تبليغاتX
فهرست - آدمی اُشغُر نیست

پاسخ سروش به دولت آبادی موجب انتقادات گسترده از زبان و ادبیات پرخاشگرانه و افراطی سروش در آن نامه شد و جای آن هم بود. تا آن جا که من به خاطرم می‌آید، این بدترین جوابیه سروش به منتقدان بوده است و خیلی دور از آن چه ما از سروش دیده بودیم و در خاطر داشتیم. زبان و ادبیات آغازین آن شکلی منحط داشت که پهلو به هجویه‌ میزد. این که در پاسخ به دولت‌آبادی او را سست نثر و کاتب بخوانیم، دیگر دشنام‌گویی است. من در اینجا نظر به ادبیات توهین‌آمیز آن پاسخ دارم واگرنه در نهایت معتقدم که سخن سروش هم در آن پاسخ و هم در نامه بعدی آن به میرحسین درست و معتبر است. سروش باید پاسخی می‌داد که داد اما چرا با همچو لحنی خشن و ناخویشتندارانه؟ برای من سوال این بود که چه چیز سروش را به استفاده از همچو تعبیراتی واداشت؟

اول از همه این که هر آدمی آستانه تحملی دارد و در جایی از انتقادات و حملات مکرر به ستوه می‌آید. آدمی اُشغُر صفت نیست که هر روزه چوب بخورد و فربه‌تر شود (۱) از بین چهره‌های روشنفکری معاصر، مذهبی یا غیر آن، شاید هیچ کس به اندازه سروش آماج حملات و نقدهای شدید از همه سو نبوده است. این انتقادات در بسیاری موارد شکلی استهزا آمیز دارند. یا سابقه ستاد انقلاب فرهنگی را دستاویز تخریب شخصیت می‌کنند، یا او را بی‌تعارف «بی‌سواد» می‌خوانند و یا ارجاعات انبوه او را به مولانا نشانه التقاط و آشفته‌گویی می‌دانند و در کنار همه اینها آن بحث قدیمی پارادوکس روشنفکر دینی هم هست که با اصرار بر آن، از ابتدا نقش روشنفکری برای سروش و دیگر هم‌مسلکانش قایل نیستند و در نتیجه از ابتدا دستور کارشان را متفاوت می‌دانند و امکان گفتگو را منتفی. علما و مذهبیون هم البته از سویی دیگر.

بحث اختلافات فکری البته چند سویه است اما چرا او بیش از همه هدف و مخاطب نقدها و در بسیاری موارد تخریب‌ها و استهزاهاست؟ چون به قول آن مثل قدیمی دشمن طاووس آمد پرّ او اگرچه این طاووس هم کم سرِ ستیز ندارد. این نه به آن معنی است که هر چه سروش گفته شیرین گفته، نه. اما تردیدی نیست که کمتر اندیشمندی توانسته به آن جایگاه و توفیقی که سروش در جذب مخاطب و نفوذ کلام به آن دست یافته نزدیک شود. از یک‌سو به روشنی قدرت فکری درخشانی دارد که در بسیاری حوزه ها کاوش کرده و هربار، حداقل برای مخاطبانش، دستاوردی داشته است. آشناییش با هر دو مقوله سنت و مدرنیته موجب گستردگی موضوعات محل توجه او شده. تسلطش بر تاریخ و ادبیات، پشتوانه زبانی روان و شیوا شده که به ساده‌سازی و یا آشنا‌سازی مفاهیم کمک کرده و به نوبه خود بر دایره مخاطبان او افزوده است. از سوی دیگر بی‌پروایی و تهور ورود به مسایل ساختارشکنانه را داشته و با الگوهای غالب هم حتی به قیمت تهدیدات و تکفیرات درافتاده. منتقدان هم البته این گستره مخاطبان را حاصل مریدسازی و التقاط‌اندیشی و وصله‌پینه دوزی او دانسته‌اند. هر چه هست سروش همواره مورد توجه و اقبال بوده و از این رو همواره مورد هجوم.

