لورکا و آشنایی با شعر فارسی؟

«زادنش به دیر خواهد انجامید، خود اگر زاده تواند شد، آندلسی مردی چنین صافی، چنین سرشار از حوادث...» و براستی که این اشعار لورکا، در رثای دوستش ایگناسیو، بیش از همه مناسب خود اوست. اصلاً انگار برای خودِ خودش است که می‌خوانیم «و نسیمی اندوهگن را که به زیتون زاران می‌گذرد به خاطر می‌آورم». زیتون‌زاری در  غرناطه که محل نامعلوم تیرباران و دفن اوست در گوری دسته‌جمعی.

می‌گویم که جرّ جرارّ فکر و البته فراغت روز تعطیل آدم را از کجا به کجا که نمی‌برد. امروز در چین روز جشن نیمه پاییز یا ماه کیک است که پیش از این اینجا درباره‌اش نوشته‌ بودم. بهرحال اگر در چین باشی، امشب باید به ماه نگاه کنی و وقتی به «ماه چارتاق» نگاه کنی نمی‌شود یاد لورکا نکنی.

شاید کار هیچ شاعری بی ماه نگذرد اما جایگاهی که ماه در ذهن و زبان لورکا دارد چیز دیگری است. حتی می‌گویند که وقتی لورکا را برای اعدام می‌بردند، آرزو می‌کرد که ماه در آسمان نباشد و می‌گفت که نباید ماه شاهد مرگ او باشد. همان ماه که در اشعارش، و در رویا، از او پرسیده بود که «گور من کجا خواهد بود؟ ... در گلوگاه من، چنین گفت ماه». همان که در غم مرگ ایگناسیو، او را صدا می‌کرد تاسپیدی‌اش سرخی خون دوستش را بپوشاند: «بگو به ماه، بیاید، چرا که نمی خواهم، خون ایگناسیو را بر ماسه‌ها ببینم» اما این‌بار قدم به قدم که به مقتل خود نزدیک می‌شد می‌گفت که «هی! برو! ماه، ماه، ماه! صدای پای اسب می‌آید»... بگذریم. کمی هم رمانتیک شد!

اما آنچه بهانه این نوشته شد. آیا لورکا از شعر فارسی چیزی شنیده بوده و یا با آن آشنایی داشته است؟ خیلی بعید به نظر می‌رسد. خودت ببین که تفاوت ره از کجاست تا به کجا... شعر عربی البته بعید نیست با آن سابقه تاریخی در اندلس اما فارسی؟ نه نه... این اواخر اما به نکته‌ای برخوردم که در آن لورکا به برخی تاثیرگذاری‌های شعر عربی و فارسی بر ترانه‌های محلی اندلسی اشاره می‌کند و این ترانه‌ها هم، چنان که خود تصریح دارد، از منابع الهام اشعار خود او بوده‌اند. در سخنرانی‌ای در غرناطه به سال 1922 با عنوان «اهمیت تاریخی و هنری ترانه‌های کانت هوند (به گواهی ویکی‌پدیا، شاخه‌‌ای از ترانه‌های سنتی و محلی فلامنکو در اسپانیا)» می‌گوید که: «درست همانطور که در سیگویریا (از انواع کانت هوند و اینجا به ظاهر به موسیقی آن نظر دارد) و دخترخوانده‌‌های آن، عناصر قدیمی شرقی را می‌توان دید، در اشعار بسیاری از کانت هوند هم نزدیکی‌های زیادی با اشعار شرقی دیده می‌شود. وقتی ترانه‌های ما به نهایات درد و عشق می‌رسند، آن‌گاه به بیان عالی شعرهای عربی و فارسی نزدیک می‌شوند، واقع آنست که خطوط و ویژگی‌های فرهنگ عربی هنوز در قرطبه و غرناطه مانده‌است». و باور کنید که آن «فارسی» را هم من اضافه نکردم...(1).

