از معمای ساری گلین

امروز که پس از مدتی دوباره آلبوم «به تماشای آبهای سپید» علیزاده و گاسپاریان و ترانه مشهور ساری گلین رو گوش می‌کردم فکر کردم که همچنان، با وجود تحقیق بی‌توفیق بسیار، قصه نهفته در این ترانه برام مبهم مونده.

مثل هر ترانه دیگری، سوال اینجاست که این اشعار رو کی‌ و در مورد چه کسی یا چیزی می‌خونه؟ حداقل اون نسخه کوتاه ترانه رو که بارها شنیدید: «ساچین اوزون هرمزلز» (سر گیسو رو نمی‌بافند) «گولو سولو درمزلر» (غنچه رو نمی‌چینند) تا اون جمله کمی غریب که «بو دره نین اوزونو، چوبان قایتار قوزونو» (چوپان از طول این دره، بره‌ها رو برگردون)...

قصه‌ها یا روایاتی که در خصوص ساری گلین خوندم چندان نوری به نکات مبهم ترانه نمیدازه: قصه عاشقی پسری ترک بر دختری ارمنی با موهای زرد، یا لباس زرد و یا پوست بور و موارد مشابه. از اون غریب‌تر هم البته روایت مکرر در خیلی از سایت‌ها از اسطوره دزدیده شدن خورشید در سه هزارمین سال خلقت و تلاش برای آزادی اون هست که بنظرم خیلی ساختگی و حداقل اینجا بی‌ربطه... خود ساری گلین هم محل بحث بسیار بوده و بیشتر در خصوص ساری (زرد) تا گلین (عروس) که شاید اینجا عنصر اصلیه. بعید به نظر میاد که معشوقی که اصلاً به خوبی و خوشی به وصل نیامده رو عروس نامید حتی اگر مطابق برخی روایات اون پسر با دختر فرار کرده و به کوه زده باشه.

ترانه به نظر شکلی سوگوارانه داره. یعنی شاید فقط قصه هجران نیست یا اگر هم هست، یک فراق و هجران قطعیه. گلی که به ناهنگام چیده شده و این که سر گیسو رو نمی‌بافند هم شاید اشاره به باز کردن موها داره در عزاداری و این که چوپان شاید به شنیدن خبری مهیب باید گوسفندان رو از چرا برگردونه...

مثل هر معضل و معمای دیگری که راه ‌حلّ ساده و معقول و مستقیم نداره، اینجا باید به راه‌حل‌های رادیکال و ساختارشکنانه هم فکر کرد! و این بهانه نوشتن این یادداشت شد:

شاید قصه براستی در خصوص عشق یک زن، مرد یا نوجوان روستایی به یک بره‌ای بوده که گم شده یا دزدیده شده و اصلاً قصه عاشقانه بین زن و مرد نیست! تصور کنید که برّه البته سفید و مثل عروسه! حالا سر این بره زیبا رو هم زرد می‌کنن که رنگ و نشانه زدن به بره‌ها هم البته سابقه داره و امر مرسومیه. این از ساری گلین!
حالا بقیه متن رو با این قصه تعقیب کنیم که اون روستایی به چوپان میگه که اون بره‌ها رو برگردون (یا آرزو میکنه که ای کاش از راه برمیگشتن) چون میدونه که واقعه شومی در انتظار اون بره است که مثلاً گم بشه یا دزدیده بشه و دیگه برنگرده. نچیدن غنچه‌ای که هنوز گل نشده هم میتونه سوگوارانه خطاب به دزدان احتمالی بره باشه. اون غنچه همین بره است که هنوز گوسفندی هم نشده... یک عاملی که میتونه این فرضیه غیر معقول! عشق به بره رو تقویت کنه این ترجیع بنده که «بو سِودا، نه سودا دیر... ساری گلین» (این عشق، چه عشقی است؟) و انگار ما با یک سودای عجیب روبروییم که برای خودش و دیگران هم قابل درک نیست (برای ما البته بعد از دیدن گاو مهرجویی کمی قابل‌درک‌تره). اعتراف می‌کنم که فصه نبافتن سر گیسوها هنوز مبهمه و البته هیچ تئوری نیست که همه شواهد رو توجیه کنه!

