هم ز قونیه بتابد نور عشق..
ای خُنُک آن کس که بیند روی تو، یا درافتد ناگهان در کوی تو...
وقتی پس از سالها تاخیر، با صد آرزومندی بلیط قونیه را گرفتم، صندوقدار آژانس مسافرتی، در تهران، گفت که «در کنیا چه خبرست؟!!» کونیا را کنیا خوانده بود. تا اینجا عجیب نیست. بعد وقتی گفتم که مقصود قونیه است، گفت «قونیه؟ در قونیه چه خبرست؟». این گونه مواقع آدمی میفهمد تا چه حدّ در برخی ذهنیات خودش غرق شده است. بهرحال من برای سه چهار روز به قونیه رفتم و بازگشتم. خب اگر از دیدار چیزی بماند، آنست که در دل آدمی مانده است، یا نمانده است و بهرحال آن گفتن و نوشتن ندارد، آنهم در این فضای غالب تردید و فسوس و انکار. با این همه مولانا گفته بود که «قصد کعبه کُن چو وقت حج بود، چونک رفتی مکّه هم دیده شود، قصد در معراج دید دوست بود، در تبع عرش و ملایک هم نمود..» این یادداشتها هم که اینجا میگذارم از نوع همانهاست که «اندر تبع میآیدش». شاید به کار علاقمندی بیاید، یا نه. من پیشتر، عموم مطالبی که در باب قونیه نوشتهاند را مرور کرده بودم و اینست که آنها را تکرار نمیکنم مگر به ضرورت. ناگفته پیداست که هر کس نگاه خود را دارد، و در این روزگار شب تاریک و بیم موج و گردابهای هایل، کالای خود را از آب میگیرد، اگر خود جان به در برد «بار بازرگان چو در آب اوفتد، دست اندر کالهی بهتر زند، چونک چیزی فوت خواهد شد در آب، ترک کمتر گوی و بهتر را بیاب».. اینست که من هم در این سفر همه جا نشانی او را جستهام، «هر زمان کز وی نشانی میرسید، شخص را جانی به جانی میرسید». صد نشانی دیگر هست که خب چشم دیگری میبیند..
مرکز قونیه قدیم، شاید بشود گفت که امروزه یک خیابان است به نام مولانا که از تربت مولانا در شرق آن تا مسجد علاالدین کیقباد و مدرسه جلال الدین قراطای در غرب آن را میتوان در کمتر از نیم ساعت پیاده رفت. اما در همین فاصله بسیاری آثار متعلق به عهد سلجوقی و دوره مولانا هست که میتوان به سادگی سه روز ایستاد، سردرها و کتیبهها را خواند و محو سقفهای هوشبر قبهها و گنبدها شد. میشود چشم دوخت بر هنر اعلای آن عهد از معماری گرفته تا خوشنویسیها و کاشیهایی که بر آن اشعار فارسی قابل خواندن است و در کنارش این احساس که مولانا همینجا قدم زده است و زندگی کرده است... (مگر فقیهی چند از مدرسه قرهطای بیرون آمده از سر امتحان (و استهزا) سوال کردند که رنگ اصحاب الکهف چگونه بود؟ فرمود که زرد بود، زیرا که عاشق بود و همیشه رنگ عاشقان زرد باشد چنانک رنگ من...).
تربت مولانا
«کعبة العشاق باشد این مقام، هر که ناقص آمد اینجا شد تمام» این اولین بیت فارسی است که شما در تربت میبینید و منسوب است به جامی که گویند هنگام زیارت مزار مولانا سروده است و تابلوی خوشنویسیشده آن بر سر در «اتاق تلاوت» نصب شده است و من که با صد ترس و ادب به آنجا قدم میگذاشتم، یاد بیت آخر دفتر اول مثنوی افتادم و گفتم شاید به غیر از «ناقصان سرمدی تمّ الکلام». البته به نظرم انتساب بیت به جامی محل تامل است. به واقع جامی، دو قرن پس از مولانا کم و بیش همان مسیر بهاء ولد را از هرات به مکه و مدینه و سپس دمشق و حلب رفته است اما به خراسان بازگشته است. ندیدهام که در مسیر او ذکر قونیه باشد. همچنین در نفحات الانس که در آن از شرح حال مولانا، پدرش، شمس و دیگران میگوید از دیدار خود از مزار مولانا یادی نمیکند. بهرحال همین بیت یا نزدیک به آن در ابتدای قصیدهای ترکی هم ترجمه شده و در «اتاق تلاوت» که همان درگاه ورودی است اینگونه آمده بود «بودور درگاه مولانا جلال الدین و دنیا، بو درگه کعبهی جان و جناندر جمله عشاقه» و پس از چند بیت نام ایران هم آمده بود که «بونکله شهر قونیه فخْر ایدر ایران و تورانه، بوبقعه قبلهگاه آرزو دیر بونجه عشاقه» که البته باید آن را در سایه قصه قدیم ایران و توران و روم و فخرفروشی آنها بر همدگر دید...
