کوالا لامپور

دو سه روزی در کوالا لامپور بودم یا آن‌طور که مختصر می‌گویند کا ال. تا پیش از این K L برای من همیشه یادآور همان اردوگاههای تمرکز آلمان نازی بوده که از Konzentrations Lager میاد. آنها که کتاب «مرگ کسب و کار من است» روبر مرل با ترجمه شاملو را خوانده‌اند، آنقدر این اصطلاح را به تکرار می‌بینند که دیگر از یادشان نمی‌رود.

از پکن که به کا ال می‌رفتم، کنارم دختری نشسته بود به غایت زیبا و ظریف (و ابن البته فرع ماجراست و اصل این که) اهل کجا؟ مغولستان، از شهر اولان باتور. من هرگز باور نداشتم که دختران مغول‌ می‌توانند این‌قدر زیبا باشند (و باز این فرع ماجراست) و اولین حاصل سفر من به مالزی این بود که تصور من از چهره امثال بورته و تورکینا و طوغانجون و این و آن خاتون مغول کمی دقیق‌تر شد و از قدیم هم گفته‌اند که سفرها آدم را پخته می‌کند. انگلیسی خوبی صحبت می‌کرد و من هم یک مغولی پیدا کرده بودم تا دوباره تاریخ مغول و «جینگیز هان» رو باهاش مرور کنم. عکس‌های خانواده‌ و شهر اولان باتور رو نشانم ‌داد و من ‌دیدم که دنیا از قرن هفتم تا الان چقدر عوض شده.

برگردیم به مالزی. بنظرم کوالا لامپور شهر خوبی اومد. در ابتدا مثل یک بازار مکاره بزرگ میاد. تنوعی که در آدمها دیده میشه هرگز در پکن دیده نمیشه. فکر کنم حتی اگر وسط شهر یک عکس بگیری، در اون عکس دختران مالایی هستند با حجاب، بعد دختران هندی یا پنجابی، دختران چینی و البته فیلیپینی و غیره (منظور همه مردم، در مثل مناقشه نیست...). شهر تمیز و مرتبه. مردم و البته منظور فقط کارکنان هتل نیست، خیلی به نظر آروم و با حوصله میان. هزینه‌های ساده مثل رستوران‌ها به نظرم از پکن گرونتره اما نه خیلی زیاد. من بر عکس پکن، نیم‌شب بیرون نرفتم! و بنابراین از امنیت چندان مطمئن نیستم.      

اولین چیزی که آدم رو متعجب میکنه، آشنایی مردم با زبان انگلیسی است. همه انگلیسی می‌دونند در سطح بسیار خوب که البته یادگار استعمار پیر بریتانیاست. استقلال مالزی به سال ۱۹۵۷ برمیگرده که خیلی دور نیست. حداقل میزبان مالزیایی من که از انگلیسی‌ها خیلی خوب می‌گفت. می‌گفت که انگلیسی‌ها رفتند و سه چیز برای ما به ارث گذاشتند، زبان، سیستم آموزش و سومی رو یادم نمیاد و بنظرم اولی و دومی هم یکیه! من که حتماً سیستم رانندگی انگلیسی رو هم اضافه می‌کنم که فرمان سمت راست می‌شینه و باعث میشه ما سرگیجه بگیریم. من روز آخر یک راننده گرفتم تا کمی من رو در شهر بگردونه و مکان‌ها و موزه‌های مهم رو نشونم بده. هیچ جا نشد که بپیچه و من فکر نکنم الان یکی درست روبرومون درمیاد... تو این وسط هم برخی اوقات عابرین رو نشون میداد و می‌گفت این ایرانیه و به نظر من هم که درست تشخیص می‌داد. مثل همه اونهایی که زیاد حرف میزنند (یا زیاد می‌نویسند؟؟) همون‌قدر در خصوص تاریخ برج‌های دوگانه مطمئن حرف میزد که در خصوص علت جنگ عراق و حق ایران برای بمب اتمی و غیره.  