من نمی‌دانم که لورکا، از شعر فارسی چه در نظر داشته که در آن با ترانه‌های محلی اندلس قرابتی یافته و آن‌چه را هم که آورده جای تامل و تردید است اما اصل سوال چیز دیگری بود و آن این که آیا براستی لورکا با مختصات بیان شعر کلاسیک فارسی، از طریق برخی ترجمه‌ها که البته در اوایل قرن بیستم چندان هم در دسترس نبوده‌اند، آشنایی داشته؟ یا آن که فرهنگ ایرانی و به تبع شعر فارسی را، چنان که هنوز هم در بسیاری نقاط جهان مرسوم است، شاخه‌ و شعبه‌ای از فرهنگ عربی تلقی می‌کرده است؟ (2)


1- برای منبع رک به این مقاله و نقل بالا ترجمه‌مانندی بود از:
“Just as in the siguiriya and in its daughter genres, are to be found the most ancient oriental elements, so in many poems of cante jondo there is an affinity to the oldest oriental verse. When our songs reach the extremes of pain and love they come very close in expression to the magnificent verses of Arab and Persian poets. The truth is that the lines and features of far Arabia still remain in the air of Cordoba and Granada. (al-Ahrām Weekly, 1)”

۲- چندی پیش یک گروه هنری مصری به پکن آمده بودند، بیشتر به قصد جذب توریست، و مدت یک هغته در یکی از مراکز خرید بزرگ پکن برنامه داشتند از جمله رقص عربی که در آن به صورت ریتمیک و با حرارت فریاد «الله، الله» تکرار می‌شد که ما ایرانی‌ها اصلاً توقع یا عادت نداریم کلمه جلاله را در همچو جایی بشنویم. در همان‌جا دوباره یاد جمله دیگری از لورکا افتادم که به همین رسم اشاره می‌کند که در رقص‌ها و آوازهای عربی، در اوج شور و هیجان، نام الله تکرار می‌شود و لورکا البته در آن شباهت و یا نزدیکی بسیاری با عبارت «اوله اوله..» در مراسم گاوبازی می‌بیند و مواردی دیگر از تاثیر آن بر برخی ترانه‌های جنوب اسپانیا... 
 “In all Arabian music, in the dances, songs, elegies of Arabia, the coming of the Duende is greeted by fervent outcries of Allah! Allah! God! God!, so close to the Olé! Olé! of our bull ring “

۳- به قول برخی وبلاگ‌نویسان حرفه‌ای، پست‌های مرتبط: ترانه‌ی کوچک سه رودبار و نغمه‌ی خوابگرد

مکتب در فرایند تکامل

«مکتب در فرایند تکامل» (1) نوشته سیّد حسین مدرسی طباطبایی، برای من از برخی جهات یادآور کتاب «شهید جاوید» بود. این‌که هر دو پرسر و صدا و جنجالی شدند. این که هر دو توسط اساتید برجسته شیعی با استفاده از منابع درون مذهبی، نوشته شده‌اند و به ظاهر ناخواسته عقاید راسخ و رایج امروز شیعه را به چالش گرفته‌اند (2). یکی در پی تحلیل و تعلیل واقعه کربلا با روشی، به قول حمید عنایت، نیمه انتقادی، با استنادات تاریخی و کلامی بود و دیگری اما روایتی یک‌سره تاریخی است بر «تطور مبانی فکری تشیع در سه قرن نخستین» (3)

«شهید جاوید» واقعه عاشورا را قدم به قدم تعقیب می‌کند، سیر حوادث را، اهداف امام و البته نتایج ناگوار آن را... اما در بطن داستان، برخی عقاید مسلم شیعی، یعنی شیعه امروز، مانند علم به غیب امام، به زیر سوال می‌رود. مثل این که در مقابل قاعده‌ای مشهور، مثال نقضی آشکار بیاورند. «مکتب در فرایند تکامل» اما اصلاً غرض و دغدغه دیگری دارد اما دوباره از همین جاها سر برمی‌آورد. او هم مستقیماً به سراغ عقاید شیعه نمی‌رود. فقط سیر حوادث و تطورات فکری منبعث از آن را تعقیب می‌کند و نشان می‌دهد که آن‌چه امروزه به عنوان «اصل مکتب شیعه اثنی عشری» شناخته می‌شود چه انقلاباتی را از سر گذرانده و از هر کجا چه توشه‌‌ای گرفته است.