بالاتر از شعر جامی، همان تابلوی بزرگ و آشنای «یا حضرت مولانا» دیده میشود. بر روی در چوبی اتاق، بیتی از سلطان ولد به زیبایی خراطی شده است که خواندنش ساده نبود «پند من بپذیر ای طالب جان، سر بنه بر آستان راستان» که مناسب است با تربت و آستان مولانا ولی خب شما تفاوت قدرت بیان را با مولانا میبینید. در همین اتاق برخی آثار خوشنویسی است که چشم را خیره میکند. سخت نیست تصور کنیم که زیباترین و استادانهترین آثار به این مکان تقدیم شدهاند. البته کمتر شعری به فارسی دارد. بیشتر آیات قرآنی است و برخی اشعار ترکی.
سپس به تالار «حضور پیر» میرسیم که عین همان شعر منسوب به جامی و تابلویِ «یا حضرت مولانا» در سر در ورودی آن هم هست. من خودم را برای دیدار مولانا آماده میکردم اما ناگهان در همان قدم اول، در سمت راست، دیدار مزار حسام الدین دلم را فروریخت. در واقع حتی پیشتر آن شعر مثنوی را دیدم بر بالای مزار که «زآن ضیا گفتم حسام الدّین ترا، که تو خورشیدی و این دو وصفها». (به این معنی که تو خورشیدی و ضیا و حسام، دو وصف نور تو هستند و بعد میگوید که آن دو هم یکیاند...). حکایت مولانا، همه از نوع «حیرت اندر حیرت آمد زین قصص» است و در آن حسام الدین هم که از خود سطری باقی نگذاشته است و با این وجود «مثنوی باشد حسامینامهای».
پیشتر نمیروم. میانه این اتاق را «دخیل عشاق» مینامند. سمت راست، جایی که حسام الدین و نزدیکان مولانا دفن شدهاند را «قباب الاقطاب» مینامند که البته باید به دلیل قبههای آن باشد. همین نام را دارد جایی که سلطان العما و دیگران دفن شدهاند. سمت چپ خوشنویسی هیجده بیت اول مثنوی است. عکسگرفتن ممنوع بود و خاطرم نمیآید که تابلو بود یا بر دیوار کار شده بود. همین سمت چپ میبینیم قبر شش تن از مردان یا سربازان خراسانی (خراسان ارلری) که هویت آنها ناشناخته است و گویا همراه سلطان العلما به قونیه آمده بودند. این نامگذاری باید متاخر باشد.
همینجا بود «طاس نیسان» یا بگوییم ظرف اریبهشت (مثنوی: بهر خود یک طاس را پر آب کن...) که هدیه یکی از سلاطین ایلخانی ابوسعید بهادرخان بوده است به این آستان. میگفتند برای جمعآوری آب باران اریبهشت ماه است که گویا تبرّکی داشته است و متعلق است به عهد پس از مولانا و مراسم طریقه مولویه. حقیقت اینکه آنچه به عهد خود مولانا یا نزدیک به او بازنمیگشت برای من چندان اولویتی نداشت.
همین سو تابلویی دیده میشد از «نطق سلطان ولد، قدّس سره الصمد» که «یک طواف مرقد سلطان مولانای ما، هفت هزار و هفتصد و هفتاد حجّ اکبرست». خب یادآور شعر مثنوی است در قصه حج رفتن بایزید بسطامی «گفت طوفی کُن بگِردم هفت بار، وین نکوتر از طواف حج شمار، و آن درمها پیش من نِه ای جَواد، دان که حج کردیّ و حاصل شد مراد...». همچنین رباعی مشهور «بازآ هر آنچه هستی بازآ، صد بار اگر توبه شکستی بازآ...» که البته در آنجا تصریح نکرده بود اما من در ترجمههای ترکی و هم در کتابهای دیگر موزه دیدم که آن را به مولانا نسبت میدادند و تا جایی که میدانم بسیار قدیمیتر است و گویا به ابوسعید ابوالخیر بازگردد.