 لهجه انگلیسی مردم البته به نظر ما خوب نمیاد. شبیه لهجه هندی‌ها میمونه و همیشه فهمش ساده نیست. این لیدر این‌قدر حرف زد که سر من رفته بود. انگار که مثلاً لیدر پاریس هست با هزارن آثار تاریخی اما اینجا تاریخ به ندرت به بیست سال پیش می‌رفت. این برج در سال ۹۲ شروع شد، ۹۶ کامل شد، این پل ۹۸ شروع شد و... به زبان برگردم. من که برای ارایه پیشنهاد فنی رفته بودم، گاهی اوقات در فهمیدن سوالات مشکل داشتم. واژگان البته غنی اما لهجه مشکل و هر بار باید سوال رو دوباره تکرار میکردم که منظور اینه؟ حالا که صحبت زبان هست و نه چیز دیگه این رو هم بگم که سر شام، دختر پیشخدمتی اومد و با لهجه آمریکایی سفارش غذا گرفت. لهجه‌اش من و همکار استرالیاییم رو متعجب کرد. پرسیدیم و گفت که اهل فیلیپینه و این لهجه در فیلیپین باز به دلایل تاریخی رایجه. پرسیدم اومدن شما به اینجا راحته؟ گفت تازگی‌ها کمی سخت شده بخاطر این که خیلی از دخترهای فیلیپینی اومدن اینجا و انجل شده‌اند!؟ من ابلهانه پرسیدم انجل (angel) چیه؟ گفت نوعی prostitution هست اگرچه چینی‌ها هم هستند که بازار بهتری دارند! ما سه نفر سر شام بهتمون زده بود که این دختر چقدر راحت در این زمینه‌ها صحبت میکنه و همکار مالزیایی من می‌گفت که هرگز همچو چیزی رو از زبان مالزیایی‌ها نمی‌شنوی. بحث در خصوص زبان بود البته.

مالزی البته کشور تمام اسلامی نیست. چیزی حدود ۵۵٪ مسلمان هستند اما بهرحال اسلام از منظر اجتماعی و فرهنگی غالبه و از این نظر به فرهنگ ما نزدیکه و اصلاً قابل قیاس با پکن نیست. متاسفانه دانش سیاسی عمومی و بین‌المللی، مثل همه کشورهای مسلمان، به نظرم پایینه. در بین بقیه همکاران با ملیت‌های متفاوت، به من توجه ویژه می‌کردن به عنوان مسلمان و آن‌هم از کشور ایران که در مقابل استکبار جهانی و صهیونیسم ایستاده. احمدی‌نژاد محبوب بود بین مدیران صنایع تا رانندگان تاکسی. بهرحال از آن‌جا که نظام تجارت سلطنت‌طلب حتی غیر مشروطه است و همه جا مشتری پادشاه مطلقه است، من هم قصد نداشتم چندان مخالفتی نشون بدم ولی وقتی به یکی از مدیران به نرمی توضیح دادم که بله البته احمدی‌نژاد در ایران هم در بین برخی اقشار محبوبیت داره اما عموماً جایگاهی  در بین دانشگاهیان و طبقه متوسط نداره، گفت درک می‌کنه چرا که سطح «ایمان» همیشه در بین مردم یکی نیست و البته «ایمان» رو هم به عربی گفت!