این رو هم بگم که اون شعر فارسی هم که در همین قطعه علیزاده خونده میشه چندان روشن نیست و بنظر مشوّش میاد: «دامن کشان، ساقی مِی خواران، از کنار یاران، مست و گیسو افشان، می گریزد»... و چرا می‌گریزد؟ این را نمی‌دانیم اما عجیب این که در همان هنگام گریختن چه می‌کند؟ «بر جامِ می، از شرنگ دوری، مرهم مهجوری، چون شرابی جوشان، مِی بریزد» دوباره بخوانیم که چه رخ می‌دهد: ساقی، به هنگام گریختن، چون شرابی جوشان (؟)، از شرنگ دوری و مرهم مهجوری (؟) مِی می‌ریزد... ساقی چه می‌کند؟

نامه‌ی عاشقانه خونابه...

نامه فاطمه شمس را به همسرش محمدرضا جلایی‌پور بخوانید. نامه‌ای عاشقانه از خونِ دل... (۱)

۱- بخش‌هایی از آن، مرا بیش از همه به یاد آن شعر شاملو انداخت:
«درباران و به شب / به زير دو گوش ما / در فاصله‌یی كوتاه از بسترهای عفاف ما / روسبيان / به اعلام حضور خويش / آهنگ‌های قديمی را / با سوت / ميزنند. / (در برابر كدامين حادثه / آيا / انسان را / ديده‌ای / با عرق شرم /بر جبينش؟)
... با این همه / ای قلب در به در / از یاد مبر که ما / من و تو / عشق را رعایت کرده‌ایم / از یاد مبر که ما / من و تو / انسان را رعایت کرده‌ایم، خود اگر شاهکار خدا بود / یا نبود»

The beautiful mind of Saeed Jarrah

سریال لاست، فصل یک، اپیزود دو:

«یک هفت دو نه چهار پنج سه دو ... چه میگه این لعنتی؟... خفه شو... یک هفت دو... همه رو کُشت (به فرانسوی)... کمک... چهار پنج سه سه...
سعید جراح: حدوداً سی ثانیه طول میکشه... (بقیه دارند جیغ و داد میکنند. پیام متوقف میشه) شانزده سال!
بقیه: چی میگی؟
سعید جراح: شانزده سال و پنج ماهه که این پیام داره تکرار میشه»

و من اگرچه هنوز هم مطمئن نیستم که جان لاک کی بود و جاکوب کِی... و همه اون قصه جمع پراکنده در آن جزیره فرخنده و دود سیاه آینده و اون آب خضر تابنده و غیره اما اونچه که جداً من رو از همون ابتدای سریال بی‌پر و پَرکنده و بلکه کُشته و افکنده کرده چیزی نبود جز همان ذهن زیبای سعید جراح که دیگر خاطره امثال جان ناش را هم به کل پاک کرد... 

ببینیم که در این ذهن زیبا به فاصله چند ثانیه چه گذشته:
یک هفت دو نه چهار پنج سه سه (یعنی ۱۷ میلیون و ۲۹۴ هزار و ۵۳۳) که هر تکرار «حدوداً» سی ثانیه طول می‌کشه.
تقسیم بر دو: ۸ میلیون و ۶۴۷ هزار و ۲۶۷  دقیقه 
تقسیم به شصت: ۱۴۴ هزار و ۱۲۱ ساعت 
تقسیم به بیست و چهار: ۶ و ۵ روز
تقسیم به سی: ۲۰۰ ماه
تقسیم به دوازده: ۱۶ سال...
اوم... اون پنج ماه چی میشه؟ آها
تقسیم ماه‌ها به دوازده: ۱۶ سال و ۶۸ صدم سال
۶۸ صدم سال ضربدر ۱۲: هشت ماه...
چی؟ هشت ماه. جایی اشتباه شده... تفاوت ماه‌ها محاسبه نشده.
دوباره...
تقسیم روزها به ۳۶۵: ۱۶ سال و ۴۵ صدم سال (و بعد از این تقسیم سه رقمی، هنوز شما ملحدانه سعید جراح رو با جان ناش مقایسه می‌کنید؟)
۴۵ صدم سال ضربدر ۱۲: پنج ماه و خرده‌ای... (و اون خرده‌ای هم از منه و اگرنه محاسبه در ذهن سعید جراح تا ثابت پلانگ هم پیش رفته...).