نقدها به کتاب فراوان بوده‌است. شاید مهم‌ترین نقد آنست که چرا مولف «سرّ خاص را به دهن عام انداخته است». نویسنده در واقع این نقد را می‌پذیرد و توضیح می‌دهد که کتاب در اصل به انگلیسی و برای معرفی مکتب شیعه به محافل آکادمیک غربی نوشته شده است و او هم از ابتدا قصد تحریک ساکن، این شعیان مشرق زمین را نداشته است، اما خب «پری‌رو تاب مستوری ندارد» و جلوه کتاب از نظر این مشتاقان مهجور دور نمانده است. برخی می‌گویند که اصلاً مکتب در فرایند تکامل، عنوان فارسی کتاب، به چه معنی است؟ مکتب از ابتدا کامل بوده. برخی به روش‌شناسی و منابع کتاب اشکالاتی دارند، که شاید معقول‌ترین نقد وارده باشد، و البته بسیاری دیگر هم به نتایج عقیدتی و کلامی کتاب می‌پردازند، از جمله غیبت و مهدویت، علم امام، منبع مشروعیت امام، جایگاه علمی یا سیاسی او الی آخر.

این کتاب اما بی‌تردید برای ما، یعنی عامّی که از سرّ خواص چیزی شنیده است، جذابیت فراوان دارد. این است که ما البته علایق خود را در این کتاب دنبال می‌کنیم و عموماً هم دست خالی برنمی‌گردیم.

مثلاً امروزه غرابت قصه مهدویت برای ما بیشتر به بُعد و طول زمان هزارساله غیبت کبری است. اما در این کتاب ما شاهد قصّه‌ اختلافات شدید و فراوان درونی شیعه، بلکه در خانواده و نزدیکان خود امام عسگری در دوره مشهور به غیبت صغری هستیم  که به داستان شکلی دیگرگونه می‌دهد.

از آن جا البته به ریشه اختلاف می‌رویم که بیشتر مسایل مالی بوده و جریان ‌پرداخت خمس‌ شیعیان از دور و نزدیک به نهاد امامت و البته تحولات تدریجی آن. می‌خوانیم که امام باقر از دریافت هدایا از پیروان خود امتناع می‌کرده است. امام صادق اما هدایا را می‌پذیرفته اما پرداخت مرتّب آن‌چه بعدها خمس نامیده شده است را جایز نمی‌‌دانسته است. می‌بینیم که فرزند امام صادق، اسماعیل، که مرگ نابهنگام او افتراق دیگری را در شیعه سبب شد، اشاره دارد که حقوق و مسئولیت با هم می‌آید. خمس در واقع حق قائم است که جایگزین مالیات حاکمان جور، یعنی خلفای روزگار، خواهد بود اما بتدریج می‌بینیم که نظام پرداخت خمس در زمان امام کاظم شکل می‌گیرد، به زمان امام رضا ادامه دارد تا به روزگار امام هادی که به کمال می‌رسد تا جایی که شیعیان زیدی به شدت از او انتقاد می‌کنند. می‌بینیم که این منبع عظیم و جاری مالی چه مسایلی پیش می‌آورد، چگونه به عنوان ابزاری له یا علیه معتقدان و منتقدان استفاده می‌شود، چه اختلافاتی را شکل می‌دهد تا جایی که بسیاری اوقات کار به طرد و لعن و گاهی اوقات به قتل هم می‌کشد.

می خوانیم و می‌بینیم که اعتقاد پیروان شیعی تا چه حد منعطف بوده است. هر اتفاق غریب و نامنتظره و یا ناهمخوان با عقاید شیعی روز که پیش می‌آمده به نوعی توجیه می‌شده و البته ریزش‌ها و انشعاب‌ها و تصحیحات هم بوده تا مکتب به این شکل ‌امروز، که خیلی از صورت تثبیت یافته خود در پایان این دور کشمکش یعنی قرن چهارم دور نیست، در آمده است. مثلاً توقع همیشه این بوده که امامت از پدر به پسر منتقل شود اما استثنای برادر به برادر هم رخ داده است. مواردی بوده که امامی به تصریح فرزندی را به امامت پس از خود منصوب کند اما فرزند جوانمرگ شده و به قول برخی پیروان شیعه آن روز خداوند از نظر خود در این خصوص برگشته یا مشیت خود را تغییر داده است. یا آن که فرزند ارشد در قید حیات، به عنوان امام بعدی فقط هفتاد روز زنده بماند و فرزندی هم از خود باقی نگذارد پس به ناچار امامت او از ابتدا به زیر سوال رود. این که دو تن از امامان در سن هفت سالگی، و به عنوان فرزند ارشد، به امامت برسند که به قاعده پیروان شیعه باید مسایل زیادی را در این خصوص برای خود حل کنند. این که در جایی که همه توقع دارند که امام به قیام برخیزد، حرکتی نکند، این که امام ولایت عهدی را از خلیفه جایر بپذیرد. این که امامی هرگز به طور جلی و آشکار بر پیروان خود ظاهر نشود حتی در جایی که به ظاهر دیگر هیچ دلیلی برای اختفا و غیبت در نظر پیروان نمانده است. این که انتظار بوده تا رشته امامت تا قیامت ادامه یابد اما ناگهان در عدد دوازده منقطع و منحصر می‌شود و مسایل تقیه که سردرگمی‌های فراوان به بار می‌آورد چنان که نه انکار انکار است و نه تایید تایید...

