آقا من حالم بده. چرا ما اینجوری شدیم؟ چرا ما حالمون بده؟ چرا حالمون خوش نیست؟ چرا اخلاق رو فراموش کردیم؟ چرا به همدیگه تهمت میزنیم؟ من دو سال پیش چقدر حالم خوش بود. جایزه گرفته بودم. سرکوک بودم. نشستم یه نامه بلندبالا نوشتم اعلام کردم سروش کافره. اصلِ مرتده. چه روزهای خوبی بود. اسمش رو گذاشتم «روزهای رویایی من». اون روزها ارزشها گم نشده بودن. دنیای اخلاص بود. کسی دنبال جایزه نبود. دوست نداشت پشت تریبون و در صف اول باشه. همون روزهایی که من از انجمن صنفی روزنامه نگاران مسلمان جایزه گرفتم. همونجا هم تکفیرنامه رو خوندم که صدبار از تلویزیون پخش کردن. چقدر تقدیر شد. چقدر دست زدن. چقدر تکبیر فرستادن. حضرت آیت الله سبحانی به من زنگ زد و گفت آقای مجیدی حال همه ما رو خوش کردی. خدا تو رو به ما داد. چقدر بزرگان اظهار رضایت و خوشنودی کردن. ولی الان چرا اینطور شده؟ الان حالم خیلی بده. چقدر اون روزها همه با هم مهربون بودن. آقا شما بزرگی. باید به بدحالان هم نظر کنی. الان چرا همدیگر رو متهم میکنیم؟ چرا میگن اون خانم که در فیلم من بازی کرده هنرپیشه بوده؟ تهمت از این بالاتر میشه؟ درد از این بیشتر میشه؟ تو این سه ماه هیچکس به اندازه من رنج نکشید. شاید در این سه ماهه اتفاقات دیگری هم رخ داده باشه. من نمیدونم. درد من اما سر همین تهمتهاست. تهمت که کوچیک و بزرگ نداره. من برای همین اومدم شکایتم رو به شما بیارم. حالا که اینطوره اصلا تصویر من رو دیگه از تلویزیون نشون ندن. روح من حساسه آقا. من هنرمندم. من متعهدم. تکفیر هم بکنم طاقت تهمت ندارم. امروز خیلی از فیلمسازها نیومدن. نه این که بخوان بی حرمتی کنن. چون حالشون معلوم نبود. نه مثل من حالشون بد بود نه مثل این شریفینیا حالشون خوش بود که اومده صف اول نشسته از ثواب جا نمونه... شما از این انتقادات صریح من نرنجید. چون من حالم بده!

یکی دو شب پیش فیلم بادباکران رو دیدم. حالا بحث فیلم و قصهاش نیست! اصل «گپ» من جای دیگهست. همین «گپ» که در دیالوگهای فیلم به تکرار شنیده میشه.
این استفاده گسترده از «گپ» در گویش فارسیزبانان افغان، چندی پیش توجهم رو جلب کرده بود وقتی به مناسبتی برخی سایتها و وبلاگهای فارسیزبان افغان رو میخوندم. سال پیش بود که روزنامهنویس و امام مسجدی را در افغانستان به جرم چاپ «قرآن پاک، با ترجمه روان دری» دستگیر و محکوم کردند. این «قرآن پاک» هم البته چیزی نبود جز ترجمه فارسی قرآن اما بدون متن عربی. مترجمش هم بختیاری نامی بود در آمریکا. غیبت متن عربی رو بذارید کنار برخی لغزشهای ترجمهای یا تفسیری نامانوس، کار شد کار انگلیسیها و تحریف قرآن و توطئه دشمنان اسلام و غیره که به قاعده پشت سر هم میاد. ناشر بیچاره هم که دید فتنه به پا شد وحشت کرد و متواری شد که البته گرفتنش و گره کارش هم کورتر شد. اول قرار بود که ناشر را بکشند! دوم اما قرار شد که مدتی بره زندان تا کمی آبها از آسیاب بیفته. برای مدت بیست سال! فعلاً هم اونجاست در این سودا سرانجامش هنوز. حالا این وسط کرزای هم گیر افتاده بود که چه کند. ملاها رو راضی کنه که همه عرض هنرشان به قول حافظ دهانِ پر از عربی است (و تصور کنید چاپ قرآن بدون متن عربی را) یا حامیان غربیش رو که میپرسیدن آخر این چه دادگاه و حکم بوالعجبیست؟ من مدتی این داستان رو دنبال میکردم که جامعه افغانستان در این وضعیت وانفسایی که هست با این دو نفر که به خیال خودشون قصد نشر ساده معارف دینی رو برای عامه داشتند چه میکنه. بهرشکل این جا بود که به این استفادهی، از نظر ما، نامانوس و غریب از «گپ» برخوردم.
