«من‌ سروکاری‌ با دین ندارم. من‌ سروکارم‌ با اسلام است‌ و بس... آنان‌ که‌ با اسلام‌ آشنا می‌شوند چه‌ می‌بینند؟ می‌بینند دینی‌ است‌ که‌ کتاب‌ الهی‌ آن‌ دچار کمترین‌ تحریف‌ نشده‌ است. با وسواس‌ کامل‌ و دقیقی‌ از آن‌ نگهداری‌ شده‌ است... تنها هر آنچه‌ با قرآن‌ و سنت‌ نبوی، جور درمی‌آید، حق‌ است. هر آنچه‌ با آن‌ منافات‌ دارد، باطل‌ است، والسلام. باقی‌ آنچه‌ می‌گویند، فقط‌ حرف‌ است.»

این سخنان به دهان چه کسی می‌آید؟ به طلاب متعصب دینی؟ ادامه بدهیم.

«حضرت‌ پیغمبر(ص) فرمودند «الکفرُ‌ مِلةٌ‌ و‌احدةٌ». بنابراین، مسیحیت، بت‌پرستی، یهودی‌گری، زرتشتی‌گری‌ و بهایی‌گری، همه‌ اینها گرچه‌ با هم‌ متفاوت‌ هستند و شریعتهای‌ متفاوت‌ دارند ولی‌ همه، کفر است. همه‌ باطل‌ است. حق‌ با همه‌ نیست.»

این سخنان از رودریک الگار است که در جوانی به ایران آمد، مسلمان شد و نام حامد الگار را انتخاب کرد، و تقریباً مانند همه تغییر دین‌دهندگان چنان راه تعصب در دین جدید را در پیش گرفت که می‌بینید. به حامد الگار هر نسبتی دهیم، نسبت کم‌دانی و بی‌سوادی نمی‌توان داد. حدود ده زبان، اروپایی و شرقی را در سطح عالی می‌داند، فقط بیش از صد مقاله در دایرة المعارف‌ ایرانیکا نوشته است، چهل سال مدرّس دروس اسلام‌شناسی در دانشگاه برکلی آمریکا بوده با تالیف و ترجمه بسیار که شرحی مختصر از آن در اینجا آمده است و مفصل‌تر در منابع دیگر. به ظاهر آن پیوستگی با حاکمیت این سوی عالم را هم ندارد که بگوییم آن زر و زور دولتی، صد حجاب از دل به سوی دیده آورده باشد. پس چه می‌شود که همچو فردی، در سخنانی از سنخ سخنرانی های رحیم‌پور ازغدی می‌گوید:

«من‌ فکر می‌کنم‌ اشتغال‌ ما به‌ این‌ مفاهیم (پلورالیزم، کثرت‌ گرایی و حقوق‌ بشر) کاری‌ عبث‌ باشد. ما در چارچوب‌ اسلام‌ و استفاده‌ از منابع‌ اسلام می‌توانیم‌ تمام‌ مشکلاتمان‌ راحل‌ کنیم...» و یا در جای دیگر حتی پیشتر می‌رود که نه این‌که ما به دیگران نیازی نداریم، اصلاً دیگران چیزی ندارند:

«... در غرب فلسفه به عنوان یک سنت زنده تقریبا از میان رفته و آنچه ما امروز در غرب داریم فلسفه بافی است، بازی با الفاظ است. ایجاد اصطلاحات جدید که اکثرا بدون محتوی است جای فلسفه را گرفته... آنچه به عنوان فلسفه معاصر غرب امروزه شناخته می شود به هیچ عنوان از نظر عمق قابل مقایسه با فلاسفه قرون وسطی اروپا یا عالم اسلام نیست.».

واقعاً چه می‌شود که گاهی اوقات به قول مولانا «گر بخوانی صد صحف بی‌سکته‌ای، بی‏قدر یادت نماند نکته‏ای»؟ اگر از خود مولانا کمک بگیریم، بینش او به این سو رفته و دیگر آن همه دستگاه دانش او به کاری نمی‌آید. کسی که در آن سطح عالی از تاریخ قرآن آگاه است، فِرَق و نحل اسلامی می‌داند، تاریخ دین می‌گوید الی آخر، این حرف‌های متعصبانه مبتدیانه را چگونه تبلیغ می‌کند.  
بدتر این که ببینید گرفتاری ما چه عمقی دارد. جهل خودِ ما کم است، این‌ها هم از آن سوی عالم می‌آیند و مدد می‌دهند. یکی چهل سال در مراتب عالی علمی و حرفه‌ای مشق روش و دانش آکادمیک می‌کند اما بعد به این جا که می‌رسد درس تعصب و خامی می‌دهد که بله، این گوهر دانش شما که از صدف کون و مکان هم خارج است و هیچ وقت هم کهنه نمی‌شود «اندکی صیقل‌گری او را بس است». شما تصور کنید که توصیه این دانشمند راه یافتهِ «مهتدی» کامل معرفت ذی‌فنون تا چه حد بر دل آن طالبان علوم دینی و البته آن مبلّغان «اسلامی کردن علوم» می‌نشیند که آن چه دارید، زبیگانه تمنا نکنید، بلکه اصلاً به سوی آن علوم لاینفع و مضر نروید و «تا به کی این تیشه خواهی زد به پای خود بس است».

این قصه خودکفایی و حسبنا حسبنا تا می‌آید کمی کهنه شود، این‌ها پیدا می‌شوند و روز از نو روزی از نو. تا ما می‌آییم یاد بگیریم که «علّتی بتّر ز پندار کمال، نیست اندر جان تو ای ذو دلال، از دل و از دیده‌ات بس خون رود، تا ز تو این معجبی بیرون شود» این‌ها ظاهر می‌شوند و سخنانی می‌گویند که بله، من این سو بودم و هستم و چیزی ندیدم و شماچه خوشبختید در آن‌جا. این سخنان الگار مرا یاد آن قصه تلبیس وزیر جهود با نصاری می‌اندازد در مثنوی «نکته‌ها می‌گفت او آمیخته / در جُلاب قند زهری ریخته / ظاهرش می‌گفت در ره چُست شو / وز اثر می‌گفت جان را سست شو...» امشب عجب روی دور مثنوی افتادیم ما...  بس است دیگر. (۲)


1- الگار در این مصاحبه اخیر خود با «دانشجویان عدالت‌خواه» نشان می‌دهد که از جهت‌گیری‌های اخیر فرهنگی حاکمیت از جمله موج جدید اسلامی کردن علوم دانشگاهی بی‌خبر نیست و البته با آن همراهی دارد. خودش هم در زمان انتخابات سال پیش ایران بوده و آن‌جا هم موضع سیاسی روشنی دارد.
۲- حالا این را هم دزدکی بیاوریم. ما که هر شب ره تقوا می‌زنیم، یک امشب به این بهانه از مثنوی بخوانیم. مقایسه کنید حرفهای الگار را که «آن همه باطل است، والسلام» با این کلام مولانا: «این حقیقت دان نه حقّ­‌اند این همه / نه به کلّی گمرهانند این رمه... پس مگو کین جمله دمَها باطل‌اند/ باطلان بر بویِ حق دام دل‌اند / پس مگو جمله خیالست و ضلال / بی‌حقیقت نیست در عالم خیال / حق شب قدرست در شبها نهان / تا کند جان هر شبی را امتحان / نه همه شبها بود قدر ای جوان / نه همه شبها بود خالی از آن / آن که گوید جمله حقّ­‌اند احمقی‌ست /وآن که گوید جمله باطل او شقی‌ست...».