و نکته آخر آن که در این کتاب گاهی اوقات برخی خصوصیات شخصی و خاص ائمه را می‌بینید که شاید پیشتر در جایی ندیده باشید. از چهار امام نخستین چندان بحثی نیست. از امام باقر همان تصویر عالم پرهیزگار دیده می‌شود. ویژگیهای امام صادق اما خاص است. از یک سو رفتار بیرونی محتاطانه او مانند عدم پاسخ به توقع پیروانش در شرایط به ظاهر مناسب برای خروج و تشکیل حکومت، واکنش او به خروج محمد بن نفس زکیه از شاخه حسنی اهل بیت، بازخواست خلیفه از او در خصوص هدایای شیعیان و پاسخ او. این که بنا به مصلحت‌های اجتماعی از پیروان خود می‌خواهد او را امام خطاب نکنند و مواردی از این قبیل. از سوی دیگر می‌بینیم که به برخی نشانه‌های غلو تا حدی راه می‌دهد، در یک مثال عجیب مولف می‌گوید که امام یکی از علمای شیعه را که برای ائمه، علم به غیب قابل نبود بدین‌گونه حمایت و ستایش کرد که خانه او در بهشت میان خانه پیامبر و امیرالمومنین خواهد بود و خواننده متحیر می‌شود که مگر این خود نشان از غیب نیست؟ فرزند او امام کاظم اما بیشتر چهره‌ای مبارز دارد و به ظاهر درخواست‌های مالی او هم از پیروان و تشکیل نهادهای وکالت مالی تفسیر به زمینه‌سازی خروج می‌شود و در نهایت هم دستگیر می‌شود و در زندان خلفا از دنیا می‌رود. می‌خوانیم که امام عسگری مانند امام هادی هرگز ازدواج نکرده و همسری نداشته است و اگر صحبت از فرزندی بوده از کنیزان آن‌ها بوده و غیره و البته برای ایرانیان که پیشترها عادت داشتند تا تمثال‌هایی با آن چهره روشن از امام رضا ببینند، که امروزه کمتر دیده می‌شود، جالب است که می‌خوانند امام رضا تا چه حد چهره تیره‌ای داشته است تا جایی که او را اسود اللون می‌خوانده‌اند اما خصوصاً چهره بسیار تیره فرزند او، امام جواد موجب تردیدها در خصوص فرزندی یا فرزندخواندگی او که رابطه مستقیم با امامت او هم داشته است می‌شود. می‌بینیم که امام هادی در مقام یک مدیر ظاهر می‌شود اما فرزند او امام عسگری گرفتاری های بسیار با جامعه شیعه دارد. او که از قضای روزگار به جای برادر ارشد خود، سیّد محمد که سه سال پیش از مرگ امام هادی درگذشت، بر منصب امامت قرار گرفت توقع شیعیان را برآورده نمی‌کند. این که حرکات و رفتارش را مناسب جایگاه امامت نمی‌دانند و دانش علمی او را زیر سوال می‌برند و در همه این موارد مثال‌های جالبی در کتاب هست...
 
خلاصه آن که کتابی است دیگر، مثل همه کتاب‌ها، خواندنی!