به یاد مردگان این سال که عاشق‌ترین زندگان بودند

نوبت زنگی است، رومی شد نهان / این شب است و آفتاب اندر رهان‏ / نوبت گرگ است و یوسف زیر چاه / نوبت قبط است و فرعون است شاه / طُعمه‏ی گرگیم و آنِ یار نه / هیزم ناریم و آنِ عار نه...

و من این شعر مولانا را درست یک‌سال پیش، همان فردای انتخابات خواندم و آوردم وقتی مثل همه میان زخم و خشم، میان افسوس و اندوه، میان حیرت و هراس از این همه بی‌شرمی و خیانت نوسان می‌کردم و این‌ همه وقتی بود که ما هنوز چشم‌های ندا را ندیده بودیم. مرگ سهراب‌ها و اشکان‌ها را، آن کابل‌ها و شوکرها و باطوم‌هایی که در دست برادران عربده‌کش ماشالله حزب الله می‌چرخید و بر تن زن و مرد فرود می‌آمد و حفظ نظام می‌کرد. تازه آن روز نمی‌دانستیم که در بهای پرسش از رایی جانی طلب می‌کنند و اینکه پاسخ تظاهرات سکوت، دهان و جمجمه خرد شده است. از کهریزک خبر نداشتیم، از آن فجایع که در خوابگاه دانشجویان رفت. باور نمی‌کردیم که ویلچرنشینی را که یک بار از سر کینه شکسته بودند دوباره به قصد اقرار و اعتراف به این نظام احسن چنان بشکنند تا به مرگی که در اوست خو کند. آن همه دروغ و دغل و بی‌رسمی و بی‌شرمی که روا داشتند. این‌که بکُشند و دیگران را متهم کنند. با خودروی پلیس آدمی را زیر بگیرند و غم توضیح و تعقیب نداشته باشند. مادران آواره را چند ماه به سراغ قاتلان خون‌خواره بفرستند تا خبر از فرزندان خود بگیرند. باور نمی‌کردیم که مافیاگونه پیام عاقبت اندیشی را با کشتن خواهرزاده‌ای بفرستند... یک‌سال پیش، فردای انتخابات، این‌همه را ندیده بودم که از مولانا می‌خواندم و می‌آوردم که:
بس بکوشیدی ندیدی گرمیی / پس ز شید آورده‏ای بی‏شرمیی‏؟ / تو بدان غرّه مشو کش ساختی / در دل خلقان هراس انداختی / صد چنین آری و هم رسوا شوی / خوار گردی ضحکه‏ی غوغا شوی‏ / مُفلِسان هم خوش شوند از زرِّ قلب / لیک آن رسوا شود در دار ضرب / همچو تو سالوس بسیاران بُدند / عاقبت در مصرها رسوا شدند..

خب، پس از یک‌سال، امروز که این‌همه را دیده‌ام چه باید بخوانم؟ همان را می‌خوانم اما امیدوارتر و چرا که نه. آن صد شید و سالوسی که آوردند همه به رسوایی انجامید. آن هراسی هم که به دل خلق انداختند مانع نشد تا آن همه لب‌های خاموش باز نشود و نگوید آن حکایتها که از نهفتن آن دیگ سینه‌ها می‌زد جوش و نه فقط در آن‌جا که ترس محتسب نبود. آن دانشجو که چشم در چشم قدرت دوخت و آن را به پرسش گرفت. آن نویسنده‌ی آزاده که از سلول زندان در پاسخ به پیام طلب عفو، از توبه فرمایان پرسید که چرا خود توبه نمی‌کنند... و بسیاری دیگر.