نکات جالبی هم در موزه‌ها بود که دیگر خیلی توریست‌بازی می‌شود. بگذریم. این هم از عمر دو سه روزی بود که اینگونه گذشت. از باده نوشین قدحی باز نماد و از بقیه عمر هم ندانم که چه باقی ماندست.

a la recherche du travail perdu در جستجوی پیشه از دست رفته

قسمتی از فیلم «رهایی شاوشانگ» رو دوباره می‌دیدم. عجب فیلمیه این فیلم! وقتی «اندی» در زندان به دوستش «رد» میگه که دوست داره زندگیش رو چطور و کجا تموم کنه:
That's where I'd like to finish out my life, Red. A warm place with no memory. Open a little hotel right on the beach. Buy some worthless old boat and fix it up like new…  
این که به جایی بی‌خاطره بره، هتل کوچیکی کنار ساحل باز کنه، قایق درب و داغون کهنه‌ای رو بخره و روش کار کنه تا ازش یک قایق نو بسازه. (۱)



خب این البته برنامه من نیست! ولی اون آرزوی تعمیر قایق درب و داغون خیلی به دلم نشست. چرا نره و یک قایق نو نخره؟ این من رو به یاد یک حرفه و شغل از دست رفته میندازه: تصحیح متون قدیمی

فکر می‌کنم که اگر من مصحح متون و نسخ قدیمی بودم، آیا دلم، از منظر حرفه‌ای و کاری، برای اونچه که امروز به عنوان یک مهندس درگیرشم تنگ می‌شد؟ واقع اینه که فکر می‌کنم میشد، اما شاید نه زیاد، هم‌چنان که فکر می‌کنم اگر ایران بودم دلم برای چین تنگ می‌شد؟ احتمالاً میشد اما نه زیاد...

من باید یک مصحح متون قدیم بودم. این بهترین بوده با این علایق جاودانی من به الفاظ و اضمار و مجاز! این رو بذارم کنار برخی مختصات بطلمیوس‌وار اون‌طور که کوستلر میگه: آدمی با ابتکار کم اما حوصله زیاد. بهرحال جامعه به همه جور آدمی نیاز داره! همیشه دوست داشتم که یک متن آشفته و درهم‌ریخته رو بگیرم، بعد آروم آروم روش کار کنم تا یک متن منقح ازش دربیاد. نسخه‌ها رو مقایسه کنم، به منابع رجوع کنم، براش تعلیقات بنویسم و جمع کنم و غیره. همین امروز هم یکی از علایق خیلی زمان‌گیر من جمع متونه اما به شیوه مصححان. علاقه عجیبی دارم که بگردم و یک متن قدیم، خصوصاً متون ادبی کلاسیک رو پیدا کنم، بعد سعی کنم ازش یک متن در قالب ورد word بسازم. اشعار، پاراگرفها، فاصله‌ها و نیم‌فاصله‌ها را درست کنم بعد گاه و نیم‌گاه بهش رجوع کنم یا براش پانویس درست کنم. گاهی اوقات زمان زیادی می‌بره اما ذوقی دارد که مپرس. قصه گلاب است و گلستان خراب...


۱- انتهای همین گفتگوست که در پاسخ به «رد» که ازش میخواد این خیالات رو رها کنه و برای خودش مشغولیاتی درست کنه جمله ضرب‌المثل‌واری میگه:
ANDY: I guess it comes down to a simple choice, really. Get busy living or get busy dying

تحصیلات تکمیلی باشگاه ظاهر عجایب

می‌خواستم کمی غربت‌زدایی کنم. این بود که در اینترنت به دنبال چند اثر خوشنویسی می‌گشتم که بشود پرینت گرفت و به دیوار اتاق کار زد. پیش از همه هم به سراغ «الفقیر الحقیر المذنب عماد الحسنی» رفته بودم که غرورش و درشت‌گویی‌هایش با شاه عباس، که جانش را هم بر سر آن گذاشت، قصه مشهور است. در آثار میرعماد هم به این پاره عربی مشهور در منقبت علی ابن ابیطالب برخوردم که به ظاهر تمرین یا رسم آن بین خوشنویسان خیلی رایج بوده است:

«ناد علیاً مظهر العجایب تجده عوناً لک فى النوائب كل هم و غم سینجلى بولایتک یا علی»،



