بار دیگر ترانه‌های شرقی لورکا را با آن ترجمه فوق درخشان شاملو می‌خواندم. «مرثیه برای ایگناسیو...» و دیگر اشعار که در همگی آن‌ها، به تعبیر خود لورکا، اندوهی عمیق حتی در ژرفای شادخویی، موج می‌زند. مناسب دیدم ردّی هم از شعر «نغمه‌ی خوابگرد» در این‌جا بگذارم با یادداشت‌هایی کوتاه و نه چندان پرداخته، چنان که من از طرح قصه آن برداشت کرده‌ام. چقدر این شعر زیباست و چقدر بیشتر تلخ!

سبز، تویی که سبز می‌خواهم،
سبز ِ باد و سبز ِ شاخه‌ها
اسب در کوهپایه و
زورق بر دریا.
(این کدام سبزی است؟ و خطاب به کیست؟)

سراپا در سایه، دخترک خواب می‌بیند
بر نرده‌ی مهتابی ِ خویش خمیده
سبز روی و سبز موی
با مردمکانی از فلز سرد.
(پس آن صفت سبز در وصف آن دخترک است، و چه کسی او را اینگونه خطاب میکند؟ و چرا با مردمکانی از فلز سرد؟)

سبز، تویی که سبزت می‌خواهم
و زیر ماه ِ کولی
همه چیزی به تماشا نشسته است
دختری را که نمی‌تواندشان دید.
(و چرا آن دخترک نمی‌تواند آنها را ببیند؟)

سبز، تویی که سبز می‌خواهم.
خوشه‌ی ستاره‌گان ِ یخین
ماهی ِ سایه را که گشاینده‌ی راه ِ سپیده‌دمان است
تشییع می‌کند.
انجیربُن با سمباده‌ی شاخسارش
باد را خِنج می‌زند.
ستیغ کوه همچون گربه‌یی وحشی
موهای دراز ِ گیاهی‌اش را راست برمی‌افرازد.
«آخر کیست که می‌آید؟ و خود از کجا؟»
(چه کسی سوال می‌کند؟ بدرستی نمی‌دانیم، شاید کسی خوابی می‌بیند، خوابگردی، شاید همان دختر، شاید هم کسی صدایی می‌شنود، مردی در خانه دخترک، شاید هم خود راوی، شاعر)
خم شده بر نرده‌ی مهتابی ِ خویش
سبز روی و سبز موی،
و رویای تلخ‌اش دریا است.

«ای دوست! می‌خواهی به من دهی
خانه‌ات را در برابر اسبم
آینه‌ات را در برابر زین و برگم
قبایت را در برابر خنجرم؟...
من این چنین غرقه به خون
از گردنه‌های کابرا باز می‌آیم»
(مجروحی به خانه می‌رسد، از میدان نبرد باز‌می‌گردد، از گردنه‌های کابرا که در آن کولیان با گاردهای سیویل می‌جنگیدند، خسته و خون‌رفته آمده تا همه جنگ‌افزارهای خود را با خانه و آینه و قبایی عوض کند، توگویی می‌خواهد عروسی به خانه بیاورد. اما چرا به این جا آمده؟)
«پسرم! اگر از خود اختیاری می‌داشتم
سودایی این چنین را می‌پذیرفتم.
اما من دیگر نه منم
و خانه‌ام دیگر از آنِ من نیست»
(پس مرد او را می‌شناسد، اما نمی‌تواند که این معامله را بپذیرد، او دیگر از خود خانه‌ای ندارد و یا بر آن اختیاری ندارد)
«ای دوست! هوای آن به سرم بود
که به آرامی در بستری بمیرم،
بر تختی با فنرهای فولاد
و در میان ملافه‌های کتان...
این زخم را می‌بینی
که سینه‌ی مرا
تا گلوگاه بردریده؟»
(زخمی، سراپا خون، آمده تا در اینجا بمیرد. شاید در کنار دخترک. چنین می‌نماید که سوار مجروح عاشق دختر است و آن مرد در خانه هم پدر دخترک)
«سیصد سوری ِ قهوه رنگ میبینم
که پیراهن سفیدت را شکوفان کرده است
و شال ِ کمرت
بوی خون تو را گرفته.
لیکن دیگر من نه منم
و خانه‌ام دیگر از آن من نیست!»

