این سفیر ABC

«...برو هنگام نیست. بر چنین خوانی، مقام خام نیست» و به ظاهر این پاسخِ من بود که در یاری زده بودم. دیدار او در قونیه میسر نشد. اما هنگام خواهد شد. بنشسته‌ام من بر درش، تا بوک برجوشد وفا، باشد که بگشاید دری گوید که برخیز اندرآ..

خب. از آسمان روم به خاک چین بازگردیم.

فکر می‌کنید که دیدن یک سفیر که در بازارها میگردد، یا در صف قهوه می‌ایستد، و بارش را خودش بر دوش میگیرد، براستی عجیب است؟ البته قطعاً عجیب بوده اما در خصوص سفیران آسمان، که برخی می‌پرسیده‌اند «ما لِهذَا الرَّسُولِ يَأْکلُ الطَّعامَ وَ يَمْشِي فِي الْأَسْواقِ» اما دیگر نه در روزگار ما، و در خصوص سفیران بین کشورها.

دیدن برخی عکس‌های گری لاک، سفیر جدید آمریکا در چین، که خیلی ساده، کوله پشتی به پشت، بدون خدم و حشم، در صف قهوه استارباکس ایستاده، این روزها کلّی در «سینا ویبو» که در حکم فیس بوک چینی‌هاست سر و صدا به پا کرده است. بیشتر از آن جهت که گری لاک چینی‌الاصل است و به قول چینی‌ها ای بی سی! ABC) American-born Chinese). یک چینیِ زاده در آمریکا و رشد یافته در آن فرهنگ. تا اینجا البته هیچ نکته تعجب‌آمیزی ندارد اگر کسی در چین نبوده باشد و نداند که مقامات چینی، در جایگاهی خیلی کمتر از امثال گری لاک که حتی پیشتر فرماندار واشنگتن و وزیر بازرگانی بوده، چه دبدبه و کبکبه‌ای دارند... یا ندانند که در نظام متمرکز چینی، که رییس بالای رییس بسیارست، شان و احترام مقام ارشد چقدر بالاست و اگر این جایگاه به حدّ فرماندار و شهردار و دبیر حزب در آن شهر یا استان برسد، دیگر باید در برخی مراسم بود و دید، اگر دیدار اینها هیچ میسر باشد. این البته فقط به نظام سیاسی امروز کشور برنمیگردد و سابقه کهن در فرهنگ چین دارد. در سایه همچو تضادی است که کاربران چینی این رفتار ساده، و به واقع معمولی و طبیعی را، از مقامی چینی آمریکایی اینگونه شگفت‌انگیز یافته‌اند و از آن در نقد رفتار تبخترآمیز مقامات کنونی بهره گرفته‌اند. این عکس‌ها در کنار عکسی از جو بایدن، معاون رییس جمهور آمریکا، در دیدار از چین که چترش را خودش به دست گرفته، باعث شده کاربران هم عکس‌هایی از مراسم معمول چینی کنار آن‌ها بگذارند و کنتراست را کامل کنند. عکس‌هایی که برخی مقامات، نه چندان بلندپایه، برای دانش آموزان که به ظاهر آموزشی می‌بینند، سخنرانی می‌کنند. دخترکان چینی بر سر مقامات چتر گرفته‌اند تا قطره‌ای بر گلبرگِ تن آنان نیفتد و دانش آموزان البته در زیر بارانند...

جامعه چین این روزها خیلی حساس شده است و تقریباً روزی نیست که اخباری از این‌سو و آن‌سو  از انفجار اعتراضات شدید و ناگهانی، هر یک به بهانه‌های مختلف نرسد که البته عموماً هم واقعه و هم اخبار آن به سرعت کنترل می‌شود. دیروز دالیان به علت وقوع حادثه‌ای در یک کارخانه شیمیایی، چندی پیش پیرو تصادف قطار، چندی پیش در گوانجو... علل آن البته بیشتر اقتصادی است چنان که در شعارهای جنبش مستعجل گل یاس می‌دیدیم: خانه، شغل، غذا و فقط شاید شعار چهارم کمی رنگ سیاسی داشت: عدالت یا رفع تبعیض. آنچه من بیشتر به چشم می‌بینم، هزینه خانه است که جوانان را فرسوده و عصبی کرده است و قول‌های متعدد حکومت که در این خصوص نتایج رضایت‌بخشی نداشته و موجب بی‌اعتمادی بین مردم و دولت در خصوص کنترل هزینه‌های مسکن شده است. این است که به تمسخر گرفتن مقامات، البته بشکلی عمومی و نه خاص، پای ثابت این گونه مضمون‌سازی‌هاست.. در یکی از عکس‌ها، گری لاک را می‌بینیم که در جلوی دوربینِ خبرنگاران همسرش را می‌بوسد و کاربران چینی بر آن زیرنویس زده‌اند که یک مقام چینی هرگز همسرش را در انظار عمومی نمی‌بوسد و در خلوت هم البته همسر یک مقام دیگر را می‌بوسد یا نزدیک به این مضمون...

مجملش گفتم، که همین را هم کس خریدار نیست. در جامعه چین این التهابات هست، که بسیاری هم ملزومات یک توسعه فوق سریع است. تا بهانه به بی‌عملان لفظ‌پرداز هم ندهیم، بگوییم که با این وجود دستاوردها هم هیچ کم نیست و به واقع خیلی از این خواسته‌های روزافزون هم حاصل آن دستاوردهاست...

نه چون تو بایوان چین بر نگار

ستاره شب تیره یار منست, من آنم که دریا کنار منست, به بدمهری من روانم مسوز، به من بازبخش و دلم برفروز, کنون شاد گشتم به آوازِ تو، بدین خوب گفتار با ناز تو, نه چون تو خزان و نه چون تو بهار، نه چون تو بایوان چین بر نگار, همی بوی مهر آمد از باد اوی، به دل راحت آمد هم از یاد اوی, همیشه دلم در غم مهر اوست، شب و روزم اندیشه‌ی چهر اوست, به پالیز بلبل بنالد همی، گل از ناله‌ی او ببالد همی, که داند که بلبل چه گوید همی؟ به زیر گل اندر چه موید همی؟ که من عاشقم همچو بحرِ دَمان، ازو بر شده موج تا آسمان, کجا آن همه بند و پیوند ما؟ کجا آن همه عهد و سوگند ما؟ کجا آن همه روز کردن به شب؟ دل و دیده گریان و خندان دو لب...

نزدیک سه هفته تهران بودم. خوب بود. خبر قابل ذکری نبود. بیشتر با فردوسی نشستم. شاهنامه را به پایان بردم. پایان آغاز بود البته. به «ایوان چین» که برگشتم، خواستند که برای سفری کاری به ترکیه بروم. قلبم ریخت. یعنی می‌شود به قونیه هم رفت؟ به حج اعظم؟ آن‌هم بعد ما‌ه‌ها که بر دریاکنار مثنوی نبوده‌ام؟ یعنی می‌شود رفت آنجا و این بیت‌های شاهنامه را آنجا خواند؟ به بدمهری من روانم مسوز، به من بازبخش و دلم برفروز...