بازار هدایت‌شده دولت گذشته بودند، از این اتفاقات ضرر نکردند و از بقیه جلوتر رفتند و شاید بهترین نیروهای دیگر شرکت‌ها را هم جذب کردند... واضح است که تغییر یک فرد نباید موجب انقلاب در یک صنعت شود، اما خب این برای ما در ایران نباید خیلی غریب باشد. ای بسا تغییرات دور از انتظار، ناگهان به نیروهای رقیبی فرصت مجال دهد که منافع و نگاه متفاوت دارند و این پروسه زنجیره‌وار بحرانی را موجب شود که سخت نامحتمل می‌نموده است. در همه این‌ها بحث اتفاق و احتمال هست اما ضرورت نیست و می‌توانست شکل دیگری باشد. باز می‌گویم که تحلیل‌های پسینی همیشه آسان است اما «مرد آخربین مبارک بنده‌ای است».

سخن را با مثالی تمام کنم که در همان کتاب بود و سخت به دل من نشست. شما، خدای ناکرده، خود را جای آن بوقلمونی بگذارید که برای هزار روز مداوم، آدمهای مهربان به او می‌رسند، آب و دانه می‌دهند و پروارش می‌کنند. چرا او، به قاعده استقرای بوقلمونی، نباید فرض کند که فردا هم اینگونه باشد؟ اما شب جشن شکرگذاری (۱) سراغش می‌آیند تا میهمان سفره‌اش کنند و حتی به او فرصتی نمی‌دهند تا بفهمد این مرغ دانه‌جو، که بریده حلق او، هم حلق او...


۱- البته در آمریکا، در ایران که بیشتر مصرفش گویا برای حلیم باشد. یک خاطره بی‌ربط هم بگویم. در بازگشت از قونیه، در فرودگاه استانبول، جوانی هندی کنارم نشسته بودم از حیدرآباد. کتاب مقدمات زبان فرانسه‌ دستش بود و عازم پاریس بود برای تحصیل. گفتم از ایرانم و سخن به تاثیر فرهنگ ایرانی بر هند رسید. پرسید که میدانی حلیم چیست که فقط در ماه رمضان عرضه می‌شود؟ عاشق حلیم بود و گفت که من عین بیست و پنج روز اول ماه رمضان را (مسلمان هم نبود) حلیم خوردم و همه در حیدرآباد معتقدند که حلیم از ایران آمده، گویا در پی یکی از حملات و لشکرکشی‌ها به هند!

هم ز قونیه بتابد نور عشق..

ای خُنُک آن کس که بیند روی تو، یا درافتد ناگهان در کوی تو...

وقتی پس از سالها تاخیر، با صد آرزومندی بلیط قونیه را گرفتم، صندوق‌دار آژانس مسافرتی، در تهران، گفت که «در کنیا چه خبرست؟!!» کونیا را کنیا خوانده بود. تا اینجا عجیب نیست. بعد وقتی گفتم که مقصود قونیه است، گفت «قونیه؟ در قونیه چه خبرست؟». این گونه مواقع آدمی می‌فهمد تا چه حدّ در برخی ذهنیات خودش غرق شده است. بهرحال من برای سه چهار روز به قونیه رفتم و بازگشتم. خب اگر از دیدار چیزی بماند، آنست که در دل آدمی مانده است، یا نمانده است و بهرحال آن گفتن و نوشتن ندارد، آنهم در این فضای غالب تردید و فسوس و انکار. با این همه مولانا گفته بود که «قصد کعبه کُن چو وقت حج بود، چونک رفتی مکّه هم دیده شود، قصد در معراج دید دوست بود، در تبع عرش و ملایک هم نمود..» این یادداشت‌ها هم که اینجا می‌گذارم از نوع همان‌هاست که «اندر تبع می‌آیدش». شاید به کار علاقمندی بیاید، یا نه. من پیشتر، عموم مطالبی که در باب قونیه نوشته‌اند را مرور کرده بودم و اینست که آنها را تکرار نمی‌کنم مگر به ضرورت. ناگفته پیداست که هر کس نگاه خود را دارد، و در این روزگار شب تاریک و بیم موج و گرداب‌های هایل، کالای خود را از آب می‌گیرد، اگر خود جان به در برد «بار بازرگان چو در آب اوفتد، دست اندر کاله‌ی بهتر زند، چونک چیزی فوت خواهد شد در آب، ترک کمتر گوی و بهتر را بیاب».. اینست که من هم در این سفر همه جا نشانی او را جسته‌ام، «هر زمان کز وی نشانی می‌رسید، شخص را جانی به جانی می‌رسید». صد نشانی دیگر هست که خب چشم دیگری می‌بیند..

مرکز قونیه قدیم، شاید بشود گفت که امروزه یک خیابان است به نام مولانا که از تربت مولانا در شرق آن تا مسجد علاالدین کیقباد و مدرسه جلال الدین قراطای در غرب آن را می‌توان در کمتر از نیم ساعت پیاده رفت. اما در همین فاصله بسیاری آثار متعلق به عهد سلجوقی و دوره مولانا هست که می‌توان به سادگی سه روز ایستاد، سردرها و کتیبه‌ها را خواند و محو سقف‌های هوش‌بر قبه‌ها و گنبدها شد. می‌شود چشم دوخت بر هنر اعلای آن عهد از معماری گرفته تا خوشنویسی‌ها و کاشی‌هایی که بر آن اشعار فارسی قابل خواندن است و در کنارش این احساس که مولانا همین‌جا قدم زده است و زندگی کرده است... (مگر فقیهی چند از مدرسه قره‌طای بیرون آمده از سر امتحان (و استهزا) سوال کردند که رنگ اصحاب الکهف چگونه بود؟ فرمود که زرد بود، زیرا که عاشق بود و همیشه رنگ عاشقان زرد باشد چنانک رنگ من...).

تربت مولانا

«کعبة العشاق باشد این مقام، هر که ناقص آمد اینجا شد تمام» این اولین بیت فارسی است که شما در تربت می‌بینید و منسوب است به جامی که گویند هنگام زیارت مزار مولانا سروده است و تابلوی خوشنویسی‌شده آن بر سر در «اتاق تلاوت» نصب شده است و من که با صد ترس و ادب به آن‌جا قدم می‌گذاشتم، یاد بیت آخر دفتر اول مثنوی افتادم و گفتم شاید به غیر از «ناقصان سرمدی تمّ الکلام». البته به نظرم انتساب بیت به جامی محل تامل است. به واقع جامی، دو قرن پس از مولانا کم و بیش همان مسیر بهاء ولد را از هرات به مکه و مدینه و سپس دمشق و حلب رفته است اما به خراسان بازگشته است. ندیده‌ام که در مسیر او ذکر قونیه باشد. همچنین در نفحات الانس که در آن از شرح حال مولانا، پدرش، شمس و دیگران می‌گوید از دیدار خود از مزار مولانا یادی نمی‌کند. بهرحال همین بیت یا نزدیک به آن در ابتدای قصیده‌ای ترکی هم ترجمه شده و در «اتاق تلاوت» که همان درگاه ورودی است اینگونه آمده بود «بودور درگاه مولانا جلال الدین و دنیا، بو درگه کعبه‌ی جان و جناندر جمله عشاقه» و پس از چند بیت نام ایران هم آمده بود که «بونکله شهر قونیه فخْر ایدر ایران و تورانه، بوبقعه قبله‌گاه آرزو دیر بونجه عشاقه» که البته باید آن را در سایه قصه قدیم ایران و توران و روم و فخرفروشی آن‌ها بر همدگر دید...

بالاتر از شعر جامی، همان تابلوی بزرگ و آشنای «یا حضرت مولانا» دیده می‌شود. بر روی در چوبی اتاق، بیتی از سلطان ولد به زیبایی خراطی شده است که خواندنش ساده نبود «پند من بپذیر ای طالب جان، سر بنه بر آستان راستان» که مناسب است با تربت و آستان مولانا ولی خب شما تفاوت قدرت بیان را با مولانا می‌بینید. در همین اتاق برخی آثار خوشنویسی است که چشم را خیره می‌کند. سخت نیست تصور کنیم که زیباترین و استادانه‌ترین آثار به این مکان تقدیم شده‌اند. البته کمتر شعری به فارسی دارد. بیشتر آیات قرآنی است و برخی اشعار ترکی.