واکنش‌ها به همین نامه سروش هم نشان می‌دهد که همراه و منتقد در خصوص او چه می‌اندیشند. پس از انتشار نامه انتقاد آمیز او خطاب به دولت‌آبادی و میرحسین، بسیاری با برجسته‌سازی واکنش نامتناسب او، «سقوط سروش» و ظهور «تفرعن» در او را نتیجه گرفتند. واقع آنست که اینها تصورات خود را شکسته و یا سقوط کرده می‌بینند. سروش، در مقام اندیشمند، چه وقت الگوی اخلاق بوده و چرا باید باشد؟ همین منتقدان کسانی هستند که قرار بود در منظومه جدید اخلاق مدرن، الگوها را در این و آن فرد نجویند و البته هم که نباید بجویند. رعایت ادب نقد چیزی است که در فقدان آن می‌توان به نکوهش نویسنده پرداخت اما آن که از لحن نامطلوب یک مکاتبه، از «سقوط» سخن می‌گوید، خبر از التقاط فکری خود می‌دهد که اندیشمند و محقق را در جای الگوی اخلاقی نهاده. این دو حداقل از منظر اجتماعی ربط وثیقی ندارند اگرچه از منظر شخصی سروش می‌تواند الگوی هر فردی باشد یا نباشد.  از سوی دیگر نمی‌دانم که چه شوق و ذوقی است که از هر حرکتی سقوط فردی را نتیجه بگیرند و تکلیف خود را با او یکسره بدانند! سقوط هیچ اندیشمندی، تا سقوط به چه معنی باشد، برای دیگران صعودی نمی آورد.

 از سوی دیگر باید گفت آن که باد می‌کارد طوفان درو می‌کند. آن تعبیرات دولت‌آبادی از «شیخ» و «شناعت» و غیره، بی‌تردید، از سوی دیگر موجب واکنشهای تند می‌شود. جایگاه دولت‌آبادی جای خود اما واقع آنست که در این عالم نقد و وانقد، کاسه زن، کوزه بخور اینک سزا! سروش همواره در جدلها زبان تندی داشته چون به نوعی همیشه متهم بوده و نه چندان محل نقد. مثالها فراوانند. از نامه دوم او به آیة الله سبحانی در ماجرای انشای قرآن چندان زمانی نگذشته است که در میانه تکفیرات و تهدیدات، که توقع می‌رفت که یا زبان در کام کشد یا آشتی‌جویانه سخن گوید، چنان آتشی به راه انداخت و در آن از نقد روحانیت آغاز کرد و به مواضع رادیکالتر، از منظر مذهبی، رسید که آیةالله ترجیح داد دیگر بحث را ادامه ندهد. آن یکی به دل خوش می‌آید و این یکی نه، اما زبان همان زبان است.    

سخن طولانی شد. در نهایت، من بدون آن که بتوانم یا بخواهم نقدی روانشناختی بکنم بنظرم میاید که در سخنان دولت‌آبادی چیزی بود، جدای بحث مکرر انقلاب فرهنگی و سکوت میرحسین‌ و این قضایا، که سروش را بیش از همه به درد ‌آورد و آن نقد بی‌مبنا (و بلکه بی‌معنای) دولت آبادی بود که دستآورد سروش را جز تکرار مکرر مولانا ندانسته بود. این بر کسی پنهان نیست که مولانا معشوق سروش است و آن جا که کسی را به جرم عشق‌ورزی ملامت و بلکه تخطئه کنند، دیگر از وی آن مراعات ادب، خود نباشد ور بود باشد عجب!


۱- خب این روزها که چشم دانشمندان به یافتن حلقه گمشده داروین روشن گشته، مناسبت دارد که ما هم در این یادداشت، ذکری از این حیوان عجیب کنیم که وصفش را مولانا در مثنوی آورده است:
هست حیوانی که نامش اُشغُر است / او به زخم چوب زفت و لَمتُر است / تا که چوبش می‏زنی بِه می‏شود / او ز زخم چوب فربه می‏شود!
دهخدا اُشغُر را خارپشت دانسته است.
+ نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 20:0 توسط مجید |