اگر بار خارست، خود کِشته‌ای

«شب و دریای خوف‌انگیز و طوفان، من و اندیشه‌هایِ پاک پویان، برایم خلعت و خنجر بیاور، که خون می‌بارد از دلهای سوزان...» این ترانه شجریان را که خب همیشه شنیده‌ایم اما تابستان ۸۸ بود که دوباره پس از سی سال اوج گرفت در کلیپ‌هایی که برادر شعله‌وار بود و آن خواهر که دشت سینه‌اش لاله‌زار... (۱) همان موقع بود که من شاید برای اولین بار به این عبارت «اندیشه‌های پاک پویان» در این ترانه دقت کردم که اصلاً پویان کیست!؟ کمی جستجو کردم تا رسیدم به امیر پرویز پویان از رهبران چریک‌های فدایی خلق. جوانی که در بیست و چهارسالگی مقاله مشهور خود را نوشت به نام «ضرورت مبارزه مسلحانه و ردّ تئوری بقا» و فقط یک سال بعد، به سال ۱۳۵۰، در محاصره ساواک، با آخرین گلوله‌ای که داشت به بقای خود خاتمه داد.

بهانه یادآوری آن «پرونده گفتگوی داس و چکش» است، که در مهرنامه اسفند ماه آمده بود (و من تازه دستم رسید). مذاکرات چریک‌های فدایی و مجاهدین مارکسیست درباره وحدت، که بیشتر گفتگوست بین حمید اشرف و تقی شهرام از دو سو. گزیده‌ها آنقدر جالب بود که فایل‌های صوتی را دانلو کردم و شنیدم. آن‌چه مربوط به تاریخ است که خب در همان ماهنامه به خوبی آمده است. فقط شنیدن این کاست‌ها حسی ملموسی و متفاوتی می‌دهد از آن چه در آن روزگار در اذهان این نسل می‌گذشته است.
 
پیش از هر چیز آدمی متحیر می‌شود در یک خصوصیت عجیب این نسل از جوانان و آن هم به قول لورکا «اشتهای آن‌ها به مرگ و طعم دهان مرگ». بی‌خود نیست که در اشعار شاملو این‌همه تاکید هست «دوشادوش مرگ، پیشاپیش مرگ، هماره زنده از آن سپس که با مرگ» همچون درباره خسرو روزبه. خب راهی که این‌ها رفته بودند فرجامی غیر از این نداشت. البته با مرگ دیگران هم مشکلی نداشتند اگر در تصفیه درون‌سازمانی بود و یا انفجارات و غیره. آن پانوشت شاملو بر همین شعر خودش که خسرو روزبه را از شهید به جنایتکار هبوط داد هم که معروفست. بهرحال مرگ جایی است در همین نزدیکی. در همین گفتگو سخن از بسیاری می‌رود که پیشتر از بین رفته‌اند چون رضا (رضایی) و مصطفی (شعاعیان) و غیره. خود حمید اشرف در سال پنجاه و چهار، فقط چند ماه پس از این گفتگوها کشته شده است.  تقی شهرام اما چهار سال بعد، در سن سی و دو سالگی. در همچو شرایطی که اینها در سایه مرگ نشسته‌اند به این بحث‌ها فکر می‌کنی... بحث‌های مستمر.. باور می‌کنی سخن مولانا را که می‌گفت «عشق برّد بحث را ای جان و بس، کاو ز گفت و گو شود فریادرس» چون هم‌نشینی با مرگ که اصلاً تاثیری ندارد و اصلاً عمر بحث‌ها از آدم‌ها بالاتر است. آن رفیق که این‌گونه گفت و آن رابط که این پیام را آورد و البته دیگر نیستند!