«باشد کز این غمان برسد مژده امان» و مژده امان هم در راهست. فقط بگذار در این سالگرد یادی کنیم از همه مردگان این سال که به قول شاملو عاشق‌ترین زندگان بودند.

حدثنا و اخبرنا هذا فی معرفة الامام... و تو بشین سرجات اکبرآقا!

متن سخنرانی یکی از محافظان رهبری که در کیهان اومده بود اونقدر شور بود که دیگه صدای خود رهبر هم دراومد. جالبه که کیهان تازه پس از اون عتاب میگه: «باید اعتراف کنیم در بازخوانی متن سخنرانی یاد شده- قبل از چاپ- نکته و گفته ای که اغراق آمیز باشد به ذهنمان خطور نکرد و هنوز هم نمی کند»...

انگار که شما کتاب سیرت و مناقب می‌خوانید یا احادیث و اخبار شیعه را در فضیلت و حقانیت ائمه شیعه دوره می‌کنید. بخش‌هایی را بخوانید اما البته افراط نکنید:

سال 68 لحظاتي كه امام (ره) داشتند به رحمت خدا مي رفتند... ما به همراه آقاي خامنه‌ای سوار ماشين شديم و به سمت جماران حركت كرديم... تنها كسي كه امام (ره) موقع رحلتشان و قبل از خانواده شان او را پذيرفتند، آقاي خامنه اي بودند.
قبل از ورود خانواده امام حاج احمد آقا از اتاق امام (ره) آمدند بيرون و گفتند آسيد علي آقا را امام كار دارند. آقاي خامنه اي داخل شدند و براي اينكه صداي امام (ره) را كه نحيف شده بود بشنوند گوششان را نزديك صورت امام (ره) بردند و امام (ره) با ايشان صحبت كردند. ما كه پشت شيشه اين صحنه را مي ديديم هر لحظه كه مي گذشت مي ديديم آقاي خامنه اي قرمزتر مي شد، صورت ايشان دائم قرمز مي شد گويا به حد انفجار رسيده بود...
تنها كسي كه با محارم امام (ره) تا لحظه آخر حيات ايشان داخل اتاق بود فقط آقاي خامنه اي بودند.
(در مجلس خبرگان) آقای خلخالی گفت: من چند وقت پيش براي مراسم عقد دخترم نزد امام (ره) رفته بودم... من از امام (ره) سوال كردم حالا كه شما آقاي منتظري، قائم مقام رهبري را عوض كرده ايد با اين شرايط بيماريتان شخص خاصي را مد نظر نداريد؟ ايشان به من نگاه كردند و گفتند: «مگر مي شود من نظر خاصي نداشته باشم و مگر مي شود كه نظرم را به كسي نگفته باشم؟ من به حاج احمد آقا و آقاي هاشمي بارها گفتم . از نظر من هيچ كس در روي كره زمين از سيد علي آقا بهتر نيست»... و بعد آيت الله موسوي اردبيلي گفت که من با امام (ره) صحبت مي كردم، به ايشان گفتم كه نظر شما در مورد رهبري آينده چيست؟ و امام (ره) گفتند: «... احدي را در كره زمين بهتر از آسيد علي آقا براي رهبري نمي دانم»... آقاي هاشمي گفتند احمد آقا يك مطلبي را به من گفتند كه تكليف را همين الان به شما بگويم... «اگر مي خواهيد روح امام (ره) شاد شود و به وصيت نامه امام (ره) عمل كرده باشيد اعلام كنيد كه امام (ره) بارها به ما گفتند كه آقاي خامنه اي را مطرح كنيم ولي به دليل مسائل سياسي نگذاشت كه ما بگوييم ». (!؟) حاج احمد آقا به من گفتند: « امروز يك تكليف است و حداقل حرف مرا در مجلس بزنيد كه من آن دنيا گرفتار نباشم ». سپس آقاي هاشمي گفتند... هر بار امام (ره) به من گفتند: «تا دير نشده آ سيد علي آقا را شما مطرح كنيد بد است من مطرح كنم...»
سپس آقاي هاشمي طبق عادت رياست مجلسي‌اش عمل كرد و در حالي كه ايستاده بود گفت كسانيكه با رهبري آقاي خامنه اي موافقند قيام كنند. در همين هنگام آقاي خامنه اي از كوره در رفتند و گفتند: «اكبر آقا! بنشينيد شما، مگر اينجا مجلس است كه شما مي خواهيد راي بگيريد؟...» (!!!)
آقای خامنه‌ای به آقای آذری قمی گفتند «بفرماييد بنشينيد. ما شما را مي شناسيم، در دوره هاي مختلف شما را امتحان كرده ايم. ايني را كه شما گفتيد 10 سال آينده هم مي گوييد؟ 10 سال ديگر نخواهيد گفت... ». در همين هنگام آقاي آذري قمي عمامه اش را برداشت و دو دستي محكم تو سرش زد و گفت خدا از من نگذرد اگر قرار باشد من 10 سال آينده مقابل شما بايستم... دقيقاً بعد از 10 سال آقاي آذري قمي رفت با آقاي خامنه اي مخالفت كرد! دقيقاً همان طور كه آقاي خامنه اي گفتند...
من با همين چشمهاي خودم بيشتر از 100 بار برخورد آقاي خامنه اي و امام خميني(ره) را با همديگر ديدم. در هيچ برخوردي نديدم كه امام خميني تمام قد جلوي ايشان بلند نشود و به طرفشان نرود...
امام چمباتمه زده بود و دو دستشان به زانويشان و نگاه تلويزيون مي كرد... ايشان سريع گفتند: احمد بشين، احمد بشين. من نشستم و ديدم اخبار دارد ديدار آقاي خامنه اي با يكي از مسئولان خارجي (رهبر كره شمالي) را نشان مي دهد. گفتند: نگذاريد دير بشه، چند بار به شما و آقاي هاشمي گفتم. ايشان رو مطرح كنيد، اين عظمت رو كه آدم مي بينه كيف مي كنه. همينكه عصايشان را بلند مي كند (در حال سان از نظاميان كره بودند) عظمت اسلام رو مي بينم.»