این عبارت، برگرفته از قطعه بلندتری است که اصل شناخته‌شده‌ای ندارد و امروزه به دعای نادعلی مشهور شده، به نوعی جزو اورادی است با مناسک خاص که تکرار چندباره آن مثلاً چه حاجتی را روا می‌کند. امروزه هم بسیار در مداحی‌ها می‌آید و برخی عبارات آن هم اشاره‌وار در برخی اشعار شاعران مذهبی معاصر. کمی در معنی سینجلی تردید داشتم، این سو و آن‌ سو چرخی زدم و چیزی نیافتم، ناامیدانه (و البته شاید ابلهانه) سراغ مترجم گوگل رفتم و ترجمه را می‌بینید: تحصیلات تکمیلی باشگاه ظاهر عجایب!... و از قضا سینجلی هم اصلاً ترجمه نشده و به حروف لاتین آمده...(۱). 



۱- معنی آن چنان که من می‌فهمم: علی، مظهر عجایب را بخوان، او همراه و یاور توست در همه مصایب و محنت‌ها، تمامی اندوه و سختی با ولایت تو زدوده می‌شود یا علی...

۲- آن را که آوردیم، این را هم بیاوریم! برخی آثار چه معجون غریبی شده‌اند از اشعار نامرتبط و ناهمخوان که به ظاهر بعدها و به منظور حفظ برخی قطعات پراکنده کنار هم گذاشته شده‌اند مانند این یکی:



شعر متن که مناجات‌گونه‌ای است از نظامی در ابتدای مثنوی لیلی و مجنون. یکی دو بیتی بعد از آن بیت مشهور «ای نام تو بهترین سرآغاز...». در حاشیه بالا و پایین اما بیتی است از مثنوی با خوانشِ درست «در بشر روپوش کرده‌است آفتاب» که توصیفی است از زبان پیامبر در خصوص پیر و توصیه به علی در پیروی از او که «یا علی از جمله‌ی طاعاتِ راه، بر گُزین تو سایه‌ی خاص اله». البته بعید نیست که در عهد صفوی، این اوصاف پیر به خود علی متصف شده باشد و بعد در کنار آن دو شعر، آن «خط سوم» را می‌بینیم که رباعی منتسب به خیام است «گویند مرا که مِی ‌پرستم هستم...» و تناسب این اشعار هم که پیدا و نه نهان است.

جنبش سبز و آینده دیپلوماتیک با جمهوری مغولستان

«آیا جنبش سبز نباید حداقل فکر آینده دیپلوماتیکش با جمهوری مغولستان باشد؟»

فکر می‌کنید شوخی است؟ پروفسور حمید دباشی، استاد ایران‌شناسی دانشگاه کلمبیا، در مقاله بلند «تمامیت ارضی ایران در گرو فرهنگ ایرانشهری ماست» از کدیور انتقاد کرده که چرا در نامه خود به آیة الله صانعی حمله‌کنندگان به بیت او را نوادگان چنگیز خوانده و رفتار آن‌ها را مغول‌وار نامیده است.

«چرا "قوم مغول"؟ ... در ذهن و زبان ما نام بعضی ملت ها--بخصوص عرب، ترک، مغول، و افغان، بدلیل نوع به خصوصی تاریخنگاری راسیستی که از عصر رضا شاه به ما رسیده است و مبتنی است بر همین خصلت مضاعف دشمن-تراشی و دیگر-آفرینی--تبدیل شده است به استعاره های وحشیگری و یغما. یعنی همان تنفر و تحقیری را که تصور فارس-مرکز برای دیگر-شدگان ایرانی دارد، تصور شیعی-ایرانی-مرکز برای ملت های دیگر (بخصوص عرب و ترک و مغول) دارد.