«دست کم بگذارید به بالا برآیم
بر این نرده‌های بلند،
بگذاریدم، بگذارید به بالا برآیم
بر این نرده‌های سبز،
بر نرده‌های ماه که آب از آن
آبشاروار به زیر می‌غلتد».
(مجروح می‌خواهد که حداقل به خانه بیاید، به مهتابی/تراس که دخترک در آن‌جا انتظار او را می‌کشد)
یاران دوگانه به فراز بر شدند
به جانب نرده‌های بلند.
ردّی از خون بر خاک نهادند
ردّی از اشک بر خاک نهادند.
(چرا ردّ اشک؟ پدر پیش‌تر می‌داند که چه رخ داده؟ حتی آن سوار هم می‌داند؟ چیزی در پشت آن نرده‌های بلند دیده است؟)
فانوس‌های قلعی ِ چندی
بر مهتابی‌ها لرزید
و هزار طبل ِ آبگینه
صبح کاذب را زخم زد.
(دو مرد، به جستجوی دخترک برمی‌آیند، چنان با شدت و سرعت که فانوس‌های سقفی می‌لرزند و شیشه‌ها به صدا در می‌آیند...)

سبز، تویی که سبز می‌خواهم.
سبز ِ باد، سبز ِ شاخه‌ها.
همراهان به فراز برشدند.
باد ِ سخت، در دهان‌شان
طعم زرداب و ریحان و پونه به جا نهاد.
«ای دوست، بگوی، او کجاست؟
دخترَکَت، دخترک تلخ‌ات کجاست؟»
(دخترک را نمی‌یابند؟ و یا او را می‌یابند و این سوالی است بی‌پاسخ؟ توگویی کلامی است مرثیه‌وار)
چه سخت انتظار کشید
«چه سخت انتظار می‌بایدش کشید
تازه روی و سیاه موی
بر نرده‌های سبز!»
(راوی/شاعر ابتدا می‌گوید که دخترک چه انتظار سختی کشیده است. انتظار بازگشت آن عاشق؟ و یا انتظاری دیگر؟ سپس همین کلام در زبان پدر ظاهر می‌شود که چه سخت انتظار کشید...)

بر آیینه‌ی آبدان
کولی قزک تاب می‌خورد
سبز روی و سبز موی
با مردمکانی از فلز سرد.
یخپاره‌ی نازکی از ماه
بر فراز آبش نگه می‌داشت.
(دخترک کولی، بر مهتابی خانه، در زیر نور ماه، بر بالای تشت/مخزن آبی که چون آیینه، ماه در آن انعکاسی دارد، آویخته است. پوستش اکنون رنگی سبز دارد... نمی‌دانیم که خود را حلق‌آویز کرده و یا دیگران چنین کرده‌اند، همان‌ها که دیگر خانه‌ای هم برای آنها نگذاشته‌اند... باز چنین می‌نماید که آن تشت/مخزن اکنون از تقلای پای دخترک کج/واژگون شده و از این روست که آب از آن نرده‌ها آبشاروار به زیر می‌غلتد.)
شب خودی‌تر شد
به گونه‌ی میدانچه‌ی کوچکی
و گزمه‌گان، مست
بر درها کوفتند...
(گارد سیویل به جستجوی سوار مجروح بر درمی‌کوبند)

سبز، تویی که سبزت می‌خواهم.
سبز ِ باد، سبز ِ شاخه‌ها،
اسب در کوهپایه و
زورق بر دریا.