دم مولانایی، به طریق ترجمانی
رینولد الین نیکلسون، جدای تصحیح و چاپ انتقادی متن مثنوی، و هم یادداشتهای توضیح و شرح آن، که به فارسی هم ترجمه شده است، تمامی متن مثنوی را یکسره و به تمامی با دقتی «نیکلسونوار» در حدود سالهای بین 1925 تا 1940 میلادی به انگلیسی ترجمه کرده است. این ترجمه بسیار ارزشمند در فضای مجازی موجودست (۱) و حیف است که دوستداران مولانا و مثنوی، خصوصاً آنان که در خارج از کشور هستند و دسترسی آسان به منابع متعدد شرح و توضیح لغات و یا تعابیر دشوار و مهجور ندارند، به این ترجمه رجوع نکنند.
واقع آنست که رجوع به متنی مانند ترجمه نیکلسون، و خوانش او از مثنوی و برگردان آن به زبان دیگر، که به ناچار از عالم ایهامات و ابهامات زبان مبدا دور میشود، برای همه علاقمندان مثنوی میتواند مفید باشد. این ترجمه کجا کمک میکند؟ آنجا که مثلاً پیچشی در متن افتاده است، آنجا که معنی بیت روشن است اما درک ارتباط آن با ابیات پیشین و سیاق گفتار و ردیابی جولان ذهن مولانا دشوار است، آنجا که معنی ظریفی در بستر معمول و آشنای سخن فارسی و در میان سیلان معانی پیشین و پسین در چشم خواننده فارسی زبان گم شده است، آنجا که در معنی متعدد کلام و عبارت تردیدی هست. اینها را باید بیشتر البته در شروح مثنوی جُست اما شروح فارسی، که هر یک مشکلات خود را هم دارند و یکی از بیشترین مشکلاتشان هم آنست که خواننده را از متن مثنوی دور میکنند (واسطه هر جا فزون شد وصل جَست...) چون به طور طبیعی در همان بستر سخن مولانا میافتند متن را به نوعی تکرار میکنند و گاه چندان کمکی نمیکنند حال آن که ترجمه نیکلسون در همه این موارد دستکم یک راه را نشان میدهد که خارج از هندسه زبان فارسی خود راهگشاست و بسا به معانی دیگر راه میدهد. قرار نیست که مثنوی را به زبان انگلیسی بیاموزیم! میگویم این هم نوری است که از زاویه دیگری بر مثنوی افتاده، از دست ندهیم. همچنین ترجمههای نیکلسون در خصوص برخی عبارات عربی مثنوی هم، آنجا که به تردید افتادهام، باز یاری کرده است. در نهایت اضافه کنم که «این اصول است و فروعش این بود» که خواندن متنی اینگونه دقیق، دایره واژگان انگلیسی ما را در حوزه آثار ادبی و عرفانی وسعت میبخشد.
ترجمه نیکلسون ترجمهی است دقیق. آنقدر دقیق که سخن را کم و بیش همه جا عیناً برگردانده است حتی آنجا که به نظر میآید، به مثال در تخاطب، که مولانا کلمهای عام را برای ضرورت قافیه استفاده کرده است همچون «ای مستفید»، «ای امین»، «ای معتمد». تصور کنید ترجمه برخی صفتهای غریب چون «گر بریزد خونم آن روح الامین...». خودش در مقدمه آورده است که خواسته تا ترجمهای دقیق فراهم کند چرا که بسیاری از بدفهمیها (در حوزه تحقیقات مثنوی در دنیای غرب) به دلیل ترجمه بوده است. از این رو برگردانِ زیبایی و ذوقِ کلام مولانا، اگر اصلاً ممکن باشد، برای او اولویت دوم بوده است و البته در انتقال آن هم کم تلاش نکرده است. تا آنجایی که من خواندهام، وقتی در ترجمه او اختلافی با برداشت غالب ما دیده میشود، چنان که هم او در قیاس ترجمه خود با ترجمه ویلسون میگوید، بیشتر محل تامل و بحث است تا یک خطا و تصحیح ساده. از جمله آنجا که مولانا ایهامی به کار برده است و تداعی معانی باعث میشود که او از یک معنی واژه به معنی دیگر آن نقب بزند. (۲) با این وجود در خصوص ترجمه نیکلسون نقدهایی هست که جای بحث آن در اینجا نیست. (۳)
چند کلمه هم در مورد مقدمهای که نیکلسون بر این ترجمه آورده است بگوییم. از توضیحات فنی و تاریخی او در باب ترجمه مثنوی بگذریم در باب سختی این ترجمه عبارتی فارسی را میآورد که من منبعش را نمیدانم «حضرت مثنوی کتابی است مشکلتر از مشکل و آسانتر از آسان، آن بر عاقل و این بر نادان». همچنین میگوید که سادگی ظاهری زبان فارسی، دامی است برای مترجمان و این بیت مثنوی را میافزاید که «آن میسّر نبود اندر عاقبت، نام او باشد معسّر عاقبت».