1- مکتب در فرایند تکامل: نظری بر تطور مبانی فکری تشیع در سه قرن نخستین، سیدحسین مدرسی طباطبایی، هاشم ایزدپناه (مترجم)، قیمت پشت جلد: 66000 ریال تعداد صفحه: 392 نشر: کویر (13 بهمن، 1388) شابک: 964-8161-75-5
2- چون موارد «خواسته» معاصر که فراوان است از جمله آثار کدیور و غیره.
3- انتقادی به همان معنای موافق با اسلوب نقد و تحقیق علمی که در بسیاری موارد به نتایجی غیر از خواست و یا اعتقاد پیشینی محقق راه می‌دهد. صالحی نجف آبادی در شهید جاوید چندان با عقاید یا اخبار سنتی «غیر علمی» در نمی‌افتد بلکه از کنار آن‌ها می‌گذرد و برخی را هم بی‌اثر می‌کند. مثلاً در نقد آن روایت مشهور که امام حسین، یک شب پیش از خروج از مدینه بر سر قبر پیامبر به خواب می‌رود و او را به عالم رویا می‌بیند که به او می‌گوید «ان الله شاء ان یراک قتیلا»... ارجاع به اخباری می‌دهد که امام همان شب خبر از مرگ معاویه و ملاقات با والی مدینه و الزام به بیعت از مدینه خارج شد و اصلاً به سر قبر پیامبر نرفته است و به این طریق این روایت را منتفی می‌کند و نیازی نمی‌بیند که اصلاً استناد به خواب را رد کند یا نکند... در قیاس یا شهید جاوید، کتاب مکتب در فرایند تکامل شکل انتقادی‌تری دارد اما اضافات مترجم به خود متن (چون به ظاهر حذفی در کار نبوده) و لحن ترجمه به چهره علمی و انتقادی کتاب ضربه زده است. دوباره باید گفت که مقصود مولف تاریخ بوده و نه نقد عقاید اما چون تا نود آمده، دیگر خواننده خودش تا صد می‌رود!

این راز فاش

حاتمی‌کیا به تلویزیون آمده بود، به عنوان میهمان ویژه و عیدانه برنامه «راز» با همان حرفهای همیشه که پیشترها بر دل می‌نشستند. همان حرفهایی که پیش از اصلاحات، دوره اصلاحات، امروز و احتمالاً ده سال دیگر هم تکرار می‌شوند چرا که حرف «آقا ابراهیم» یکی است. کدام حرفها؟ این که مدیران و متولیان فرهنگی به او آزادی عمل نمی‌دهند. مسئولان نظامی او را پشت پادگان منتظر می‌گذارند و یا به او تجهیرات نمی‌دهند، این که هنوز از حماسه دفاع مقدس چیزی روایت نشده و هنوز فرماندهان جنگ، متوسلیان و باقری و «غول»هایی چون او به تصویر کشیده‌نشده‌اند و حق همسران و فرزندان شهدا گزارده نشده و غیره...

جنگ هشت ساله برای حاتمی‌کیا، تاریخ مقدس شده است. چنان دل به این پیشه و مِهر اوّل بسته است که به قاعده اگر صد حکایت دیگر هم بشنود یک نکته از آن به گوش نمی‌گیرد و بر دل اثر نمی‌کند. این مثل روایت همه نبردهای مقدسی است که در آن وقایع عظیم رخ داده‌اند، قهرمانان و رفیقان تک تک به میدان آمده‌اند و رفته‌اند. پس از این دیگر همه روزگار غربت است و فراموشی و مظلومیت و جفا به یاران بازمانده. هزار واقعه دیگر هم که رخ دهد، دیگر در قیاس با آن عصر لطف و قربی ندارد. این است که حاتمی‌کیا هم آنقدر از فضای جزایر مجنون و شلمچه و فاو دور نمی‌شود تا احتمالاً آن چه تنها در یک سال گذشته و در تهران و حوالی آن تا محدوده کهریزک گذشته است او را متاثر کند و یا اگر از خواندن خاطرات و وصیت‌نامه شهدا فارغ شد، نظری هم به نامه‌های دربندان اوین بیندازد... نه. او هم‌چنان می‌خواهد رزمندگان و فرماندهان جنگ و ذره‌ای از آن «معرفت» را به نمایش گذارد که به قول خودش در این گفتگو مثلاً در امثال سرباز رایان نیست اگر چه از کشور خود برخیزد و در نرماندی فرود‌ آید تا با فاشیسم بجنگد. 

