باید خیلی هیجان‌زده باشم که بخواهم درباره کتابی پیش از خواندن آن مطلبی بنویسم! «قوی سیاه» از نسیم نیکولاس طالب، نویسنده لبنانی آمریکایی. کتابی در خصوص «تاثیرِ بسیارْ نامحتمل‌ها».

دوست دارم ابتدا بنویسم که در این کتاب چه می‌جویم تا بعد ببینم چه پاسخی در این کتاب به نسبت حجیم چهارصد صفحه‌ای خواهم یافت. نمی‌دانم که کتاب به فارسی ترجمه شده است یا نه، من نسخه انگلیسی آن را یافته‌ام و به ناچار کمی آهسته‌تر... پس نمی‌توانم صبر کنم!

گاهی اوقات به کتابی برمی‌خورید که انگار درست انگشت بر دغدغه‌های ذهنی شما گذاشته است. چند وقتی هست که من علاقه‌ام را به پیگیری تحلیل‌های روزانه در زمینه سیاست و اقتصاد از دست داده‌ام. اخبار را تعقیب میکنم، اما نه چندان تحلیل‌ها را. یعنی چند ایده متفاوت چون تصادف، ابطال‌پذیری و پیچیدگی در ذهنم برجسته شدند و پای چوبین استدلال‌های روزانه‌ای از این دست را در نظرم حتی سست‌تر و بی‌تمکین‌تر کردند. تحلیل‌هایی از چه دست؟ از آن نوع که من دوست دارم آن‌ها را «حاضر تحلیلی» بنامم مثل «حاضر جوابی» در گفتگوهای روزانه، همچون وعده «غذای حاضری». متخصصانی که فارغ از آنچه رخ می‌دهد، برای همه چیز و هر نوع رخداد، تحلیل دارند و آن را به خوبی ریشه‌یابی می‌کنند اما البته پس از وقوع آن. آنجا هم که اگر پیش‌بینی می‌کنند و امری رخ ندهد، یا به تاخیر افتاده است یا البته در باطن رخ داده و این ظاهر امرست که ما را فریب می‌دهد. کمی به ابتدا برگردم. 

«برگ کاهم پیش تو ای تندباد، من چه دانم که کجا خواهم فتاد». شاید کتاب «سبکی تحمل‌ناپذیر هستی» بود که بیش از همیشه من را به نقش تصادف در زندگی آدمی توجه داد. این که زندگی ما تا چه حدّ در دست تندباد تصادفات است. رشته دانشگاهی من، گزینه چهارم من بود. اگر گزینه سوم پذیرفته شده بودم، دانشگاهی دیگر بود، شغلی دیگر، فرصت و جایی دیگر، علایقی دیگر و زندگی دیگر... از اینجا بگیریم و این تصادفات را ببریم در سطح جامعه و تعدد ممکنات را تصور کنیم. شخصیت هیتلر چه تاثیری در قدرت‌گیری حزب نازی داشته است و از آن بیشتر در وقوع جنگ جهانی دوم و تاثیر این جنگ بر همه نسل‌ها. هیتلر ممکن بود که در جنگ جهانی اول بمیرد. آنها که برای هر «ما وقع»، ضرورت وجودی قایلند، این برداشت‌ها را البته ساده‌انگارانه می‌پندارند اما شما تاریخ معاصر را ببینید و قضاوت کنید. ما نمی‌دانیم که چه می‌شد، اما می‌دانیم که قضایا به کل متفاوت بود اگر امام یک‌سال پیشتر وفات یافته بود و منتظری جانشین او مانده بود. ایران امروز جای دیگر ایستاده بود. عقب‌تر برگردیم. شاید اگر بیماری شاه اعلام شده بود، حس همدردی عمومی، حتی سیر وقایع انقلاب را به کل عوض کرده بود. کمتر واقعه‌ای چون ظهور یک دین جدید، تاریخ را شکل می‌دهد و ببینید که تاریخ دین چه ساده می توانست اینجا و آنجا عوض شود. هیچ‌کس نمی‌داند که چه می‌توانست رخ دهد، اما البته خودمان را هم با این تحلیل‌های پسینی همیشه صادق گول نزنیم که آنچه حادث شد، غیر از این نمی‌توانست باشد. و یا این تصادفات در آینده کار نخواهند کرد. تصادف، فقط بخش کوچکی از حفره سیاه دانش نظام‌مند ماست. من از اینجا شروع میکنم تا هیمنه این توهم پیش‌بینی را بشکنم و مثل سعدی به همچو منجمی که آینده را رصد می‌کند بگویم که «تو بر اوج فلک چه دانى چیست، که ندانى که در سرایت کیست» و یا چرا سرایت اینجاست.