باز به سمت راست برگردیم (چون وصف سلام نمازست در مثنوی... رو به دست راست آرد در سلام، سوی جان انبیا و آن کرام...). کنار حسام الدین همه خاندان مولانا بودند. پیشتر قبور بسیار قدیمی اما قبرهای متاخر هم که باید متعلق به خلفای بعدی باشند دیده میشد و من دست کم تا سال 1911 دیدم و پس از آن هم تربت تبدیل به موزه شده است. همینجا هست قبر همسر دوم مولانا کراخاتون، و دخترش ملکه خاتون که دیگر آن کلاه پشمی مولویه (که آن را سکه میگفتند و من ریشه این لغت را نیافتم) و دستار دور آن را ندارند. همینجا بود قبر پسر کوچک مولانا، امیر مظفر الدین عالم، که بر خلاف پدر، راه خدمت دیوانی پیشه کرد اما بعدها به سلوک رو آورد اما خیلی زود و تنها چهار سالی پس از مولانا وفات یافت. آنچه در موزه میبینید، تابوتی است که بر روی قبر میگذارند و بر پیشانی آن شرح حال او را مینویسند همراه با دعای معمول و البته پارچهای که بر تابوت میگسترند.
رنگ دستارهای پیچیده شده بیشتر سبز است و برخی سپید. این برای من سوالی شد. در نگاه اول، رنگ سبز باید نشان تعلق به خاندان مولانا باشد اما اینگونه نیست! رنگ دستار حسامالدین سفید است و همچنین مردان خراسانی و چند تن از مریدان صاحبمقام. رنگ سبز، به تصریح کتاب موزه و چمند منبع دیگر، در واقع نشان انتساب به پیامبر است و سیادت در مقابل رنگ معمول سفید. اما خاندان مولانا خود را منتسب به ابوبکر میدانستند و خود سلطان ولد در خصوص سلطان العلما میگوید «اصل او در نسب ابوبکری، زان چو صدیق داشت او صدری». زرین کوب آورده است که احمد خطیبی، پدر بهاء ولد خود را از سوی مادر علوی میدانسته است. آیا این دلیل رنگ سبز دستار مولانا و خاندان اوست؟ دستار صلاحالدین زرکوب هم سبز است که باز باید نشانه سیادت او باشد و نه به موجب وصلت دختر او فاطمه خاتون با سلطان ولد. از قضا من مزار فاطمه خاتون را نیافتم. نامه لطیف مولانا به او که در مکتوبات آمده مشهورست. بر روی دیوار با خطی خوش و آینهوار اسماء الحسنی است، المتعالی، الباری..
اینجا یک قدم دیگر که برداریم به تربت پاک مولانا میرسیم و جمع زایران عموماً ترک که میآیند و سلام میگویند و دعا میخوانند و عقبعقب بیرون میروند. این صحنه غریب، من را هم سرگردان میکند. من بیشتر نظاره کردم مثل آنها که «زبانشان بسته باشد از دعا» و شاید بدتر، آن که «بر دهان و بر دلش قفل است و بند»... بعدتر با مثنوی آمدم و با او سخن گفتم. خب، توصیف آرامگاه مولانا بسیار آمده است و من چندان نمیافزایم. سلطان ولد در کنار مولانا خاک شده است. در واقع سنگ مزار از مرمری یکپارچه است برای مولانا و فرزندش و بر آن دو تابوت چوبی گذاشتهاند و بر روی تابوتها «پوشیده»ای انداختهاند که لطف و نفاست آن را من در عکسی جداگانه دیدم. منقش است به سوره حمد و توحید و آیه الکرسی و متنی ترکی که «ایش بو پوشیدهی شریف... سلطان برّ و بحر... عبدالحمید... تجدید بیولموشدور». البته ترکی من نصفه نیمه است.
روبرو آن صحنه آشناست با تابلوی بزرگ «یا حضرت مولانا» و سمت راست آن «یا حضرت سلطان ولد» و در سمت چپ آن «یا حضرت سلطان العلما». قبر پدر مولانا، محمد بهاءالدین ولد، مشهور به سلطان العلما اندکی جلوتر است داخل یک ضریح چوبی مشبک که البته پیشانی آن ارتفاعی بلندتر از قبر مولانا دارد و این موجب برخی قصهها شده است که پس از مرگ مولانا، و هنگام دفن او، پدر به احترام پسر ایستاده است! واقع آنست که آن ضریح مشبک در اصل متعلق به مولانا بوده است و بعدها هنگامی که در عهد سلطان قانونی، سنگ قبری از مرمر بر مزار مولانا میگذارند، آن حفاظ یا ضریح مشبک را به قبر سلطان العلما منتقل میکنند. این قصه شاید روایت عامیانهتری از حکایت دیدار (احتمالی) بهاءالدین ولد و شیخ محی الدین ابن عربی است که میگویند شیخ هنگامی که جلالالدین جوان را در پی پدر روانه دید، گفت ای عجب اقیانوسی که در پی دریایی میرود. در کتاب موزه خواندم، اما نمیشد دید، که بر روی همین ضریح چوبی است که آن غزل مشهور منسوب به مولانا نقش بسته است «به روز مرگ چو تابوت من روان باشد...» میگویم منسوب چون شفیعی کدکنی میگوید در انتساب آن به مولانا تردید است و به ظاهر متعلق است به شرف الدین عبدالله زکی از معاصران مولانا. بهرحال غزل مولانایی است و مضمون آن هم نزدیک به داستان رحلت بلال در مثنوی «جُفت او دیدش بگفتا وا حَرَب، پس بلالش گفت نه نه وا طرب...»
