به یاد مردگان این سال که عاشقترین زندگان بودند
نوبت زنگی است، رومی شد نهان / این شب است و آفتاب اندر رهان / نوبت گرگ است و یوسف زیر چاه / نوبت قبط است و فرعون است شاه / طُعمهی گرگیم و آنِ یار نه / هیزم ناریم و آنِ عار نه...
و من این شعر مولانا را درست یکسال پیش، همان فردای انتخابات خواندم و آوردم وقتی مثل همه میان زخم و خشم، میان افسوس و اندوه، میان حیرت و هراس از این همه بیشرمی و خیانت نوسان میکردم و این همه وقتی بود که ما هنوز چشمهای ندا را ندیده بودیم. مرگ سهرابها و اشکانها را، آن کابلها و شوکرها و باطومهایی که در دست برادران عربدهکش ماشالله حزب الله میچرخید و بر تن زن و مرد فرود میآمد و حفظ نظام میکرد. تازه آن روز نمیدانستیم که در بهای پرسش از رایی جانی طلب میکنند و اینکه پاسخ تظاهرات سکوت، دهان و جمجمه خرد شده است. از کهریزک خبر نداشتیم، از آن فجایع که در خوابگاه دانشجویان رفت. باور نمیکردیم که ویلچرنشینی را که یک بار از سر کینه شکسته بودند دوباره به قصد اقرار و اعتراف به این نظام احسن چنان بشکنند تا به مرگی که در اوست خو کند. آن همه دروغ و دغل و بیرسمی و بیشرمی که روا داشتند. اینکه بکُشند و دیگران را متهم کنند. با خودروی پلیس آدمی را زیر بگیرند و غم توضیح و تعقیب نداشته باشند. مادران آواره را چند ماه به سراغ قاتلان خونخواره بفرستند تا خبر از فرزندان خود بگیرند. باور نمیکردیم که مافیاگونه پیام عاقبت اندیشی را با کشتن خواهرزادهای بفرستند... یکسال پیش، فردای انتخابات، اینهمه را ندیده بودم که از مولانا میخواندم و میآوردم که:
بس بکوشیدی ندیدی گرمیی / پس ز شید آوردهای بیشرمیی؟ / تو بدان غرّه مشو کش ساختی / در دل خلقان هراس انداختی / صد چنین آری و هم رسوا شوی / خوار گردی ضحکهی غوغا شوی / مُفلِسان هم خوش شوند از زرِّ قلب / لیک آن رسوا شود در دار ضرب / همچو تو سالوس بسیاران بُدند / عاقبت در مصرها رسوا شدند..
خب، پس از یکسال، امروز که اینهمه را دیدهام چه باید بخوانم؟ همان را میخوانم اما امیدوارتر و چرا که نه. آن صد شید و سالوسی که آوردند همه به رسوایی انجامید. آن هراسی هم که به دل خلق انداختند مانع نشد تا آن همه لبهای خاموش باز نشود و نگوید آن حکایتها که از نهفتن آن دیگ سینهها میزد جوش و نه فقط در آنجا که ترس محتسب نبود. آن دانشجو که چشم در چشم قدرت دوخت و آن را به پرسش گرفت. آن نویسندهی آزاده که از سلول زندان در پاسخ به پیام طلب عفو، از توبه فرمایان پرسید که چرا خود توبه نمیکنند... و بسیاری دیگر.
«باشد کز این غمان برسد مژده امان» و مژده امان هم در راهست. فقط بگذار در این سالگرد یادی کنیم از همه مردگان این سال که به قول شاملو عاشقترین زندگان بودند.
جمله بر فهرست قانع گشتهایم...