تبليغاتX
فهرست

بس گریزیم از بلا سوی بلا، بس جهیم از مار سوی اژدها و این‌طوره که ما از فیلترینگ ایران فرار می‌کنیم، مبتلای بدترش در چین می‌شیم. فیس بوک و برخی سایتهای دیگر هم در چین مسدود شد. این بار به علت شورش و ناآرامی‌های استان مسلمان‌نشین شین‌جیانگ. حالا باید یک کف دست‌ رو به آسمون بگیریم و دو انگشت اون یکی دست رو هم گره کنیم بلکه از یک طرف چاره بشه و این درهای فراز باز بشه. پیش از این هم، حدود یک‌سال پیش، اون‌بار به علت انتشار برخی تصاویر از خشونت‌‌های تبت، سایت یوتیوب چهره پوشوند و هنوز پرده برنداشته. 

فیلترهای اینترنتی چینی هم مثل مشابه وطنی نیست که ساده بشه دور زد. برنامه و سایت‌های گذر از فیلتری رو هم که خود چینی‌ها می‌سازن بعلت مشکلات زبان و نوشتار چندان برای ما قابل استفاده نیست. چاره نیست. ما به این اینترنت‌های پر دست‌انداز عادت داریم!

در خصوص وقایعی که در استان شین‌کیانگ، ترکستان شرقی قدیم و خصوصاً در مرکز آن ارومچی رخ داد اینجا چیزی بیش از آن‌چه در اخبار اومده نمی‌شه گفت. من فقط می‌بینم که در سطح جامعه تاثیرات عمیقی گذاشته. اون احساس عمومی که بیشتر بعد از وقایع تروریستی میشه دید یعنی خشم عمومی، توقع شدت عمل و در عین حال سردرگم و عاجز از درک انگیزه این رفتارها. البته علت برخوردها در اینجا به کل متفاوت بوده اما به نظر من واکنش‌ها نزدیکه. در این حوادث بیش از صد و شصت نفر، عموماً از چینی‌های هان کشته شدند و فراموش نکنیم که نود درصد چینی‌ها از قوم هان هستن. حالا خطر انتقام‌گیری از طرف هان‌هاست و تکرار این زنجیره. برای کسانی که در پکن و شانگهای و مناطق شرقی چین هستن و از مواهب توسعه و رفاه روزافزون بهره‌مند میشن، درک علت عدم رضایت و خشم اویغورها خیلی مشکله. من البته به همین مردم معمول و همکاران اشاره می‌کنم و نه تحلیلگران. بین پکن و ارومچی دو هزار و پانصد کیلومتر فاصله است و به همین نسبت هم بُعد فرهنگی هست. ارومچی به کابل نزدیکتره تا پکن. حتی تلفظ نام اویغور هم برای چینی‌ها مشکله. با همکاران که صحبت‌ می‌کنم گاهی اوقات گفته می‌شه که اویغورها به چینی‌ها حمله کردن اما مگه همه در اونجا چینی محسوب نمیشن؟ با توجه به تمایلات جداطلبانه در شین‌کیانگ، این فاصله‌گذاری هم خطرناکه، اینه که بعد اصلاح می‌کنن و میگن اقلیت به هان‌ها حمله کردن ولی به وضوح اویغورها رو خیلی بیگانه می‌دونن.

از اجازه حضور و کار به خبرنگاران خارجی که بگذریم، نوار همون محدودیت‌های ارتباطاتی و رسانه‌ای که در ایران دیدیم، در اینجا هم تکرار شده. قطع مکالمات موبایل‌ و اس‌ام‌اس در اون استان و بستن سایت‌های اجتماعی مانند فیس بوک و تویتر... و البته انتساب برنامه‌ریزی اغتشاش به منابع بیگانه.

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت 19:1 توسط مجید |

هنوز از انتخابات و آنچه پس از آن رخ داد.

گاه این سو و آن سو می‌خوانم که در آن‌چه گذشت ما پیروز شدیم، که حتی آن‌چه رخ داد بهترین حالت ممکن بود. همه آنچه که در اینجا آمده است که مثلاً اگر کار به مرحله دوم می‌کشید و احمدی‌نژاد با اختلافی، شاید هم با تقلب‌های جزیی، رقابت را برده بود، چه چیزی حاصل می‌شد؟ این که وقابع اخیر موجب شد که طرفداران احمدی‌نژاد در اعتقادشان به او متزلزل شوند. این که مشکلات جدی نظام و نه فقط شخص این و آن برملا شد. این که اگر هم موسوی رییس جمهور میشد، احمدی‌نژاد برای او زمین سوخته‌ای می‌گذاشت و اصلاً خودمان هم می‌دانیم که تصورمان از موسوی بیشینه بود و اگر هم می‌آمد زمین‌گیر می‌شد چنان که خاتمی شد...