در مقدمه جلد سوم که حاوی دفتر پنجم و ششم است میگوید که مولانا به هفتادسالگی خود نزدیک میشود و اندکی آثار ضعف و فتور در این دفاتر دیده میشود. میگوید که مولانا، این خاموش پُرسخن، با پرگویی خود اجاره میدهد که در داستانهای خود از برخی مرزها بگذرد. اشاره او اینجا به برخی داستانهای مثنوی است که عموما در دفتر پنجم آمده است و در آن مولانا به برخی حکایتها میپردازد که رکاکتی ظاهری دارند. میگوید دیگر در اینجا به ندرت آن عبارات فاخری را میبینیم که «از همه اوهام و تصویرات» و تخیلات ما پیشی میگیرد و به وفور در دفتر چهارم آمده است... و از آن نشانی هم میدهد. ابیاتی که مولانا در دفتر چهارم در «اطوار و منازل خلقت آدمی از ابتدا» میآورد که از قضا امروزه چندان شهرتی ندارد اما دارای همان مضمون «از جمادی مردم و نامی شدم» است. از نظر نیکلسون دفتر چهارم مثنوی اوج همه دفاتر است. با همه اینها معتقد است که این نزول، اگر هم باشد، بسیار تدریجی است اما در نیمه آخر دفتر ششم بیشتر ظاهر میشود و انگار دفتر به سختی ادامه مییابد تا جایی که به ناگهان هم قطع میشود... (۴)
نیکلسون سخن خود را اینگونه پایان برده است که «آشنایی همیشه موجب توهّم نیست» و میگوید که اعتقادی که سی و پنج سال پیشتر از این ترجمه بر زبان آورده بوده است (و این خود نشان طول مدت همراهی و انس اوست با مثنوی) همچنان در چشم او معتبر است که خالق مثنوی «بزرگترین شاعر عرفانی همه اعصار» است. این سخن گرچه برای ما ذوقی دارد اما من همیشه از اینگونه رنکینگها دوری کردهام. اما سخن بعدی اوست که موجب شد من در دل بخوانم «ترجمانی هر چه ما را در دلست»: «کجای دیگر میتوانیم چشماندازی چنین جهانی را بیابیم که خود را تا ابد میگستراند؟ اصلاً، جدای کیفیت عالی شعر عرفانی او، چه گنجی از طنز، لطف و شفقت که در کلام اوست. این نقشهای عجبِ استادی که بر هیچ چیز دست نگذاشتهاست مگر آن که حقیقت آن را بر ما مکشوف کرده است. در دیوان، جلالالدین حتی به اوجی رفیعتر صعود کرده است، اما هنوز مثنوی را باید خواند تا طیف و تنوع نبوغ او را درک کرد» و سپس سخنش را با این شعر پارسی ختم کردهاست که:
«در دایره سماع ما مینایی؟ تا چرخ زنی چون فلک مینایی؟ در جذبهی رقص بشنوی از نایی، اسرار ازل از دم مولانایی»
۱- اگر علاقمند بودید، این عبارت را در سایتهای تخصصی جستجو بجویید با پیوست پی دی اف:
The Mathnawi of Jalalu'ddin Rumi (by R. A. Nicholson)
اگر نیافتید و یا یافتید و سایت، طبق معمول برای دوستان مقیم در ایران، مسدود بود، خبر دهید!
۲- مثلاً آنجا که مولانا بین یک معنی منبل به معنی آن داروی گیاهی (داروی منبل بنه بر پشت ریش و یا منبلم بیزخم ناساید تنم...) و معنی دیگر آن به معنی کاهل و بیکاره (بَدرَگیّ و مَنبلیّ و حرص و آز) در جایی جمع میکند: منبلی نی کاو بود خود برگجو، منبلیام لاابالی مرگجو... و بیت پیش و پس آن. نیکلسون همه را به آن معنی دوم vagabond برگردانده است و من نمیدانم چگونه میتوان همچو متنی را ترجمه کرد و از آن چیزی باقی بماند...
۳- سروش در برخی سخنرانیهای خود به چند خطای آن اشاره کرده و اصلا در مصاحبهای گفته بود که تمام ترجمه را بررسی کرده است و نمیدانم جایی منتشر شده است یا نه. اما البته بحثی کلی هست که این ترجمهها تا چه حد قادر به حفظ جهانبینی آشکار و پنهان اثر هستند، از اینهمه اشارات آشکار قرآنی و حدیث و... بگیرید تا «سنّت و اسباب و طُرُق» پنهان در عبارتپردازیهای متن.
۴- در این مورد شاید نیکلسون اغراق میکند. در واقع مولانا دفتر پنجم را در حدود شصت و چهار سالگی خود آغاز کرده است و هنوز تا هفتادسالگی راهی دارد. جالب است بدانید که بسیاری دفتر پنجم را حاوی بالاترین معانی و اشارات عرفانی مثنوی دانستهاند (گویا علامه طباطبایی بر این عقیده بوده است) و همینگونه به خاطرم میآید از عبدالکریم سروش که برخی از این داستانها را به نوعی متاثر از ملامتیگری مولانا نیز دانسته است...
در باب پرگویی باید بگویم که خب از منظری ادبی شاید گاهی اوقات درست باشد. اما آنچه مولانا در باب عاشقان میگفت پیش و بیش از همه در باب خود او صادق است «عاقلان را یک اشارت بس بود، عاشقان را تشنگی ز آن کی رود؟ میکند تکرار گفتن بیملال، کی ز اشارت بس کند حوت از زلال؟ (ماهی از آب...) صد سخن میگفت زآن درد کهن، در شکایت که نگفتم یک سخن»... بهرحال مولانا در چند موضع، از جمله در دفتر ششم، توجه میکند که مثنوی دارد خیلی طولانی میشود «مثنوی را چابک و دلخواه کن، ماجرا را موجز و کوتاه کن»... باز در ترجمه به زبان دیگر است که این پرگویی سخت به چشم میآید. مثلا من وقتی مکالمات داستان وکیل صدر جهان و یا بلندتر قصه آن عاشق که به مسجد مهمانکُش میرود را به انگلیسی میخوانم، تکرار را احساس میکنم ولی به زبان خود مثنوی البته چیزی نیست جز همان قند و شربت مکرّر...
جمله بر فهرست قانع گشتهایم...