به گوش آور آن گفتههای کهن
اگر به ادبیات فارسی قدیم علاقه دارید، و فرصت و حوصله هم داشتید، و البته جمع این سه، مثل عشق و شباب و رندی، این روزها ساده نیست، خوب است که کتابهای صوتی ادبیات کلاسیک را که شمارشان رو به فرونی است از دست ندهید. من چند سالیست که بیشتر در رفت و آمد، چند اثر بلند را، گاهی اوقات مکرر، شنیدهام. اینجا یک معرفی کوتاه و چند نکته در خصوص برخی از برجستهترین آنها که من دوست داشتهام و البته، از دنیای وب، به دستم افتاده است. از حافظ شروع کنیم، سپس شاهنامه و به مثنوی ختم کنیم.
1- خوانش کامل غزلیات حافظ با صدای موسوی گرمارودی، حدود شانزده ساعت، اثر خوبی است و میتوانست بهتر هم باشد. صدای خوبی دارد اما نکته برجسته آن البته درستخوانی شعر است که همچون مرجعی به کار میآید. هر جا هم که احتمال خوانش متفاوت اما معتبری بوده، آن را همانجا آورده است. اما نکاتی که میتوانست بهتر باشد...
شعر را تند میخواند. شعر حافظ را با این همه پیچیدگی و چندلایگی نمیتوان با این سرعت خواند. شنونده از معانی جا میماند...
دیگر اینکه، گرمارودی، با آن منش مذهبی، همراه آن طعن و طنزهای فوقالعاده حافظ نمیشود. یعنی آن گوشه و کنایهها به زاهد و شیخ و فقیه در لحن او منعکس نمیشود و همینطور وقتی سخن از شراب و بوس و کنارهای حافظانه است. طنز را از حافظ کم کنید، خب جرمتان کم نیست دیگر... مصرع دوم «چون من شکستهای را، از پیش خود چه رانی؟ کم غایت توقع بوسیاست یا کناری» با این همه لطف، چون جملهای خبری ادا میشود.
این نسخه ام پی تری که به دست من رسیده است، ترکیب موسیقی و شعر است (شاید سی دی متفاوت باشد) و گاهی اوقات صدای موسیقی بر شعر غالب میشود. البته در خصوص حافظ، بر خلاف شاهنامه و مثنوی، موسیقی شاید کمکی کند و فاصلهای بین دو غزل بیندازد و فرصتی به شنونده دهد. نمیتوان غزلهای حافظ را یکی پس از دیگری شنید... آخرین نکته این که جای ساقینامه در این خوانش خالی است.
از حافظ مجموعه دیگری هم، حدود صد غزل یافتم که گوینده آن به ظاهر بهروز رضوی است، چون همان صداست که اشعار شاهنامه آلبوم زیبای خشت و خاک با خوانندگی علیرضا قربانی را تکلمه میکند. شاید مجموعه کاملی وجود داشته باشد. صدا البته بسیار زیباست، موسیقی آزار دهنده مثل نسخه گرمارودی ندارد و تغییرات لحن خوانش هم عالی و حرفهای است اما.. و از این «اما» هیچ وقت گریزی نیست که نسخه مرجع، بسیار مغلوط به نظر میآید و در خصوص درست خوانی متن هم حق است که بگوییم «نیک خوبست ولیکن قدری بهتر از این».
2- مجموعه یکصد و ده ساعتی شاهنامه را اسماعیل قادرپناه به زیبایی تمام خوانده است و من همه آن را شنیدهام و برخی داستانها را چند بار. توگویی یادگار ابودلف است، راوی شاهنامه در عهد فردوسی... تبحر و تجربه گویندگی را با قدرت و لطف صدا جمع کرده و این همه باعث شده که به شاهنامه نزدیک شوید. وقتی مرگ سیاوش و یا سهراب و یا قصه دوازده رخ و رفتن بیژن در پی گستهم را روایت میکند، انصافاً لحظات فوقالعادهای را ساخته است. خوانش او صحیح و بیتردید مشاور داشته است. نکته ضعیف، اگر بگوییم ناگزیر، آن است که شاهنامه از روی نسخه مسکو خوانده شده است که اشعار الحاقی آن در قیاس یا شاهنامه خالقی مطلق، خصوصاً در دیباچه و ابتدای شاهنامه کم نیست. این است که وقتی در پایان قصه دقیقی به ناگهان میشنوید که «الهی عفُو کن گناه ورا، بیفزای در حشر جاه ورا» انگار ناگهان شاهنامه را بستهاید و منطقالطیر عطار به دست گرفتهاید...