سپس به تالار «حضور پیر» می‌رسیم که عین همان شعر منسوب به جامی و تابلویِ «یا حضرت مولانا» در سر در ورودی آن هم هست. من خودم را برای دیدار مولانا آماده می‌کردم اما ناگهان در همان قدم اول، در سمت راست، دیدار مزار حسام الدین دلم را فروریخت. در واقع حتی پیشتر آن شعر مثنوی را دیدم بر بالای مزار که «زآن ضیا گفتم حسام الدّین ترا، که تو خورشیدی و این دو وصفها». (به این معنی که تو خورشیدی و ضیا و حسام، دو وصف نور تو هستند و بعد می‌گوید که آن دو هم یکی‌اند...). حکایت مولانا، همه از نوع «حیرت اندر حیرت آمد زین قصص» است و در آن حسام الدین هم که از خود سطری باقی نگذاشته است و با این وجود «مثنوی باشد حسامی‌نامه‌ای».

پیشتر نمی‌روم. میانه این اتاق را «دخیل عشاق» می‌نامند. سمت راست، جایی که حسام الدین و نزدیکان مولانا دفن شده‌اند را «قباب الاقطاب» می‌نامند که البته باید به دلیل قبه‌های آن باشد. همین نام را دارد جایی که سلطان العما و دیگران دفن شده‌اند. سمت چپ خوشنویسی هیجده بیت اول مثنوی است. عکس‌گرفتن ممنوع بود و خاطرم نمی‌آید که تابلو بود یا بر دیوار کار شده بود. همین سمت چپ می‌بینیم قبر شش تن از مردان یا سربازان خراسانی (خراسان ارلری) که هویت آنها ناشناخته است و گویا همراه سلطان العلما به قونیه آمده بودند. این نام‌گذاری باید متاخر باشد.

همین‌جا بود «طاس نیسان» یا بگوییم ظرف اریبهشت (مثنوی: بهر خود یک طاس را پر آب کن...) که هدیه یکی از سلاطین ایلخانی ابوسعید بهادرخان بوده است به این آستان. می‌گفتند برای جمع‌آوری آب باران اریبهشت ماه است که گویا تبرّکی داشته است و متعلق است به عهد پس از مولانا و مراسم طریقه مولویه. حقیقت اینکه آنچه به عهد خود مولانا یا نزدیک به او بازنمی‌گشت برای من چندان اولویتی نداشت.

همین سو تابلویی دیده می‌شد از «نطق سلطان ولد، قدّس سره الصمد» که «یک طواف مرقد سلطان مولانای ما، هفت هزار و هفتصد و هفتاد حجّ اکبرست». خب یادآور شعر مثنوی است در قصه حج رفتن بایزید بسطامی «گفت طوفی کُن بگِردم هفت بار، وین نکوتر از طواف حج شمار، و آن درمها پیش من نِه ای جَواد، دان که حج کردیّ و حاصل شد مراد...». همچنین رباعی مشهور «بازآ هر آنچه هستی بازآ، صد بار اگر توبه شکستی بازآ...» که البته در آنجا تصریح نکرده بود اما من در ترجمه‌های ترکی و هم در کتاب‌های دیگر موزه دیدم که آن را به مولانا نسبت می‌دادند و تا جایی که می‌دانم بسیار قدیمی‌تر است و گویا به ابوسعید ابوالخیر بازگردد.

باز به سمت راست برگردیم (چون وصف سلام نمازست در مثنوی... رو به دست راست آرد در سلام، سوی جان انبیا و آن کرام...). کنار حسام الدین همه خاندان مولانا بودند. پیشتر قبور بسیار قدیمی اما قبرهای متاخر هم که باید متعلق به خلفای بعدی باشند دیده‌ می‌شد و من دست کم تا سال 1911 دیدم و پس از آن هم تربت تبدیل به موزه شده است. همین‌جا هست قبر همسر دوم مولانا کراخاتون، و دخترش ملکه خاتون که دیگر آن کلاه پشمی مولویه (که آن را سکه می‌گفتند و من ریشه این لغت را نیافتم) و دستار دور آن را ندارند. همین‌جا بود قبر پسر کوچک مولانا، امیر مظفر الدین عالم، که بر خلاف پدر، راه خدمت دیوانی پیشه کرد اما بعدها به سلوک رو آورد اما خیلی زود و تنها چهار سالی پس از مولانا وفات یافت. آنچه در موزه می‌بینید، تابوتی است که بر روی قبر می‌گذارند و بر پیشانی آن شرح حال او را می‌نویسند همراه با دعای معمول و البته پارچه‌ای که بر تابوت می‌گسترند.

رنگ دستارهای پیچیده شده بیشتر سبز است و برخی سپید. این برای من سوالی شد. در نگاه اول، رنگ سبز باید نشان تعلق به خاندان مولانا باشد اما این‌گونه نیست! رنگ دستار حسام‌الدین سفید است و همچنین مردان خراسانی و چند تن از مریدان صاحب‌مقام. رنگ سبز، به تصریح کتاب موزه و چمند منبع دیگر، در واقع نشان انتساب به پیامبر است و سیادت در مقابل رنگ معمول سفید. اما خاندان مولانا خود را منتسب به ابوبکر می‌دانستند و خود سلطان ولد در خصوص سلطان العلما می‌گوید «اصل او در نسب ابوبکری، زان چو صدیق داشت او صدری». زرین کوب آورده است که احمد خطیبی، پدر بهاء ولد خود را از سوی مادر علوی می‌دانسته است. آیا این دلیل رنگ سبز دستار مولانا و خاندان اوست؟ دستار صلاح‌الدین زرکوب هم سبز است که باز باید نشانه سیادت او باشد و نه به موجب وصلت دختر او فاطمه خاتون با سلطان ولد. از قضا من مزار فاطمه خاتون را نیافتم. نامه‌ لطیف مولانا به او که در مکتوبات آمده مشهورست. بر روی دیوار با خطی خوش و آینه‌وار اسماء الحسنی است، المتعالی، الباری..

اینجا یک قدم دیگر که برداریم به تربت پاک مولانا می‌رسیم و جمع زایران عموماً ترک که می‌آیند و سلام می‌گویند و دعا می‌خوانند و عقب‌عقب بیرون می‌روند. این صحنه غریب، من را هم سرگردان می‌کند. من بیشتر نظاره کردم مثل آنها که «زبانشان بسته باشد از دعا» و شاید بدتر، آن که «بر دهان و بر دلش قفل است و بند»... بعدتر با مثنوی آمدم و با او سخن گفتم. خب، توصیف آرامگاه مولانا بسیار آمده است و من چندان نمی‌افزایم. سلطان ولد در کنار مولانا خاک شده است. در واقع سنگ مزار از مرمری یک‌پارچه است برای مولانا و فرزندش و بر آن دو تابوت چوبی گذاشته‌اند و بر روی تابوت‌ها «پوشیده»ای انداخته‌اند که لطف و نفاست آن را من در عکسی جداگانه دیدم. منقش است به سوره حمد و توحید و آیه الکرسی و متنی ترکی که «ایش بو پوشیده‌ی شریف... سلطان برّ و بحر... عبدالحمید... تجدید بیولموشدور». البته ترکی من نصفه نیمه است.

روبرو آن صحنه آشناست با تابلوی بزرگ «یا حضرت مولانا» و سمت راست آن «یا حضرت سلطان ولد» و در سمت چپ آن «یا حضرت سلطان العلما». قبر پدر مولانا، محمد بهاءالدین ولد، مشهور به سلطان العلما اندکی جلوتر است داخل یک ضریح چوبی مشبک که البته پیشانی آن ارتفاعی بلندتر از قبر مولانا دارد و این موجب برخی قصه‌ها شده است که پس از مرگ مولانا، و هنگام دفن او، پدر به احترام پسر ایستاده است! واقع آنست که آن ضریح مشبک در اصل متعلق به مولانا بوده است و بعدها هنگامی که در عهد سلطان قانونی، سنگ قبری از مرمر بر مزار مولانا می‌گذارند، آن حفاظ یا ضریح مشبک را به قبر سلطان العلما منتقل می‌کنند. این قصه شاید روایت عامیانه‌تری از حکایت دیدار (احتمالی) بهاءالدین ولد و شیخ محی الدین ابن عربی است که می‌گویند شیخ هنگامی که جلال‌الدین جوان را در پی پدر روانه دید، گفت ای عجب اقیانوسی که در پی دریایی می‌رود. در کتاب موزه خواندم، اما نمی‌شد دید، که بر روی همین ضریح چوبی است که آن غزل مشهور منسوب به مولانا نقش بسته است «به روز مرگ چو تابوت من روان باشد...» می‌گویم منسوب چون شفیعی کدکنی می‌گوید در انتساب آن به مولانا تردید است و به ظاهر متعلق است به شرف الدین عبدالله زکی از معاصران مولانا. بهرحال غزل مولانایی است و مضمون آن هم نزدیک به داستان رحلت بلال در مثنوی «جُفت او دیدش بگفتا وا حَرَب، پس بلالش گفت نه نه وا طرب...»

