این هم از برف دوم در پکن. عجب زمستونی بشه امسال. در آستانه فصل سرد، کمی هم صحبتهای بهاری کنیم.
«کم غایت توقع، بوسی است یا کناری» و شما انصاف بدید که آدم چطور میتونه این مصرع حافظِ کمتوقع رو ترجمه کنه و حاضر جوابانه روی این همکاران رو کم کنه؟ داستان اینه که در چونگچینگ، که شرح بتانش رو در جای دیگر آوردهام، سوار منوریل بودم و، چنانکه افتد و دانی، سر صحبت با یکی از همون بتان باز شد و ما هم البته چیزی نگفتیم که خارج از حوزه گفتگوی بین تمدنها باشه. حالا اینها دست برنمیدارن که فلانی، نمیخوای بری چونگچینگ؟... بعد میگم بابا دست بردارید. برای من مشکل درست نکنید. ما فقط کمی حرف زدیم و اون یکی از اون طرف میگه: خب حالا چه توقعی داشتی؟ و این سوال من رو به یاد این بیت حافظانه حافظ میندازه که «چون من شکستهای را از پیش خود چه رانی، کم غایت توقع بوسیست یا کناری»...
سی سال پیش امیری فیروزکوهی مقالهای نوشته بود به نام حافظ بس! در مایه آتش بس، و در اون میگفت که دیگه بسه اینقدر دور و بر حافظ گشتید. اینهمه سال گذشته و به قول آشوری نهضت حافظبازی ما ادامه داره. اونها که میتونن، مثل خود آشوری، هستیشناسی حافظ میکنن و اونها که نه، بوسهشناسی حافظ!
این که حافظ میگوید «با یار شکرلبِ گل اندام، بی بوس و کنار خوش نباشد» به قول خودش «قصه روشن» است اما این بوس و کنار به این سادگیها مهیا و مهنا نمیشود آن هم در جایی که از گرانفروشی این دلبران باید به خدا پناه برد وقتی که «در بهای بوسهای جانی طلب، میکنند این دلستانان الغیاث» و تازه به وعده خوبان اطمینانی نیست که «بهر بوسهای ز لبش جان همیدهم / اینم همیستاند و آنم نمیدهد». پس وقتی که «بخت از دهان دوست نشانی» ندهد، چه باید کرد؟ جز این که به خیالی قناعت کرد و گفت «مجال من همین باشد که پنهان عشق او ورزم/ کنار و بوس و آغوشش چه گویم چون نخواهد شد»؟
اما چون حافظ روی میگرداند، این بار اما نوبت شاهد و ساقی است که «خندانلب و مست» به سراغش بیاید و دوباره آرزوهای خفتهاش را بیدار کند: «گفت مگر ز لعل من بوسه نداری آرزو؟» و حافظ با حسرتی بگوید که «مُردم از این هوس ولی قدرت و اختیار کو». در جای دیگر از حال خود میگوید که «بدان هوس که به مستی ببوسد آن لب لعل / چه خون که در دلش افتاد همچو جام و نشد» و ما درست نمیدانیم که مقصود چیست. نمیتوانسته به مستی او را ببوسد و یا لب یار مست را ببوسد و یا لب مست یار را! (جان شما فیلتر نشیم خوبه!) و در همه این موارد شواهدی در دیوان هست مثل آن جا که به دلبرش یادآوری میکند که «گفته بودی که شوم مست و دو بوست بدهم / وعده از حد بشد و ما نه دو دیدیم و نه یک» و بعد هم همچین بگی نگی تهدید میکنه که « چرخ برهم زنم ار غیر مرادم گردد / من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک». این البته برای ما حل نشده که حافظ شراب را بیشتر دوست داشته یا بوسه را (و البته حدس میزنم جمع هر دو را) چنانکه در جایی دیگر آن شراب تلخوش را از بوسه دوشیزگان هم برتر مینهد: اشهی لنا و احلی من قبلة العذارا و البته این حرفها دلیل نمیشه که من هم مثل عموم محققین از همه اینها برداشتهای عارفانه نداشته باشم!