اما این شرح «معرفت»، دیگر آن گونه به دل نمی‌نشیند که می‌نشست. سوال اینجاست که آن معرفت در موقعیتی دیگر چه کرده است؟ آن بقیة السیف فرماندهان جنگ امروز کجایند؟ آن‌ها که خواسته یا نخواسته نرفتند و ماندند. آنها، به نظر من، عموماً در بدنه فرماندهان سپاه جای دارند گرچه شاید اقلّی هم مثل آن حاج کاظم آژانس شیشه‌ای، در فیلم‌های او البته، دل به منصبی نظامی یا سیاسی نداده‌ یاشند. واقعیت اینست که ترکش خمپاره کسی را در سنگر انتخاب نمی‌کند. شهید همت می‌رود و همراه و همرزمش می‌ماند. آن فرماندهان سپاه که در عهد خاتمی آن تهدیدات شداد و غلاظ را کردند و سال پیش هم به آن عمل کردند، بیشتر از همان فرماندهان جنگ بودند که البته در آن روزگار از بذل جان دریغ نداشته‌اند اما چند سال پس از آن و در موقعیتی دیگر غم جان دیگران را ندارند. این حکایت عام تحول آدمی است در دو موقعیت مختلف اما بیشتر از آن تاثیر آن «معرفت» است که آن تحولات روحی را توجیه می‌کند و به آن رنگی مشروع می‌دهد و حتی آن را ترویج می‌کند. همین فرماندهان می‌گویند که فقط به قول خودشان سنگر عوض کرده‌اند. در فاو دشمن متجاوز را تعقیب می‌کردند و یا از کربلا راهی به قدس می‌جستند و اینجا هم چشم فتنه را کور می‌کنند و در همه حال از ولایت دفاع می‌کنند و پاسدار اسلامند. نه این که سخن از آب و خاک و میهن نبود که بود اما آن سخن جایی در آن «معرفت» نداشت. هواپیمای شهید کاظمی که چند سال پیش سقوط کرد، گفتند که از یاران جا مانده بود اما براستی شهید کاظمی اگر چند سالی پیشتر مانده‌بود، در وقایع سال پیش چه می‌کرد؟ ما البته غیب نمی‌دانیم اما به نظرم همان که همه سرداران سپاه کردند. همان که سردار جعفری کرد و آن بسیجیان هم به دستور او کردند و همه دیدیم و نه البته بر پرده سینما. این البته قصه بلندی است.


اما یکی دو حاشیه در این گفتگو: اول این‌که نادر طالب‌زاده مجری برنامه راز، یک‌سره تکرار می‌کرد که شما مخاطبان را فقط در ایران ندانید و مخاطبان شما جهانی هستند و غیره. به نظر من، خودشان هم می‌دانند که این حرفها در ایران آن خریداری پیشین را ندارد. دیگر و مهمتر اما تاکید چندباره و عجیب حاتمی‌کیا بر عملیات مرصاد بود که «براستی فشرده جنگ بود... تجلی اراده ملی و مردمی بود» و خصوصاً «دشمنی که فارسی حرف میزد و صورتش سیرتش را مشخص نمی‌کرد». خدا می‌داند اما امیدوام که قصد شبیه‌سازی با جنبش سبز را نداشته باشد... 

زبان، زگهواره تا گور

«ای زبان هم گنج بی‌پایان تویی، ای زبان هم درد بی‌درمان تویی» و این شکایت حال من و ما هم هست از زبان، و خب البته نه دقیقاً به آن معنی که مولانا میگفت، ولی برای شرح شکایت دل شرحه شرحه ما از زبان‌های خارجه! شاید بهتر از همین کلام مولانا پیدا نمیشه تا جایی که آخر به فریاد میای که «چند امانم می‌دهی ای بی‌امان؟ ای تو زه کرده به کین من کمان»... نه دیگه. باید یک جایی این قصه «زبان و زبان‌آموزی» رو تموم کرد. برای استعدادهای متوسطی مثل من و دور از برخی از شماها، از این بدتر نمیشه که زگهواره تا گور زبان آموخت. این به جایی نرسیده یکی دیگه، بعد نیمه نصفه یکی دیگه...