قبر پسر دوم مولانا، علاالدین چلبی هم در کنار قبر سلطان العلماست و باز همین جایگاه باید آن فرضیه رنجش خیلی عمیق مولانا از این فرزند را ضعیف‌تر کند. کنار مزار سلطان ولد، قبر صلاح‌الدین زرکوب است. اینها به قاعده باید قدیمی‌ترین قبور باشند و اصلاً قبر سلطان العلما باید تعیین‌کننده این مکان باشد اما من در بین تاریخ‌ها قبری قدیمی‌تر هم دیدم به نام مجدالدّین سپهسالار وفات سال (1212 میلادی معادل 609 هجری). البته مجدالدین (فریدون بن احمد) ملقب به سپهسالار نامی است آشنا چرا که صاحب رساله سپهسالار است در شرح حال مولانا اما او از مریدان مولانا بوده و پس از 684 هجری درگذشته است. یا تاریخ نادرست است یا این سپهسالار، چنان که از نامش برمی‌آید از صاحب منصبان سلجوقی بوده که پیشتر در این مکان خاک شده است و این باغچه گل هم البته متعلق به سلطان علاءالدین بوده است.

سماع‌خانه

از این‌جا به سراغ «سماع‌خانه» می‌رویم که بعدها و همزمان با مسجد کوچکِ کناری ساخته شده است. یعنی تربت مولانا و قبة الخضرا قدیمی‌ترین ساختمان مجموعه است و دیگر ابنیه بعد به آن افزوده شده‌اند. همین‌جا قدیمی‌ترین آثار مولانا را به معرض نمایش گذاشته‌‌اند و پیش از همه مثنوی مشهور به نسخه قونیه، یعنی همان نسخه سال 677، تنها پنج سال پس از وفات مولانا، که کاتب آن محمد بن عبدالله قونیوی در مقدمه آن می‌گوید که این نسخه را بر خلیفه و خلف مولّف (حسام الدین و سلطان ولد) هم قرائت و به واقع مقابله کرده است. صفحه اول آن بازست «بشنو این نی... و در نفیرم مرد و زن نالیده‌اند». آن را با دیگر نسخ قدیم مثنوی که در سالن مجاور، که نام «مسجد» دارد مقایسه می‌کنم که آنها بیشتر «بشنو از نی» و «از نفیرم...» را دارند و بین این دو البته تفاوت کم نیست. سپس کتاب بزرگی است شامل فیه مافیه، مکتوبات و مجالس سبعه که شرح آن را در یکی از کتب توفیق سبحانی که هر سه کتاب را به بهترین شکلی تصحیح و ارایه کرده است دیده بودم. دیگر اما دیوان مولاناست که به عنوان قدیمی‌ترین مجموعه دیوان بسیار جدیدترست (767 ه ق) و حتی در صفحه مقدمه (متن کاتب آن) که گشوده است می‌توان شعر سعدی را خواند «بلغ العلی بکماله، کشف الدجی...». گویا حلقه یاران مولانا، دیوان را در بیست و یک کتاب جداگانه، بر اساس بحور متفاوت آن که مناسب مجالس سماع بوده حفظ می‌کرده‌اند و این شاید اولین دیوان کامل باشد.

در همین مجموعه جبّه سلطان العلماست و هم‌چنین جبّه مولانا، سکّه یا کلاه او و آنچه را عرقیه می‌خوانند که نوعی کلاه ساده‌تر یا غیر رسمی‌ترست (بعدها در طریقه مولویه عرقیه یا سکه نشان از رتبتی داشته‌اند) و همچنین آنچه آن را شال‌گردن خوانده است و به دستمال گردن می‌ماند. بی‌تردید تربت مولانا از جهت حفظ این آثار، دست کم در قیاس با آنچه ما در ایران می‌بینیم، بی‌نظیرست. دیدن این یادگارها، حسی سخت نزدیک و ملموس از مولانا به آدمی منتقل می‌کند. همچنین سجاده‌ای قدیمی که در موزه نه، اما در کتاب موزه، متعلق به مولانا دانسته شده است. عجیب است که تقریباً یادگاری از سلطان ولد دیده نمی‌شود.

اما آنچه می‌خواستم نیافتم و آن دیدن دست‌خط مولانا بود. فروزانفر در جایی گفته بود که در پشت جلد یا برگی از کتاب‌های موزه قونیه، متن کوتاهی است با دست‌خط مولانا که شوق دیدن آن من را براستی به پرواز آورد بهرحال در معرض چشم نبود اگر اصلا آن تشخیص درست بوده باشد. مشهورست که  مولانا دوست داشته حتی بر در و دیوار عباراتی بنویسد.

در اینجا هیجده بیت آغاز مثنوی، در شش تابلوی آبی رنگ خوش‌نویسی شده‌اند. دو رباعی هم مناسب مراسم سماع می‌بینیم «سماع آرام جان عاشقانست، کسی داند که او را جان جانست، خصوصاً حلقه‌ای کاندر سماعند، همی گردند و کعبه در میانست» و دیگر «ای مرد سماع، معده را خالی دار، زیرا چو تهیست، نی کند ناله زار، چون پر کردی شکم ز لوت بسیار، خالی مانی ز دلبر و دست و کنار» که خصوصاً این آخری سستی بسیار دارد.

سقف سماع خانه زیباست، به قاعده نه در حدّ دیگر مساجد قونیه، و بر چهارگوشه آن نام خلفای اربعه نقش بسته که هر یک آینه‌وار دوبار نوشته شده‌اند. اصلاً این شیوه آینه‌وارگی گویا ویژگی خاصی بوده در این عهد و در قونیه و شما این را همه جا می‌بینید که البته زیبایی فوق‌العاده دارد. در چهار سوی گنبد، نام یا حضرت جلال الدین بن سلطان العلما، و همین‌طور شمس تبریزی، حسام الدین و سلطان ولد آمده است. سپس نام دوازده امام شیعی، سه نام بر هر ضلع دیده می‌شود. واضح است که قصد جمع بین مذاهب بوده است. صحن سماع‌خانه، چنان‌که مسجد و تربت، پُرست از چراغدان‌های معلّق، در هر قدمی یکی در هر سو.

مسجدِ تربت

سماع‌خانه به مسجد راه می‌یابد که امروزه در حکم موزه است، بیشتر کتاب‌های قدیمی اما برخی سجاده‌ها، قالی‌ها و درب‌های منقش به آیات و همه البته بسیار نفیس. کتاب‌ها هم برخی از جهت قدمت و برخی به جهت تابلوها و مینیاتورهای آنها در اینجا به نمایش گذاشته شده‌اند و چندتایی برای ما خصوصاً لطف بسیار دارند. از جمله قرآنی است متعلق به قرن پنجم هجری با خط نسخ قرآنی و ترجمه فارسی در ذیل هر لغت. می‌خوانم، بخشی است از سوره نور «و ما علی الرسول الا البلاغ المبین» و ترجمه تمام فارسی آن که «و نیست بر پیغامبر مگر رسانیدن پیدا»... دیگر دیوان حافظ با نقاشی‌های چشم‌نواز متعلق به قرن دهم. از قضا یک برگ آن بر روی غزلی است که مجعول می‌نماید (هست حافظ بر ثناخوانیت ای شاه عرب!!... ) و البته برگ دیگر «دل می‌رود ز دستم...» . دو کتاب‌ از مخزن الاسرار نظامی، چهل حدیث و سبحات الابرار از جامی و هم چند مثنوی قدیمی...