گپ در فارسی امروزه ما، دستکم در تهران، خب بیشتر همون «گپ و گفت» دوستانه و صحبتهای غیر رسمی است، اما در فارسی با گویش افغانی، نمیگویم «فارسی دری» تو گویی زبان دیگری است (۱) استفاده خیلی گستردهتری دارد و شان و جایگاه معنایی متفاوت. این است که گپ به معنی سخن، نظر، رای، عقیده و صحبت جدی است. مباحثاتی که پیرامون اون مسئله «قرآن پاک» شکل گرفته بود نمونههای جالبی به دست میداد:
- اصل گپ شما چیست؟
- شما گپ خود را بار بار تکرار کردید (این واژه بار بار هم خیلی شنیدنی است).
- بیا گپ را کوتاه کنیم!
- من گپ شما را تصدیق میکنم.
- اینکه این کارها صورت میگیرد اصلاً قابل گپ نیست!
- پیامبر خدا هم ساده گپ میزد!
و این مثال جالب که:
- در نظام دیکتاتوری شما حق گپ زدن ندارید ولی در نظام دموکراسی هر قدر میخواهی بگو ولی کسی گپهایت را نمیشنود! که با معنی متداول گپ در ایران، مقصود به کل گم میشود.
فکر کردم شاید این استفاده از گپ ریشه در زبان خراسانی قدیم داشته باشد. احساس عمومی آن است که زبان فارسی افغانی معنای قدیمی واژگان را بیشتر حفظ کرده باشد اما اینگونه نبود. گپ تقریباً در همه جا در ادب قدیم به معنی پرگویی، لغو و سخن بیهوده آمده و با اینهمه استفاده ادبی بسیار معدود داشته است که خود نشانه کاربرد غیر ادبی و عامیانه آن بوده است.
در بین سخنپردازان خراسان بزرگ، به ظاهر نشانی از گپ در زبان فردوسی و فرخی و منوچهری و عطار نیست یا من خبر ندارم! اولین استفاده در متون منظوم موجود را در کلام سنایی مییابیم. در قصیدهای بسیار بلند، حدود یکصد و پنجاه بیت اما بسیار محکم و با مضامینی استوار، هنگامی که سنایی مشغولیتهای بیهوده را نکوهش میکند سراغ شعرا میآید که به خامهی هوس دفترها سیاه میکنند و سرّ عاشقان را سرسری تکرار میکنند. این لفظ و خیالپردازیهای شاعرانه چیست؟ «غمز بی رمزست تخییلات شعر و شاعری». وقتی مثالی از این شاعران میزند، به سراغ آن شاعران گمنام صلهجو نمیرود. بحتری شاعر مشهور عرب را به جهنم میفرستد که «زان فصاحتها چه سودش بود چون اکنون ز حق، اِخسَؤُا فیها شنید اندر جهنم بحتری»! (۲) و بعد در مثالی از بیهودهگویی سراغ یکی دیگر از اساتیدِ بنام نظم فارسی میرود:
«هر کجا زلف ایازی دید خواهی در جهان/ عشق بر محمود بینی گپ زدن بر عنصری»! محمودها عاشقند و عنصریها از عشق آنها رودهدرازی میکنند. (۳)
پس از او اما نشانی از گپ در زبان انوری هست، که قصه نقد و حسد و عیبجویی او بر سنایی را پیشتر در جایی آورده بودم و از این جهت هیچ وقت دل من با او صاف نمیشود! در ادامه این عادت هجوگویی، این بار به سراغ فردی نامعلوم رفته است که بنا به قرائن متنعم اما بخیل بوده و چه بسا صله شاعر را هم نداده باشد. این است که شاعر به جاسوسی و طعنهای ناموسی رو میآورد:
«چند گویی خواهر من پارساست؟ گپ مزن! گرد حدیث او مگرد»! در این مناظره انوری میگوید که من اسرار مگو را میدانم. بگم، بگم؟ تو هم چیزی نگو و اگرنه پرونده را رو می کنم و البته اسنادش هم موجودست! بعد میگوید که در خانه تو، موجود پرهیزگار فقط نان سفره توست که چهره به هیچ کس نمینماید و سر و سرّی با غریبهها ندارد: «پارسا در خانهی تو نان تست / زانکه نانت را نه زن بیند نه مرد»!