دیگر سن پایین این‌هاست که چنین به مرکزیت همچو سازمان‌هایی رسیده‌اند و شاید به همین دلیل آن جسارتی که در نظر و عمل نشان می دهند. جوانانی با سنی کمتر از سی سال که در خفا، در سازمان‌های زندان‌گونه، با مایه‌ی کتاب‌ها و مقالاتی که در همین گفتگوها می‌شنوی با چه سختی به دست آمده و «در برنامه مطالعاتی» گنجانده شده، در دو سوی پرده نشسته‌اند و بحث می‌کنند. ذهنی وقّاد و تیز دارند و از همه چیز صحبت می‌کنند، برای همه چیز «تحلیل علمی» دارند و برای همه موقعیت‌ها و کنش‌ها و واکنش‌ها و وقایع داخلی و بین‌المللی، توجیه و تئوری. اما همه این‌ها در یک حوزه بسته فرود می‌آید، در یک دایره گفتمانی با واژگانی مکرّر چون «خرده‌بورژوازی، پرولتر، منافع طبقاتی، خط مشی، اپورتونیست، ریویزیونیست، تئوریک، پراتیک، پیشتاز، مرتجع، تاکتیک، استراتژیک...».  حداقل خوبیش آنست که این واژگان در گفتگوها آن شکل ترکیبی موحش مقالات را ندارد همچون «ردّ تئوریک خط مشی اپورتونیستی خرده‌بورژوازی»...

همین! چه نیازی به گفتن است که امروز پس از سه دهه قضاوتی دیگرگونه داریم از آن «اندیشه‌های پاک پویان» که اصل سخنش را در جمله آخر آن مقاله‌اش آورده است: «برای آن که بمانیم، مجبوریم تعرض کنیم». پویان و دوستان او «ردّ تئوری بقا» می‌کرند. تئوری بقا یعنی نظر آن گروه‌هایی که معتقد بودند باید هزینه‌های مبارزه را کم کرد و رژیم را به مقابله خشونت‌آمیز نکشاند و بدینوسیله بقا و گسترش جنبش را تضمین کرد. اینها در زبان پویان اپورتونیست یا فرصت‌طلب خوانده‌ می‌شوند یا پاسیفیست هستند و البته پویان و دوستان او برای همه برچسب داشتند. زود می‌آمدند و چه زود می‌رفتند. خود پویان در بیست و پنج سالگی کشته شد. مثل موج، نیامده بودند که بمانند، اگر مانده بودند، می‌شد حاصل آن اندیشه را جلوی چشم گذاشت و بعد از قول فردوسی برایشان خواند که «درختی که پروردی آمد به بار، بیابی هم اکنون برش در کنار، اگر بار خارست خود کِشته‌ای، و گر پرنیانست خود رشته‌ای».


۱- برادر بی‌قراره، برادر نوجوونه... اما این «برادر» را دست کم نگیرید. در سازمان «پویان»، برادری در کار نبود. چون همه «رفیق» بودند. تغییر عنوان برادر به رفیق هم یکی از نشانه‌های چرخش مجاهدین از ایدئولوژی مذهبی به مارکسیسم بود.

داد و دید، شاهنامه و مثنوی

امروز، بیست و پنج اردیبهشت، روز بزرگداشت فردوسی است. البته عاشقانش که با او قرار روز و ماه ندارند. می‌توانند از قول مولانا بگویند که «من بدین وقت معین ای دلیر، می‏نگردم از محاکات تو سیر». من هم چند ماهی هست که دو دست و دو چشم و دو گوش را به شاهنامه سپرده‌ام. یا می‌خوانم، یا یادداشتی برمی‌دارم و اگر نشد قدم‌زنان، یا بر دوچرخه، یا بین زمین و آسمان و در سفر می‌شنوم. چه کنم؟ ترسم از این است که اگر یکی را رها کنم، باز مولانا بیاید، گریبانم را بگیرد و سالها دوباره ببرد «آن‌جا که خود دانسته‌است». به قول خودش این چه عجب که «آب کاهی را به هامون می‌برد» شگفنی آن که «آب کوهی را عجب چون می‌بَرد؟» آن‌چنان که شمس او را برد... بیا، تازه قرار بود در خصوص شاهنامه بنویسم. قصه من، حکایت آن ناقه مجنون است در مثنوی، که تا صاحب خود را بی‌خود می‌دید، راه خانه خودش را پیش می‌گرفت.

نجف دریابندری در گفتگو با ناصر حریری می‌گوید که از خواندن ادبیات قدیم چاره نیست، فقط این خطر هست که آدم در آن غرق شود. فکر می‌کنم حق داشتند افرادی چون محمدرضا باطنی که از این شیوه تدریس دو واحد ادبیات ما انتقاد می‌کردند که به جای آن که از آثار معاصر شروع کنند، از رودکی و کسایی آغاز می‌کنند و دانشجویان زبان‌پریش تحویل جامعه می‌دهند. این دو را بگذارید کنار هم و بعد فکر کنید امثال مای دریا‌ندیده را بیاندازند در قلزم پرخون مولانا. خب چه میشود؟ آدمی یا غرق می‌شود، یا قایقش «تخته تخته بشکافد، که هر تخته فرو ریزد، ز گردش‌های گوناگون».