در میانه مسجد اما صندوقچه‌ نقره‌ای رنگی است که گفته می‌شد حاوی چهار موی از محاسن پیامبر اکرم است و برخی زایران در آنجا دعا می‌خواندند. گفته‌اند که محمد اوندر، از مدیران پیشین موزه قونیه، هنگام تعمیر مسجد آن را در حوالی سالهای 1950 در میانه دیوار مجوّفی بازیافت که در آنجا به امانت گذاشته شده بود. واضح است که جای تردید هست، و اصلاً نام «محمت اوندر» خود تردید می‌آورد. او همانست که می‌گوید مزار شمس را یافته است با قصه‌ای عجیب که دری به یک راهروی زیرزمینی یافتم و پایین رفتم، و دیواری بود که آن را تخریب کردم و قبری به شیوه خراسانی در مکان مشهور به محل دفن شمس یافتم و برایم یقین شد که این محل دفن شمس بوده و استاد گولپینارلی را صدا کردم و او هم تایید کرد... شما تصور کنید که چرا باید یادگاری اینگونه متبرک در عالم اسلام در میانه دیواری باشد؟ و به فرض که چیزی یافته شده، که البته بعید نیست، نسبت آن به خود پیامبر و چگونه آمدنش به اینجا، که بله از مسجد علاالدین آمده و ان هم قدمتی چندان ندارد، احتیاط بسیار می‌خواهد. در کتاب معرفی موزه، نامی و نشانی از این صندوق نبود. راهنمای صوتی مجموعه می‌گفت که این چهار عدد موی از مسجد علاالدین با محافظت گردیدن توسط اصحاب کهف !؟! به اینجا آورده شده‌اند. چند بار جلو عقب کردم و همین را شنیدم. اصلاً آن راهنمای صوتی اطلاعات نادرست کم ندارد. تعداد اشعار مثنوی را شش هزار می‌گوید، اگر جایی شعری پارسی باشد آن را دوباره به فارسی جدید ترجمه می‌کند و باید سعی کنید اصلش را بیابید (مثلاً شعر سلطان ولد که «سر بنه بر آستان راستان» را می‌گوید بر بستر درستی سرگذار که ربط آن با نقش بیت بر درگاه مولانا روشن نیست، افلاکی دده را می‌گوید ده ده! و نام کتابش هم مناکبه عارفین است. حسام‌الدین ابن اخی ترک، که همین نام در مثنوی هم آمده است، گفته می‌شود ترک اوغلو و البته اخی آن که نشان از تعلق حسام الدین به حلقه فتیان است هم حذف می‌شود..)

در مسیر کنونی، بازدیدکنندگان موزه، و بیشتر البته زایران تربت مولانا، که پیشتر آنها را گویا «محبّان» مولانا می‌نامیده‌اند ابتدا از «باغچه گل» که فضای بیرونی است، از طریق «درگاه چلبی» به محوطه تربت وارد می‌شوند. در فضای بیرونی باغچه گل، پیش از همه مقبره نیمه ویران احمد افلاکی است، صاحب مناقب العارفین و دیگر آثار همه جدیدند. در حیاط همان ساختمان تربت، بر دست راست، «حجره درویشان بود» که اکنون موزه شده است با درهای کوتاه. ار قضا سرم چنان به سقف یکی از این درها خورد که انگار بعد از یک هفته هنوز درد می‌کند. فکر کنم اینجا باید مثل زلیخا در مثنوی گفت «بگفتی دردِ سر شد خوشترم»! همه حجره‌ها را باید دید و البته آن کلاه منسوب به شمس تبریزی هم آنجاست. در حیاط «حوض شب عروس» بود و من یاد مثنوی کردم «ای تن‌آلوده بگِرد حوض گَرد، پاک کی گردد برون حوض مَرد؟» و نگاه مولانا به پایه‌ی حوض آن که گِل‌ناک می‌شده است «دل ز پایه‌ی حوض تن گِل­ناک شد، تن ز آب حوض دلها پاک شد..» و این فقط چند بیتی است پیش از آن که بگوید «باز دیوانه شدم من ای طبیب..». آن را شب عروس می‌گفتند و مقصود از شب عروس، چنان‌که مشهورست، شب رحلت مولاناست که گویا به گرد حوض سماع می‌کرده‌اند. همین جا بود مزار چند «نی‌نواز». دیگر «سلسبیل» و «شادْروان» و «مطبخ شریف» که مریدان «نونیاز» را مطابق برخی وظایف در هزار و یک روز، از خامی بدرآورده می‌پخته‌اند. باز روی سوی تربت مولانا کردم.

پس غذای عاشقان آمد سماع

شنبه‌ها مراسم سماع برگزار می‌شود و من هم این بخت را داشتم که آن را ببینم. در این خصوص پیشتر آورده‌اند و من مختصر می‌کنم. سماع در مرکز فرهنگی مولانا برگزار شد که سالنی بسیار بزرگ داشت. در نمای بیرونی، قوس یا کمانی افقی داشت که بر پیشانی آن سخنی، به قاعده از مولانا، به زبانهای مختلف نوشته شده بود. کدام کلام؟ نمی‌دانم! کلام مولانا را دوباره به فارسی بی‌معنایی ترجمه کرده‌اند «یا آنگونه که هستی باش، یا آنگونه باش که هستی». حدسش سخت نیست اما از زبانها دیگر می‌فهمیم که یعنی یا آنگونه باش که می‌نمایی و یا آنگونه بنما که هستی... من هنوز نمی‌دانم اصل کلام چه می‌توانسته باشد. البته تابلویی در خود تربت مولانا بود، به زبان ترکی، که خواندنش برای من سخت بود با همین مضمون منسوب به مولانا «یا اولدیغون گبی گورون، یا گوروندوگون گبی اُل» یا نزدیک به این. دوستان ترک زبان باید کمک کنند. تردید دارم چون آموزه مولاناست که گاه تقلید و حتی هزل و فسوس ناخودآگاه و از ره پنهان به تحقیق می‌انجامد. خوانده‌اید «شرح فایده‌ی حکایت آن شخص شتر جوینده» در مثنوی که «صدق تو آورد در جستن تو را، جُستنم آورد در صدقی مرا»...

سالن ظرفیت حدود دو هزار نفر داشت و با وجود این که رایگان بود، حدود سی درصد پر شد. مدیر مرکز فرهنگی ابتدا با «بشنو از نی» آغاز کرد و خود پرسید که «ندن شکایت ادیور؟» و بعد شرحی از احوال مولانا و انشای مثنوی و پیام او. بعد «سماعِ‌زن» که همان رقصندگانند می‌آیند و بر پوست سفیدی می‌ایستند تا پیر بیاید و بر بر پوستین قرمزی بنشیند. می‌دانید که «پوست نشینی» مقامی است در طریقه مولویه با برخی جزییات. شیخ بر پوست قرمزی می‌نشیند و گفته‌اند که رنگ قرمز آن نسبتی دارد با رنگ خورشید در حال غروب، هنگام وفات مولانا. «مطربان» روبروی شیخ می‌نشینند و خطی که بین این دو هست را «خط استوا» می‌گویند که نمادی است از کوتاه‌ترین راه به خدا. همه جا این ترتیب هست مگر در سماع‌خانه خود تربت که در آنجا مطربان روبروی مولانا می‌نشینند چون مولانا حاضر و ناظر است. همگی کلاه سکه که باز نمادی است از سنگ لحد و مرگ پیش از مرگ بر سر دارند. هیچ یک جز شیخ، دستار ندارند. سپس نوازندگان نی و رباب و تنبور و سنتور آغاز کردند. کیفیت اجرای موسیقی خوب بود اما اشعار همه ترکی است. آغازی بسیار آرام دارد. یک به یک به نزد پیر می‌آیند، احترام می‌کنند و اجازه می‌گیرند و باز به جای خود می‌روند. نام اولیا از جمله شمس تبریزی و دیگران آورده می‌شود. در جایی از دعا و اوراد به ناگهان سجده می‌کنند و من یاد سخن مولانا می‌افتم که «آن نماز دیگرست و این نماز دیگر» و بعد در چهار مرحله سماع میکنند و در هر مرحله هم رقص نورها! رنگ مجلس را عوض می‌کنند. مراسم با دعای شیخ پایان یافت.

واقع آنست که سماع براستی زیباست. یعنی آدمی دوست دارد و شوقی می‌یابد که یکی از سماع‌کنندگان باشد گرچه می‌داند که «بر سماع راست هر کس چیر نیست، لقمه هر مرغکی انجیر نیست». محیط تمام ترکی، از مثنوی‌خوانی چیزی باقی نگذاشته است گرچه مطابق رسوم باید همه نومریدان فارسی بیاموزند. اما همچنان هم ظاهرش زیباست و هم باطنش و از این رو میراثی است ارزشمند. امروزه البته بسیار آرام و یکنواخت شده است. یعنی به قاعده اثری از آن سماع و جوش و شور نمی‌یابید که هم مولانا شرحش را داده است و هم در خصوص خود او نقل کرده‌اند و خب از «سماع شو» نباید بسیار توقع داشت و در عین حال باید قدردان آنان بود که این سنت را در محیطی ناهمخوان و گاه خصمانه در طی قرون حفظ کرده‌اند. من در همین سفر احساس کردم که طریقه مولویه یا هرگز در ایران نمی‌توانست شکل بگیرد یا اگر هم شکل گرفته بود، با موج صفویه به کل شسته شده بود...