و تو خود بخوان حدیث مفصل از این مجمل...

اخلاق و دین و چاقوی همیشه در صحنه

اخلاق و دین
مناظره نیکفر و فنایی در تلویزیون بی‌بی‌سی، برنامه پرگار، ۲۲ اردیبهشت ۸۹

...
فنایی: ببینید، دین هم مثل هرچیز دیگری قابلیت بدفهمی یا سوء استفاده داره. من اگر بخوام مثالی بزنم، شاید چاقو مثال مناسبی باشه. چاقو هم می‌تونه یک ابزار مفید باشه، برای نجات آدمها استفاده بشه، مثلاً جراحی، هم می‌تونه برای کشتن استفاده بشه... این حسن استفاده یا سوء استفاده که تقصیر چاقو نیست.
مجری: یعنی تقصیر اونیه که چاقو رو بد استفاده کرده.
فنایی: درسته.
...
نیکفر: فرض کنید شما یک مشکل فنی دارید. میرید سراغ یک شرکت مهندسی، یک‌بار دوبار سه‌بار... کار رو درست که نمی‌کنه بدتر خراب هم می‌کنه... اون شرکت مهندسی همون نهاد دینه... ایشون چاقو رو مثال زدند، من موافق نیستم. دین چاقو هست اما در کنار این چاقو دستورالعمل استفاده‌اش هم اومده. یعنی کتاب مبین گفته چاقو رو اینطوری استفاده کن. چند تا مهندس مشاور هم هستن که مشاوره میدن...
...
مجری: اجازه بدیدبریم پانل دو!
پانل دو، یکی از دو دانشجوی کنار مجری: اصلاً از این بحث چاقو بگذریم...