نمی‌دانم این که فردوسی، مولانا، سعدی و حافظ را چهار ستون ادب قدیم فارسی گفته‌اند سابقه به کجا می‌برد. باید خیلی قدیمی باشد. فکر کنم در آثار قزوینی دیده‌ام. کاری نداریم! هر چه بود، من برای سال‌ها چندان شاهنامه نخوانده‌ام. با همان دید مهندسی می‌گفتم که حداقل سه پایه تراز نمی‌خواهد! این بود تا بالاخره حافظ دست ما را گرفت و سراغ شاهنامه برد که ای «فقیر، نامه آن محتشم بخوان».

خب از زیبایی شاهنامه چه بگوییم؟ هزار سال گفته‌اند. اما این را هم باید گفت که «شاهنامه یک متن دشوار آسان‌نماست». این را خالقی مطلق می‌گوید که که عمری همپای فردوسی بر سر شاهنامه گذاشته است. این را بگذارید کنار آن که شاهنامه، با حدود پنجاه و دو هزار بیت آن، البته متنی بلند و پیوسته است. نسخه شنیداری اسماعیل قادرپناه که آن را از ابتدا تا انتها بر اساس نسخه مسکو با زیبایی تمام خوانده است، حدود یک صد و ده ساعت است. خواندن شاهنامه، و البته خواندن چندباره آن، با همه ارجاعات لازم، برنامه و فرصت می‌خواهد آن‌هم در این روزگار شتابزده ما. تصور کنید که ملک‌الشعرای بهار می‌گوید که شاهنامه را دوازده بار دوره کرده است. غیر این باشد، آن‌گونه می‌شود که مولانا در خصوص مثنوی می‌گفت که «یا تو پنداری که حرف مثنوی، چون بخوانی رایگانش بشنوی؟». می‌شود اما «اندر آید لیک چون افسانه‏ها، پوست بنماید نه مغز دانه‏ها» و مثال او از این افسانه‌ها چیست؟ همین شاهنامه! و تحذیر می دهد که قرآن و مثنوی را نباید چون شاهنامه و کلیله خواند! بلکه باید آن‌ را آن قدر با نیاز و اصرار و ابرام خواند تا این دلبران، چادر از سر بیندازند «در سر و رو در کشیده چادری، رو نهان کرده ز چشمت دلبری / شاهنامه یا کلیله پیش تو، همچنان باشد که قرآن از عتو»... جالب است که مجتبی مینوی در یکی از کتاب‌های خود، «فردوسی و ما» نوشته بود که از ایرانیان توقع می‌رود همان قدر شاهنامه بخوانند که قرآن را. تنوع عقاید و علایق را می‌بینید؟ هر چه هست، این گنج شایگان آنقدر هم رایگان نیست گرچه فردوسی از رایگانی آن به حق نالید «بزرگان و با دانش آزادگان، نبشتند یکسر همه رایگان، جز احسنت از ایشان نبُد بهره‌ام، بکَفت اندر احسنتشان زهره‌ام»...

قرار بود از شاهنامه بگوییم، بیشتر از مثنوی گفتیم. آن که احوالش برق جهانست بخواهد مناسبتی بنویسد همین می‌شود دیگر. اشکالی ندارد. این‌ها البته سر یک سفره نیستند. اما ما بر سر خوان این دو «سلطان با افضال و جود» نشسته‌ایم. دوستی مجله مهرنامه سه ماه پیش را برایم فرستاده است که در یکی از آن‌ها تبلیغ مجله نافه آمده بود با نقل قولی روی جلد از اُرهان پاموک با این عنوان که «شاهنامه و مثنوی می‌خوانم». به اصل گفتگو دسترسی ندارم. فقط گفتم، یعنی همزمان؟ این چطور ممکن می‌شود؟ از بس که این دو با هم متفاوتند. الان فکر می‌کنم بهتر بود در خصوص تفاوت‌های این دو بنویسم، تا آن‌جا که من می‌فهمم و تا آن جا که می‌شود بحر را در کوزه ریخت. این که دلمشغولی یکی «دید» است و دیگری «داد»، این که یکی دریاست و یکی کوه. این که یکی قصه‌ها و حکایات کتابش به ما نزدیک است و خودش بسیار دور و آن یکی که خودش نزدیک است و داستانها و قهرمانانش دور. یکی حکایت ما را می‌گوید و دیگری خود ما را حکایت میکند. یکی منظر ما را عوض می‌کند، یکی نظر و نظرگاه ما را. هر چه هست این دو آدمی را حیران می‌کنند. گرچه حیرانی این دو یکسان نیست. یکی «آن چنان حیران که پشتش سوی اوست» و دیگری «آن چنان حیران و غرق و مست دوست، آن یکی را روی او شد سوی دوست، وان یکی را روی او خود روی اوست» و آن چه برای ما می‌ماند اینست که «روی هر یک می‌نگر می‌دار پاس، بوک گردی تو ز خدمت روشناس»... 

