کوالا لامپور
دو سه روزی در کوالا لامپور بودم یا آنطور که مختصر میگویند کا ال. تا پیش از این K L برای من همیشه یادآور همان اردوگاههای تمرکز آلمان نازی بوده که از Konzentrations Lager میاد. آنها که کتاب «مرگ کسب و کار من است» روبر مرل با ترجمه شاملو را خواندهاند، آنقدر این اصطلاح را به تکرار میبینند که دیگر از یادشان نمیرود.
از پکن که به کا ال میرفتم، کنارم دختری نشسته بود به غایت زیبا و ظریف (و ابن البته فرع ماجراست و اصل این که) اهل کجا؟ مغولستان، از شهر اولان باتور. من هرگز باور نداشتم که دختران مغول میتوانند اینقدر زیبا باشند (و باز این فرع ماجراست) و اولین حاصل سفر من به مالزی این بود که تصور من از چهره امثال بورته و تورکینا و طوغانجون و این و آن خاتون مغول کمی دقیقتر شد و از قدیم هم گفتهاند که سفرها آدم را پخته میکند. انگلیسی خوبی صحبت میکرد و من هم یک مغولی پیدا کرده بودم تا دوباره تاریخ مغول و «جینگیز هان» رو باهاش مرور کنم. عکسهای خانواده و شهر اولان باتور رو نشانم داد و من دیدم که دنیا از قرن هفتم تا الان چقدر عوض شده.
برگردیم به مالزی. بنظرم کوالا لامپور شهر خوبی اومد. در ابتدا مثل یک بازار مکاره بزرگ میاد. تنوعی که در آدمها دیده میشه هرگز در پکن دیده نمیشه. فکر کنم حتی اگر وسط شهر یک عکس بگیری، در اون عکس دختران مالایی هستند با حجاب، بعد دختران هندی یا پنجابی، دختران چینی و البته فیلیپینی و غیره (منظور همه مردم، در مثل مناقشه نیست...). شهر تمیز و مرتبه. مردم و البته منظور فقط کارکنان هتل نیست، خیلی به نظر آروم و با حوصله میان. هزینههای ساده مثل رستورانها به نظرم از پکن گرونتره اما نه خیلی زیاد. من بر عکس پکن، نیمشب بیرون نرفتم! و بنابراین از امنیت چندان مطمئن نیستم.
اولین چیزی که آدم رو متعجب میکنه، آشنایی مردم با زبان انگلیسی است. همه انگلیسی میدونند در سطح بسیار خوب که البته یادگار استعمار پیر بریتانیاست. استقلال مالزی به سال ۱۹۵۷ برمیگرده که خیلی دور نیست. حداقل میزبان مالزیایی من که از انگلیسیها خیلی خوب میگفت. میگفت که انگلیسیها رفتند و سه چیز برای ما به ارث گذاشتند، زبان، سیستم آموزش و سومی رو یادم نمیاد و بنظرم اولی و دومی هم یکیه! من که حتماً سیستم رانندگی انگلیسی رو هم اضافه میکنم که فرمان سمت راست میشینه و باعث میشه ما سرگیجه بگیریم. من روز آخر یک راننده گرفتم تا کمی من رو در شهر بگردونه و مکانها و موزههای مهم رو نشونم بده. هیچ جا نشد که بپیچه و من فکر نکنم الان یکی درست روبرومون درمیاد... تو این وسط هم برخی اوقات عابرین رو نشون میداد و میگفت این ایرانیه و به نظر من هم که درست تشخیص میداد. مثل همه اونهایی که زیاد حرف میزنند (یا زیاد مینویسند؟؟) همونقدر در خصوص تاریخ برجهای دوگانه مطمئن حرف میزد که در خصوص علت جنگ عراق و حق ایران برای بمب اتمی و غیره.
لهجه انگلیسی مردم البته به نظر ما خوب نمیاد. شبیه لهجه هندیها میمونه و همیشه فهمش ساده نیست. این لیدر اینقدر حرف زد که سر من رفته بود. انگار که مثلاً لیدر پاریس هست با هزارن آثار تاریخی اما اینجا تاریخ به ندرت به بیست سال پیش میرفت. این برج در سال ۹۲ شروع شد، ۹۶ کامل شد، این پل ۹۸ شروع شد و... به زبان برگردم. من که برای ارایه پیشنهاد فنی رفته بودم، گاهی اوقات در فهمیدن سوالات مشکل داشتم. واژگان البته غنی اما لهجه مشکل و هر بار باید سوال رو دوباره تکرار میکردم که منظور اینه؟ حالا که صحبت زبان هست و نه چیز دیگه این رو هم بگم که سر شام، دختر پیشخدمتی اومد و با لهجه آمریکایی سفارش غذا گرفت. لهجهاش من و همکار استرالیاییم رو متعجب کرد. پرسیدیم و گفت که اهل فیلیپینه و این لهجه در فیلیپین باز به دلایل تاریخی رایجه. پرسیدم اومدن شما به اینجا راحته؟ گفت تازگیها کمی سخت شده بخاطر این که خیلی از دخترهای فیلیپینی اومدن اینجا و انجل شدهاند!؟ من ابلهانه پرسیدم انجل (angel) چیه؟ گفت نوعی prostitution هست اگرچه چینیها هم هستند که بازار بهتری دارند! ما سه نفر سر شام بهتمون زده بود که این دختر چقدر راحت در این زمینهها صحبت میکنه و همکار مالزیایی من میگفت که هرگز همچو چیزی رو از زبان مالزیاییها نمیشنوی. بحث در خصوص زبان بود البته.
مالزی البته کشور تمام اسلامی نیست. چیزی حدود ۵۵٪ مسلمان هستند اما بهرحال اسلام از منظر اجتماعی و فرهنگی غالبه و از این نظر به فرهنگ ما نزدیکه و اصلاً قابل قیاس با پکن نیست. متاسفانه دانش سیاسی عمومی و بینالمللی، مثل همه کشورهای مسلمان، به نظرم پایینه. در بین بقیه همکاران با ملیتهای متفاوت، به من توجه ویژه میکردن به عنوان مسلمان و آنهم از کشور ایران که در مقابل استکبار جهانی و صهیونیسم ایستاده. احمدینژاد محبوب بود بین مدیران صنایع تا رانندگان تاکسی. بهرحال از آنجا که نظام تجارت سلطنتطلب حتی غیر مشروطه است و همه جا مشتری پادشاه مطلقه است، من هم قصد نداشتم چندان مخالفتی نشون بدم ولی وقتی به یکی از مدیران به نرمی توضیح دادم که بله البته احمدینژاد در ایران هم در بین برخی اقشار محبوبیت داره اما عموماً جایگاهی در بین دانشگاهیان و طبقه متوسط نداره، گفت درک میکنه چرا که سطح «ایمان» همیشه در بین مردم یکی نیست و البته «ایمان» رو هم به عربی گفت!
نکات جالبی هم در موزهها بود که دیگر خیلی توریستبازی میشود. بگذریم. این هم از عمر دو سه روزی بود که اینگونه گذشت. از باده نوشین قدحی باز نماد و از بقیه عمر هم ندانم که چه باقی ماندست.












جمله بر فهرست قانع گشتهایم...