قبر پسر دوم مولانا، علاالدین چلبی هم در کنار قبر سلطان العلماست و باز همین جایگاه باید آن فرضیه رنجش خیلی عمیق مولانا از این فرزند را ضعیفتر کند. کنار مزار سلطان ولد، قبر صلاحالدین زرکوب است. اینها به قاعده باید قدیمیترین قبور باشند و اصلاً قبر سلطان العلما باید تعیینکننده این مکان باشد اما من در بین تاریخها قبری قدیمیتر هم دیدم به نام مجدالدّین سپهسالار وفات سال (1212 میلادی معادل 609 هجری). البته مجدالدین (فریدون بن احمد) ملقب به سپهسالار نامی است آشنا چرا که صاحب رساله سپهسالار است در شرح حال مولانا اما او از مریدان مولانا بوده و پس از 684 هجری درگذشته است. یا تاریخ نادرست است یا این سپهسالار، چنان که از نامش برمیآید از صاحب منصبان سلجوقی بوده که پیشتر در این مکان خاک شده است و این باغچه گل هم البته متعلق به سلطان علاءالدین بوده است.
سماعخانه
از اینجا به سراغ «سماعخانه» میرویم که بعدها و همزمان با مسجد کوچکِ کناری ساخته شده است. یعنی تربت مولانا و قبة الخضرا قدیمیترین ساختمان مجموعه است و دیگر ابنیه بعد به آن افزوده شدهاند. همینجا قدیمیترین آثار مولانا را به معرض نمایش گذاشتهاند و پیش از همه مثنوی مشهور به نسخه قونیه، یعنی همان نسخه سال 677، تنها پنج سال پس از وفات مولانا، که کاتب آن محمد بن عبدالله قونیوی در مقدمه آن میگوید که این نسخه را بر خلیفه و خلف مولّف (حسام الدین و سلطان ولد) هم قرائت و به واقع مقابله کرده است. صفحه اول آن بازست «بشنو این نی... و در نفیرم مرد و زن نالیدهاند». آن را با دیگر نسخ قدیم مثنوی که در سالن مجاور، که نام «مسجد» دارد مقایسه میکنم که آنها بیشتر «بشنو از نی» و «از نفیرم...» را دارند و بین این دو البته تفاوت کم نیست. سپس کتاب بزرگی است شامل فیه مافیه، مکتوبات و مجالس سبعه که شرح آن را در یکی از کتب توفیق سبحانی که هر سه کتاب را به بهترین شکلی تصحیح و ارایه کرده است دیده بودم. دیگر اما دیوان مولاناست که به عنوان قدیمیترین مجموعه دیوان بسیار جدیدترست (767 ه ق) و حتی در صفحه مقدمه (متن کاتب آن) که گشوده است میتوان شعر سعدی را خواند «بلغ العلی بکماله، کشف الدجی...». گویا حلقه یاران مولانا، دیوان را در بیست و یک کتاب جداگانه، بر اساس بحور متفاوت آن که مناسب مجالس سماع بوده حفظ میکردهاند و این شاید اولین دیوان کامل باشد.
در همین مجموعه جبّه سلطان العلماست و همچنین جبّه مولانا، سکّه یا کلاه او و آنچه را عرقیه میخوانند که نوعی کلاه سادهتر یا غیر رسمیترست (بعدها در طریقه مولویه عرقیه یا سکه نشان از رتبتی داشتهاند) و همچنین آنچه آن را شالگردن خوانده است و به دستمال گردن میماند. بیتردید تربت مولانا از جهت حفظ این آثار، دست کم در قیاس با آنچه ما در ایران میبینیم، بینظیرست. دیدن این یادگارها، حسی سخت نزدیک و ملموس از مولانا به آدمی منتقل میکند. همچنین سجادهای قدیمی که در موزه نه، اما در کتاب موزه، متعلق به مولانا دانسته شده است. عجیب است که تقریباً یادگاری از سلطان ولد دیده نمیشود.