اولا اگر قوم مغول قتل و غارت و وحشیگری کرد، هولاگوی مغول هم خواجه نصیر طوسی را فرصت و امکانات داد تا رصد خانه مراغه را بسازد که در آن ما شاهد یکی از درخشان ترین ادوار تاریخ علم در ایران و اسلام باشیم. بعد هم که دوره ایلخانیان (یعنی حکومت "نوادگان چنگیز" برای حدود یک قرن و نیم بر بخش عظیمی از ایران) یکی از درخشان ترین ادوار علم و ادب و هنر ایرانی است. بنابراین با چه مجوزی ما "مغول" را کرده‌ایم استعاره غارت‌گری و وحشی‌گری و خانه سر مردم بیگناه خراب کردن؟»

بسوخت دیده در این حیرت که این چه بوالعجبی است؟ ببینید که این استاد ایرانشناسی چه می‌گوید؟ این آشفته‌گویی‌ها چیست؟ قضاوت‌های تاریخی ما چه ربطی به رابطه دیپلوماتیک با مغولستان امروز دارد؟ چرا مغول در زبان ما شده استعاره وحشیگری و غارتگری؟ یعنی آن‌چه ما می‌دانیم و می‌خوانیم حاصل تاریخنگاری راسیستی عصر رضاشاه است؟ و اصلاً این تاریخنگاران راسیست چه کسانی بوده‌اند؟ و شرح فجایع مغول ما را راسیست می‌کند؟ آن‌ها به کنار، نویسندگان غربی چطور؟ تاریخ کمبریج چه نوشته است؟ اشپولر و مورگان و دیگران را نخوانده؟ استاد ایرانشناس که باید به خود منابع آن روزگار رجوع کند. دباشی ابن اثیر را نخوانده است؟ دو صفحه مقدمه دارد که براستی آدمی را حیران می‌کند پیش از آن که فاجعه مغول را ثبت کند. نسوی و یا حتی خود جوینی که در خدمت مغولان بود را نخوانده؟ یعنی نمی‌داند که در همان یورش اول بر بلخ و مرو و نیشابور و هرات و ری و همه خراسان بزرگ چه رفت؟ آن کشتار که هرگز در این وسعت در جایی دیده نشده؟ آن هدم و غارت و ویرانی که بجا ماند و چنان که تاریخ نشان داد هرگز جبران نشد؟ 

من نمی‌دانم میل به نو گویی است؟ باریک‌بینی‌های افراطی یا علاقه به جدل در همه امور است یا غیر آن که کار به اینجا می‌رسد که باید در این زمینه‌ها هم بحث کرد؟ یک‌جایی باید گفت که از حد مگذران / مرکب استیزه را چندین مران. 

غم غریبی و غربت و قورمه سبزی

گفت من چند ارمغان جستم ترا، ارمغانی در نظر نامد مرا، حبّه‌ای را جانب کان چون برم؟ قطره‌ای را سوی عمّان چون برم؟ و این‌ها را آشنایی دلسوز می‌گفت که برای چند روزی به چین آمده بود و البته منظور از کان و عمّان هم بازار چین بود (و من هم اول فکر کردم که من رو میگه ذوق کردم) تا این که بالاخره بهتر دیده بود چی بیاره؟ سه عدد کنسرو قورمه سبزی آن هم با طعم خانگی.



من هم به حقیقت نمی‌دانم که چه نسبت است به غربت، قورمه سبزی را اما این‌قدر هست که این دو با هم می‌آیند. یعنی گر اسیری و غم یار هم همراه غریبی نیاید، غم قورمه سبزی می‌آید (و فرخ آن که یارش با قورمه سبزی بیاید). حتی فکر می‌کنم که این رابطه اصلاً دو سویه است. یعنی اگر غم قورمه سبزی نباشد، غم غربت هم از عدم ظاهر نمی‌شود. می‌گویید نه، همین مصاحبه مسعود بهنود را ببینید که می‌گوید «الان اگر بگویم که واقعا دلم برای ایران تنگ شده، دروغ گفته‌ام. تنگ نشده... پسرم می‌گوید که جزو آن طایفه‌ی هایده‌گوش‌کن و قورمه‌سبزی‌خور نیستی. آری مدت‌هاست قورمه‌سبزی نمی‌خورم.» یکی نیست بگوید که آخر این دو را کنار هم میگذارند؟ هایده کجا و قورمه سبزی کجا که اصلاً فرق فارق غربت است.