باید روز مولانا از شاهنامه بنویسم!

ایرانیوم، گلشاه و تبارشناسی القاعده

ایرانیوم، از آن فیلم‌هاست که اصول نقد را به چالش می‌گیرد. مثلاً این که باید بیشتر به انگیخته پرداخت تا انگیزه مولف. مشکل اینجاست که فیلم چنان رطب و یابس و دوغ و دوشاب را در هم آمیخته که انگیخته و انگیزه را از هم نمی‌توان شناخت. کافی است فیلم را با مجموعه سه قسمتی «ایران و غرب» بی بی سی مقایسه کنید، اگر جای آن باشد، تا ببینیم چه چیز آشفته‌ی سرهم کرده‌اند تا مبلّغ و مشوق حمله نظامی به ایران باشند. تمام شرور عالم را، شاید غیر از تصادفات رانندگی در یکی دو ایالت آمریکا، جمع کرده‌اند و به ایران، گیرم دولت جمهوری اسلامی، نسبت داده‌اند. با یکی دو جمله مبهم و بزن و برو هم به همه محصولات القاعده مارک ایران زده‌اند. انصافاً چیزی است در مایه‌ مقالات حسین شریعتمداری یا سخنان احمدی‌نژاد با ادعاهایی که «سندش هم موجودست». همه حرف و حدیث هم، چنان که جان بولتون در فیلم می‌گوید، اینست که دیگر هویج جذابی نداریم، وقت چماق‌کشی نظامی است. چشمشان هم، خوش‌بختانه، از دولت اوباما آب نمی‌خورد، امید دارند و می‌گویند که اسراییل پیشقدم شود. بیش از این ارزش صحبت ندارد اما نکته‌ی گذرایی در فیلم بود که براستی بسوخت دیده‌ام زحیرت که این چه بوالعجبی است.



یکی از مصاحبه‌شوندگان می‌گوید که «ما در فرهنگ آمریکایی و اروپایی نمی‌توانیم قتل‌عام عمومی را برای انگیزه‌های دینی تصور کنیم (اوم...) و چون به تصور ما نمی‌آید فکر نمی‌کنیم که آنها (یعنی ایرانیان) می‌توانند» و در حین این صحبت‌های گهربار تصویر مینیاتوری را نشان می‌دهند که سواری نیزه‌ای را به تن حریفی فروکرده است با برخی نوشته‌های فارسی و سپس این مینیاتور را، به عنوان شاهدی از رسوخ عمیق خشونت مذهبی در تاریخ ما، به تصویر قطع سر گروگان‌ها توسط اعضای القاعده پیوند میزند!