و دیگر مولاناست که در مثنوی با آن بیان تقریری و خطابیاش از به کارگیری لغات و تعبیرات عامیانه رویگردان نیست. از جمله در پایان قصه آن خواجه که به دعوت روستایی به ده میرود، در ابیاتی بسیار معنی آشنا، خصوصاً برای این روزها، به نقد آنان میپردازد که غرق در تحیّری ظاهری و یا توهمی باطنی «لاف درویشی زنند و بی خودی، های و هوی مستیان ایزدی» اما مولانا خاطر نشان میکند که شاید برای مدتی عامه را بفریبند اما «صد هزاران امتحان است ای پسر / هر که گوید من شدم سرهنگ دَر / گر نداند عامه او را ز امتحان / پختگان راه جویندش نشان». این است که به بیهودهگویی جان مکَن که من به مرگ نفس و فنا (به تعبیر عرفا) رسیدهام:
«میفتی این سو و آن سو مستوار / ای تو این سو، نیستت ز آن سو گذار / جمله این سویی، از آن سو کَپ مزن / چون نداری مرگ، هرزه جان مکن!» حالا اگر یکی از آن سبزجانان بگوید یک چیزی:
«آن خَضِرجان (به جنبش سبز گرهی خورد!) کز اجل نهراسد او / شاید ار مخلوق را نشناسد او» اما تو «کام از ذوق تَوهُّم خوش کنی / در دَمی در خیک خود پُرَّش کنی / پس به یک سوزن تهی گردی ز باد / این چنین فربه تن عاقل مباد»... و من خودم هم میدونم که نقل اشعار بلند رسم وبلاگنویسی نیست و شما را یک اشارت بس بود اما مولاناست و تشنگی ما از او خود کی رود؟
بگذریم. جالب است که سرک کشیدن در پی کاربرد لغتی چنین حاشیه ما را به همان فضاهای آشنای سخنگویان میبرد، حکمت سنایی، هجوهای انوری و «آن» مولانا که جوهری دیگر دارد... میگویم این هم گپی بلند شد. اما «گپ» به کدام معنی؟
۱- در این خصوص رجوع کنید به مقاله کوتاه «فارسي، دري، تاجيكي» از داريوشِ آشوري که سابقه سیاسی این نامگذاریها را برای زبانی یکسان، با گویشی متفاوت در پهنه جغرافیایی گسترده، به اختصار شرح میدهد.
۲- اِخسَؤُا فیها: ماخوذ از قرآن کریم (سوره ۲۳ آیه ۱۰۸): قالَ اخْسَؤُا فِيها وَ لا تُکلِّمُونِ. خطاب الهی است به بدکرداران و نامهسیاهان که «با خواری در جهنم فروشوید و با من سخن نگویید».
۳- سنایی تا پایان عمر شعر و شاعری و لفظپردازی و مضمونسازی را در قالب بهترین اشعار نکوهش کرد! مشهور است که به هنگام احتضار و در بستر مرگ هم زیر لب گفت که «توبه کردم از سخن زیرا نبود، در سخن معنی و در معنی سخن» و ظریفی گفت که ای عجب هنوز دست از سخن نمیکشد! من اما فکر میکنم که سخن دست از او نمیکشید و رهایش نمیکرد. از این گونه احوال در باب مولانا هم آوردهاند. این «خاموش» که گاهی اوقات میگفت «والله من از شعر بیزارم» و در جای دیگر در باب این پرگویی خود توضیح میداد که «اگر سخن نگویم، ملک گرسنه گوید که بگو خمش چرایی» و همون ملک اومده به من میگه یا گپ رو کوتاه میکنی یا رفیقم ملکالموت رو میفرستم...
مولانا در مثنوی حکایت آن پاسبان را میآورد که خاموش ماند تا دزدان نیمهشب رخت و کالای تاجران کاروان را میبرند. صبح اما بازرگانان پریشانحال به سراغ پاسبان میروند که «ای حارس بگو، که چه شد این رخت و این اسباب کو؟ گفت دزدان آمدند اندر نقاب، رختها بردند از پیشم شتاب!» و اینکه تنها بوده و دزدان گروهی انبوه، او چه میتوانسته بکند؟ مالباختگان میپرسند که خب چرا فریادی نکردی؟ میگوید «آن زمان از ترس بستم من دهان، این زمان هیهای و فریاد و فغان، آن زمان بست آن دَمم که دَم زنم، این زمان چندان که خواهی هی کنم!»...