اما آنچه میخواستم نیافتم و آن دیدن دستخط مولانا بود. فروزانفر در جایی گفته بود که در پشت جلد یا برگی از کتابهای موزه قونیه، متن کوتاهی است با دستخط مولانا که شوق دیدن آن من را براستی به پرواز آورد بهرحال در معرض چشم نبود اگر اصلا آن تشخیص درست بوده باشد. مشهورست که مولانا دوست داشته حتی بر در و دیوار عباراتی بنویسد.
در اینجا هیجده بیت آغاز مثنوی، در شش تابلوی آبی رنگ خوشنویسی شدهاند. دو رباعی هم مناسب مراسم سماع میبینیم «سماع آرام جان عاشقانست، کسی داند که او را جان جانست، خصوصاً حلقهای کاندر سماعند، همی گردند و کعبه در میانست» و دیگر «ای مرد سماع، معده را خالی دار، زیرا چو تهیست، نی کند ناله زار، چون پر کردی شکم ز لوت بسیار، خالی مانی ز دلبر و دست و کنار» که خصوصاً این آخری سستی بسیار دارد.
سقف سماع خانه زیباست، به قاعده نه در حدّ دیگر مساجد قونیه، و بر چهارگوشه آن نام خلفای اربعه نقش بسته که هر یک آینهوار دوبار نوشته شدهاند. اصلاً این شیوه آینهوارگی گویا ویژگی خاصی بوده در این عهد و در قونیه و شما این را همه جا میبینید که البته زیبایی فوقالعاده دارد. در چهار سوی گنبد، نام یا حضرت جلال الدین بن سلطان العلما، و همینطور شمس تبریزی، حسام الدین و سلطان ولد آمده است. سپس نام دوازده امام شیعی، سه نام بر هر ضلع دیده میشود. واضح است که قصد جمع بین مذاهب بوده است. صحن سماعخانه، چنانکه مسجد و تربت، پُرست از چراغدانهای معلّق، در هر قدمی یکی در هر سو.
مسجدِ تربت
سماعخانه به مسجد راه مییابد که امروزه در حکم موزه است، بیشتر کتابهای قدیمی اما برخی سجادهها، قالیها و دربهای منقش به آیات و همه البته بسیار نفیس. کتابها هم برخی از جهت قدمت و برخی به جهت تابلوها و مینیاتورهای آنها در اینجا به نمایش گذاشته شدهاند و چندتایی برای ما خصوصاً لطف بسیار دارند. از جمله قرآنی است متعلق به قرن پنجم هجری با خط نسخ قرآنی و ترجمه فارسی در ذیل هر لغت. میخوانم، بخشی است از سوره نور «و ما علی الرسول الا البلاغ المبین» و ترجمه تمام فارسی آن که «و نیست بر پیغامبر مگر رسانیدن پیدا»... دیگر دیوان حافظ با نقاشیهای چشمنواز متعلق به قرن دهم. از قضا یک برگ آن بر روی غزلی است که مجعول مینماید (هست حافظ بر ثناخوانیت ای شاه عرب!!... ) و البته برگ دیگر «دل میرود ز دستم...» . دو کتاب از مخزن الاسرار نظامی، چهل حدیث و سبحات الابرار از جامی و هم چند مثنوی قدیمی...
