از معمای ساری گلین
مثل هر ترانه دیگری، سوال اینجاست که این اشعار رو کی و در مورد چه کسی یا چیزی میخونه؟ حداقل اون نسخه کوتاه ترانه رو که بارها شنیدید: «ساچین اوزون هرمزلز» (سر گیسو رو نمیبافند) «گولو سولو درمزلر» (غنچه رو نمیچینند) تا اون جمله کمی غریب که «بو دره نین اوزونو، چوبان قایتار قوزونو» (چوپان از طول این دره، برهها رو برگردون)...
قصهها یا روایاتی که در خصوص ساری گلین خوندم چندان نوری به نکات مبهم ترانه نمیدازه: قصه عاشقی پسری ترک بر دختری ارمنی با موهای زرد، یا لباس زرد و یا پوست بور و موارد مشابه. از اون غریبتر هم البته روایت مکرر در خیلی از سایتها از اسطوره دزدیده شدن خورشید در سه هزارمین سال خلقت و تلاش برای آزادی اون هست که بنظرم خیلی ساختگی و حداقل اینجا بیربطه... خود ساری گلین هم محل بحث بسیار بوده و بیشتر در خصوص ساری (زرد) تا گلین (عروس) که شاید اینجا عنصر اصلیه. بعید به نظر میاد که معشوقی که اصلاً به خوبی و خوشی به وصل نیامده رو عروس نامید حتی اگر مطابق برخی روایات اون پسر با دختر فرار کرده و به کوه زده باشه.
ترانه به نظر شکلی سوگوارانه داره. یعنی شاید فقط قصه هجران نیست یا اگر هم هست، یک فراق و هجران قطعیه. گلی که به ناهنگام چیده شده و این که سر گیسو رو نمیبافند هم شاید اشاره به باز کردن موها داره در عزاداری و این که چوپان شاید به شنیدن خبری مهیب باید گوسفندان رو از چرا برگردونه...
مثل هر معضل و معمای دیگری که راه حلّ ساده و معقول و مستقیم نداره، اینجا باید به راهحلهای رادیکال و ساختارشکنانه هم فکر کرد! و این بهانه نوشتن این یادداشت شد:
شاید قصه براستی در خصوص عشق یک زن، مرد یا نوجوان روستایی به یک برهای بوده که گم شده یا دزدیده شده و اصلاً قصه عاشقانه بین زن و مرد نیست! تصور کنید که برّه البته سفید و مثل عروسه! حالا سر این بره زیبا رو هم زرد میکنن که رنگ و نشانه زدن به برهها هم البته سابقه داره و امر مرسومیه. این از ساری گلین!
حالا بقیه متن رو با این قصه تعقیب کنیم که اون روستایی به چوپان میگه که اون برهها رو برگردون (یا آرزو میکنه که ای کاش از راه برمیگشتن) چون میدونه که واقعه شومی در انتظار اون بره است که مثلاً گم بشه یا دزدیده بشه و دیگه برنگرده. نچیدن غنچهای که هنوز گل نشده هم میتونه سوگوارانه خطاب به دزدان احتمالی بره باشه. اون غنچه همین بره است که هنوز گوسفندی هم نشده... یک عاملی که میتونه این فرضیه غیر معقول! عشق به بره رو تقویت کنه این ترجیع بنده که «بو سِودا، نه سودا دیر... ساری گلین» (این عشق، چه عشقی است؟) و انگار ما با یک سودای عجیب روبروییم که برای خودش و دیگران هم قابل درک نیست (برای ما البته بعد از دیدن گاو مهرجویی کمی قابلدرکتره). اعتراف میکنم که فصه نبافتن سر گیسوها هنوز مبهمه و البته هیچ تئوری نیست که همه شواهد رو توجیه کنه!
این رو هم بگم که اون شعر فارسی هم که در همین قطعه علیزاده خونده میشه چندان روشن نیست و بنظر مشوّش میاد: «دامن کشان، ساقی مِی خواران، از کنار یاران، مست و گیسو افشان، می گریزد»... و چرا میگریزد؟ این را نمیدانیم اما عجیب این که در همان هنگام گریختن چه میکند؟ «بر جامِ می، از شرنگ دوری، مرهم مهجوری، چون شرابی جوشان، مِی بریزد» دوباره بخوانیم که چه رخ میدهد: ساقی، به هنگام گریختن، چون شرابی جوشان (؟)، از شرنگ دوری و مرهم مهجوری (؟) مِی میریزد... ساقی چه میکند؟




جمله بر فهرست قانع گشتهایم...