در این روزهای تابستان که یکسره شبهای زمستان شد و در آن میران عسس بانقاب و بینقاب حرامیان شب شدند، بسیار از این پاسبانان دیدیم که خاموش ماندند. آنها که نامی داشتند و شاید فریاد و اعتراضشان به جایی میرسید، ملامت نمیکنم که عروج بر فلک سروری به دشواریست اما از آن سو گرامی میدارم آنان را که پشتدار و جانسپار و چشمسیر، در این زمانه که محتسبان تیز و خونریزند، از انبوهی دزدان و تیزی تیغشان نهراسیدند و فریاد کردند...
نامه سروش را اگر نخواندهاید، اینجا و آنجا بخوانید...
این اواخر دیداری دوباره داشتهام با مجموعه «ترانه شرقی و اشعار دیگر» لورکا. من و بسیاری دیگر، اشعار لورکا را بیشتر با ترجمه استثنایی شاملو شنیدهایم تا خوانده باشیم. چندی پیش اما که به تصادف در گشت و گذارهای وب، به این اشعار برخوردم و این بار آنها را خواندم! دیدم که فضای شعری ناب و آن غنای ترجمه شاملو در کنار آن جریانی ممتدی که در کلام شنیداری هست موجب شده که به سادگی از بسیاری اشارات بگذرم بی آن که تلاش کرده باشم تا حداقل حدس و گمانی زده باشم. این بار اما جستجویی کردم، منحصر به دنیای وب که تنها منبع من در این غربت است، و اینسو و آنسو یادداشتهایی برداشتم که برخی از آن را پیشتر در حاشیه «ترانه خوابگرد» آوردم. اینک اما «ترانهی کوچک سه رودبار» همراه با برخی توضیحات (چنانکه من برداشت کردهام)، عکس و نقشههای مختصر.
ترانهی کوچک سه رودبار
فدریکو گارسیا لورکا، ترجمه احمد شاملو
پهناب گوادل کویر
از زیتونزاران و نارنجستانها میگذرد.
رودبارهای دوگانهی غرناطه
از برف به گندم فرود میآید. ۱
دریغا عشق
که شد و باز نیامد! ۲
پهناب گوادل کویر
ریشی لعلگونه دارد، ۳
رودباران غرناطه
یکی میگرید
یکی خون میفشاند. ۴
دریغا عشق
که بر باد شد!
از برای زورقهای بادبانی
سه ویل را معبری هست؛
بر آب غرناطه اما
تنها آه است
که پارو میکشد. ۵
دریغا عشق
که شد و باز نیامد!
گوادل کویر،
برج بلند و
باد
در نارنجستانها. ۶
خنیل و دارو
برج های کوچک و
مردهگانی
بر پهنهی آبگیرها.
دریغا عشق
که بر باد شد!
که خواهد گفت که آب
میبرد تالابتشی از فریادها را؟ ۷
دریغا عشق
که شد و باز نیامد!
بهار نارنج را و زیتون را
آندلس، به دریاهایت ببر!
دریغا عشق
که بر باد شد





مدتهاست که هر بار از مشاهدات چینستان یادداشتهای پراکندهای گرد میآورم تا در فرصت و فراغتی که پیش میآید چیزی بنویسم از آنچه که شاید در اخبار و کتابها و سایتهای رسمی نمیتوان دید و خواند. از رفتارها، فرهنگها، عادات و روابط مردم در چین، دستکم همین دوستان و همکاران نزدیک در پکن اما آنچه در وطن میگذرد از دیده نمیرود و از دل هم. نه ما از یاد میبریم و نه میگذارند که از یاد ببریم.
زایش دردناکی است که از آن گزیری نیست اما این همه نامردمی و مردمخواری هم دیگر باورم نبود. ببینید که چگونه در این پرده آخر، آنها را که شانه به زیر بار ایمان و وظیفه شکستهاند میآورند و یک به یک در پیشگاه خدایگان خودساخته خرد میکنند و چون مراسم قربانی آدمی هلهله میکنند. این همه در پیش چشم ما و در «دادگاه» و عدالتخانه میگذرد، خود قیاس بگیرید از آنچه در نهانخانه میرود. یوسفان در چاه و فرعون است شاه.
کوتاه کنم که حرفی ندارم. فقط یادی دوباره از آن دربندان کنیم و بگوییم که:
خوشی آخر؟؟ بگو ای یار چونی؟ / از این ایام ناهموار چونی؟
به روز و شب مرا اندیشه توست / کز این روز و شب خونخوار چونی؟
از این آتش که در عالم فتادهست / ز دود لشکر تاتار چونی؟