حالا شما مثل همیشه من را باور نکنید. یادم می‌آید که زرین‌کوب در یکی از مقالاتش در باب هویت ایرانی گفته بود که ایرانی را باید از سفره‌اش شناخت! البته از آن مقالات که بعدها در یاداشتی نوشته بود که ای کاش آن را نمی‌نوشت! حالا شاید من هم بعدها بگویم بهتر بود این پست را نمی‌نوشتم اما هنوز در حیرتم که چه نسبت است به غربت، قورمه سبزی را.

عکسهایی از خان بالیغ

.


چین که سرشار از آثار تاریخی و فرهنگی و طبیعیه اما دیوار چین چیز دیگری است. اگر اواخر تابستان یا اوایل پاییز برید طبیعت رنگ و وارنگ عجیبی داره. به رنگ درخت‌ها توجه کنید. اون طرف دیوار را که ببینی اما دشت‌های وسیع رنگارنگ هست که من همیشه در خیالم اون‌ها رو پوشیده از سواران و پیادگان مغول می‌بینم!

 

تو گمان کردی که تو نان می‌خوری؟ زهر مار و کاهش جان می‌خوری! خورش مار در چانگشا.



شب‌های روشن پکن با جام جهانی. همه جا تلویزیون‌های بزرگ همراه با کباب و باده ناب و نُقل خلاصِ بادام زمینی و گوشه‌ی چمن فوتبال.



رقص‌های شبانه پکن. تابستون، بیشتر زنهای مسن این جا و اون‌جا جمع میشن، یک ضبط صوت با باطری بزرگ میارن و یکی دو ساعتی میرقصن. سمت چپ تصویر اما جالبه. زنی که با کوله‌پشتی رد می‌شد، این‌ها رو که دید اومد کمی باهاشون رقصید و بعد هم راهش رو گرفت و رفت.



شاید یک‌سال پیش پستی نوشتم به اسم تدلیک در چین. اون‌موقع تدلیک رو از فرهنگ لغت عرب برداشتم تا این که چند وقت پیش تابلوی بالا رو دیدم. مطمئن نیستم که صاحب مغازه مطلب من رو خونده بوده! 



عکس شادمهر عقیلی در یک کارااوکی karaoke در پکن، کنار عکس الویس و مایکل و غیره. طبیعیه که هیچ کی اون رو نمیشناخت و فقط به ظاهر عکس رو خیلی پسندیده بودند.



این هم رودخانه‌ای در پکن که بیشتر راهِ پیاده من از کنارش میگذره. می‌بینید که سیستم کابل کشی پکن موحشه و شایسته یک پست مستقله. کنار رودخانه هم بیشتر ماهیگیرها هستن و البته عشاق. من همیشه فکر می‌کنم که چرا برای تهران یک رودخانه بزرگ درست نمی‌کنن؟

نظر بر دو سو دارد این نیک پی

معاون جديد امور فرهنگی وزير ارشاد (در مراسم معارفه) اظهار داشت:

«امروز كشور به فعاليت‌های محتوايی و فرهنگ انقلابی نياز دارد. ممكن است تصور كنيد اين جمله از فرمايشات مقام معظم رهبری است، اما اين گفته از صحبت‌هاي رئيس جمهور محبوب آقای احمدی‌نژاد است كه ترجمانی از اين بهتر براي گفته‌های مقام معظم رهبری نيست.»

انصافاً که این هم در نوع خود ابداعی است. صنعت ادبی مدح دوگانه...