در میانه مسجد اما صندوقچه نقرهای رنگی است که گفته میشد حاوی چهار موی از محاسن پیامبر اکرم است و برخی زایران در آنجا دعا میخواندند. گفتهاند که محمد اوندر، از مدیران پیشین موزه قونیه، هنگام تعمیر مسجد آن را در حوالی سالهای 1950 در میانه دیوار مجوّفی بازیافت که در آنجا به امانت گذاشته شده بود. واضح است که جای تردید هست، و اصلاً نام «محمت اوندر» خود تردید میآورد. او همانست که میگوید مزار شمس را یافته است با قصهای عجیب که دری به یک راهروی زیرزمینی یافتم و پایین رفتم، و دیواری بود که آن را تخریب کردم و قبری به شیوه خراسانی در مکان مشهور به محل دفن شمس یافتم و برایم یقین شد که این محل دفن شمس بوده و استاد گولپینارلی را صدا کردم و او هم تایید کرد... شما تصور کنید که چرا باید یادگاری اینگونه متبرک در عالم اسلام در میانه دیواری باشد؟ و به فرض که چیزی یافته شده، که البته بعید نیست، نسبت آن به خود پیامبر و چگونه آمدنش به اینجا، که بله از مسجد علاالدین آمده و ان هم قدمتی چندان ندارد، احتیاط بسیار میخواهد. در کتاب معرفی موزه، نامی و نشانی از این صندوق نبود. راهنمای صوتی مجموعه میگفت که این چهار عدد موی از مسجد علاالدین با محافظت گردیدن توسط اصحاب کهف !؟! به اینجا آورده شدهاند. چند بار جلو عقب کردم و همین را شنیدم. اصلاً آن راهنمای صوتی اطلاعات نادرست کم ندارد. تعداد اشعار مثنوی را شش هزار میگوید، اگر جایی شعری پارسی باشد آن را دوباره به فارسی جدید ترجمه میکند و باید سعی کنید اصلش را بیابید (مثلاً شعر سلطان ولد که «سر بنه بر آستان راستان» را میگوید بر بستر درستی سرگذار که ربط آن با نقش بیت بر درگاه مولانا روشن نیست، افلاکی دده را میگوید ده ده! و نام کتابش هم مناکبه عارفین است. حسامالدین ابن اخی ترک، که همین نام در مثنوی هم آمده است، گفته میشود ترک اوغلو و البته اخی آن که نشان از تعلق حسام الدین به حلقه فتیان است هم حذف میشود..)
در مسیر کنونی، بازدیدکنندگان موزه، و بیشتر البته زایران تربت مولانا، که پیشتر آنها را گویا «محبّان» مولانا مینامیدهاند ابتدا از «باغچه گل» که فضای بیرونی است، از طریق «درگاه چلبی» به محوطه تربت وارد میشوند. در فضای بیرونی باغچه گل، پیش از همه مقبره نیمه ویران احمد افلاکی است، صاحب مناقب العارفین و دیگر آثار همه جدیدند. در حیاط همان ساختمان تربت، بر دست راست، «حجره درویشان بود» که اکنون موزه شده است با درهای کوتاه. ار قضا سرم چنان به سقف یکی از این درها خورد که انگار بعد از یک هفته هنوز درد میکند. فکر کنم اینجا باید مثل زلیخا در مثنوی گفت «بگفتی دردِ سر شد خوشترم»! همه حجرهها را باید دید و البته آن کلاه منسوب به شمس تبریزی هم آنجاست. در حیاط «حوض شب عروس» بود و من یاد مثنوی کردم «ای تنآلوده بگِرد حوض گَرد، پاک کی گردد برون حوض مَرد؟» و نگاه مولانا به پایهی حوض آن که گِلناک میشده است «دل ز پایهی حوض تن گِلناک شد، تن ز آب حوض دلها پاک شد..» و این فقط چند بیتی است پیش از آن که بگوید «باز دیوانه شدم من ای طبیب..». آن را شب عروس میگفتند و مقصود از شب عروس، چنانکه مشهورست، شب رحلت مولاناست که گویا به گرد حوض سماع میکردهاند. همین جا بود مزار چند «نینواز». دیگر «سلسبیل» و «شادْروان» و «مطبخ شریف» که مریدان «نونیاز» را مطابق برخی وظایف در هزار و یک روز، از خامی بدرآورده میپختهاند. باز روی سوی تربت مولانا کردم.
پس غذای عاشقان آمد سماع
شنبهها مراسم سماع برگزار میشود و من هم این بخت را داشتم که آن را ببینم. در این خصوص پیشتر آوردهاند و من مختصر میکنم. سماع در مرکز فرهنگی مولانا برگزار شد که سالنی بسیار بزرگ داشت. در نمای بیرونی، قوس یا کمانی افقی داشت که بر پیشانی آن سخنی، به قاعده از مولانا، به زبانهای مختلف نوشته شده بود. کدام کلام؟ نمیدانم! کلام مولانا را دوباره به فارسی بیمعنایی ترجمه کردهاند «یا آنگونه که هستی باش، یا آنگونه باش که هستی». حدسش سخت نیست اما از زبانها دیگر میفهمیم که یعنی یا آنگونه باش که مینمایی و یا آنگونه بنما که هستی... من هنوز نمیدانم اصل کلام چه میتوانسته باشد. البته تابلویی در خود تربت مولانا بود، به زبان ترکی، که خواندنش برای من سخت بود با همین مضمون منسوب به مولانا «یا اولدیغون گبی گورون، یا گوروندوگون گبی اُل» یا نزدیک به این. دوستان ترک زبان باید کمک کنند. تردید دارم چون آموزه مولاناست که گاه تقلید و حتی هزل و فسوس ناخودآگاه و از ره پنهان به تحقیق میانجامد. خواندهاید «شرح فایدهی حکایت آن شخص شتر جوینده» در مثنوی که «صدق تو آورد در جستن تو را، جُستنم آورد در صدقی مرا»...
