از نام‌های چینی

«می‌خواستم نام ِ تو را بدانم
و ندانستم.»

کمی هم از اسم‌های چینی بگوییم. نی جیاو شِن‌ما؟ (1) به چینی یعنی که «نام تو چیست؟» و تا اینجاش ساده است اما وقتی جواب رو می‌گیری مثل سعدی می‌گویی «گر نام تو بر سرم بگویند، فریاد برآید از روانم» چون اصلاً نمیشه تشخیص داد:
- اسم من؟ سو چیاو
- جو شیاو ؟
- نه، تسو جیاو!
- سشو، چیاو؟
- شما می‌تونید من رو مایک صدا کنید!
- خوشوقتم!

از تصادف روزگار، نام‌های چینیان، کلماتِ چینی هستند (ای عجب) و به خاطر سپردن و تلفظ صحیحشان هیچ ساده نیست. بیهوده نیست که چینی‌ها، حداقل آن‌ها که با افراد غیرِ چینی سر و کاری دارند عموماً نامی فرنگی هم دارند. فکر کنید اگر به ما ایرانی‌ها بگویند که از بهر راحت دیگران و بیگانگان، اسمی خارجی انتخاب کنید، همان جا چشم‌شان را درمی‌آوریم تا اندیشه تغییر هویت ما به ذهنشان خطور نکند اما چینی‌هایی که گفتیم، نامی فرنگی را عموماً در سالهای نوجوانی، از همان معلم زبان انگلیسی‌شان می‌گیرند و ما را هم همیشه مرهون این محبتشان می‌کنند... تند رفتیم، برگردیم از سر.

اول از همه، و این «اول» نشان میدهد که این قصه بلند است، این که نام‌های چینی کوتاه است، معمولاً دو و یا سه هجا (و بنابراین دو یا سه کاراکتر، در خصوص خط چینی رجوع کنید به این نوشته وافی و کافی و جامع و مانع و هر آن صفت که تو خوانی) و بنابراین حتی در خطاب‌های معمولی نام کوچک و نام فامیل با هم می‌آید. تصور کنید که میرمحمد صادق فقیه زاده آملی چطور می‌تواند به عنوان یک نام به چینی ترجمه شود. خود نام نامی بنده هم بر روی کارت به چینی شده سه هجای «ما جی دِ» و این است که اصلاً نام فامیلی در روی کارت منعکس نشده. اسامی مشهور را هم که مرور کنید این شکل سه هجایی یا دو هجایی اسامی را (به تلفظ چینی البته) می‌بینید: دنگ/شیاو/پینگ، هو/جین/تائو، مائو/تزه/دونگ، یاو/مینگ...    

دوم این که این چینی‌ها که هیچ‌کارشان به ما نمی‌آید، اول نام خانوادگی را می‌آوردند و بعد نام کوچک. مثل آمریکایی‌ها که در ترتیب تاریخ اول ماه را می‌آورند و بعد روز را، تقدم کوچک و بزرگ را که حفظ نمی‌کنند یک سرگردانی ابدی هم برای ما درست کرده‌اند. بگذریم. از آن دو یا سه هجا/کاراکتر که گفتیم ابتدا نام فامیل است که معمولاً یک هجاست و یکی دو تای بعدی نام کوچک شخص است. پس وقتی نام «لی سو» را می‌بینیم یا می‌شنویم، «لی» نام فامیل است و «سو» نام کوچک. این هم چه بسا مشکلاتی ایجاد کند. مثلاً هنوز هم عموم بلیط‌هایی که برای من صادر می شود به نام کوچک است که در چین دردسری نیست اما وقتی پرواز بین‌المللی است، در برگشت به چین، باید همان اول توضیح داد و اگرنه متصدی به دنبال نام فامیل هی لیست اسامی را بالا پایین می‌کند و هیچ هم نگران نبض ضربان شما نیست. در اروپا که «چک این» در خیلی موارد اتوماتیک و با ماشین‌های پاسپورت‌خوان هست، باز این سیستم کار نمی‌کند.

