بندها که افزوده شد از پند تو
چون صحبت مولاناست، بگذار با خودش شروع کنم که «در کف ندارم سنگ من، با کَس ندارم جنگ من، با کَس نگیرم تنگ من» اگرچه نمیشه با او ادامه داد که «زیرا خوشم چون گلستان»... من سر دعوا با این و اون ندارم، اصرار نمیکنم که من درست میگم و حرف حرف نوروزیه اما گاهی اوقات این روحیه بیدقتی و بیخیالی و «حالا اینهم میشه» که در اطراف میبینم خیلی اذیت میکنه.
وبلاگی که تعداد بازدید روزانهاش به چند هزار میرسه مطلبی نوشته در خصوص تجلی خدا در خود، این که «من عرف نفسه فقد عرف ربه» و خدا را در «خود آ» میتوان یافت و غیره. کاری به اصل مطلب ندارم. پنهان هم نمیکنم که هر روز علاقهام به این مباحث مجرد و انتزاعی کمتر میشود و از آن بدتر اینگونه نوشتهها که اینگونه مبهم و بیمرز، دلبخواهی و سطحی دست در مخزن عرفان میبرد و بریده و پاره و شکسته چند کلامی را کنار هم میگذارد که بیا و «کَرّ و فَرّ و آب و تاب و رنگ، فخر دنیا خوان مرا و رُکن دین» و آخرش هم بگوید که این اندک را من به شما دادم، حال شما بروید و اینگونه صید گوهر کنید.
من مطلب را اما به ذوق همان یکی دو نقل قول از عارفان میخواندم تا جایی که خواندم «مولوی هم جايی همين معنا را میگويد که «چنان در خويشتن غرقم که معشوقم همی گويد، بيا با من دمی بنشين، سرِ آن هم نمیدارم». کمی تعجب کردم. مولانا اینگونه گفته است؟ «چنان در خویشتن غرقم؟؟» به نسخهای الکترونیکی رجوع کردم که دیدم متن چنین است «چنان در نیستی غرقم...» انگار به فضای آشنا برگشتم. خب این نزدیک است. به ذهن و زبان مولانا میخورد. برایش پیامی گذاشتم که من این نقل را غریب میبینم و ای کاش بررسی دوبارهای بکنید. بعد یک روز پاسخ میدهد که «من اینگونه دیدهام. شما فروزانفر را دیدهاید؟». به قاعده او که مظلب را نوشته باید به فروزانفر رجوع کند. برایش نوشتم که من در سفرم و به آن نسخه دسترسی ندارم. اما چند منبع الکترونیکی و اینترنتی را چک کردهام که تاکنون با فروزانفر هم همراهی داشته. اگر شما تایید کنید که فروزانفر اینگونه آورده، من آنموقع سعی میکنم این معنی جدید را بفهمم. آخر این غزل اصلا اینگونه آغاز میکند که «بشستم تخته هستی، سر عالم نمیدارم»... و وقتی از اینجا شروع کند به آنجا میرسد که «چنان در نیستی غرقم» و «خویشتن» اینجا خیلی غریب و نامرتبط به نظر میآید.
بعد یک روز اما پاسخ میدهد که «من هنوز نسخهی فروزانفر را ندیدهام... اما به فرضِ اینکه در نسخه نيستی باشد، باز هم خدشهای وارد نمیشود. اين «نيستی» با آن «خويشتن» همعنان است. کمی تأمل بفرمايید از این «خويشتن» تا آن «نیستی» هیچ راهی نيست بلکه هر دو یکیاند».
عجب. به قول مولانا «سختتر شد بند من از پند تو». من در غم این بودم که اصل سخن مولانا چه بوده، الان میبینم که اصلا مهم نیست که در نسخه چه آمده! به فرض هم که آنجا کلمهای دیگر باشد، اصلا هر چه باشد. به جایی که خدشهای وارد نمیشود. باز هم به قول همین دوستمان «کمی تامل بفرمایید»! «خويشتن» با «نیستی» یکیست و «هر که او دو بیند احول مردکیست». فکر میکنم که همین پاسخ، خود به خوبی خبر از دقت و روش و اعتبار این گونه نوشتهها میدهد و من خودم هم میدانم که سخت میگیرد جهان بر مردمان سختگیر! اما آخر آسانگیری تا این حدّ؟
جمله بر فهرست قانع گشتهایم...