شاید زندگی دیگر

پیشترها همیشه می‌گفتم که شاید وقتی دیگر اما کم کم فکر می‌کنم که شاید زندگی دیگر...

بندها که افزوده شد از پند تو

چون صحبت مولاناست، بگذار با خودش شروع کنم که «در کف ندارم سنگ من، با کَس ندارم جنگ من، با کَس نگیرم تنگ من» اگرچه نمیشه با او ادامه داد که «زیرا خوشم چون گلستان»... من سر دعوا با این و اون ندارم، اصرار نمی‌کنم که من درست می‌گم و حرف حرف نوروزیه اما گاهی اوقات این روحیه بی‌دقتی و بی‌خیالی و «حالا این‌هم میشه» که در اطراف می‌بینم خیلی اذیت می‌کنه.  

وبلاگی که تعداد بازدید روزانه‌اش به چند هزار می‌رسه مطلبی نوشته در خصوص تجلی خدا در خود، این که «من عرف نفسه فقد عرف ربه» و خدا را در «خود آ» می‌توان یافت و غیره. کاری به اصل مطلب ندارم. پنهان هم نمی‌کنم که هر روز علاقه‌ام به این مباحث مجرد و انتزاعی کمتر می‌شود و از آن بدتر این‌گونه نوشته‌ها که اینگونه مبهم و بی‌مرز، دل‌بخواهی و سطحی دست در مخزن عرفان می‌برد و بریده و پاره و شکسته چند کلامی را کنار هم می‌گذارد که بیا و «کَرّ و فَرّ و آب و تاب و رنگ، فخر دنیا خوان مرا و رُکن دین» و آخرش هم بگوید که این اندک را من به شما دادم، حال شما بروید و این‌گونه صید گوهر کنید. 

من مطلب را اما به ذوق همان یکی دو نقل قول از عارفان می‌خواندم تا جایی که خواندم «مولوی هم جايی همين معنا را می‌گويد که «چنان در خويشتن غرقم که معشوقم همی گويد، بيا با من دمی بنشين، سرِ‌ آن هم نمی‌دارم». کمی تعجب کردم. مولانا این‌گونه گفته است؟ «چنان در خویشتن غرقم؟؟» به نسخه‌ای الکترونیکی رجوع کردم که دیدم متن چنین است «چنان در نیستی غرقم...» انگار به فضای آشنا برگشتم. خب این نزدیک است. به ذهن و زبان مولانا می‌خورد. برایش پیامی گذاشتم که من این نقل را غریب می‌بینم و ای کاش بررسی دوباره‌ای بکنید. بعد یک روز پاسخ می‌دهد که «من این‌گونه دیده‌ام. شما فروزانفر را دیده‌اید؟». به قاعده او که مظلب را نوشته باید به فروزانفر رجوع کند. برایش نوشتم که من در سفرم و به آن نسخه دسترسی ندارم. اما چند منبع الکترونیکی و اینترنتی را چک کرده‌ام که تاکنون با فروزانفر هم همراهی داشته. اگر شما تایید کنید که فروزانفر این‌گونه آورده، من آن‌موقع سعی می‌کنم این معنی جدید را بفهمم. آخر این غزل اصلا اینگونه آغاز می‌کند که «بشستم تخته هستی، سر عالم نمی‌دارم»... و وقتی از اینجا شروع کند به آنجا می‌رسد که «چنان در نیستی غرقم» و «خویشتن» اینجا خیلی غریب و نامرتبط به نظر می‌آید.