از این مسایل که بگذریم، این ترتیب معکوس (از منظر ما البته)، باعث اشتباه در خطاب هم می‌شود که مثلا همان «لی سو» را بسیاری از خارجی‌ها مستر سو خطاب می‌کنند بجای مستر لی و در واقع بهتر آنست که هر دو آورده شود. کار وقتی گره می‌خورد که هر دو طرف، قاعده دیگری را می‌دانند و هر دو هم آن را رعایت می‌کنند! مثلاً آن چینی، نامش را در بر رویِ انگلیسی کارت ویزیت خود، به ترتیب معمول غربی (و مای شرقی البته) «سو لی» می‌نویسد. بعد من که این ترتیب نام چینی را می‌دانم، دوباره او را مستر سو خطاب می‌کنم و از این که قاعده چینی را هم رعایت کرده‌ام خوشحالم. این هم از آن نعلهای بازگونه‏ست ای پسر، عقل کلی را کند هم خیره سر. بهرحال وقتی نام غربی بکار می‌رود، دیگر البته این مشکل هم خود به خود حل می‌شود چون بعید است که کسی در ترتیب نام «پیتر لی» اشتباه کند. حالا این وسط عده‌ای از جامعه شناسان هم که دنبال تحلیل‌های ساده می‌گردند، همین تقدم نام فامیل را نشانه تقدم خانواده به فرد گرفته‌اند در در فرهنگ چینی. این را هم بگوییم که در چین خیلی کم کسی را به اسم کوچک صدا می‌کنند، شاید فقط در خانواده. اگر خطر این نبود که این بحث اسامی به بحث القاب گره بخورد، در این مورد هم می‌شد چیزی گفت.

سوم آن اسامی فامیلی چینی به طرز شگفت‌انگیزی کم تنوع هستند. در همین شرکت ما، نیمی وانگ و نیمی جانگ، نیمی لی و نیمی لو، نیمی سو و نیمی جو هستند و جمع نیم‌های چینی هم یک نمی‌شود. بقیه هم، بگوییم ربع‌ها، باز اسامی نزدیکی دارند مثل چن، ون، سون و غیره. این را شما بگذارید کنار جمعیت بالای یک‌میلیاردی قوم هان. برخلاف نام فامیلی، نام‌های کوچک اما تنوع بیشتری دارند.

چهارم این که، از سه که سنت بود رد شدیم فکر کنم باید تا دوازده برویم!، ما دور از چشم سنایی که می‌گفت «اسامی را معانی نه، معانی را اسامی نه» باید کمی هم از معانی اسامی بگوییم. در چین نام‌های کوچک بیشتر برگرفته از طبیعت‌اند مانند چیو (پاییز)، چون (بهار)، جیانگ (رود، و این گ در انتهای جیانگ خیلی خفیف تلفظ می‌شود، همچنین در جانگ و همه اسامی و کلمات مشابه)، شوی (آب)، کون (بیشتر به معنی زمین و یادتان نرود که داریم در خصوص اسامی چینی صحبت می‌کنیم)، لین (جنگل)، بو (موج)، خای (دریا)، چن (صبح). حتی برخی از اسامی که شکل صفت دارند هم بیشتر به طبیعت منطبق می‌شوند مانند خوا (زیبا)، مینگ (درخشان)، لی (که یادم نمی‌آید! و این کلمه اصلاً صد پرده دارد...). بله دیگر خودتان حدس بزنید که جامعه‌شناسان همین را نشانه جایگاه رفیع طبیعت در فرهنگ چینی بدانند دیگر.

پنجم و ششم تا دوازدهم را هم دیگر کوتاه کنیم که بیش از ملالت نیاورد. از شما چه پنهان، این را نوشته بودم که سری به ویکی پدیا زدم و دیدم که ما چه نشسته‌ایم قطره قطره آب به سبو می‌ریزیم و دجله در فاصله یک کلیک است. جداً که باید از این ویکی پدیای دلنواز شکر بسیار داشت و شکایتی هم اندک که ذوقِ این کشف‌های ما را یا می‌گیرد یا کم رنگ می‌کند. بی‌انصاف همه را گفته است غیر از خصوصیات نام‌های روستایی اطراف چانگشا... شاید هفته دیگر سفری به چانگشا داشته باشم.


۱. معنی تحت اللفظی آن یعنی شما چه نامیده می‌شوید و از این جهت خیلی شبیه فرانسه است که vous vous appelez comment? و من هر چی فکر کردم از این شباهت یک نظریه دربیارم نشد که نشد!

حدیثِ نفسِ کامشاد

«نگران نباش، زبان را دختران انگلیسی یادت می‌دهند، کافی است به هر یک که می‌رسی بگویی: Please put your tongue in my mouth» و این را مجتبی مینوی به حسن کامشاد می‌گوید وقتی که او در گیر‌‌و‌دارِ بگیروببندهای بعد از کودتای 28 مرداد، به واسطه ابراهیم گلستان، شغلی در دانشگاه کمبریج به عنوان مدرس ادبیات فارسی دست‌و‌پا می‌کند و و بزنگاه از حبس و گرفتاری نجات می‌یابد. البته بعید می‌دانم که کامشاد، مترجم نامدار، زبان انگلیسی را فقط از طریق توصیه مینوی یاد گرفته باشد، حداقل در این خصوص چیزی در خاطراتش نیامده است.