در خصوص شاهنامه اما حیف است که به آثار «درّآسای شکّربار» دکتر محمّدجعفر محجوب اشاره نکنیم. آثار صوتی آن مرحوم فاضل، در خصوص مثنوی و حافظ هم شنیدنی است اما کارهای او در زمینه شاهنامه ذوقی دیگر دارد. یکی مجموعه هفت ساعتی است که در آن داستان رستم و اسفندیار را تقریباً کامل خوانده است و در آن البته گفتارها و لطایف بسیار گرد آورده است و دیگر باز مجموعهای که از آغاز شاهنامه شروع کرده اما خلاصه و برگزیده تا پایان قصه سیاوش پیش آمده و قصد داشته تا پایان شاهنامه برود که گویی فرصت نیافته است. البته برخی توضیحات او امروزه سخت قابل چالش است چون گم شدن بخشهای بزرگی از شاهنامه و یا منابع شفاهی فردوسی اما آنقدر سخنش ذوق دارد، و ابیات را چنان عالمانه، در عین حال زیبا و همچنین پراحساس و واقعگرایانه میخواند که تو گویی این جدال همین دیروز بوده است، و حواشی سخنش هم آنقدر مفیدست که شما را بر شاهنامه و اصلاً هر چه او خوانده است، عاشق میکند.
پنهان و دزدیده، در ذیل شاهنامه، از ویس و رامین هم چیزی بیاوریم. علاقمندان شاهنامه، ناگزیر در میانه راه به سراغ ویس و رامین میروند بلکه رانده میشوند که البته دلایل خود را دارد، چه از منظر محتوای داستان آن که متعلق به عهد اشکانی است و چه از نظر فرم و زبان آن. از ویس و رامین، رادیو ایران سال 1355 مجموعه زیبایی، در آن زمان برای نابینایان، ساخته است (و شما ببینید آن موقع چه محصولاتی داشتهاند و الان چه...). گروه موسیقی، یادآور برنامه گلهاست و نامهای آشنای آن دوره که موسیقی، روایت و تصنیفهای مجموعه را ساختهاند. خلاصه، از نظر اجرا و تمهیدات هنری، همه چیز تمام است با یک ضعف از منظر ما البته و آن اینکه کتاب به داستان کاسته شده است و لحن و زبانش هم زیادی ساده شده، به این معنی که ابیات دشوار از آن کنار گذاشته شدهاند. تصور کنید مقدمات کتاب در آن نیست و مواردی دیگر که از قضا ارزش تحقیقی بسیار دارند. بهرشکل آن کار مقصد و مقصود دیگری داشته است که به آن هم رسیده است.
3- اما مثنوی... مجموعه کامل مثنوی را حسین آهی خوانده است. از من بپرسید، نقطه قوت آن اینست که این مجموعه را خوانده و مثل دیگران ما را مرهون خود کرده و این بدون تعارف و مجامله کار بزرگی است اما تا یک کار منقح و صحیح و دلنشین فاصله بسیار دارد و شما این را در هر چند بیت احساس میکنید که اجازه نمیدهد گوینده را فراموش کنید و دل به مثنوی دهید. موارد بسیارند:
تغییرات لحن صدای او بسیار کم است. مثنوی را چون متنی حماسی میخواند که البته حماسه عرفانی هم هست اما دیگر رزم پیران و گودرز که نیست... تصور کنید این همه قصص مثنوی را و شخصیتهای گوناگون که در آن ظاهر میشوند و لحن بیان همواره یکسان میماند.
این لحن مستمرّ ثابت وقتی به گزارش تب و تابهای روحی خود مولانا میرسد دیگر براستی چیزی عمیق این میان گم میشود. خواندن تمامی مثنوی، که متنی است بیشتر انشا شده تا نوشته، و به همین دلیل سرشار از تظاهرات و تموجات روحی مولانا، فرصتی است که اینها در لحن گوینده منعکس شود (که به مثال در متنهای گزیده پنهان میمانند) و این رخ نداده است. مثلا مولانا در میانه انشا میگوید «قوّتم بگسست چون اینجا رسید، چون توانم کرد این سِرّ را پدید» و این قوّت گسسته شده چون خطابهای حماسی بیان میشود! جایی مولانا از خواب رفتن مستمع مینالد یا میبینید که مجلس شبانه انشای مثنوی به صبح رسیده است. اینجا باید توقفی کرد و سپس از زبان مولانا گفت که «صبح شد ای صبح را پشت و پناه، عذر مخدومی حسامالدین بخواه...».. اما خبری نیست، چنان ادا می شود انگار عنصری در این بیت مدح محمود غرنوی گفتهاست... یا آنجا که مولانا تمرکز خواس خود را از دست داده است «دوش دیگر لون این میداد دست، لقمهی چندی درآمد ره ببست» آخر اینجا که نباید لحن خواندن بیانیه داشت...
اما اگر از آهی توقع نمیرود که به اینها چندان توجه کند، یا اگر توجه دارد، چون گویندهای حرفهای آنها را رعایت کند آنچه قطعاً توقع میرود درستخوانی اشعارست و مایه شگفتی است که اشعار در بسیاری موارد نادرست خوانده میشوند یا دست کم به گوش من اینگونه میرسد... مثال:
آنجا که مولانا مضمون بیتی را از سنایی وام میگیرد، میخواند «بشنو الفاظ حکیم پردهای، سِرّ همانجا نه که باده خوردهای» اما سِرّ نهادن سابقه و معنی روشنی ندارد در مقابل ترکیب مرسوم سَر نهادن. در این خصوص اگر به خود بیت سنایی رجوع کنیم میخوانیم که «بر مدار از مقام مستی پی، سر همانجا بنه که خوردی می» و قرینه پا و سر جای ابهام چندانی نمیگذارد.
