این روزها آدم از پُرّی سخن خاموش میشه و خاموشی هم به هیچ زبانی در سخن نیست،
این روزها آدم تازیانه تحقیر میخوره، اما فقط دندان خشم بر جگر خسته میذاره و میره،
این روزها آدم درد در رگان، حسرت بر استخوان، خار در دهان، دستها رو بر دو گوش میذاره تا صدای عربده گزمگان مست رو نشنوه،
این روزها آدم ردّ امید رو گم میکنه وقتی وسعت پلشتی رو میبینه و جلوه تباهی رو و رقص شادمانه سیاهی رو،
این روزها آدم دوباره مرگهای موهن و ارزان رو میبینه و فقط نوبت خودش رو انتظار میکشه،
اما این روزها هم میگذره، و روزهایی هم میاد که سرنوشت ما رو اون بتی رقم نمیزنه که دیگران میپرستند، بتی که دیگرانش میپرستند...