این تحلیل‌ها از چه روست؟ از آن رو که «بد به خاطر امیدوار ما نرسد». من دلیل و انگیزه دیگری نمی‌بینم و اگرنه چگونه می‌توان همچو برداشتهایی را پذیرفت؟ خب اگر این بهترین حالت است، ما در پی چه بودیم؟ و اگر این پیروزی است، ما باید آن تقلب و رسوایی و خشونت را آرزو می‌کردیم. یا این‌که بگوییم عدو سبب خیر شد. نه این نمی‌شود! در عمق این تحلیل‌ها نوعی نگاه تقدیرگرایانه است که سابقه‌اش را هم در ادیان می‌توان یافت و هم در تفکرات چپ. شهید در هر حال پیروز است و طبقه کارگر هم، مطابق جبری تاریخی بر سر کار می‌آید و مستضعفان وارث زمین می‌شوند و مقاومت‌ها و سرکوب‌ها فقط موجب تسریع است...   

واقع آن است که همه ملت ایران ناکام ماند و بیش از همه آنها که امید تغییر داشتند. وقایع اخیر نشان داد که ما چه راه بلندی داریم که حتی نمی‌دانیم پیش می‌رویم یا قهقرا. ما پیشتر دوم خرداد را داشتیم و هیجده تیر را که به نوعی سرکوب آن بود. ده سال گذشته و ما امروز باید قضاوت کنیم که مردم و دولت و نظام چه قدر پیش و یا پس رفته‌اند. اصلاحات، در هر سطح، قرار بود که پروژه‌ای باشد که در آن حداکثر نتایج با حداقل هزینه‌ها فراهم شود. البته هیچ گنجی بی رنج فراهم نمی‌شود اما صرف افزونی رنج نشان کامیابی نیست.

ما پیروز بودیم اگر موسوی رییس جمهور می‌شد. ما اگر تصور بیشینه هم از او داشتیم، توقعات کمینه ما که برآورده می‌شد. همین که امثال صفار هرندی بر منصب فرهنگ‌سوزی نباشند. این که ایران منادی محو  کشورها و منکر پاکسازیهای قومی نباشد و کشور و خصوصاً اقتصاد آن از آفت تصمیم‌های غیرکارشناسی متزلزل و عوام‌گرایانه اندکی رهایی پیدا کند. ما که نمی‌توانیم خوش‌حال باشیم که همین بهتر که موسوی در وضع نابسامان اقتصادی رییس جمهور نشد. باید می‌شد تا بیش از این فرصت‌سوزی نشود. اگر خاتمی ناتوان بود، در ساختن و پیش‌برد تغییرات بود. دست کم ویران نمی‌کرد که یک‌شبه، نه از سازمان مدیریت نشانی بماند نه از برنامه‌ریزی.

ما پیروز بودیم اگر بازار عوام‌فریبی احمدی‌نژاد رونقی نداشت. اگر با یک کلام، همه راههای قانونی اعتراض به نتایج بسته نمی‌شد، اگر رسانه‌ها بسته و یا دست‌بسته نمی‌شدند، اگر دوباره گروههای بی نام و نشان ظاهر نمی‌شدند تا بزنند و بشکنند و بکشند تو گویی از اولیای لاخوف علیهم و لایحزنون باشند. اگر نظام دوباره رو به اقرارهای تلویزیونی نمی‌آورد. این که مردم، به صرف حضور در تظاهرات، حتی غیرقانونی آن، کشته نمی‌شدند. این بهترین حالت نبود که خونی ریخته شود و شاهد آن را شریک در قتل بدانند. اینها همه ناکامی است. ما اینها را در هیجده تیر هم دیده بودیم و آرزو داشتیم دوباره نبینیم.

اصلاح و اصلاحات غیر از این نیست که قدمی پیش رویم. نسبت به ده سال پیش چیزی پیش رفته‌ایم؟ در یک سو آری، همین حضور انبوه و آن تظاهرات سکوت و نمایش میلیونی عدم خشونت. از سوی دیگر اما، قهقراست. باز ناامید نباید بود که در پرده بازیهای پنهان بسیار است...

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 22:31 توسط مجید |

«ایرنا: احمدی‌نژاد خواستار رسيدگي به موضوع قتل خانم ندا آقا سلطان شد...»

فقط این بیت مثنوی رو می‌تونم بخونم که:

«ور نگویی عیب خود باری خمُش، از نمایش وز دغل خود را مکُش...»