مزار شمس

مسجد و تربت (منسوب به) شمس تبریزی، روبروی جامع شرف‌الدین، حدود ده دقیقه راه است تا تربت مولانا، به سوی غرب. بسیار کوچک است. عجیب این که بر پارچه یا «پوشیده» سبز اطلسی آن نوشته شده بود «پیر کامل و اکمل، مولانا جلال الدین رومی». شاید موقتا این پارچه را بر روی صندوق قبر انداخته بودند.

پیشتر آوردم که این هم از کشفیات و شاید ابداعات محمت اوندر است که بله من قبر شمس را در نقبی زیرزمینی در کجا یافتم. اگر قتل او اینگونه با عجله صورت گرفته، به قاعده باید روش‌های ساده‌تری برای پنهان کردن این جنایت بوده باشد تا همچو ساخت و ساز غریبی در زیر زمین. واقع‌ آنست که شاید دانستن این که «شمس پرنده» کجا آرام گرفته است آنقدر اهمیت ندارد که مقابله با برخی جعلیات. برای من خیلی سخت است بپذیرم که فرزند مولانا، علاءالدین و یا برخی اصحاب خود مولانا دست به قتل برده باشند. آخر به قول مثنوی «ادب را هوش دار، خُرد نبود این چنین ظن بر کبار». اختلاف مشرب و هم رنجشی که بین پدر و پسر بوده، نمی‌تواند به سادگی نسبت اتهامی چون قتل به فرزند مولانا، و یا همراهی با آن را، توجیه کند. تو گویی ما با عده‌ای از اوباش شهر روبروییم که این‌گونه در قتل نفس، آنهم شیوخ و بزرگان بی‌پروا بوده‌اند. چنین می‌نماید که در خصوص میزان رنجش مولانا از علاءالدین هم بعدها اغراق کرده‌اند. جایگاه مزار او و مرثیه‌ای که برادرش در مرگ او ساخت و تاثر مولانا باز نشان از آن دارد که علاءالدین هم مثل بسیاری دیگر در شمس به چشم انکار می‌نگریسته، نه بیش از این، و این البته خیلی غریب نبوده است. به نظر می‌آید که تخاصم بین فرزندان سلطان ولد و علاءالدین در نسل‌های بعدی به این داستان بال و پر داده باشد. از سوی دیگر، جستجوهای مولانا و حتی دو بار رفتن او به شام، نشان از آن دارد که او هیچ اعتقاد به مرگ شمس، چه برسد به قتل او، تا سال‌ها بعد هم نداشته است. به فرض که از او پنهان کرده باشند، چرا فرزند او سلطان ولد پس از وفات مولانا و هم علاالدین برادرش ساکت مانده است؟ می‌دانیم رابطه شمس و سلطان ولد، رابطه شیخ و مرید بوده است. پس چگونه او چنین جستجویی نکرده و چیزی نیافته و سخنی نگفته؟ باز مولانا در قونیه مخالفانی داشته و اگر شایعه قتل شمس قوی بوده باشد، باید مخالفان برای مولانا دردسر درست کرده و خواستار تحقیق شده باشند. آن حکایت هم که شمس به مولانا گفت مرا به مرگ و قتل می‌خوانند و بیرون رفت و کشته شد و جز چند قطره خون چیزی نیافتند خود پیداست چه حد رنگ افسانه‌های عامیانه دارد. از سوی دیگر سابقه شمس در اینگونه گریزهای ناگهانی بر همه آشکارست و این که برایش ماندن در فضای قونیه و نزدیکان مولانا سخت بوده و شاید مرگ همسرش کیمیا هم دیگر آخرین بهانه را ازو گرفته است. اینست که پس از یک‌بار رفتن و یافته شدن توسط مولانا و بازگشت به قونیه، این بار باید به جایی بسیار دورتر رفته باشد و با توجه به کبر سن، چرا نه به سوی مولد و وطن خود؟ سوی تبریز و خوی؟ در کنار همه اینها آثار پراکنده دیگر ازو هست در جاهای دیگر که خب قابل تامل است و دست کم پذیرفتن فرضیه مرگ و قتل او را در قونیه ضعیف می‌کند اما محمت اوندر می‌گوید من چنین قبری یافتم و برایم یقین شد... آنچه یقینی است اینست که شورمندانه انگیزه جذب توریست و البته تمایلات پان ترکیستی با هم درآمیخته و آنجا که غزض بیاید خب تحقیق عقب می‌نشیند. احساس من این بود که در موزه قونیه تمایل بر آن بوده که اشعار مثنوی و یا اشعار قدیمی که همه به زبان پارسی بوده کمرنگ یا حذف شود. شما می‌بینید در کتاب موزه آمده که مولانا نگاهی جهانی داشت ولی خب اگر قرار باشد برای او ملیتی بجوییم باید بگوییم ترک بود و خود گفته که «اصلم ترکست اگرچه هندی گویم» و مواردی از این قبیل که گفتنش ملال‌انگیز است.. فرانکلین لویس، در خصوص انگیزه‌های پنهان اینگونه تحقیقات در کتاب خود «مولانا دیروز و امروز، شرق و غرب» سخن گفته‌است. بگذریم.

 از ذکر مساجد و مدارس دیگر قونیه می‌گذرم...

این اواخر سخت «تاریک و ملول و تیره» بوده‌ام. اینست که روز و ساعت آخر، مثنوی به دست، نزد او رفتم، روبرویش ایستادم و خواندم که «مشکل ما حل کن ای سلطان دین، تا ببخشد حال تو ما را یقین» و مثنوی را فال‌گونه باز کردم. برگی نخوانده بودم که درهم شکستم... اینگونه آمد که:

«آنک رویانید داند سوختن، زانک چون بدرید داند دوختن،
می‌بسوزد هر خزان مر باغ را، باز رویاند گل صبّاغ را،
کای بسوزیده، برون آ، تازه شو، بار دیگر خوب و خوب‌آوازه شو..»

مسکن یارست و شهر شاه من..

گفت ای یاران روان گشتم وداع، سوی آن صدری که میرست و مُطاع... 

امشب، «سخت بی‏صبر و در آتشدان تیز»، برای سه روز به قونیه می‌روم. می‌روم تا بخوانم که «بنشسته‌ام من بر درت، تا بوک برجوشد وفا، باشد که بگشایی دری، گویی که برخیز اندرا»، اندرآ شاید برای ساعتی، چنان که خودش گفته بود: «اندرآ در خانه یارا ساعتی، تازه کن این جان ما را ساعتی... تا ز قونیه بتابد نور عشق، تا سمرقند و بخارا ساعتی، تا ز سینه برزند آن آفتاب، همچو آب از سنگ خارا ساعتی...» 

هین که فردا اول سه روزه است، روز پیروزست، نه پیروزه است...

دم مولانایی، به طریق ترجمانی

رینولد الین نیکلسون، جدای تصحیح و چاپ انتقادی متن مثنوی، و هم یادداشت‌های توضیح و شرح آن، که به فارسی هم ترجمه شده است، تمامی متن مثنوی را یکسره و به تمامی با دقتی «نیکلسون‌وار» در حدود سالهای بین 1925 تا 1940 میلادی به انگلیسی ترجمه کرده است. این ترجمه بسیار ارزشمند در فضای مجازی موجودست (۱) و حیف است که دوستداران مولانا و مثنوی، خصوصاً آنان که در خارج از کشور هستند و دسترسی آسان به منابع متعدد شرح و توضیح لغات و یا تعابیر دشوار و مهجور ندارند، به این ترجمه رجوع نکنند.