اما یکطرفه به قاضی نرویم و انصاف دهیم که آن شاهد و ساقی هم تردید داشته که حافظ به یکی دو بوسه راضی شود... هنوز آن وعده «دو بوست بدهم» محقق نشده که حافظ صحبت از سه میکند: «سه بوسه کز دو لبت کردهای وظیفه من / اگر ادا نکنی قرضدار من باشی». بعد هم دیگر کار از دو و سه میگذرد و بوسه جای دوا و دارو را میگیرد: « علاج ضعف دل ما به لب حوالت کن» و همین را در جای دیگر تکرار میکند که «قند آمیخته با گل نه علاج دل ماست، بوسهای چند برآمیز» اگر لازم باشه «به دشنامی چند»! و اینطور برمیاد که دیگه ساقی و شاهد هم از این اصرار به ستوه اومده و حافظ هم منتظر بوده که دو سه درشت بارش بشه! در جاهایی که اصلاً راه رو بند میآورده: «سر ما و قدمش، یا لب ما و دهنش» و معلوم میشه این حافظ هم کم گیر نبوده. با این اوصاف خب بعید نیست که ساقی هم گاه گاه زیر معامله بزند که «بگفتمش به لبم بوسهای حوالت کن / به خنده گفت کیات با من این معامله بود» و مطمئنم این خنده از آن دشنام برای حافظ سختتر بوده. بار دیگر هم همینگونه حافظ را ناکام می گذارد «به خنده گفت که حافظ خدای را مپسند، که بوسه تو رخ ماه را بیالاید».
و این قصه بلند است و در وبلاگ نگنجد. یک غزل او که اصلاً همه گزارش سطر به سطر خریداری اوست و البته فروشندگی معشوق: «گفتم کیاَم دهان و لبت کامران کنند؟ گفتا به چشم هر چه تو گویی چنان کنند! / گفتم خراج مصر طلب میکند لبت / گفتا در این معامله کمتر زیان کنند / گفتم به نقطه دهنت خود که برد راه / گفت این حکایتیست که با نکتهدان کنند» تا آنجا که «گفتم ز لعل نوش لبان پیر را چه سود / گفتا به بوسه شکرینش جوان کنند»... و حافظ خواندن هم صفایی دارد اگرچه جای مولانا را نمیگیرد.
کوتاه کنیم که حافظ همیشه هم محروم نماندهاست. بسیار اوقات که «دیدار شد میسر» و از اون بهتر «بوس و کنار هم / از بخت شکر دارم و از روزگار هم» و این مواقع است که دیگر از نشاط و سرمستی در پوست خود نمیگنجد و به دیگران هم توصیه میکند که «بوسیدن لب یار اول ز دست مگذار / که آخر ملول گردی از دست و لب گزیدن» و این سخن آخر که «من چو گویم که قدح نوش و لب ساقی بوس / بشنو از من که نگوید دگری بهتر از این» و شما خود دانید و توصیه حافظ...
قصه هانس کریستین آندرسن را ما در یکی از کتب درسی از جناب حداد عادل به خاطر داشتیم. آن جا که در توجیه حجاب اسلامی قصه آن پادشاه را میآورد که خیاطان مکار برای او لباسی از هیچ میدوزند که به گفته آنان فقط حلالزادگان قادر به دیدن آنند. همه کس از خود پادشاه گرفته تا وزرا و خدم و حشم از ترس تهمت حرامزادگی و یا نداشتن آن چشم غیببین از این لباس شاهانه تعریف و تمجید میکنند تا آن جا که در نمایشی عمومی، کودکی به ناگاه برهنگی پادشاه را در مقابل او فریاد میزند و جمعیت هم با او همراه میشوند. حداد عادل از آن داستان همین معنی برهنگی و عریانی را مراد میکرد که «آنچه به نام لباس در غرب به تن انسان می پوشانند، پوشش نیست ،بلکه برهنگی است». حیف از این قصه که اینگونه خرج شود!
