ز نگاه و ز سخن عاری
شبنهادانی از قعر ِ قرون آمدهاند
آری
که دل ِ پُرتپش ِ نوراندیشان را
وصلهی چکمهی خود میخواهند،
و چو بر خاک در افکندندت
باور دارند
که سعادت با ایشان به جهان آمده است.
باشد! باشد!
من هراسام نیست،
چون سرانجام ِ پُراز نکبت ِ هر تیرهروانی را
که جنایت را چون مذهب ِ حق موعظه فرماید میدانم چیست
خوب میدانم چیست.
شاملو، مدایح بیصله