جمعه دیر وقت از سرکار که زدم بیرون، مثل همیشه هدفون رو گذاشتم تو گوشم که دوباره کمی آموزش زبان چینی بشنوم و دیگه نتونستم. خسته شدم. عوض کردم و «کُردانه» صدیق تعریف را گذاشتم و انگار روی ابرها به خونه رسیدم، راه رو هم دور کردم تا یک دور کامل بشنوم. در این میان سعی می‌کردم معنی برخی عبارات رو بفهمم و کم‌کم فکر کردم ای کاش کمی کُردی می‌دونستم. میگم شاید بشه برخی مقدماتش رو هم یاد گرفت و... دوباره زبان! باز از مولانا شرح شکایت می‌خونم که «در نهان جان از تو افغان می‌کند/ گرچه هر چه گوییَش آن می‌کند» (1).

قصه زبان آموزی خارجی همیشه برای من و ما مسئله می‌مونه، زبان که هم آتش و هم خرمنه و ای بسا، حداقل برای من، بیشتر آتش به خرمن فرصت‌های دیگر زده. مثلاً من می‌بینم که رنج یادگیری فرانسه، ضرورتاً به گنجی منتهی نشده (و بعید هم هست که در این فرصت باقی‌مونده بشه، مخصوصاً که آثار فتن آخر الزمانی همه جا ظاهر شده). من البته از منظر هزینه فایده به این قضیه نگاه می‌کنم و اگرنه مثلاً دانستن زبان خارجی، غیر از انگلیسی که از هر شش جهت واجب عینیه، وجوه دیگر هم داره و ای بسا هنوز نوعی پرستیژ محسوب بشه. ادوارد براون در یکی از کتابهاش، حدود صد سال پیش، آورده بود که ایرانی‌ها هر فردی رو که عربی بدونه دانشمند و عالم میدونند. بعد صد سال، این وجوه امتیاز البته شکل دیگری گرفته اما هنوز زبان خارجی جایگاه ویژه‌ای داره. اما دوباره از منظر تخصیص وقت و منابع (مثلاً به جای زبان بهتر نبود آدم اقتصاد می‌خوند؟) فرق می‌کنه. چندی پیش که کتاب تاریخ مغول مورگان رو می‌خوندم، برام جالب بود که شاید حدود دو صفحه توضیح میده که براستی یک مورخ جدی و متخصص عهد مغول‌ نیازی به آموختن زبان مغولی نداره و همچو تلاشی دستاورد قابل توجهی نداره و خلاصه زجر بی اجره (اما البته فارسی رو آموخته بوده و نه فقط برای این که فارسی شکّره). به ظاهر دانستن زبان مغولی به عنوان پیش‌نیاز، به نوعی در محافل دانشگاهی رایج بوده و اون داره پاسخی به همکارانش میده. وقتی همچو مورخی در حوزه تخصصی خودش همچو چیزی میگه، دیگه یک مهندس شاغل در چین را چگونه زیبد که بخواد دعوی آموختن زبان چینی بکنه، من هم قبول دارم که این حرفها نارساست و برای تنبلی بهانه زیاده اما لُبّ مطلب رو گرفتید. من چینی یادبگیر نیستم و شما هم ملامت نکنید دیگر...


۱- بعد میگن که مثنوی معجزه نیست. این مثل تفسیر و تاویل آیات می‌مونه. یعنی آن‌چه مولانا در خصوص «حفظ زبان» میگه رو به تمامی و یک‌باره در متن و معنای دیگر استفاده می‌کنی و درست منطبق میفته و حتی می‌تونی بگی که آن را هم در بطن دوم مدّنظر داشته و هنوز پنج بطن نامکشوفه. حالا البته مولانا خودش همچو ادعاهایی نداشت و حداکثر می‌گفت که این آب سخن ما حتی چند قرن بعد هم که به تشنگان برسه لطف و سود خودش رو داره «هین بگو که ناطقه جو می‏کند / تا به قرنی بعد ما آبی رسد / گر چه هر قرنی سخن آری بود / لیک گفت سالفان یاری بود». ولی خب این مولانا بود که به قول شیخ بهایی «نیست پیغمبر ولی دارد کتاب». مثل همیشه این وظیفه ما مومنان و پیروان هست که معجزه‌سازی کنیم!