قسمتی از فیلم «رهایی شاوشانگ» رو دوباره می‌دیدم. عجب فیلمیه این فیلم! وقتی «اندی» در زندان به دوستش «رد» میگه که دوست داره زندگیش رو چطور و کجا تموم کنه:
That's where I'd like to finish out my life, Red. A warm place with no memory. Open a little hotel right on the beach. Buy some worthless old boat and fix it up like new…  
این که به جایی بی‌خاطره بره، هتل کوچیکی کنار ساحل باز کنه، قایق درب و داغون کهنه‌ای رو بخره و روش کار کنه تا ازش یک قایق نو بسازه. (۱)



خب این البته برنامه من نیست! ولی اون آرزوی تعمیر قایق درب و داغون خیلی به دلم نشست. چرا نره و یک قایق نو نخره؟ این من رو به یاد یک حرفه و شغل از دست رفته میندازه: تصحیح متون قدیمی

فکر می‌کنم که اگر من مصحح متون و نسخ قدیمی بودم، آیا دلم، از منظر حرفه‌ای و کاری، برای اونچه که امروز به عنوان یک مهندس درگیرشم تنگ می‌شد؟ واقع اینه که فکر می‌کنم میشد، اما شاید نه زیاد، هم‌چنان که فکر می‌کنم اگر ایران بودم دلم برای چین تنگ می‌شد؟ احتمالاً میشد اما نه زیاد...

من باید یک مصحح متون قدیم بودم. این بهترین بوده با این علایق جاودانی من به الفاظ و اضمار و مجاز! این رو بذارم کنار برخی مختصات بطلمیوس‌وار اون‌طور که کوستلر میگه: آدمی با ابتکار کم اما حوصله زیاد. بهرحال جامعه به همه جور آدمی نیاز داره! همیشه دوست داشتم که یک متن آشفته و درهم‌ریخته رو بگیرم، بعد آروم آروم روش کار کنم تا یک متن منقح ازش دربیاد. نسخه‌ها رو مقایسه کنم، به منابع رجوع کنم، براش تعلیقات بنویسم و جمع کنم و غیره. همین امروز هم یکی از علایق خیلی زمان‌گیر من جمع متونه اما به شیوه مصححان. علاقه عجیبی دارم که بگردم و یک متن قدیم، خصوصاً متون ادبی کلاسیک رو پیدا کنم، بعد سعی کنم ازش یک متن در قالب ورد word بسازم. اشعار، پاراگرفها، فاصله‌ها و نیم‌فاصله‌ها را درست کنم بعد گاه و نیم‌گاه بهش رجوع کنم یا براش پانویس درست کنم. گاهی اوقات زمان زیادی می‌بره اما ذوقی دارد که مپرس. قصه گلاب است و گلستان خراب...


۱- انتهای همین گفتگوست که در پاسخ به «رد» که ازش میخواد این خیالات رو رها کنه و برای خودش مشغولیاتی درست کنه جمله ضرب‌المثل‌واری میگه:
ANDY: I guess it comes down to a simple choice, really. Get busy living or get busy dying