سالن ظرفیت حدود دو هزار نفر داشت و با وجود این که رایگان بود، حدود سی درصد پر شد. مدیر مرکز فرهنگی ابتدا با «بشنو از نی» آغاز کرد و خود پرسید که «ندن شکایت ادیور؟» و بعد شرحی از احوال مولانا و انشای مثنوی و پیام او. بعد «سماعِزن» که همان رقصندگانند میآیند و بر پوست سفیدی میایستند تا پیر بیاید و بر بر پوستین قرمزی بنشیند. میدانید که «پوست نشینی» مقامی است در طریقه مولویه با برخی جزییات. شیخ بر پوست قرمزی مینشیند و گفتهاند که رنگ قرمز آن نسبتی دارد با رنگ خورشید در حال غروب، هنگام وفات مولانا. «مطربان» روبروی شیخ مینشینند و خطی که بین این دو هست را «خط استوا» میگویند که نمادی است از کوتاهترین راه به خدا. همه جا این ترتیب هست مگر در سماعخانه خود تربت که در آنجا مطربان روبروی مولانا مینشینند چون مولانا حاضر و ناظر است. همگی کلاه سکه که باز نمادی است از سنگ لحد و مرگ پیش از مرگ بر سر دارند. هیچ یک جز شیخ، دستار ندارند. سپس نوازندگان نی و رباب و تنبور و سنتور آغاز کردند. کیفیت اجرای موسیقی خوب بود اما اشعار همه ترکی است. آغازی بسیار آرام دارد. یک به یک به نزد پیر میآیند، احترام میکنند و اجازه میگیرند و باز به جای خود میروند. نام اولیا از جمله شمس تبریزی و دیگران آورده میشود. در جایی از دعا و اوراد به ناگهان سجده میکنند و من یاد سخن مولانا میافتم که «آن نماز دیگرست و این نماز دیگر» و بعد در چهار مرحله سماع میکنند و در هر مرحله هم رقص نورها! رنگ مجلس را عوض میکنند. مراسم با دعای شیخ پایان یافت.
واقع آنست که سماع براستی زیباست. یعنی آدمی دوست دارد و شوقی مییابد که یکی از سماعکنندگان باشد گرچه میداند که «بر سماع راست هر کس چیر نیست، لقمه هر مرغکی انجیر نیست». محیط تمام ترکی، از مثنویخوانی چیزی باقی نگذاشته است گرچه مطابق رسوم باید همه نومریدان فارسی بیاموزند. اما همچنان هم ظاهرش زیباست و هم باطنش و از این رو میراثی است ارزشمند. امروزه البته بسیار آرام و یکنواخت شده است. یعنی به قاعده اثری از آن سماع و جوش و شور نمییابید که هم مولانا شرحش را داده است و هم در خصوص خود او نقل کردهاند و خب از «سماع شو» نباید بسیار توقع داشت و در عین حال باید قدردان آنان بود که این سنت را در محیطی ناهمخوان و گاه خصمانه در طی قرون حفظ کردهاند. من در همین سفر احساس کردم که طریقه مولویه یا هرگز در ایران نمیتوانست شکل بگیرد یا اگر هم شکل گرفته بود، با موج صفویه به کل شسته شده بود...
مزار شمس
مسجد و تربت (منسوب به) شمس تبریزی، روبروی جامع شرفالدین، حدود ده دقیقه راه است تا تربت مولانا، به سوی غرب. بسیار کوچک است. عجیب این که بر پارچه یا «پوشیده» سبز اطلسی آن نوشته شده بود «پیر کامل و اکمل، مولانا جلال الدین رومی». شاید موقتا این پارچه را بر روی صندوق قبر انداخته بودند.
