چه بگویم. منتظر صبح بودیم، اما نه صبح کاذب...
صبح کاذب کاروانها را زدهست که به بوی روز بیرون آمدهست
صبح کاذب خلق را رهبر مباد کاو دهد بس کاروانها را به باد
نوبت زنگی است رومی شد نهان این شب است و آفتاب اندر رهان
نوبت گرگ است و یوسف زیر چاه نوبت قبط است و فرعون است شاه
طُعمهی گرگیم و آنِ یار نه هیزم ناریم و آنِ عار نه
یوسفان از مکرِ اخوان در چَهند کز حسد یوسف به گُرگان میدهند
یوسفان از رشک زشتان مخفیاند کز عدو خوبان در آتش میزیند
صد هزاران گرگ را این مکر نیست عاقبت رسوا شود این گرگ، بیست
زر اگر پنجاه اگر شصتت دهد ماهیا، او گوشت در شستت دهد
گر دهد خود، کی دهد آن پر حیَل جوز پوسیده ست گفتار دغل
بس بکوشیدی ندیدی گرمیی پس ز شید آوردهای بیشرمیی؟
تو بدان غرّه مشو کش ساختی در دل خلقان هراس انداختی
صد چنین آری و هم رسوا شوی خوار گردی ضحکهی غوغا شوی
مُفلِسان هم خوش شوند از زرِّ قلب لیک آن رسوا شود در دار ضرب
همچو تو سالوس بسیاران بدند عاقبت در مصرها رسوا شدند
...