ستاره شب تیره یار منست, من آنم که دریا کنار منست, به بدمهری من روانم مسوز، به من بازبخش و دلم برفروز, کنون شاد گشتم به آوازِ تو، بدین خوب گفتار با ناز تو, نه چون تو خزان و نه چون تو بهار، نه چون تو بایوان چین بر نگار, همی بوی مهر آمد از باد اوی، به دل راحت آمد هم از یاد اوی, همیشه دلم در غم مهر اوست، شب و روزم اندیشه‌ی چهر اوست, به پالیز بلبل بنالد همی، گل از ناله‌ی او ببالد همی, که داند که بلبل چه گوید همی؟ به زیر گل اندر چه موید همی؟ که من عاشقم همچو بحرِ دَمان، ازو بر شده موج تا آسمان, کجا آن همه بند و پیوند ما؟ کجا آن همه عهد و سوگند ما؟ کجا آن همه روز کردن به شب؟ دل و دیده گریان و خندان دو لب...

نزدیک سه هفته تهران بودم. خوب بود. خبر قابل ذکری نبود. بیشتر با فردوسی نشستم. شاهنامه را به پایان بردم. پایان آغاز بود البته. به «ایوان چین» که برگشتم، خواستند که برای سفری کاری به ترکیه بروم. قلبم ریخت. یعنی می‌شود به قونیه هم رفت؟ به حج اعظم؟ آن‌هم بعد ما‌ه‌ها که بر دریاکنار مثنوی نبوده‌ام؟ یعنی می‌شود رفت آنجا و این بیت‌های شاهنامه را آنجا خواند؟ به بدمهری من روانم مسوز، به من بازبخش و دلم برفروز...