کتاب «حدیث نفس» (۱) حسن کامشاد، مشحون از خاطرات جذاب اوست، در یک دوره پنجاه ساله. وقایعی که شاید فقط یک بار در زندگی بسیاری پیش می‌آید و برای او بارها رخ داده است. می‌خوانی و باور می‌کنی که سبکِ زندگی او به همچو وقایعی راه می‌دهد. این شیوه زندگی نه «ادیبانه» بوده، چنان که از مدرّس تاریخ وصاف و قابوسنامه و غیره در دانشگاه کمبریج توقع می‌رود، نه حتی چندان روشنفکرانه، چنان که از همنشینی با حلقه خاص نویسندگان و شاعران نوپرداز ایران مثل مسکوب و فروغ و سپهری و بسیاری دیگر. بیشتر یک سر سودایی خوش‌خو و خوشی‌جوست که با همه این‌ها نشسته و برخاسته و حظ خود را برده اما راه خود را رفته است. این است که این خاطرات وجه ادبی و حتی روشنفکرانه ندارند. کامشاد، نام خود را در حوزه ترجمه، مدیون فعالیت‌های خود در سی سال گذشته، عموماً پس از مهاجرت از ایران است که البته در این دوره‌ی خاطرات او نیامده (و به ظاهر جلد دومی در راه است).

این خاطرات چه هستند؟ از تعقیب و گریز او با قصّاب محله، در مراسم ختنه‌سوران آغاز می‌شوند تا قصه «الهام» سوالات امتحانی دیپلم، تغییر شوخی شوخی نام فامیلی، حادثه هواپیمایی در مسیر آبادان به مسجد سلیمان، فعالیتهای حزبی، اولین سفر به اروپا و گرسنگی و بی‌پولی او در رم، دوستی‌اش با شاهرخ مسکوب، رها کردن این دو توسط راننده‌ای در کوه و کمر بین شیراز و بوشهر، قصه تلکه شدن او در چند فرودگاه، قضایای دانشگاه کمبریج و خصوصاً روایات متنوع او از اساتید مشهور این دانشگاه که برای هر دوستدار ادبیات کلاسیک ایران که با این اسامی آشناست بسیار خواندنی است، قصه سفر او به استکهلم و گرفتاری‌های آن تا مسایل شغلی او در شرکت نفت و شخصیت دکتر اقبال، قصه خواب‌ماندنش در جزیره‌ بالی از پرواز و مسایل دیگر...

«چون شکسته می‌خرد اشکسته باش»، این چیزی است که از خواندن «حدیث نفس» کامشاد به ذهنت می‌آید. نویسنده از خود، چهره‌ای ساده، سهل‌گیر و در جاهایی حتی آسان‌اندیش ارائه داده است که بیشتر صید بوده تا صیاد، و البته شیوه خاطره‌گویی اوست. دستاوردهای خود را بروز نمی‌دهد یا آن را خیلی دست‌کم می‌گیرد، یا وانمود می‌کند که آن‌چه بوده هم «کار بخت است آن، نه جَلدی و دُها». در کتاب با کسی هم درنمی‌افتد، پنبه کسی را هم نمی‌زند و حساب مانده‌ای را هم تسویه نمی‌کند «زیرا خوشست در گلستان». هیچ جا هم سعی نمی‌کند نظر خود را به کرسی بنشاند و اصولاً چندان بحث یا نظر ادبی یا غیر ادبی هم در این کتاب نیست. آن حدیث را، با نثری دلنشین، آن‌گونه نوشته است که هم دوست بخواند و هم غیر.

دیگر این‌که کامشاد در کتاب همچنین چهره‌ای رندگونه دارد به تعبیر حافظ. از زهد و روی و ریا خبری نیست. نماینده خلق خوزستان و عضو رسمی حزب توده، هیچ ابا ندارد که بگوید بعدها بیشتر این دغدغه‌های خود را شسته است تا اگر لازم بوده کمی هم به دربار نزدیک شود. یا این که اگر به عنوان مدیری دولتی در سفرها و ریخت و پاش‌های کاری چیزی دست داد، خوش دارد و مغتنم شمارد، یا دلیلی نمی‌بیند که پنهان کند که چندان دل به کار نمی‌داده اما از مواهبش برخوردار بوده و غیره. راست است و صمیمی و شاید هم از این رو به دل می‌نشیند که «در حدیثِ راست، آرامِ دل است».

«حدیث نفس» کامشاد، «حدیث آرزومندی» نیست، بیشتر «حدیث صحبت خوبان و جام باده» است. هر چه هست قصّه یک زندگی است...


