شاهنامه و مثنوی، دو دریای دور
مولانا علاقهای به شاهنامه نداشت. در آثار مولانا اثری، دستکم نشان مستقیمی، از شاهنامه نیست. گویی این دو دریااند که، به تعبیر مثنوی، «در میانشان برزخٌ لایبغیان»، «در میانشان کوه قاف انگیخته»، «در میانشان صد بیابان و رباط».
ذکر کوتاهی که از شاهنامه در مثنوی هست، هیچ نشان همراهی و تعلق خاطر با شاهنامه ندارد. در میان این همه قصص، اشارات، حکایات و تلمیحات که در مثنوی و دیوان شمس آمده، و ماخذ آن را در دورترین کتابهای عصر او و پیش از او جستهاند و گاه نیافتهاند، نشانی آشکار از شاهنامه نیست. براستی چرا مولانا، که خاک را به نظر کیمیا میکرد، هیچ نگاهی به این همه داستانهای شاهنامه نینداخت و از آن برای مقصود خود بهره نگرفت؟ این رمزدان و رمزگوی یگانه، که برایش «قصه چون پیمانهای است، معنی اندر وی بسان دانهای است»، عنایتی به داستانهای شاهنامه نداشت تا چنان که فردوسی میخواست «ازو آنچه اندر خورد با خرد» را برگیرد و دیگر را «بر ره رمز معنی بَرَد». در چشم مولانا، شاهنامه، کتاب افسانههای سرگرمکننده بود و ماند و این را در تنها موضعی که از شاهنامه ذکری کرده، آورده است.
در دفتر چهارم مثنوی، در میانه داستان «لابه کردن قبطی سبطی را که یک سبو به نیت خویش از نیل پر کن و بر لب من نه» که در آن آب صاف نیل بر قبطیان، و نه بر سبطیان، خون میشود، مولانا سراغ معارف خود میرود که آب و نان همه جا خاصیت یکسان ندارند و به خواست ما، و هم به خواست خود، عمل نمیکنند: «یا تو پنداری که تو نان میخوری؟ زهر مار و کاهش جان میخوری!، نان کجا اصلاح آن جانی کند، کاو دل از فرمان جانان برکَند؟»
از اینجا سراغ رمزگشایی خود میرود که همینگونه است «کلام حکمت و سرّ نهان». این ها اگر به گوش هم درآیند، جذب هر جانی نمیشوند: «یا تو پنداری که حرف مثنوی، چون بخوانی رایگانش بشنوی؟» نه! اینها در چشم ملولان و نامحرمان، چون افسانهای هستند بیمغز: «اندر آید، لیک چون افسانهها، پوست بنماید نه مغز دانهها». و مثال او از این افسانهها چیست؟ شاهنامه. نقد میکند آنان را که از عتو، نادانی و لجاجت، قرآن را چون شاهنامه و کلیله میپندارند، گویی میخواهند خود را سرگرم کنند و چاره ملالت خود کنند: «شاهنامه یا کلیله پیش تو، همچنان باشد که قرآن از عتو... خویشتن مشغول کردن از ملال، باشدش قصد از کلام ذوالجلال»...
واقع آنست که روی و سوی این سخن مولانا بر شاهنامه و دلبستگان آن نیست. در نقد آنانست که گمان دارند «کلامِ حکمت و سرّ نهان» همچون شاهنامه و کلیله ساده و قابل فهم است و یا همه آن چیزی است که ابتدا مینماید. در بطن آن شاید انتقادی قدیم است از آنان که قرآن را «اساطیر الاوّلین» میدانستند. با این همه، این سخن او دلالت میکند که در چشم او، شاهنامه، برخلاف قرآن «که کلام ایزد است و روحناک»، عمقی بیش از آنچه مینماید، ندارد. هرچه بود این پیشفرض، به تعبیر امروزی، در نزد مولانا سبب شد که این غواص معانی، که زیرِ دریا را از زبَرِ آن خوشتر داشت، بر خلاف کلیله که از آن نشانی در مثنوی هست، سراغ شاهنامه نرفت.
در چرایی این ناآشنایی یا نادلبستگی مولانا به شاهنامه، البته میتوان گمانهایی زد و دلایلی جست. شاید جای دیگر. اما ابتدا باید این را پذیرفت که این دو شاهباز ادب و فرهنگ ایران «گرچه هر دو بر سر یک بازیاند، هر دو با هم مروزی و رازیاند» و رنگ آشنایی در میان نیست. البته این همه جا پذیرفته شده نیست. هستند محققانی که میخواهند، گاه به ضرب و زور، نشانههایی بیابند که شاهنامه چه بازتابی در آثار مولانا داشته است و گاه این نشانها که جمع آمده، خود بهترین نشان بینشانی است.