آن مینیاتور چیست؟ از جناب کارگردان توقع نمی‌رود که این را بفهمد، از شهره آغداشلو چطور که راوی این فیلم است؟ مینیاتور صحنه‌ای است از داستان عاشقانه «وَرْقَه و گلشاه». داستانی که عیوقی شاعر، همزمان با سرایش شاهنامه فردوسی، آن را از یک منبع عربی به فارسی برگردانده است و حکایت دلداگی ورقه، پسر، و گلشاه، دختر عموی اوست. در روز ازدواج این دو، ربیع نامی از قبیله مجاور حمله می‌کند و گلشاه را می‌دزدد و این جنگ دو قبیله را موجب می‌شود. ربیع در این جنگ پدر ورقه را می‌کُشد، خود او را هم اسیر می‌کند و چیزی نمانده تا او را بکُشد که گلشاه، که با حیله از حبس ربیع بیرون آمده، با شکل و روی پسرانه، همچون گردآفرید در داستانِ سهراب، به آوردگاه میآید، نیزه‌ای به ربیع می‌زند، دست ورقه را می‌گشاید و او را نجات می‌دهد... مینیاتور راوی این صحنه جنگ است با آن دو بیت در صدر و ذیل آن: «سنانش گذارید از سون (سوی) پشت، بر آن سان بزاری مر او را بکُشت، بزیر آمد و دست ورقه گشاد، سوی لشکر خویش رفتند شاد». این شادی البته دوامی ندارد که این قصه هم به فرجام پرغصه است و پر آب چشم. می‌بینید این شاهد قتل‌عام مذهبی را در فرهنگ ما؟

واقعاً امثال شهره آغداشلو که من تردید ندارم از سر ایران‌دوستی با این پروژه‌ها همراه می‌شوند چه می‌اندیشند؟ من فقط یاد شعر مولانا می‌افتم که «بس گریزند از بلا سوی بلا، بس جهند از مار سوی اژدها، حیله کرد انسان و حیله‌ش دام بود، آنک جان پنداشت خون‌آشام بود»...

این خسیسِ دست و دلباز

سخنان اخیر هاشمی رفسنجانی، در حاشیه گله‌گذاری‌های برخی از روحانیون از برخورد گروههای فشار، یا در واقع نظام، به بحث‌هایی در باب نیروگاه بوشهر می‌رسد که به نظرم چنان که حقش بود منعکس نشد. جدید نیست اما شاهدی دردآور است که آن اصول ادعایی عزت، حکمت و مصلحت در سیاست خارجی چه به بار آورده است... تحمیل، تحقیر و تسلیم. می‌گوید که:

«همین قضیه نیروگاه بوشهر، مسئله کوچکی نیست که اتفاق افتاد. ۳۴ سال است که از عمر شروع این کار گذشته و دارد کار می‌شود. نزدیک ۲۰ سال است که روس‌ها آمدند و پول‌های زیادی از ما گرفتند. هر وقت بعد از مدتی بهانه‌ای می‌آورند و مقداری پول می‌گیرند و به بهانه‌هایی تأخیر می‌اندازند. آخرین کارشان این بود که سوختی که در قلب رآکتور گذاشته بودند و آب گرم شده بود، گفتند: این خطرناک است و برگردانید. شاید خطرناک باشد و نمی‌گوییم دروغ می‌گویند، ولی به هر حال آنها مسئول هستند. برای این کار خیلی از ما پول گرفتند. همین جا به جای اینکه بیایند عذرخواهی کنند، با الفاظ رکیکی طلبکار می‌شوند. مسئولش می‌گوید: «ما مثلی در روسیه داریم که آدم خسیس باید دو بار پول بدهد.» منظورش این است که ایران در پول دادن خسّت به خرج داده است. با اینکه نزدیک دو برابر آنچه که قرار داد ما بود، تا به حال پول گرفتند. می‌گوید: «ایران خسّت به خرج داده و به ما می‌گوید پمپ‌های کهنه‌ای را که از ۳۰ تا ۳۵ سال پیش در آلمان مانده، به کار بگذارید. پمپ منفجر می‌شود که باید دوباره دنبال پمپ جدید بگردیم که وقت تلف می‌شود.»... انصافاً خلاف می‌گویند... از لحاظ امنیتی قرارداد را محکم کردیم تا آنها نتوانند جوری بسازند که به عهده ما بگذارند و بگویند شما مقصر هستید. هر چه خواستند، دادیم. بهانه‌گیری کردند که باید سوخت را بعد از تمام شدن برگردانید. چاره‌ای نبود. نظام پذیرفت که برگرداند. بابت همین هم پول می‌خواهند و می‌گویند باید از این نگهداری کنیم...»
 
دقت می کنید که: ترجیع‌بندِ این که از ما پول گرفتند، هر چه خواستند دادیم، چاره‌ی نبود، نظام پذیرفت... به قول خودش «انصافاً خلاف می‌گویند» حقّش نیست حاکمیتی که این‌گونه منابع و منافع کشور را بخشش کرده است، خسیس خوانده شود.