یا میخواند که « هر کسی کو از حسد بینی کَنَد، خویش را بیگوش و بی بینی کند»... بینی کندن را به ظاهر در ارتباط با عاقبت آن وزیر جهود میآورد اما جدای مشکل قافیه، از نظر معنایی هم، همان بینی کُند درست است. باز خوانش نادرست دیگر در «شکر کُن غرّه مشو بینی مکن، گوش دار و هیچ خودبینی مکن». ترکیب «بینی کردن» به معنی تکبّر و خودبینی در اشعار مولانا سابقه دارد از جمله در دیوان شمس که «بی عز و نازنینی، کی کرد ناز و بینی؟ (و باید گفت هیچکس اما خب جهت اطلاع) هرکس که کرد والله خامست و قلتبانست!».
در برخی موارد اگر سخن به شکل استفهامی خوانده نشود، اصلاً معنی دگرگون و نادرست میشود. برای مثال خوانش درست این ابیات، به نظر من، اینست که: «نوح و موسی را نه دریا یار شد؟ نه بر اعداشان بکین قهّار شد؟ آتش ابراهیم را نه قلعه بود؟ تا برآورد از دل نمرود دود؛ کوه یحیی را نه سوی خویش خواند؟...» اما همه این اشعار خبری خوانده شدهاند تا استفهامی و سوالی...
یا من میشنوم که «زادِ مردی چاشتگاهی در رسید» به جای «زادْمردی» و حقیقتش فکر میکنم شاید من درست نمیشنوم! یا آنجا که «ندید» در مصرع «پیش چون من شیر بی مثل و ندید» در ترکیب با بی، صفتی است به همان معنی بیمانند و باز در مثنوی سابقه دارد «در عیادت شد رسول بیندید» همچون فعلی خوانده میشود.
خب موارد زیادند اما من که سوار بر چرخ اینها را میشنوم، فرصت یادداشت ندارم! خیلی هم بهانهجو نشویم. در برخی موارد البته خوانش او متفاوت است و جای سوال و تردید هست. مثلا من همیشه این بیتها را اینگونه به خاطر دارم که «...پس اشارتهای اسرارت دهد، بار بردارد ز تو کارت دهد / حاملی؟ محمول گرداند ترا، قابلی؟ مقبول گرداند ترا» یعنی ترا از مقام امروز حاملی و قابلی به محمول و مقبول میبرد... آهی، طبق معمول، آن را خبری میخواند که آن هم البته میتواند معنی متفاوتی اما نه چندان دوری داشته باشد. یا آن جا که «ای که هر صبحی که از مشرق بتافت، همچو چشمهی مشرقت در جوش یافت» من همیشه چشمهی مَشرِق خواندهام، به همین معنی سرراست خورشید و آفتاب. آهی آن را مُشرِق میخواند که به نظرم تعقید و تکلفی است اما البته خوانش دشوارتری است و شاید هم صحیحتر باشد و من اینجا در تردد ماندهام!
باز تاکید کنم که کار بزرگی است خوانش حدود هفتاد ساعته مثنوی. من فقط دفتر اول آن را شنیدهام. از حک و اصلاحات صدا چنین برمیاید که آن را احتمالا از برای دل خود خوانده است و بعد در آن انتشار و استفاده عموم تجدیدنظری کرده است. در پاسخ این اشکالات هم حق است اگر بگوید «سعی نابرده چه امید عطا میداری؟» که سعی را او برده و البته عطایش را هم از مثنوی گرفته.
اما در خصوص مثنوی ختم کنیم به خوانش هفت ساعته لبّ لبّاب مثنوی توسط عبدالکریم سروش. اینجا سخن گفتن ساده و کوتاه است. عالی است. من آن را بارها دوره کردهام و شنیدهام. مثنوی که خب شربت اندر شربت است اما اگر آن متنهای میانی مصنوعِ پرزجرِ کم اجر اما کوتاه خود لب لبّاب، کسی را نراند، از بهترینگزیدههای مثنویست که البته سروش هم با آن آشنایی حیرتانگیزش با این کتاب مهیب، به بهترین نحوی اجرا کرده است.
باز طولانی شد و من هم «قوتم بگسست چون اینجا رسید...». پیشترها برخی دوستان میگفتند که «همی دور مانی ز رسم کَهُن، براندازه باید که رانی سخن» و دیگر نمیگویند. گویی ناامید شدهاند. دیگر چه خبر؟ شما تعریف کنید...
جمله بر فهرست قانع گشتهایم...