همیشه که نباید خبر بد داد. در همین جلسه خبر خوشی هم بوده از زبان وزیر ارشاد: «در شعر و ادب هم افتخاري براي وزارت ارشاد است كه براي اولين بار جايگاهي به نام قائم مقام وزير در امور شعر ايجاد مي‌شود». مبارک باد این انتصابات بر ناشران و نویسندگان و خصوصاً شاعران در این زمانه عشرت!

احمدم درمانده در دست یهود

چون که حکم اندر کف رِندان بود / لاجرم ذالنّون در زندان بود
چون قلم در دست غدّاری بود / بی گُمان منصور بر داری بود
احمدم درمانده در دست یهود / صالحم افتاده در حَبس ثمود



فکر کنم که این تجربه همه ماست که انگار پس از انتخابات و حوادث پس از آن، چیزی اساسی در همه ما شکسته. حداقل من یکی نتوانستم در ظاهر و باطن از آن‌چه در ایران می‌گذرد برای ساعتی هم فاصله بگیرم. دیگر نتوانستم آن گونه که باید از چین بنویسم و یا چنان که دوست داشتم به آن کمی هم رنگ طنز و سرخوشی بدهم. سخت است که آدم ‌هر روزه این‌همه تلخی را فرو بدهد و بعد خوش و فارغ و شیرین سفرنامه شرق بنویسد.

این اواخر به احمد زیدآبادی فکر می‌کنم خصوصاً بعد از خواندن مصاحبه با همسرش و عکس فرزندانش. از فردای انتخابات تا امروز در زندان بوده است با آن شیوه دستگیری وحشیانه در در جلوی چشم فرزندانش که توگویی قاتلی مسلح را شکار کرده‌اند. بلندترین دوره انفرادی و اعتصاب غذا را گذرانده و آخر سر هم با حکمی که شاید خوانده باشید، با تایید در مرحله تجدید نظر: «پنج سال حبس تعزیری به اتهام اجتماع و تبانی، یك سال حبس تعزیری به اتهام تبلیغ علیه نظام، ۵ سال تبعید به گناباد به عنوان متمم حکم و محرومیت مادام العمر از فعالیت‌های سیاسی و اجتماعی». تک‌تک کلمات این حکم را باید خواند و عدالت و درایت را مزه مزه کرد...

به نامه او به رهبری فکر می‌کنم که بنا به آنچه به همسرش گفته است از دلایل اصلی شدت برخورد با او بوده است. یعنی از آن نامه مودبانه‌تر و مشفقانه‌تر هم می‌توان نوشت؟ در همان‌ جا، همچنانه امیدوارانه به رهبر می‌گوید که آخر «کلام را با کلام پاسخ داده‌اند و نه با تشکیل پرونده و ارجاع به قاضی و وضع مجازات» و ببینید که امروزه چه می‌کشد. همان‌جا می‌گوید که بیمی از نوشتن این نامه ندارد، اگر ترسی هست، ترس از آینده ایران است.  