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 21:3 توسط مجید |

بار دیگر ترانه‌های شرقی لورکا را با آن ترجمه فوق درخشان شاملو می‌خواندم. «مرثیه برای ایگناسیو...» و دیگر اشعار که در همگی آن‌ها، به تعبیر خود لورکا، اندوهی عمیق حتی در ژرفای شادخویی، موج می‌زند. مناسب دیدم ردّی هم از شعر «نغمه‌ی خوابگرد» در این‌جا بگذارم با یادداشت‌هایی کوتاه و نه چندان پرداخته، چنان که من از طرح قصه آن برداشت کرده‌ام. چقدر این شعر زیباست و چقدر بیشتر تلخ!

سبز، تویی که سبز می‌خواهم،
سبز ِ باد و سبز ِ شاخه‌ها
اسب در کوهپایه و
زورق بر دریا.
(این کدام سبزی است؟ و خطاب به کیست؟)

سراپا در سایه، دخترک خواب می‌بیند
بر نرده‌ی مهتابی ِ خویش خمیده
سبز روی و سبز موی
با مردمکانی از فلز سرد.
(پس آن صفت سبز در وصف آن دخترک است، و چه کسی او را اینگونه خطاب میکند؟ و چرا با مردمکانی از فلز سرد؟)

سبز، تویی که سبزت می‌خواهم
و زیر ماه ِ کولی
همه چیزی به تماشا نشسته است
دختری را که نمی‌تواندشان دید.
(و چرا آن دخترک نمی‌تواند آنها را ببیند؟)

سبز، تویی که سبز می‌خواهم.
خوشه‌ی ستاره‌گان ِ یخین
ماهی ِ سایه را که گشاینده‌ی راه ِ سپیده‌دمان است
تشییع می‌کند.
انجیربُن با سمباده‌ی شاخسارش
باد را خِنج می‌زند.
ستیغ کوه همچون گربه‌یی وحشی
موهای دراز ِ گیاهی‌اش را راست برمی‌افرازد.
«آخر کیست که می‌آید؟ و خود از کجا؟»
(چه کسی سوال می‌کند؟ بدرستی نمی‌دانیم، شاید کسی خوابی می‌بیند، خوابگردی، شاید همان دختر، شاید هم کسی صدایی می‌شنود، مردی در خانه دخترک، شاید هم خود راوی، شاعر)
خم شده بر نرده‌ی مهتابی ِ خویش
سبز روی و سبز موی،
و رویای تلخ‌اش دریا است.

«ای دوست! می‌خواهی به من دهی
خانه‌ات را در برابر اسبم
آینه‌ات را در برابر زین و برگم
قبایت را در برابر خنجرم؟...
من این چنین غرقه به خون
از گردنه‌های کابرا باز می‌آیم»
(مجروحی به خانه می‌رسد، از میدان نبرد باز‌می‌گردد، از گردنه‌های کابرا که در آن کولیان با گاردهای سیویل می‌جنگیدند، خسته و خون‌رفته آمده تا همه جنگ‌افزارهای خود را با خانه و آینه و قبایی عوض کند، توگویی می‌خواهد عروسی به خانه بیاورد. اما چرا به این جا آمده؟)
«پسرم! اگر از خود اختیاری می‌داشتم
سودایی این چنین را می‌پذیرفتم.
اما من دیگر نه منم
و خانه‌ام دیگر از آنِ من نیست»
(پس مرد او را می‌شناسد، اما نمی‌تواند که این معامله را بپذیرد، او دیگر از خود خانه‌ای ندارد و یا بر آن اختیاری ندارد)
«ای دوست! هوای آن به سرم بود
که به آرامی در بستری بمیرم،
بر تختی با فنرهای فولاد
و در میان ملافه‌های کتان...
این زخم را می‌بینی
که سینه‌ی مرا
تا گلوگاه بردریده؟»
(زخمی، سراپا خون، آمده تا در اینجا بمیرد. شاید در کنار دخترک. چنین می‌نماید که سوار مجروح عاشق دختر است و آن مرد در خانه هم پدر دخترک)
«سیصد سوری ِ قهوه رنگ میبینم
که پیراهن سفیدت را شکوفان کرده است
و شال ِ کمرت
بوی خون تو را گرفته.
لیکن دیگر من نه منم
و خانه‌ام دیگر از آن من نیست!»