شما ببینید که بزرگترین وقایع چند دهه اخیر که تاثیراتی مهیب و عمیق بر همه ابعاد زندگی ما داشته است، هیچ پیش‌بینی نشده‌اند. این تصادفی نیست. چون پیش‌بینی نشده، و نمی‌شود، پس همچو تاثیرات عمیقی هم می‌گذارد. یک ماه پیش از حمله یازده سپتامبر، کدام تحلیل‌گر می‌توانست سیر وقایع بعدی را حدس بزند؟ بحران مالی جهانی هم همینطور. بهار عربی هم همینطور. در کشور ما، دوم خرداد، محنت محمودیه و ظهور ناگهانی جنبش سبز و فروکش‌ کردن آن باعث شگفتی بوده است. تحلیل‌گران البته در ظهور و نزول رخداد‌ها همیشه پاسخی دارند. اگر رخ دهد، این پتانسیل نارضایتی و یا خواست اجتماعی است و اگر رخ ندهد، هنوز این پتانسیل کافی نیست. هیچ کس نمی‌داند که هفته دیگر قیمت نفت به کدام سو می‌رود ولی وقتی بالا رفت، تاثیر ایران است و وقتی پایین آمد، تاثیر گفته وزیر نفت عربستان است و این قصه برای سالیان است که ادامه دارد. این تحلیل‌های کم‌مایه که ما هر روز با رنگ و لعابی تازه می‌خوانیم یا می‌شنویم براستی بر سواد و قوه نقد ما نمی‌افزایند که می‌کاهند اما البته عمق مطلب بسیار بیش از اینهاست. مشکل اینجاست که براستی ما نمی‌دانیم که نمی‌دانیم که چه چیزی رخ می‌دهد و نمی‌خواهیم باور کنیم که ابزارهای آشنای ما کمتر قدرت تحلیل واقعی دارند. برعکس، همواره تفسیرات و توجیهات به کار میفتد و البته همیشه بین این فرضیات متکثر سرگردان یکی هست که با آنچه رخ داده، نسبتی بیاید. به تعبیر مولانا چون درونی خیال‌اندیش که «چون دلیل آری خیالش بیش شد». ضعف این «حاضر تحلیلی» را من البته از پوپر آموخته‌ام و ملاک ابطال‌پذیری او. بر این نظریه او امروزه بسی کمان نقد کشیده‌اند اما او به ما آموخت که آن کلید جادویی که همه درها را را باز می‌کند، بیشتر از همه ذهن ما را بسته است.

من مدتهاست که فکر ‌می‌کنم که وقایع تاثیرگذار در جایی خارج از این چارچوب‌های آشنای فکری ما رخ می‌دهد، گرچه تحلیل‌گران ما خصوصاً به روی خود نمی‌آورند. آنچه در قالب‌های آشنا اتفاق می افتد، عموماً اهمیت چندانی ندارد. ما منتظر آن هستیم و برایش آمادگی داریم و کمی پایین و بالا آن را هضم می‌کنیم. سود و زیان‌ها و تکان‌های عظیم آنجاست که فرد یا جامعه توقعش را ندارد، یا توقعش را دارد و مطابق انتظارش برآورده نمی‌شود گرچه به قاعده تمامی تلاشش را کرده است که شرایط و آینده را به قدر مقدور تحلیل کند. فکر نکنم نیاز به مثال باشد. آنچه براستی تاثیرات عمده دارد در کارگاهیست که برای ما، باز به تعبیری نزدیک به آنچه مولانا می‌آورد، وجود ندارد «چون که اصل کارگاه آن نیستی است، که خلا و بی‏‌نشان است و تهی است‏... هر کجا این نیستی افزون‌تر است، کار حق و کارگاهش آن سر است‏». آنجاست که ما بیشتر غافلگیر می‌شویم و آنجاست که این اتفاقات بر زندگی ما بیشتر تاثیر می‌گذارند.

خب. این پرسش، نه پاسخ، البته در سطح شخصی پیام جدیدی ندارد جز آنچه برای قرون گفته‌اند، منفی و مثبت. از یک سو، همین که باید آنچه سعی‌ است در پیش‌بینی و برنامه‌ریزی کرد «ولی غافل مباش از دهر سرمست». براستی بازی‌های روزگار را هیچ کس نخوانده است. از سوی دیگر، پیام امیدواریست که وقتی فکر می‌کنیم که همه راه‌ها بسته است، و دقیقا جایی که دیگر چیزی به ذهنمان نمی‌رسد، «راه هست و رفته است او بارها».  

کتاب قوی سیاه، چنان که من پیشتر درباره‌اش خوانده بودم، و هم اکنون مقدمه‌اش را خوانده‌ام، به همین سوالات می‌پردازد. در آن عمیق می‌شود، ریشه‌های فلسفی آن را می‌کاود که آدمی چگونه به استدلال‌های آشنایش پناه می‌برد، ریشه‌های روانشناختی‌اش را می‌نمایاند که آدمی چگونه در موقعیت های ناشناخته هراسان می‌شود، این سوالات را صورت‌بندی می‌کند. مثال‌های تاریخی فراوان می‌آورد و می‌گوید که چگونه در این دنیایی که هر روز متنوع‌تر می‌شود و راه به موقعیت‌های جدید ناشناخته باز می‌کند، منتظر نامنتظَر باشیم. این قوهای سیاه در میان قوهای سفید آشنا. باید کتاب خوبی باشد. تا ببینیم!