به تازگی دو مقاله خواندم از دکتر عبدالرضا سیف، دانشیار دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران، منتشر شده در مجله دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران، به نامهای «بازتاب شاهنامه فردوسی در مثنوی معنوی» و هم «بازتاب شاهنامه فردوسی در غزلیات شمس مولوی». خب دانشگاه و عنوان و مجلّه از این جدّیتر هم داریم؟ اما بخوانیم و ببینیم که چرا «بسوخت دیده ز حیرت که این چه بوالعجبی است».
نویسنده در مقدمه آورده است که حضور شاهنامه در آثار مولانا هویداست. آنها را خواهیم دید! و در پایان هم آن بیت مثنوی را در باب شاهنامه که پیشتر آوردیم نشانه اثربخشی در مثنوی دانسته است! که خب «این قدر گفتیم، باقی فکر کن».
همه این بازتابهای جمعآوری شده را ساده میتوان فهرست کرد. ببینیم:
در مثنوی: اژدها، اهریمن، ایزد، بهرام، بهمن، چوب گز، خسرو شیرین، دیو، رخش، رستم، زال، سرو، سهراب، سیمرغ، شبدیز، قباد، کیخسرو، موبد،
در غزلیات: (غیر از موارد تکراری مذکور در مثنوی): اسب!، اسکندر، بهرام (در معنی پادشاه)، دستان، فریدون
بگذارید این بازتابها را بررسیم:
اهریمن، ایزد، دیو و سرو در معنی لغوی و عام خود به کار رفتهاند.
اژدها مگر در فرهنگ قرآنی، از جمله در قصه موسی، نیست؟ بعد هر جا نام اژدها آمده، از شاهنامه آمده است؟
بهرام: گاه در معنی ستاره آسمان و گاه در معنی مطلق پادشاه آمده است «بزم و زندان هست هر بهرام را». هیچ جا اشاره خاصی به قصص این همه بهرامهای بسیار در شاهنامه ندارد.
بهمن: در مثنوی نام ماه زمستانیاست و به هر شکل ربطی به بهمن اسفندیار ندارد.
چوب گز: ارتباط این ترکیب با قصه چوب گز در داستان رستم و اسفندیار براستی چشمبندی است. شعر مولانا: «چیست مستی؟ بند چشم از دید چشم، تا نماید سنگ، گوهر، پشم، یشم، چیست مستی؟ حسّها مُبدَل شدن، چوبِ گز اندر نظر صندل شدن». یعنی مستی آدمی را فریب میدهد و چوب گز بیارزشی را چون صندل مینماید. توضیح نمیخواهد! این چه ربطی به شاهنامه دارد؟
خسرو و شیرین، نام دو عاشق و معشوق مشهورست که مولانا ضرورت ندارد از شاهنامه گرفته باشد. اگر قرار باشد منبعی بجوییم، خب کتاب نظامی که نزدیکتر است و شواهد تاثیر یا تضمین آن در مثنوی هم هست. همینگونه است قصص اسکندر که در نزد همه شهرت داشته است.
اسب: دقت میکنید دیگر! نشان تاثیر است. مولانا خود اسب ندیده است و از اسب فقط در شاهنامه ذکری رفته است.
رخش و رستم و زال و دستان در ادب فارسی بیتردید ریشه در شاهنامه دارند و هم از این طریق شهرت عام داشتهاند. در موارد معدودی که نام آنها آمده است، باز هیچ نشانه از داستانهای آنها در شاهنامه نیست. یعنی رستم نماد پهلوان است و رخش البته مرکب و زال و دستان نماد راحتطلبی است که این آخری را مولانا به او اطلاق کرده است: «رستمی جان کند، مجان یافت زال». ما در پی تاثیر مستقیم و یا نشان آشنایی مستقیم میگردیم.
سهراب در مثنوی گویی عنوان مطلق پادشاه یا نظیر اوست، که در شاهنامه سهراب همچو نقشی ندارد، «آن ز فرعونی اسیر آب شد، وز اسیری، سبط، صد سهراب شد» یعنی فرعون که سقوط کرد و اسباط که بزرگی یافتند. همچنین در دیوان که «تاج و تختی کاندرون داری نهان ای نیکبخت، در گمان کیقباد و سنجر و سهراب کو؟»
سیمرغ در مثنوی نشانی از سیمرغ شاهنامه ندارد. بعد هم با وجود عطار و منطقالطیر او در نزد مولانا، نیازی به رفتن به شاهنامه نیست.
موبد: در مثنوی به معنی همراه و مشاور در بیتی آمده که امروزه باید مورد توجه آن حکام باشد که یکسره مدح میشنوند اما میگویند که تصمیماتشان از سر تهجد و سوز شبانه و دعای سحری است «هر که را مردم سجودی میکنند، زهر اندر جان او میآگنند، چون که برگردد از او آن ساجدش، داند او کان زهر بوده موبدش»
قباد و کیخسرو: این نامها که البته شهرتشان را بیشتر مدیون شاهنامه هستند، در عهد مولانا، و متاثر از شاهنامه، رواج کامل داشتهاند. مشهورتر از همه نام سلاجقه روم است در عهد خود مولانا چون علاءالدین کیقباد و غیاثالدین کیخسرو. یعنی صرف نام که نشان از تاثیر نیست. در مثنوی و غزلیات هم در معنی عام پادشاه و گاه صرف نام بکار رفتهاند.