واقع آنست که رجوع به متنی مانند ترجمه نیکلسون، و خوانش او از مثنوی و برگردان آن به زبان دیگر، که به ناچار از عالم ایهامات و ابهامات زبان مبدا دور می‌شود، برای همه علاقمندان مثنوی می‌تواند مفید باشد. این ترجمه کجا کمک می‌کند؟ آنجا که مثلاً پیچشی در متن افتاده است، آنجا که معنی بیت روشن است اما درک ارتباط آن با ابیات پیشین و سیاق گفتار و ردیابی جولان ذهن مولانا دشوار است، آنجا که معنی ظریفی در بستر معمول و آشنای سخن فارسی و در میان سیلان معانی پیشین و پسین در چشم خواننده فارسی زبان گم شده است، آنجا که در معنی متعدد کلام و عبارت تردیدی هست. این‌ها را باید بیشتر البته در شروح مثنوی جُست اما شروح فارسی، که هر یک مشکلات خود را هم دارند و یکی از بیشترین مشکلاتشان هم آنست که خواننده را از متن مثنوی دور می‌کنند (واسطه هر جا فزون شد وصل جَست...) چون به طور طبیعی در همان بستر سخن مولانا می‌افتند متن را به نوعی تکرار می‌کنند و گاه چندان کمکی نمی‌کنند حال آن که ترجمه نیکلسون در همه این موارد دست‌کم یک راه را نشان می‌دهد که خارج از هندسه زبان فارسی خود راه‌گشاست و بسا به معانی دیگر راه می‌دهد. قرار نیست که مثنوی را به زبان انگلیسی بیاموزیم! می‌گویم این هم نوری است که از زاویه دیگری بر مثنوی افتاده، از دست ندهیم. همچنین ترجمه‌های نیکلسون در خصوص برخی عبارات عربی مثنوی هم، آنجا که به تردید افتاده‌ام، باز یاری کرده است. در نهایت اضافه کنم که «این اصول است و فروعش این بود» که خواندن متنی اینگونه دقیق، دایره واژگان انگلیسی ما را در حوزه آثار ادبی و عرفانی وسعت می‌بخشد.

ترجمه نیکلسون ترجمه‌‌ی است دقیق. آنقدر دقیق که سخن را کم و بیش همه جا عیناً برگردانده است حتی آنجا که به نظر می‌آید، به مثال در تخاطب، که مولانا کلمه‌ای عام را برای ضرورت قافیه استفاده کرده است همچون «ای مستفید»، «ای امین»، «ای معتمد». تصور کنید ترجمه برخی صفت‌های غریب چون «گر بریزد خونم آن روح الامین...». خودش در مقدمه آورده است که خواسته تا ترجمه‌ای دقیق فراهم کند چرا که بسیاری از بدفهمی‌ها (در حوزه تحقیقات مثنوی در دنیای غرب) به دلیل ترجمه بوده است. از این رو برگردانِ زیبایی و ذوقِ کلام مولانا، اگر اصلاً ممکن باشد، برای او اولویت دوم بوده است و البته در انتقال آن هم کم تلاش نکرده است. تا آنجایی که من خوانده‌ام، وقتی در ترجمه او اختلافی با برداشت غالب ما دیده می‌شود، چنان که هم او در قیاس ترجمه خود با ترجمه ویلسون می‌گوید، بیشتر محل تامل و بحث است تا یک خطا و تصحیح ساده. از جمله آنجا که مولانا ایهامی به کار برده است و تداعی معانی باعث می‌شود که او از یک معنی واژه به معنی دیگر آن نقب بزند. (۲) با این وجود در خصوص ترجمه نیکلسون نقدهایی هست که جای بحث آن در اینجا نیست. (۳)

چند کلمه هم در مورد مقدمه‌ای که نیکلسون بر این ترجمه آورده است بگوییم. از توضیحات فنی و تاریخی او در باب ترجمه مثنوی بگذریم در باب سختی این ترجمه عبارتی فارسی را می‌آورد که من منبعش را نمی‌دانم «حضرت مثنوی کتابی است مشکل‌تر از مشکل و آسان‌تر از آسان، آن بر عاقل و این بر نادان». همچنین می‌گوید که سادگی ظاهری زبان فارسی، دامی است برای مترجمان و این بیت مثنوی را می‌افزاید که «آن میسّر نبود اندر عاقبت، نام او باشد معسّر عاقبت».

در مقدمه جلد سوم که حاوی دفتر پنجم و ششم است می‌گوید که مولانا به هفتادسالگی خود نزدیک می‌شود و اندکی آثار ضعف و فتور در این دفاتر دیده می‌شود. می‌گوید که مولانا، این خاموش پُرسخن، با پرگویی خود اجاره می‌دهد که در داستانهای خود از برخی مرزها بگذرد. اشاره او اینجا به برخی داستانهای مثنوی است که عموما در دفتر پنجم آمده است و در آن مولانا به برخی حکایتها می‌پردازد که رکاکتی ظاهری دارند. می‌گوید دیگر در اینجا به ندرت آن عبارات فاخری را می‌بینیم که «از همه اوهام و تصویرات» و تخیلات ما پیشی میگیرد و به وفور در دفتر چهارم آمده است... و از آن نشانی هم می‌دهد. ابیاتی که مولانا در دفتر چهارم در «اطوار و منازل خلقت آدمی از ابتدا» میآورد که از قضا امروزه چندان شهرتی ندارد اما دارای همان مضمون «از جمادی مردم و نامی شدم» است. از نظر نیکلسون دفتر چهارم مثنوی اوج همه دفاتر است. با همه اینها معتقد است که این نزول، اگر هم باشد، بسیار تدریجی است اما در نیمه آخر دفتر ششم بیشتر ظاهر می‌شود و انگار دفتر به سختی ادامه می‌یابد تا جایی که به ناگهان هم قطع می‌شود... (۴)

نیکلسون سخن خود را اینگونه پایان برده است که «آشنایی همیشه موجب توهّم نیست» و میگوید که اعتقادی که سی و پنج سال پیشتر از این ترجمه بر زبان آورده بوده است (و این خود نشان طول مدت همراهی و انس اوست با مثنوی) همچنان در چشم او معتبر است که خالق مثنوی «بزرگترین شاعر عرفانی همه اعصار» است. این سخن گرچه برای ما ذوقی دارد اما من همیشه از اینگونه رنکینگ‌ها دوری کرده‌ام. اما سخن بعدی اوست که موجب شد من در دل بخوانم «ترجمانی هر چه ما را در دلست»: «کجای دیگر می‌توانیم چشم‌اندازی چنین جهانی را بیابیم که خود را تا ابد می‌گستراند؟ اصلاً، جدای کیفیت عالی شعر عرفانی او، چه گنجی از طنز، لطف و شفقت که در کلام اوست. این نقش‌های عجبِ استادی که بر هیچ چیز دست نگذاشته‌است مگر آن که حقیقت آن را بر ما مکشوف کرده است. در دیوان، جلال‌الدین حتی به اوجی رفیع‌تر صعود کرده است، اما هنوز مثنوی را باید خواند تا طیف و تنوع نبوغ او را درک کرد» و سپس سخنش را با این شعر پارسی ختم کرده‌است که:

«در دایره سماع ما می‌نایی؟ تا چرخ زنی چون فلک مینایی؟ در جذبه‌ی رقص بشنوی از نایی، اسرار ازل از دم مولانایی»


۱- اگر علاقمند بودید، این عبارت را در سایتهای تخصصی جستجو بجویید با پیوست پی دی اف:
The Mathnawi of Jalalu'ddin Rumi (by R. A. Nicholson) 
اگر نیافتید و یا یافتید و سایت، طبق معمول برای دوستان مقیم در ایران، مسدود بود، خبر دهید!
۲- مثلاً آنجا که مولانا بین یک معنی منبل به معنی آن داروی گیاهی (داروی منبل بنه بر پشت ریش و یا منبلم بی‏‌زخم ناساید تنم...) و معنی دیگر آن به معنی کاهل و بیکاره (بَدرَگیّ و مَنبلیّ و حرص و آز) در جایی جمع می‌کند: منبلی نی کاو بود خود برگ‌جو، منبلی‏‌ام لاابالی مرگ‌جو... و بیت پیش و پس آن. نیکلسون همه را به آن معنی دوم vagabond برگردانده است و من نمی‌دانم چگونه می‌توان همچو متنی را ترجمه کرد و از آن چیزی باقی بماند...
۳- سروش در برخی سخنرانی‌های خود به چند خطای آن اشاره کرده و اصلا در مصاحبه‌ای گفته بود که تمام ترجمه را بررسی کرده است و نمی‌دانم جایی منتشر شده است یا نه. اما البته بحثی کلی هست که این ترجمه‌ها تا چه حد قادر به حفظ جهان‌بینی آشکار و پنهان اثر هستند، از اینهمه اشارات آشکار قرآنی و حدیث و... بگیرید تا «سنّت و اسباب و طُرُق» پنهان در عبارت‌پردازیهای متن.
۴- در این مورد شاید نیکلسون اغراق می‌کند. در واقع مولانا دفتر پنجم را در حدود شصت و چهار سالگی خود آغاز کرده است و هنوز تا هفتادسالگی راهی دارد. جالب است بدانید که بسیاری دفتر پنجم را حاوی بالاترین معانی و اشارات عرفانی مثنوی دانسته‌اند (گویا علامه طباطبایی بر این عقیده بوده است) و همین‌گونه به خاطرم می‌آید از عبدالکریم سروش که برخی از این داستانها را به نوعی متاثر از ملامتیگری مولانا نیز دانسته است...
در باب پرگویی باید بگویم که خب از منظری ادبی شاید گاهی اوقات درست باشد. اما آنچه مولانا در باب عاشقان می‌گفت پیش و بیش از همه در باب خود او صادق است «عاقلان را یک اشارت بس بود، عاشقان را تشنگی ز آن کی رود؟ می‏‌کند تکرار گفتن بی‏‌ملال، کی ز اشارت بس کند حوت از زلال؟ (ماهی از آب...) صد سخن می‏‌گفت زآن درد کهن، در شکایت که نگفتم یک سخن»... بهرحال مولانا در چند موضع، از جمله در دفتر ششم، توجه می‌کند که مثنوی دارد خیلی طولانی می‌شود «مثنوی را چابک و دل‌خواه کن، ماجرا را موجز و کوتاه کن»... باز در ترجمه به زبان دیگر است که این پرگویی سخت به چشم می‌آید. مثلا من وقتی مکالمات داستان وکیل صدر جهان و یا بلندتر قصه آن عاشق که به مسجد مهمان‌کُش می‌رود را به انگلیسی می‌خوانم، تکرار را احساس می‌کنم ولی به زبان خود مثنوی البته چیزی نیست جز همان قند و شربت مکرّر...

