سریال لاست، فصل یک، اپیزود دو:

«یک هفت دو نه چهار پنج سه دو ... چه میگه این لعنتی؟... خفه شو... یک هفت دو... همه رو کُشت (به فرانسوی)... کمک... چهار پنج سه سه...
سعید جراح: حدوداً سی ثانیه طول میکشه... (بقیه دارند جیغ و داد میکنند. پیام متوقف میشه) شانزده سال!
بقیه: چی میگی؟
سعید جراح: شانزده سال و پنج ماهه که این پیام داره تکرار میشه»

و من اگرچه هنوز هم مطمئن نیستم که جان لاک کی بود و جاکوب کِی... و همه اون قصه جمع پراکنده در آن جزیره فرخنده و دود سیاه آینده و اون آب خضر تابنده و غیره اما اونچه که جداً من رو از همون ابتدای سریال بی‌پر و پَرکنده و بلکه کُشته و افکنده کرده چیزی نبود جز همان ذهن زیبای سعید جراح که دیگر خاطره امثال جان ناش را هم به کل پاک کرد... 

ببینیم که در این ذهن زیبا به فاصله چند ثانیه چه گذشته:
یک هفت دو نه چهار پنج سه سه (یعنی ۱۷ میلیون و ۲۹۴ هزار و ۵۳۳) که هر تکرار «حدوداً» سی ثانیه طول می‌کشه.
تقسیم بر دو: ۸ میلیون و ۶۴۷ هزار و ۲۶۷  دقیقه 
تقسیم به شصت: ۱۴۴ هزار و ۱۲۱ ساعت 
تقسیم به بیست و چهار: ۶ و ۵ روز
تقسیم به سی: ۲۰۰ ماه
تقسیم به دوازده: ۱۶ سال...
اوم... اون پنج ماه چی میشه؟ آها
تقسیم ماه‌ها به دوازده: ۱۶ سال و ۶۸ صدم سال
۶۸ صدم سال ضربدر ۱۲: هشت ماه...
چی؟ هشت ماه. جایی اشتباه شده... تفاوت ماه‌ها محاسبه نشده.
دوباره...
تقسیم روزها به ۳۶۵: ۱۶ سال و ۴۵ صدم سال (و بعد از این تقسیم سه رقمی، هنوز شما ملحدانه سعید جراح رو با جان ناش مقایسه می‌کنید؟)
۴۵ صدم سال ضربدر ۱۲: پنج ماه و خرده‌ای... (و اون خرده‌ای هم از منه و اگرنه محاسبه در ذهن سعید جراح تا ثابت پلانگ هم پیش رفته...).