همین گونه است نام اسکندر و فریدون.
شبدیز که نام چند اسب سیاهرنگ است در شاهنامه و در خسرو و شیرین نظامی هم آمده. در مثنوی به معنی مطلق رنگ سیاه است در قصه غلامی که رنگ رویش از سیاهی به سپیدی صبح برگشت: «تا بدانی که همانم در وجود، گر چه از شبدیز من صبحی گشود، رنگ دیگر شد و لیکن جان پاک، فارغ از رنگ است و از ارکان و خاک». این که خب نشان تاثیر ندارد! اما شبدیز در معنی عام اسب و مرکب در غزلیات به کار رفته است که آن را جدا میآوریم.
فریدون هم باز در معنی عام پادشاه است «بس شاه و بس فریدون، کز تیغشان چکد خون» و یا «درویش فریدون شد، تا باد چنان بادا»
باز بگوییم که داستانهای شاهنامه شهرتی داشته است و قابل باور نیست که مولانا از آنها بیخبر بوده باشد اما نشان تاثیر و حتی آشنایی مستقیم نیست. به قول مولانا «پس اگر گویی بدانم دور نیست، ور ندانم گفت کذب و زور نیست». یعنی صحبت از سطح آشنایی است. به گمان من هرگز مولانا شاهنامه را به دست نگرفته است. از قضا در بین این «بازتابها»، جدای آنها که رستم و زال را نزدیک هم آورده، به دو مورد میتوان برخورد که به نظرم، مولانا خیلی کمرنگ با عناصر شاهنامهای بازی کرده، اما باز به همین دلیل ناآشنایی یا عدم علاقه و توجه، اگر برداشت ما درست باشد، بین دو عنصر ارتباطی نادقیق برقرار کرده:
یکی آنگاه که شبدیز را در معنی مرکب به کار برده است و آن را با رستم همراه کرده است: «رستم که باشد در جهان، در پیش صف عاشقان؟ شبدیز میرانند خوش هر روز در دریای خون». به واقع در شاهنامه، رستم نسبتی با شبدیز ندارد اما تقارن این دو، باید همان صنعت کلامی باشد که ذکر شد.
دیگر در جایی که فریدون را با رویینتنی همراه کرده است: «اگر رویین تنی، جسم آفت توست، همان جان فریدون شو که بودی». باز فریدون نسبتی با رویین تنی ندارد اما دو عنصر شاهنامهای در یک بیت، بیچیزی نیست. آخرین مورد اینکه جایی، در شاهدی که دکتر سیف ذکر نکرده است، مولانا فریدون را با تلفظ شاهنامهای آن «افریدون» میآورد «من همایم سایه کردم بر سرت از فضل خود، تا که افریدون و سلطانت کنم نیکو شنو». این البته شاید راه به جایی ببرد! اما نیاز به تحقیقی دارد که کار من نیست. اینجا باشد اگر روزی به کاری آید!
به سخن اول بازگردیم گرچه «ما از آن قصّه برون خود کی شدیم؟» این همهی بازتابهای جمعآوری شده دکتر سیف است. فراموش نکنیم که شاهنامه پنجاه هزار بیت و دو اثر مولانا بر روی هم شصت هزار بیت است. وقتی این بازتابهای اندک را در مقابل آنچه به مثال سعدی و یا حافظ و یا ناصرخسرو از شاهنامه گرفتهاند و آنچه مولانا از سنایی و عطار وام گرفته بگذاریم، میبینیم که چرا میگوییم این نشان بینشانی است. این را هم بگویم که این شیوه یافتن بازتابها، سادهترین و ابتداییترین شیوه بررسی در نقد ادبی است که جای بحثش اینجا نیست. مقصود این که نباید تصور کرد که این همه سخن است در باب نشان تاثیر و مدعای اثرپذیری مولانا از شاهنامه. من خود پیشتر تشابهاتی بین این دو اثر کوهپیکر یافتهام که تا خود را نقض نکردهام بگویم که به نظرم بیشتر از سر توارد است و تاثیرات نامستقیم یا زیرساختهای فکری و ادبی که یافتنش شاید، اما تحلیلش در حوزه دانش من نیست. شاید آنها را جمع کنم و بیاورم.
پیشتر در خصوص تفاوت این دو اثر آورده بودم که «دید و داد، مثنوی و شاهنامه». اینک بیافزایم که اینها دو دریای دورند. یکی «همچو بحر دمان، کز او بر شده موج تا آسمان» و دیگری اما «دریای ژرف بیپناه، دررباید هفت دریا را چو کاه». مولانا میگفت که «چون تقاضا بر تقاضا میرسد، موج آن دریا بدینجا میرسد». اینجا اما تقاضایی نبود، و موجی هم از شاهنامه به مثنوی نرسید. اندک نمی، شاید...
جمله بر فهرست قانع گشتهایم...