پیشتر آوردم که این هم از کشفیات و شاید ابداعات محمت اوندر است که بله من قبر شمس را در نقبی زیرزمینی در کجا یافتم. اگر قتل او اینگونه با عجله صورت گرفته، به قاعده باید روشهای سادهتری برای پنهان کردن این جنایت بوده باشد تا همچو ساخت و ساز غریبی در زیر زمین. واقع آنست که شاید دانستن این که «شمس پرنده» کجا آرام گرفته است آنقدر اهمیت ندارد که مقابله با برخی جعلیات. برای من خیلی سخت است بپذیرم که فرزند مولانا، علاءالدین و یا برخی اصحاب خود مولانا دست به قتل برده باشند. آخر به قول مثنوی «ادب را هوش دار، خُرد نبود این چنین ظن بر کبار». اختلاف مشرب و هم رنجشی که بین پدر و پسر بوده، نمیتواند به سادگی نسبت اتهامی چون قتل به فرزند مولانا، و یا همراهی با آن را، توجیه کند. تو گویی ما با عدهای از اوباش شهر روبروییم که اینگونه در قتل نفس، آنهم شیوخ و بزرگان بیپروا بودهاند. چنین مینماید که در خصوص میزان رنجش مولانا از علاءالدین هم بعدها اغراق کردهاند. جایگاه مزار او و مرثیهای که برادرش در مرگ او ساخت و تاثر مولانا باز نشان از آن دارد که علاءالدین هم مثل بسیاری دیگر در شمس به چشم انکار مینگریسته، نه بیش از این، و این البته خیلی غریب نبوده است. به نظر میآید که تخاصم بین فرزندان سلطان ولد و علاءالدین در نسلهای بعدی به این داستان بال و پر داده باشد. از سوی دیگر، جستجوهای مولانا و حتی دو بار رفتن او به شام، نشان از آن دارد که او هیچ اعتقاد به مرگ شمس، چه برسد به قتل او، تا سالها بعد هم نداشته است. به فرض که از او پنهان کرده باشند، چرا فرزند او سلطان ولد پس از وفات مولانا و هم علاالدین برادرش ساکت مانده است؟ میدانیم رابطه شمس و سلطان ولد، رابطه شیخ و مرید بوده است. پس چگونه او چنین جستجویی نکرده و چیزی نیافته و سخنی نگفته؟ باز مولانا در قونیه مخالفانی داشته و اگر شایعه قتل شمس قوی بوده باشد، باید مخالفان برای مولانا دردسر درست کرده و خواستار تحقیق شده باشند. آن حکایت هم که شمس به مولانا گفت مرا به مرگ و قتل میخوانند و بیرون رفت و کشته شد و جز چند قطره خون چیزی نیافتند خود پیداست چه حد رنگ افسانههای عامیانه دارد. از سوی دیگر سابقه شمس در اینگونه گریزهای ناگهانی بر همه آشکارست و این که برایش ماندن در فضای قونیه و نزدیکان مولانا سخت بوده و شاید مرگ همسرش کیمیا هم دیگر آخرین بهانه را ازو گرفته است. اینست که پس از یکبار رفتن و یافته شدن توسط مولانا و بازگشت به قونیه، این بار باید به جایی بسیار دورتر رفته باشد و با توجه به کبر سن، چرا نه به سوی مولد و وطن خود؟ سوی تبریز و خوی؟ در کنار همه اینها آثار پراکنده دیگر ازو هست در جاهای دیگر که خب قابل تامل است و دست کم پذیرفتن فرضیه مرگ و قتل او را در قونیه ضعیف میکند اما محمت اوندر میگوید من چنین قبری یافتم و برایم یقین شد... آنچه یقینی است اینست که شورمندانه انگیزه جذب توریست و البته تمایلات پان ترکیستی با هم درآمیخته و آنجا که غزض بیاید خب تحقیق عقب مینشیند. احساس من این بود که در موزه قونیه تمایل بر آن بوده که اشعار مثنوی و یا اشعار قدیمی که همه به زبان پارسی بوده کمرنگ یا حذف شود. شما میبینید در کتاب موزه آمده که مولانا نگاهی جهانی داشت ولی خب اگر قرار باشد برای او ملیتی بجوییم باید بگوییم ترک بود و خود گفته که «اصلم ترکست اگرچه هندی گویم» و مواردی از این قبیل که گفتنش ملالانگیز است.. فرانکلین لویس، در خصوص انگیزههای پنهان اینگونه تحقیقات در کتاب خود «مولانا دیروز و امروز، شرق و غرب» سخن گفتهاست. بگذریم.
از ذکر مساجد و مدارس دیگر قونیه میگذرم...
این اواخر سخت «تاریک و ملول و تیره» بودهام. اینست که روز و ساعت آخر، مثنوی به دست، نزد او رفتم، روبرویش ایستادم و خواندم که «مشکل ما حل کن ای سلطان دین، تا ببخشد حال تو ما را یقین» و مثنوی را فالگونه باز کردم. برگی نخوانده بودم که درهم شکستم... اینگونه آمد که:
«آنک رویانید داند سوختن، زانک چون بدرید داند دوختن،
میبسوزد هر خزان مر باغ را، باز رویاند گل صبّاغ را،
کای بسوزیده، برون آ، تازه شو، بار دیگر خوب و خوبآوازه شو..»
جمله بر فهرست قانع گشتهایم...