بعد یک روز اما پاسخ می‌دهد که «من هنوز نسخه‌ی فروزانفر را ندیده‌ام... اما به فرضِ این‌که در نسخه نيستی باشد، باز هم خدشه‌ای وارد نمی‌شود. اين «نيستی» با آن «خويشتن» هم‌عنان است. کمی تأمل بفرمايید از این «خويشتن» تا آن «نیستی» هیچ راهی نيست بلکه هر دو یکی‌اند».
عجب. به قول مولانا «سخت‏تر شد بند من از پند تو». من در غم این بودم که اصل سخن مولانا چه بوده، الان می‌بینم که اصلا مهم نیست که در نسخه چه آمده! به فرض هم که آنجا کلمه‌ای دیگر باشد، اصلا هر چه باشد. به جایی که خدشه‌ای وارد نمی‌شود. باز هم به قول همین دوستمان «کمی تامل بفرمایید»! «خويشتن» با «نیستی» یکیست و «هر که او دو بیند احول مردکیست». فکر می‌کنم که همین پاسخ، خود به خوبی خبر از دقت و روش و اعتبار این گونه نوشته‌ها می‌دهد و من خودم هم می‌دانم که سخت می‌گیرد جهان بر مردمان سخت‌گیر! اما آخر آسان‌گیری تا این حدّ؟

ستاره‌های ساختمان‌های استالینی در پکن

فکر می‌کنم که به صدها معمای دور و تسلسل، این را هم باید اضافه کرد که براستی آن‌چه دیده بیند دل کند یاد و یا اصلاً دیده آن ‌بیند که دل پیشتر کرده است یاد. همکار چینی‌ام از سفر پاریس برگشته بود و برخی عکس‌هایش را نشانم می‌داد. در یک قلم، آنچه چشمهایش در شانزه‌ لیزه شکار کرده بود: گل‌ها و گل‌فروشی‌ها، کافه‌ها، دوره‌گرد‌ها و بساط اندازها، تبلیغات ماساژ چینی، فروشگاه‌ها با معماری‌های مدرن و محصولاتی مدرن‌تر و بسیاری دیگر. من هم آنجا بوده‌ام و چه دیده‌ام؟ گذشته را. آن ستون میدان کنکورد و قصه آن، این‌که چطور ماری آنتونت و برخی دیگر را در همین‌جا گردن زدند، نشانه‌های تاریخ را این‌سو و آن‌سو، نقش برجسته‌هایی یادگار مارسیز و نام ژنرالهای ناپلئون بر دیوار طاق نصرت در دیگر سوی شانزه لیزه، برجسته نویسی‌هایی مرتبط به تاریخ فرانسه از جمله سخنان دوگل به هنگام اشغال کشور، شهید گمنام جنگ اول و غیره...

این مقدمه را گفتم تا به این عکس زیر برسم وقتی چند روز پیش در محوطه‌ای قدیمی اما صنعتی در پکن به دنبال کارگاهی می‌گشتیم، چشمم به ساختمانی خیلی قدیمی افتاد با ستاره مشهور ساختمان‌های استالینی بر فراز آن. از آن‌ها که کسی به آن توجهی نمی‌کند مگر هنوز دل به تاریخ داشته باشد. این ساختمان‌ها که امروزه بیشتر آن‌ها در نوسازی های پکن از بین رفته، از یادگارهای رفاقت شوروی و چین است در سالهای دهه پنجاه و شصت که کارشناسان شوروی برای چین کارخانه و ساختمان می‌ساختند. بیشتر این ساختمان‌ها البته در شمال چین است، نزدیک به روسیه، اما مشهورترین آن‌ها که هنوز سرپاست، موزه نظامی پکن است باز با آن ستاره و دوبال همراه.

ساختمان کارگاه/کارخانه‌ای در پکن
و
موزه نظامی پکن

این ستاره‌ها امضای ساختمان‌های باشکوهی است که در خود روسیه می‌ساختند و امروزه به ساختمان‌های استالینی مشهور شده‌اند. از روی عکس که قضاوت کنیم، دانشگاه دولتی مسکو یکی از زیباترین آنهاست که می‌گویند شش خواهر دیگر هم دارد در این سوی و آن سوی روسیه و در قیاس با آن، موزه نظامی پکن، به کپی کوچک رنگ و رو رفته‌ای می‌ماند...

دانشگاه دولتی مسکو و برخی خواهران آن!
و
و ستاره‌های ساختمان‌های مشهور به استالینی