«دست کم بگذارید به بالا برآیم
بر این نرده‌های بلند،
بگذاریدم، بگذارید به بالا برآیم
بر این نرده‌های سبز،
بر نرده‌های ماه که آب از آن
آبشاروار به زیر می‌غلتد».
(مجروح می‌خواهد که حداقل به خانه بیاید، به مهتابی/تراس که دخترک در آن‌جا انتظار او را می‌کشد)
یاران دوگانه به فراز بر شدند
به جانب نرده‌های بلند.
ردّی از خون بر خاک نهادند
ردّی از اشک بر خاک نهادند.
(چرا ردّ اشک؟ پدر پیش‌تر می‌داند که چه رخ داده؟ حتی آن سوار هم می‌داند؟ چیزی در پشت آن نرده‌های بلند دیده است؟)
فانوس‌های قلعی ِ چندی
بر مهتابی‌ها لرزید
و هزار طبل ِ آبگینه
صبح کاذب را زخم زد.
(دو مرد، به جستجوی دخترک برمی‌آیند، چنان با شدت و سرعت که فانوس‌های سقفی می‌لرزند و شیشه‌ها به صدا در می‌آیند...)

سبز، تویی که سبز می‌خواهم.
سبز ِ باد، سبز ِ شاخه‌ها.
همراهان به فراز برشدند.
باد ِ سخت، در دهان‌شان
طعم زرداب و ریحان و پونه به جا نهاد.
«ای دوست، بگوی، او کجاست؟
دخترَکَت، دخترک تلخ‌ات کجاست؟»
(دخترک را نمی‌یابند؟ و یا او را می‌یابند و این سوالی است بی‌پاسخ؟ توگویی کلامی است مرثیه‌وار)
چه سخت انتظار کشید
«چه سخت انتظار می‌بایدش کشید
تازه روی و سیاه موی
بر نرده‌های سبز!»
(راوی/شاعر ابتدا می‌گوید که دخترک چه انتظار سختی کشیده است. انتظار بازگشت آن عاشق؟ و یا انتظاری دیگر؟ سپس همین کلام در زبان پدر ظاهر می‌شود که چه سخت انتظار کشید...)

بر آیینه‌ی آبدان
کولی قزک تاب می‌خورد
سبز روی و سبز موی
با مردمکانی از فلز سرد.
یخپاره‌ی نازکی از ماه
بر فراز آبش نگه می‌داشت.
(دخترک کولی، بر مهتابی خانه، در زیر نور ماه، بر بالای تشت/مخزن آبی که چون آیینه، ماه در آن انعکاسی دارد، آویخته است. پوستش اکنون رنگی سبز دارد... نمی‌دانیم که خود را حلق‌آویز کرده و یا دیگران چنین کرده‌اند، همان‌ها که دیگر خانه‌ای هم برای آنها نگذاشته‌اند... باز چنین می‌نماید که آن تشت/مخزن اکنون از تقلای پای دخترک کج/واژگون شده و از این روست که آب از آن نرده‌ها آبشاروار به زیر می‌غلتد.)
شب خودی‌تر شد
به گونه‌ی میدانچه‌ی کوچکی
و گزمه‌گان، مست
بر درها کوفتند...
(گارد سیویل به جستجوی سوار مجروح بر درمی‌کوبند)

سبز، تویی که سبزت می‌خواهم.
سبز ِ باد، سبز ِ شاخه‌ها،
اسب در کوهپایه و
زورق بر دریا.

+ نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388ساعت 22:40 توسط مجید |

دردمندانه می‌اندیشیدم
که پیام از توفان‌ها نرسید

احساس می‌کنم امروز که تب و تاب حوادث کمی آروم گرفته، بیشتر از قبل وحشت‌زده‌ام. شاید هم نگران. روزهای پیش حسی از اندوه و انزجار داشتم اما امروز باید بگویم که ترسیده‌ام. البته آن نمایش و اجرای النصر بالرعب که خب ترس هم می‌آورد، اما در کنار آن نگرانی از آینده ایران است و این‌که سمت و سوی مطالبات متراکم اجتماعی به کجا میرود و در این مسیر بر وطن چه خواهد رفت.  

سوال اینجاست که آن خشونت و شدت عمل، آن خون‌ها که بر زمین ریخت، آن صدمات بدنی و روحی،  آن‌همه تحقیر و توهین، آن تضییقات که بر نهادها و رسانه‌ها و افراد رفت، همه و همه در پاسخ به چه مطالبه اجتماعی و سیاسی بود؟ واقع آن که در پاسخ به کمترین خواسته‌ها، «نه برای شاه‌راه‌های بزرگ، که برای سنگفرشهای کوچک».