این داستان را من دوباره به خاطر میآورم وقتی میبینم که چگونه بسیاری، از جمله همان حداد عادل، سالها در حوزه و دانشگاه «جگرها سوخته، فعلها و مکرها آموخته» تا از این سو و آن سو، کتاب و حدیث و فلسفه و سفسطه را بکار گیرند تا اثبات و اقناع کنند که ولی فقیه در جایگاه معصوم نشسته است. که حاصل کشف است و نه حتی انتخاب، که ولایتش شعبهای از ولایت رسول اکرم است، که مشروعیتش الهی است، حداقل چنانکه اقرار نویس حجاریان در دادگاه نوشته بود «برای مردم ایران که اغلب شیعه هستند، مشروعیتش از ناحیه مقدسه امام زمان است». حکمش فصل الخطاب است و باید عقل قربان کرد به پیش حکم او. که عادل و اعلم است و از این رو نظام اسلامی در مقابل استبداد مصونیت دارد. که باید در او ذوب شد، که مخالفت در مقابل حکم و نظر او، به قول لاریجانی، مقصود آن جوادشان، خروج است بر امام عادل و آن که دل به حکم فقیه عادل ندهد، جز ظلمگستری چه هدفی دارد؟ و بسیار مثل آن... این همه تار و پود آن لباسی است که این بار بر تن فقیه دوختهاند و امثال حداد اگر خود از آن خیاطان هم نباشند، باز در صف خدم و حشم، لب جز به تعریف و تمجید از طراز و حاشیه آن جامه فاخر باز نمیکنند.
اما دیدیم که هفته پیش دانشجویی رو در روی رهبر میایستد و به سادگی آن برهنگی را فریاد میکند. با یک سوال همه پردههای آن لباس نادیده را کنار میزند که چرا عملکرد رهبری نقد نمیشود؟ چرا نزدیکان رهبر از او بت ساختهاند؟ بجای آن که همچون آن فیلمساز، در کنار نقدی مبهم به گریه بیفتد تا آقا از سر تقصیرات این چند کلمه درددل او که از سر بدحالی بیان شده بگذرد، طلبکارانه و به صراحت میپرسد که مسئولیت رهبر در مقابل آن همه اختیارات و قدرت گسترده چیست؟ این دانشجو حتی نمیپرسد که چرا برخی غلامان او درخت ملت را از بیخ درآوردهاند. عملکرد خود او را نشانه میگیرد و در آخر، چنانکه آوردهاند، میپرسد که چرخش قدرت در این نظام چه میشود؟
به همت چنین پرسشکنندگانی، این برهنگی امروزه عیان شده است. خیاطان چارهای دیگر بجویند. آن وصله بر پینهها هم بکاری نمیآید، چنان که در همان جلسه هم بکاری نیامد. این برهنه نیست خود پوششپذیر. همینگونه است، در اشاره به آنچه حداد عادل از آن قصه مراد کرده بود، آن لباس مجازی شان و منزلت که از حجاب اجباری زنان ساختهاند و در مقابل همه حقوق او را در اجتماع و سیاست و آموزش و ورزش و همه عرصههای دیگر گرفتهاند. باز همینگونه خواهد بود وقتی از بسیاری از احکام جاری فقه بپرسند و تو خود بخوان حدیث مفصل از این مجمل.روزنامه «توکیو نیچی نیچی شیمبون (اخبار روزانه توکیو)» هفتم دسامبر ۱۹۳۷

«ستوان دوم موکایی توشیاکی و ستوان دوم نودا تاکهشی... به یک رقابت دوستانه پرداختهاند تا ببینند کدام یک پیش از تصرف کامل نانجینگ موفق به انداختن سر یکصد چینی در مسابقه انفرادی با شمشیر میشوند... نتایج تا روز پنج دسامبر:
ستوان دوم موکایی توشیاکی ۸۹ نفر، ستوان دوم نودا تاکهشی ۷۸ نفر...»
یک هفته بعد، همان روزنامه:
«هیچ یک از دو ستوان بدرستی نمیدانند کدام یک به مرز یکصد نفر رسیدهاند، بنابراین تعداد را به یکصد و پنجاه نفر افزایش دادهاند... تیغه شمشیر موکایی کمی آسیب دیده است. او مسابقه را سرگرم کننده خوانده است».