این همه را بگذارید در کنار خاطرات زندان مسعود بهنود، در در دوره اصلاحات، و آنچه از شرافت و شجاعت زیدآبادی می‌گوید و همه آن سختی و هزینه‌ای که به همین دلیل پرداخته‌است. میگوید که بهر شکل او و ابراهیم نبوی کوتاه آمده بودند. پیش از آزادی یک «بازجوی خوب» را فرستاده بودند که آنها با خاطرات خیلی بد بیرون نروند:
«یک‌ بار این بازجو به من گفت که «آقای بهنود شما آدم باتجربه‌ای هستید، ما نمی‌خواهیم  آزادی نباشد ولی طوری که ما می‌خواهیم اين است که امنیت در خطر نیفتد.» من گفتم که «خب، بله من به این موضوع فکر نکرده‌ام، باید یک راه‌حل‌هایی پیدا کرد.» نبوی گفت «آقا من بگویم. کسی دعوا ندارد با رژیم که. شماها دارید این کارها را می‌کنید، یک گروه درست کنید هر روز صبح بیاید توی روزنامه بنشیند و بگوید این باشد، این نباشد. زمان شاه هم همچو چیزی بوده است. بعد نه دیگر کسی را بگیرید، نه ما را بدبخت کنید». این بازجو هم می‌گفت «البته آقای نبوی می‌فرمایند، ولی این کار خیلی اجراپذیر نیست.» بعد بازجو به من گفت «نظر شما چیست؟» من هم گفتم: «به نظر می‌آید شما دولت را خیلی قبول ندارید. به همین جهت یک شورایی درست بکنید که خط قرمزها را تعیین بکند و این شورا را هم ببرید بالاتر از دولت... بالاتر از رهبر هم که ندارید. برود آنجا قرار بگیرد و به روزنامه‌ها هم توصیه‌هایی بکند و بیشتر روزنامه‌ها هم تا آنجایی که من می‌دانم، دعوایی ندارند.» نبوی هم نگاه می‌کرد ببیند نظر این بازجو چیست تا اگر مثلا ناراحت است، او بیاید و یک خرده فتیله را بکشد پایین. این آقای بازجو هم گفت: «بله، پیشنهاد عاقلانه‌ای است و امیدوارم به گوش مسوولان برسد.» و از زید‌آبادی پرسید که «خوب نظر شما چیست؟» زید‌آبادی هم گفت که «البته فلانی استاد هستند ولی من خیلی موافق نیستم. چون اگر این دستگاه برود زیر نظر رهبر، ما شاید بخواهیم از رهبر انتقاد کنیم، حتی شاید کسی  بخواهد به ایشان توهین کند و هزينه‌اش را هم بپردازد آن وقت نمی شود که.»!! ناگهان نبوی گفت: «الهی خدا تو را بکشد، ما را گرفتند، آخر لامصب، تو زندان هستیم الان اين چيزا چی است که می گویی.» !!
 آن دو آزاد می‌شوند و احمد در زندان می‌ماند و مصایبی دارد که بهنود در ادامه آورده است و تازه همه این، بنا به گفته همسرش هیچ قابل قیاس با این دور اخیر دستگیری و حبس او نبوده است.
چه قصه پرغصه‌ای است. آخر هر چقدر هم این سوال ابلهانه باشد، باید پرسید که همچو آدمی در کنج زندان چه می‌کند؟ این ابتلا و شکنجه و عذاب برای او و خانواده او از چه روست؟ آخر این وطن کی برای ما وطن می‌شود؟ 


خب اگر همه از فیلسوفان و جامعه‌شناسان نقل قول کنند، مهندسان باید به فیزیکدان‌ها ارجاع دهند. یادم می‌آید گفتگوی بین هایزنبرگ جوان و نیلس بور (با کمی تردید!) در حدود دهه ۱۹۳۰ و پیش از به قدرت رسیدن نازی‌ها که در کتاب جزء و کل آمده است. آنجا بور به هایزنبرگ می‌گوید که به تجربه من نباید به اهداف و شعارهای احزاب و حکومت‌ها نگریست و حتی این‌ که آنها صادقانه در جهت نیل به به آن‌ اهداف تلاش می‌کنند یا نه. باید دید که برای رسیدن به این اهداف چه شیوه و روشهایی را به کار می‌گیرند. به این معنی، حداقل در حوزه سیاست و اجتماع باید آن شعر مولانا را این‌گونه خواند که «گر بود آن شیوه‌ات گل، گلشنی، ور بود خاری، تو هیمه گلخنی» و ما همه این هیمه گلخن را می‌بینیم که این‌گونه آتش به وطن زده است و امثال زید‌آبادی آن‌ آبی هستند که بر آتش می‌نشینند و آن را می‌نشانند و از آن هم ترسی ندارند و امروزه می‌توانند بخوانند که:
من نلافم ور بلافم همچو آب
نیست در آتش کشی‏ام اضطراب...