گمانی دیگر در سبب تأخیر مجلّد دوم مثنوی
وقفه دو ساله انشای مثنوی بین دفتر اول و دوم، در بین سالهای 660 تا 662 ه ق را تقریباً عموم مورخان و شرححال نویسانِ مولانا ناشی از مرگ همسر حسامالدین دانستهاند. خب مثنوی به تعبیر خود مولانا «حسامینامه» بود، اصلاً جمله آنِ او بود، دفتر دوم هم با بازگشت او دوباره «با ساز» شد، «این سوم دفتر» هم با نام او آغاز میشود، دفتر چهارم هم که حسامالدین گردن مثنوی را گرفته بود و به آنجا که میدانست میکشید، باز او بود که طالب آغاز سِفر پنجم بود تا آن دفتر آخر که قسم سادس بود به بیان مولانا.
در این تردیدی نیست که دوری حسامالدین، که سخن را از پستان جان مولانا میکشید، سبب این فترت دو ساله بوده است، تردیدی اگر هست در علت این کنارهگیری و ناهمراهی بوده است. من به نظرم بعید میآید که مرگ همسر حسامالدین در این خصوص تنها عامل دوری و دلسردی و عدم اشتیاق حسام الدین به ادامه جلسات تقریر و تحریر مثنوی بوده باشد. محتملتر آنست که عاملی خصوصیتر، تنها بین این دو یار در کار بوده باشد. بر اساس برخی نشانههای اندک در مثنوی، شاید بتوان حدس زد که رنجشی بین این دو دوست رخ داده است. چیزی که انگار مولانا، و حسام الدین، آن را پنهان نگاهداشته باشند.
اول از همه این که مولانا در پایان دفتر اول، به خاکآلودگی زبان خود اشارهای دارد: «سخت خاکآلود میآید سخن / آب تیره شد سَرِ چَه بند کُن/ تا خدایش باز صاف و خوش کند / او که تیره کرد هم صافش کُند / صبر آرد آرزو را نه شتاب / صبر کُن والله اَعلَم بالصَّواب». واقع آنست که مولانا حالت روحی خودش را روایت میکند. یعنی خواننده یا مستمع مثنوی، این خاکآمیزی در سخن یا جوشش فکرت او را، در سیر اشعار پیشین احساس نمیکند. هر چه هست آنقدر این حالت قوی و به ظاهر ناگهانیست که مولانا را از ادامه انشای مثنوی بازداشته است و مهمتر آن که این حادثهای است مرتبط با مولانا و نمیتواند فقط به حالت روحی حسامالدین، پس از مرگ همسرش، بازگردد. (1)
در مقدمه منثور دفتر دوم، مولانا قصه این فترت را بسیار سربسته میگذارد و به این بسنده میکند که «که اگر جملهی حکمت الهی بنده را معلوم شود در فواید آن کار بنده از آن کار فرو ماند و حکمت بیپایان حق ادراک او را ویران کند...» اما آغاز منظوم دفتر اشارات روشنتری دارد. پس از همهی آن بیانات شادمانه در بازگشت حسام الدین که «بلبلی زینجا برفت و بازگشت / بهر صید این معانی بازگشت / ساعد شه مسکن این باز باد / تا ابد بر خلق این در باز باد» مولانا چند بیتی در لزوم توجه و احتیاط میگوید، این که فقط یک قدم خطا آدم را از بهشت دور کرد، یک موی بود که در دیده رسته بود و انگار در اشاره به آن خطاست که ناگهان به زبان و آتش افروزی او میپردازد «یار چشم تست ای مرد شکار / از خس و خاشاک او را پاک دار / هین به جاروب زبان، گَردی مکن / چشم را از خَس رهآوردی مکن».
همه این اشعار انگار اشارهای دارند به سخنی که از سر بیاحتیاطی بین این دو جاری شده است و آلودگی و «خس و خاشاکی» را در دوستی صاف و زلال این دو یار موجب شده است که یادآور آن اشعار پایانی دفتر اول هم هست. اما بعد یک اشاره دقیقتر دیگری هم در ادامه میآید که «یار آیینست جان را در حَزَن / در رخ آیینه ای جان دم مزن / تا نپوشد روی خود را در دَمَت / دم فرو خوردن بباید هر دمت». آن سخن هر چه بوده، به هنگامی به زبان آمده که یار گرفتار حَزَن بوده است. یعنی ای بسا مولانا سخنی ناخوشایندِ حسام الدین را به هنگام مرگ همسر او (و اصلاً شاید در خصوص همسر از دست رفته او) بر زبان آورده که بهنگام یا مناسب نبوده است، وقتی حسام الدین در اندوه فقدان او بوده و سخت نیازمند تسلی خاطر و دلداری بوده است. آیا میتوان گفت که مولانا در این سخنان به نوعی خود را ملامت میکند و یا «عذر مخدومی حسام الدین» میطلبد؟
اگر اینگونه باشد، ما از حالِ خود مولانا در این زمان چه میدانیم. دست کم این را میدانیم که مولانا هم تقریباً همزمان با مرگ همسر حسام الدین، فرزند خود علاءالدین را از دست داد (شوال سال 660). این همان فرزندی بود که با شمس سر همراهی نداشت و حتی پس از شمس هم، چنان که از مکتوبات مولانا میتوان فهمید، رابطه پدر و پسر هرگز صمیمانه نشد. یعنی اگر این فرضیات که ما چیدیم درست باشد، آن سخنِ به ظاهر دلآزار مولانا، به هنگام مرگِ همسر حسام الدین، وقتی به زبان آمده که خود هم در غم مرگ فرزندی بوده است، اما فرزندی که با او سر سازگاری نداشت و این باید به او حالی غریب القا کرده باشد. این که مولانا بر جنازه فرزند نماز نخواند و به صحرا رفت را هم دو گونه معنی کردهاند، برخی از شدت اندوه او و برخی همچنان قهر او از این فرزند که که موجب ترک شمس شد. (3)
به قول خود مولانا «چه دانمهای بسیارست». این احتمال را هم که من آوردم محققان نیاوردهاند یا در خور اعتنا ندیدهاند اما من آوردم دیگر. شاید از آن رو که دیگر امیدی به محقق شدن ندارم!
۱- پایان دفتر اول مثنوی، اصلاً خیلی ناگهانی است. انگار غذایی به مجلس مولانا میآورند و میگردانند و پس از آن دیگر مولانا میلش به سخن نمیرود. «ای دریغا لقمهای دو خورده شد / جوشش فکرت از آن افسرده شد / اینت لطفِ دل که از یک مشت گِل / ماه او چون میشود پروینگُسِل». برای سخنپردازی چون او، این کمی به بهانهگیری میماند! اینست که باید دنبال اسباب دیگر بود.
۲- افلاکی در شرححال مولانا میگوید که روزی مولانا پس از زیارت تربت پدرش، بر سر قبر فرزندش علاءالدین آمد و این بیت را بر آن نوشت «پس کجا زارد کجا نالد لئیم، گر تو نپذیری بجز نیک ای کریم». این بیت همچنان از ابیات آغازین دفتر دوم است (بیت 336). اگر این اتفاق تقریباً همزمان با انشای این بیت باشد، باید گفت مولانا حدود دو سال پس از مرگ فرزندش، و با بازگشت حسامالدین و آغاز دوباره مثنوی، بر سر مزار او آمده و گویی با او، اگرچه همچنان گلایهآمیز، چنان که از مضمون آن بیت برمیآید، آشتی کرده است.
جمله بر فهرست قانع گشتهایم...