هنوز از انتخابات و آنچه پس از آن رخ داد.
گاه این سو و آن سو میخوانم که در آنچه گذشت ما پیروز شدیم، که حتی آنچه رخ داد بهترین حالت ممکن بود. همه آنچه که در اینجا آمده است که مثلاً اگر کار به مرحله دوم میکشید و احمدینژاد با اختلافی، شاید هم با تقلبهای جزیی، رقابت را برده بود، چه چیزی حاصل میشد؟ این که وقابع اخیر موجب شد که طرفداران احمدینژاد در اعتقادشان به او متزلزل شوند. این که مشکلات جدی نظام و نه فقط شخص این و آن برملا شد. این که اگر هم موسوی رییس جمهور میشد، احمدینژاد برای او زمین سوختهای میگذاشت و اصلاً خودمان هم میدانیم که تصورمان از موسوی بیشینه بود و اگر هم میآمد زمینگیر میشد چنان که خاتمی شد...
این تحلیلها از چه روست؟ از آن رو که «بد به خاطر امیدوار ما نرسد». من دلیل و انگیزه دیگری نمیبینم و اگرنه چگونه میتوان همچو برداشتهایی را پذیرفت؟ خب اگر این بهترین حالت است، ما در پی چه بودیم؟ و اگر این پیروزی است، ما باید آن تقلب و رسوایی و خشونت را آرزو میکردیم. یا اینکه بگوییم عدو سبب خیر شد. نه این نمیشود! در عمق این تحلیلها نوعی نگاه تقدیرگرایانه است که سابقهاش را هم در ادیان میتوان یافت و هم در تفکرات چپ. شهید در هر حال پیروز است و طبقه کارگر هم، مطابق جبری تاریخی بر سر کار میآید و مستضعفان وارث زمین میشوند و مقاومتها و سرکوبها فقط موجب تسریع است...
واقع آن است که همه ملت ایران ناکام ماند و بیش از همه آنها که امید تغییر داشتند. وقایع اخیر نشان داد که ما چه راه بلندی داریم که حتی نمیدانیم پیش میرویم یا قهقرا. ما پیشتر دوم خرداد را داشتیم و هیجده تیر را که به نوعی سرکوب آن بود. ده سال گذشته و ما امروز باید قضاوت کنیم که مردم و دولت و نظام چه قدر پیش و یا پس رفتهاند. اصلاحات، در هر سطح، قرار بود که پروژهای باشد که در آن حداکثر نتایج با حداقل هزینهها فراهم شود. البته هیچ گنجی بی رنج فراهم نمیشود اما صرف افزونی رنج نشان کامیابی نیست.
ما پیروز بودیم اگر موسوی رییس جمهور میشد. ما اگر تصور بیشینه هم از او داشتیم، توقعات کمینه ما که برآورده میشد. همین که امثال صفار هرندی بر منصب فرهنگسوزی نباشند. این که ایران منادی محو کشورها و منکر پاکسازیهای قومی نباشد و کشور و خصوصاً اقتصاد آن از آفت تصمیمهای غیرکارشناسی متزلزل و عوامگرایانه اندکی رهایی پیدا کند. ما که نمیتوانیم خوشحال باشیم که همین بهتر که موسوی در وضع نابسامان اقتصادی رییس جمهور نشد. باید میشد تا بیش از این فرصتسوزی نشود. اگر خاتمی ناتوان بود، در ساختن و پیشبرد تغییرات بود. دست کم ویران نمیکرد که یکشبه، نه از سازمان مدیریت نشانی بماند نه از برنامهریزی.
ما پیروز بودیم اگر بازار عوامفریبی احمدینژاد رونقی نداشت. اگر با یک کلام، همه راههای قانونی اعتراض به نتایج بسته نمیشد، اگر رسانهها بسته و یا دستبسته نمیشدند، اگر دوباره گروههای بی نام و نشان ظاهر نمیشدند تا بزنند و بشکنند و بکشند تو گویی از اولیای لاخوف علیهم و لایحزنون باشند. اگر نظام دوباره رو به اقرارهای تلویزیونی نمیآورد. این که مردم، به صرف حضور در تظاهرات، حتی غیرقانونی آن، کشته نمیشدند. این بهترین حالت نبود که خونی ریخته شود و شاهد آن را شریک در قتل بدانند. اینها همه ناکامی است. ما اینها را در هیجده تیر هم دیده بودیم و آرزو داشتیم دوباره نبینیم.
اصلاح و اصلاحات غیر از این نیست که قدمی پیش رویم. نسبت به ده سال پیش چیزی پیش رفتهایم؟ در یک سو آری، همین حضور انبوه و آن تظاهرات سکوت و نمایش میلیونی عدم خشونت. از سوی دیگر اما، قهقراست. باز ناامید نباید بود که در پرده بازیهای پنهان بسیار است...