۱- حدیث نفس، حسن کامشاد 1304-   ، 328 صفحه، نشر نی، چاپ دوم، 1388، شابک: 978-964-312-977-4

از دیار آشتی

آخر این که نمی‌شود، باید چیزی نوشت یا نه؟

این روزها، در پی این هفته‌ها، آمده‌ام و آمده‌ام تا آن جا که به قول اخوان «سه ره پیداست. / نوشته بر سر هریک به سنگ اندر / حدیثی کش نمی‌خوانی بر آن دیگر» و آن هم حدیث ماندن، برگشتن و یا رفتن به جایی دگرست. باید فکری کرد و تصمیمی گرفت و این فکر هم عجب دردسری است!

آمدن به چین هجرتی نبود، سفری بود و اکنون پس از دو سال و اندی بر سر این سه راهی مانده‌ام. «بی‌قرارم، می‌خواهم بروم، می‌خواهم بمانم، دارم در ترانه‌ای مبهم زاده می‌شوم».

من دلم از صحبت پکن نگرفته اگرچه چندان هم‌صحبتی هم نبوده. از اول هم ذوق سیر آفاق نداشته‌ام. پکن، و باید گفت چین دیگر، برای من محل «کار» بود، و هنوز هم هست. در عمرم هیچ وقت این قدر کار نکرده‌ام که در اینجا، چه در سرّا، چه در ضرّا دویده‌ام و دویده‌ام... دوسال پیش که تازه آمده بودم، نوشته بودم که نه هرگز این قدر تحت فشار بوده‌ام و نه هرگز این قدر ناکام. امروز اما اگرچه نمی‌توانم بگویم که «شکر خدا، بر منتهای همت خود کامران شدم»، نه این خیلی زیاد است، اما شاید بتوانم بگویم که آن «سختی شام و سحر، شکر که ضایع نگشت» و من هم توقعم زیاد نیست.

کار در چین، جدای همه آن‌چه از رضایت درونی و حاصل برونی به آدمی می‌دهد، پیامی هم «از دیار آشتی» داشته است. یک آشتی درونی با عالم فنی و مهندسی، که این همه مدت کار و بار من بوده اما شاید همیشه همراه دل من نبوده است. گاهی اوقات فکر می‌کنم حکایت من با عالم مهندسی، در مقابل عوالم و علایق دیگر، مثل آدمی است و زمین، در مقابل آسمان، در آن شعر مشهور شاملو «و آن گاه زمین» وقتی که زمین انسان را مواخذه می‌کند که چرا همیشه پای بر زمین داشته اما چشم بر آسمان «در کدامین بادیه چاهی کردی که به آبی گوارا، کامیاب‌ات نکردم؟ می‌دانستی. و تو را من پیغام کردم از پس ِ پیغام به هزار آوا، که دل از آسمان بردار که وحی از خاک می‌رسد.»... من این‌جا همنشینی دیگری با علم و عالم مهندسی داشتم که در ایران ندیده‌بودم، یا فرصتش پیش نیامده بود و از شما چه پنهان که برخی موارد کم لذّت نبرده‌ام تا جایی که زیر لب خوانده‌ام «چون بیفزاید میِ توفیق را، قوّت مِی بشکند ابریق را» چون آن توفیق را در خود سراغ نگرفته بودم.

کار ای بسا ضرورت آدمی می‌شود. ضرورت، آن‌طور که کوندرا می‌گفت در سبکی تحمل‌ناپذیر هستی چنان که چند باری از زبان توماس می‌پرسید: Must it be?, it must be, it must be این ضرورت دو سه جا تکرار می‌شود، یکی اول داستان وقتی توماس تصمیم می‌گیرد که ترزا را در زندگی خود بپذیرد، دیگر وقتی که این زوج از کشور چک فرار می‌کنند اما بعد یکی یکی باز می‌گردند چون ضرورتی را از دست داده‌اند و ضرورت هر دو کار آنهاست که خود را، با خودِ بهترشان را، در آن می‌یافتند. ترزا که عکاسی می‌کند، و آن عکس را نمی‌تواند در فرانسه بگیرد، و همسرش توماس که پزشکی است و باز هم ضرورت خود را در بیمارستانِ چک می‌بیند و البته هیچ یک در این بازگشت به خواسته خود نمی‌رسند...

ببین صحبت مشوش ما به کجا رسید و من هنوز حرف اول خود را نزده‌ام که می‌خواهم بروم، یا بمانم یا چه کنم و تو بگو که اصلاً چه ضرورت داشت؟ من پشیمان گشتم این گفتن چه بود، لیک چون گفتم پشیمانی چه سود...