قربون اون یعرب بن قحطان برم!

مجله مهرنامه، شماره 16، آبان ماه سال 90، پرونده‌ای کوتاه دارد درباره غلامحسین مصاحب. آنجا از قول دخترش و دوستانش مطالبی خواندنی در باب آثار و بیشتر در خصوص روش، منش و دانش شخصی این ویژه‌مرد می‌‌خوانید. خصوصیاتی که در نسلی ویژه متجلی شد، نسلی سخت پرمایه که انگار بهترین هم‌پوشانی عصر قدیم و جدید بود... نسل فروغی، نفیسی، قزوینی، زریاب‌، مینوی‌، زرین‌کوب...

در این پرونده بیشتر درباره تدوین دایرة المعارف مصاحب می‌خوانید اما در آن خاطرات و نقل‌قول‌های جالب هم بسیارست.
از قول شفیعی کدکنی می‌خوانید که مصاحب می‌گفت «هر کس می‌خواهد وارد دایرة المعارف (مداخل یا مراجع) شود، نخست باید بمیرد!» و چرا؟ چون «اگر این باب مفتوح شود، فردا فلان سرهنگ ساواک با هفت‌تیرش می‌آید که نام مرا هم باید وارد کنید!»
می‌خوانید که این ریاضی‌دان، با هوش استثنایی‌اش، که همه مدارج تحصیل را دو سه پله پریده است، با همه نظم، دقت، سواد و دانش حیرت‌انگیز خود قادر نبوده است که چراغ گاز را روشن کند! و یا حتی خاموش کند!! دخترش نقل می‌کند که همسرش پیش از خواب، ساعت یازده شب، چراغ گاز را روشن میکرده تا مصاحب که ساعت سه صبح برمی‌خاسته، تا مطالعات ریاضی خود را پی بگیرد، بتواند آب قهوه را به جوش بیاورد. بعد گاز روشن می‌مانده تا صبح دوباره همسرش از خوب برخیرد و آن را خاموش کند! همکار دیگرش، ابراهیم مکلّا تعریف می‌کند یک‌بار که تنها بوده و خواسته در دفتر دایرة المعارف چای دم کند، نزدیک بوده همه جا را به آتش بکشد و او به دادش رسیده است.
از سخت‌گیری‌های او. یک بار یکی از شاگردان قدیمش، که کارمند دانشسرای عالی بوده است، در پاسخ سوال مصاحب که «بچه‌ها درس می‌خوانند؟» می‌گوید «اکثراً درس نمی‌خوانند» و برافروخته شدن مصاحب که «آقا، کلماتی که بر وزن افعل و تفعیل هستند، تنوین نمی‌گیرند»!
می‌خوانیم که مصاحب، با همه مشغولیت خود، که موجب ‌شده سلمانی رفتن را هم ترک کند و کوتاه کردن موهایش را به دست همسرش بدهد، هر شب یک کتاب پلیسی می‌خوانده است و احتمالاً این هم، مانند شطرنج، تفریح آن ذهن ریاضی‌دوست بوده است.
از بگومگو و دعواهایش یا منوچهر بزرگمهر، احمد آرام، مینوی و دیگران هم ذکری هست و خب جدال بزرگان همیشه خواندنی است اما آنچه بهانه این نوشته شد.

شفیعی کدکنی می‌گوید که قرار نبود در دایرة المعارف هیچ شعری بیاید مگر به عنوان شاهد «عروض» یا «بدیع»، اما وقتی به مدخل منطقی رازی (که شاعری است متقدم درگذشته پیش از 380 ه.ق و بنابراین شاید سی سالی پیش از فردوسی) رسیده‌اند، مصاحب سراغ کدکنی که نویسنده این مدخل بوده رفته، با خواسته‌ای سخت غیرمصاحب‌وار: «دستم به دامنتون! اجازه بدهید که شعر «یک موی بدزدیدم از دو زلفت» را با ترجمه عربی آن اضافه کنیم» چرا که از آن خاطره خیلی خوبی در نوجوانی داشته است.

این شعر کوتاه البته خواندنی است و مثل همه شعرهای کهن، برای دل‌های قدیمی، ساده و دلنشین. خاطرم می‌آید، بار اول که آن را دیدم، تشبیه ساده آن، به دلیل نام منصور، برایم مبهم ماند و اینجا بود که دوباره دقت کردم. گفتم آن را اینجا بیاورم:

«یک موی بدزدیدم از دو زلفت، چون زلف زدی ای صنم به شانه
چونانْش به سختی همی کشیدم، چون مور که گندم کشد به خانه
با موی، به خانه شدم، پدر گفت: منصور کدام است از این دوگانه؟»

شاعر، جدای دزدیدن آن طره موی معشوق، به لاغری و ضعف خود اشاره دارد، (لیک میل عاشقان لاغر کند...) که یک موی را هم به سختی به خانه می‌کشد و چون به خانه می‌رسد، پدرش، از شدت باریکی و نحیفی او می‌پرسد که منصور کدام یک از شماست؟! منصور، نام خود «منصور منطقی رازی» است.

برگردان عربی شعر متعلق است به بدیع‌الزمان همدانی که هم‌عصر منطقی رازی بود و گویند این سه بیت را هم فی‌البداهه و در حضور و به خواست صاحب بن عبّاد ترجمه کرد (۱):

«سَرَقتُ مِن طُرَّته شَعرَةً، حینَ غدا یمشطها بالمشاط
ثُمَّ تَدَلَّحْتُ بها مُثقلاً، تَدَلُّح النملِ بحبِّ الحِناط
قال ابی: مَن ولدی مِنکما؟ کلاکُما یَدخُل سَمَّ الخیاط...»

تفاوت در برگردان خیلی اندک است. پدر می‌پرسد: چون هر دو شما از سوراخ سوزن رد می‌شوید، پس کدام یک فرزند منید؟ انصافاً لطفی کهن دارد این ابیات هزارساله...

شفیعی کدکنی می‌گوید، مصاحب، که خود «ضرّابخانه لغت» داشت و برای ساخت و ترویج معادل‌های فارسی لغات بیگانه، کوشش‌های بزرگ، جمعی، روشمند و مستمرّ کرده بود، قدرت تصریفی زبان عربی را می‌ستود، و تصور کنید در محیط نه چندان عربی‌دوستی آن روزها، «گاه به شوخی و جدی می‌گفت: «قربون اون یعرب بن قحطان برم!» (۲)...

یادش گرامی باد. من را به یاد کتاب‌خانه مرجع دانشگاه شریف انداخت و دایرة المعارف او که همیشه روی میز بود.