همه امید آن بود که مدیریت اجرایی کشور تغییر کند. آن مدیریتی که عملکردش در عموم عرصه‌ها فاجعه‌بار بوده. این اما سقفِ مطالبات بود، حداقل و اصل خواسته آن بود که رای مردم پاس داشته شود. اگر براستی، با همه تخلف‌ها و محدودیت‌های پیش از انتخابات، احمدی نژاد رای اکثریت را داشت، آن نتیجه پذیرفته بود چنان که چهار سال پیشتر هم پذیرفته شده بود. این خواسته بزرگی نبود. نه بحث اسلام و مذهب بود، نه بحث تغییر ماهوی قانون اساسی بود، نه بحث حقوق زنان بود، نه مطالبات و تعصبات دینی و قومی و منطقه‌ایی بود و نه حتی مباحث و پروژه‌هایی که نه لاییک‌ها که نواندیشان دینی تعقیب می‌کنند. اصل خواسته خیلی کمتر بود: صیانت از آرا.

برای این خواسته، دیگر تمام ظرفیت‌ها و پتانسیل‌های ممکن بکار آمد. مردم چه باید می‌کردند؟ چهارسال صبر کردند تا امید به صندوقهای آرا ببندند. بالاتر از مشارکت هشتاد و پنج درصد چیست؟ از این بیشتر چه می‌توان توقع داشت؟

از سوی دیگر، سقف توقعات مردم از موسوی به روشنی از همان دوم خرداد دوازده سال پیش هم کمتر بود. موسوی در هیچ جا، حداقل در دوره مبارزه انتخاباتی خود، سخنانی خارج محدوده نظام نگفت. مقام رهبری بود و استقلال بود و انرژی هسته‌ای و غنی‌سازی هم بود و عموم انتقادات سوی شخص احمدی‌نژاد و دولت او داشت. موسوی هم همین حداقل‌ها را ‌گفت و شاید کمتر هم می‌خواست. حتی برخلاف سخنان گاه به گاه تند کروبی، بحث شاخصی از آزادی بیان و حقوق اقلیت هم نبود.

خود موسوی که بود؟ در اعتقادش به نظام و انقلاب تردیدی بود؟ و یا در استکبارستیزی او به بیان و ادبیات حکومت؟ در استقلال‌خواهی او؟ و خلاصه در اعتقاد او به همه شعارهای عمومی حکومت. نه تردیدی نبود. آمدنش هیچ تعارض جدی در جهت‌گیری‌های اصلی نظام نمی‌گذاشت.

اما پس از آن که آن نتایج حیرت‌آور منتشر شد و تصورات عمومی بر تقلبات گسترده رفت، باز مردم چه باید می‌کردند؟ مجرای قانونی که همان روز اعلام نتایج یک‌سره شد. پس آرام‌تر و صلح‌طلبانه‌تر و مسالمت‌آمیزتر از تظاهرات سکوت که برای چند روز ادامه یافت، چه بود؟

دیگر این که این تقاضای هزار و دوهزار نفر از این و آن صنف خاص نبود. میلیون در میلیون اعتراض داشتند تا آن جا که با وجود خطر قطعی آن را به هر شکل بیان کردند. 

اینجاست که باید براستی ترسید.

در جایی که خواسته‌ای اینگونه حداقلی، و با شواهدی بسیار مشروع، با بازیگرانی چنین موجه از داخل نظام، با پشتیبانی میلیونی اما همچنان آرام، چنین پاسخ شداد و غلاظی بگیرد که در آن مرگ و قتل هم اینگونه مجاز شمرده شود و نه از قانون و مراجع قانونی و قضایی ترسی باشد، نه از مشروعیت عمل اندیشه‌ای و نه قضاوت اخلاقی مردم و مجامع بین‌المللی به چیزی شمرده شود پس براستی باید نگران بود که هزینه تحقق عملی آن مطالبات مسکوت و متراکم بسیار دیگر که امروزه در محدوده قرمزی به وسعت ایران است چه خواهد بود؟

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 19:9 توسط مجید |

ز نگاه و ز سخن عاری
شب‌نهادانی از قعر ِ قرون آمده‌اند
آری

که دل ِ پُرتپش ِ نوراندیشان را
وصله‌ی چکمه‌ی خود می‌خواهند،

و چو بر خاک در افکندندت
باور دارند
که سعادت با ایشان به جهان آمده است.

باشد! باشد!
من هراس‌ام نیست،

چون سرانجام ِ پُراز نکبت ِ هر تیره‌روانی را
که جنایت را چون مذهب ِ حق موعظه فرماید می‌دانم چیست
خوب می‌دانم چیست.

شاملو، مدایح بی‌صله

+ نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 16:31 توسط مجید |