۱- می‌دانید که این صاحب بن عباد هم پدیده عجیبی بود، وزیر دیلیمان ایران‌، بسیار فاضل، ادیب و نقاد، دانش‌دوست و عالم‌‌پرور، اما سخت شیفته ادب و فرهنگ عربی، تا جایی که کارش به دشمنی به میراث ایرانی رسیده بود چنان که یک‌بار شاعری که در فضل عجمان سخن گفته بود را برای همیشه از محفل خود بیرون کرد و اگر راست باشد، از قولش گفته‌اند که به آینه نمی‌نگرد تا عجمی نبیند آنقدر عاشق سجع عربی بود که حکمش در عزل قاضی قم مشهورست «ایها القاضی بقم، قد عزلناک فقُم»... شما بداقبالی‌های زبان فارسی را در آن عهد ببینید و هم جان‌سختی آن را که «به رغم» همچو محیط غالب فرهنگی، چه محصولاتی را در آن تاریخ آفریده است. دیگر این که می‌بینیم بیش از قدرت سیاسی، که مثلاً محمود غزنوی حامی و پیرو سرسخت خلیفه و سلطه فرهنگی بغداد بوده است، این وزیران و فرهیختگان عهد بوده‌اند که اینگونه عربی‌مابی را تبلیغ و تقویت می‌کرده‌اند چنان که رسایل دیوانی، مکاتبات و محاسبات، توسط وزیران، و نه به دستور شاهان، از فارسی به عربی برمی‌گشت، یا در غرب ایران که خاندان آل بویه با هدف ارتقای استقلال و اقتدار ایران برخاستند و کوشش‌ها کردند و کامیابی هم داشتند، باز وزیری چنان مستهلک و مستحیل در فرهنگ عربی بود که مجالی به رشد زبان نیاکان نمی‌داد... این بحثی درازدامن است اما یک نکته بدیهی هم دارد که فرهنگ و زبان عربی آنقدر عمق، غنا و جذابیت داشته که اینگونه دل بسیاری از فرهیختگان پارسی‌گوی را برای نسل‌ها برده است، حتی شاخص‌ترین نمایندگان و برکشندگان زبان آن را. از «دهان پر از عربی» حافظ، تا «پارسی گویم گرچه تازی خوشترست» مولانا و فخر «تازی‌دانی» سعدی در بغداد... البته این بحثی است مستعدّ خطر و سقوط! «بر کنار بامی ای مست مدام...» 

۲- یعرب بن قحطان را نمی‌شناسید؟ يعرب پسر قحطان پسر عابر پسر شالخ پسر قينان پسر أرفخشذ پسر سام پسر نوح... نشانی‌اش را تا نوح دادم و نوح را هم می‌شناسید دیگر، البته نه از نوع شناختی که مولانا می‌گفت: «گر کسی گوید که دانی نوح را؟ آن رسول حق و نور روح را؟... تو بگویی من چه دانم نوح را؟ همچو اویی داند او را ای فتی‏...». گذشته از این حرفها، اعراب قدیم، یعرب را نیای خود می‌دانستند و معتقد بودند که زبان عربی از او به میراث مانده است و همین مقصود مصاحب بوده است.

ز گفتار بیدار مرد کهن

ابوالفضل خطیبی از شاهنامه‌پژوهان بنام، در مقاله جدید خود نظر دکتر سجّاد آیدنلو را درباره آن سه بیت مشهور فردوسی، درباره ابیات بد شعر خود، یا دیگران، نقد کرده است و به واقع خوانش و درک معمول سنتی را ترجیح داده است. من این دو نظر را به اختصار می‌آوردم اما بعد اشاره می‌کنم که برداشت دیگری هم از این سه بیت در کتاب مشهور نولدکه می‌توان دید که من هیچ نشانی از آن در این بحث‌ها ندیده‌ام.

فردوسی در ابیات آغازین «گفتار در داستان خسرو و شیرین» می‌آورد که: «کهن گشته این نامه‌ی باستان، ز گفتار و کردار آن راستان، همی نو کنم گفته‌ها زین سخن، ز گفتار بیدار مرد کهن» و سپس این ابیات مورد نظر ما:

«بود بیت شش بار بیور هزار، سَخُن­های شایسته و غمگسار
نبیند کسی نامه‌ی پارسی، نبشته به ابیات صد بار سی
اگر بازجویی در او بیت بد، همانا که کم باشد از پانصد»

بیت اول، جدای بحث «شمار» و یا «هزار» در این بیت، و رقم مذکور، تنها موضعی است که فردوسی در آن از تعداد بیت‌های شاهنامه ذکری می‌کند که اشاره به حجم و بزرگی کار او دارد هنگامی که، بنا به قول فردوسی، در زمانه او هنوز دیوان شعر فارسی سه هزار بیتی دیده نشده بود... در همه این موارد جای بحث و سخن هست که مورد نظر ما در اینجا نیست تا بیت سوم که در معنی و مقصود فردوسی از آن دو نظر رایج است:

نظر غالب آن که بیت سوم به بیت اول بازمی‌گردد. فردوسی می‌گوید که تعداد بیت‌های بد شاهنامه، آن هم با حجم شصت هزار بیت، به پانصد نمی‌رسد. یعنی با فروتنی و هم با سخت‌گیری بر کار خود، می‌پذیرد که  شاید در هر صد و بیست بیت، یک بیت بد پیدا کنید... این نظر دکتر خالقی مطلق است و خطیبی هم آن را تایید می‌کند.
آیدانلو ، و پیشتر از او ملک الشعرا بهار، مرجع «بیت بد» را نه شاهنامه که آن نامه‌ی پارسی سه هزار بیتی دیگران دانسته‌اند و بنابراین «فردوسی می‌گوید: هر منظومه سه هزار بیتی حداقل پانصد بیت بد دارد، حال آنکه «سخنهای شایسته و غمگسار» من، به رغم کثرت ابیات این گونه نیست».
هر دو این برداشت‌ها نقاط قوت و ضعفی دارند.

اما نولدکه در کتاب «حماسه ملی ایران»، (۱) خوانش دیگری ازین بیت داشته است که به نظر من، پذیرش آن سخت‌تر و مشکل‌تر از آن دو دیگر نیست و آن این که «شاعر از روی استهزا اضافه می‌کند که اگر بیت‌های بد آن را حذف کنیم، شاید کمتر از پانصد بیت باقی نماند» که البته این هم کمی گره دارد اما مقصود آنست که فردوسی می‌گوید، اگر ابیات بد را در آن سه هزار بیت موجود (از نامه یا دفتر دیگران) بازجویی (و برگیری، چنان که در معنی بازجستن هست) آنگاه آنچه می‌ماند «همانا که کم باشد از پانصد». این خوانش یا برداشت از فردوسی چهره بسیار سخت‌گیرانه‌‌تری ارایه می‌دهد (که فقط یک از شش بیت دیگران، با معیارهای فردوسی، خوب محسوب می‌شود)، که البته از همچو اویی هم بعید نیست و پیشتر هم در نقد شعر دقیقی از او دیده بودیم «نگه کردم این نظم سست آمدم، بسی بیت ناتندرست آمدم» اما به نظرم معنی سرراست‌تری دارد. همچنین شاید طبیعی‌تر و معقول‌تر هم باشد که که به شعر خوبی که می‌ماند نظر کنند و آن را بسنجند و بشمرند تا به اندکی یا بیشی نسبت شعر بد خود، یا دیگران، اشاره کنند... (۲)(۳)

خب، یک گره دیگر بر این ابیات زدیم!، حالا به شاهنامه‌خوانی خودمان برسیم. پس از این ابیات، گله و شکایتی ظریف است از شاه محمود و میانجی کردن «سالار» و برادر شاه، که این سخنان نغز را بخواند «و زان پس کند یاد بر شهریار، مگر تخم رنج من آید ببار... و بعد سراغ آن زبان پاک آسمانی خود می‌رود:
چنین گفت داننده دهقان پیر، که دانش بود مرد را دستگیر
غم و شادمانی بباید کشید، ز هر شور و تلخی بباید چشید...».


۱- حماسه ملی ایران، اثر تئودور نولدکه، ترجمه بزرگ علوی، چاپ چهارم 1369 (و چاپ جدید ندارد و من آن را با کلّی جستجو یافتم)، ص 51
۲- سه هزار بیت یا ده هزار بیت پیش از شاهنامه، تفاوت چندانی نمی‌کند. این پرسش حیرت‌انگیز همیشه هست که براستی چگونه زبان دری، با پیشینه‌، سابقه و تمرین مکتوب اینگونه اندک، چنین شاهکار بی‌همتایی را در همان سده‌های نخست شکوفایی خود می‌آفریند؟
۳- مرحوم محمد امین ریاحی، که در استادی او حرف و حدیث نیست، در پانویسی در کتاب فردوسی آورده است که «بیت، کلمه‌ای فارسی و مطلق به معنی شعر است». نمیدانم! جای تحقیق بیشتر هست.