تبليغاتX
فهرست

من گاهی اوقات فکر می‌کنم که بهترین مصداق این عبارت حافظ که «عالمی دیگر بباید ساخت و از نو آدمی» را باید در حوزه مسایل جامعه زنان ما دید. اگر به تحولات بطئی سالیان اخیر در جامعه ایران نظر کنیم باید منتظر چند نسل نشست تا شاید شاهد تحولات عمده در تغییر الگوها و سنتهای روابط اجتماعی، فعالیتهای فرهنگی، آموزشی، ورزشی و هنری، آموزش‌ها، مشاغل، حوزه روابط‌‌ عاطفی و خانوادگی و در نهایت حقوق و قوانین و غیره در جامعه زنان باشیم. ذهنیت‌ها در زن و مرد، و آن‌هم در بخش اعظم جامعه چنان باید تغییر کند که آدمی دوباره می‌اندیشد که عالمی و آدمی دیگر بباید از زن و مرد و این در حالی است که ما همچنان سالهاست که درگیر ابتدایی‌ترین مسایل مانند نحوه پوشش زنان هستیم.   

نمی‌دانم که امسال هم با شروع فصل گرم، طرح امنیت اجتماعی برگزار شده است یا این‌که فضای آزادتر معمول پیش از انتخابات، اجازه داده که اجتماع اندکی از بابت پوشش زنان به خطر افتد. از این منظر اما جامعه چین، حداقل پکن و بیشتر از آن در جنوب چین، بالاتر از خطر است! دروغ نیست که این نحوه پوشش معمول در چین، در دیده ما، کمی زمان می‌برد تا شکلی مانوس بگیرد و در این فاصله نظر آدمی خواه و ناخواه (و البته بیشتر ناخواه) به این سوی و آن سوی میرود... (البته مهم آن است که سپس دل از پی نظر نرود!)... خب این قصه قدیمی است. ردّ‌ پای این نظربازی را، به همین معنی معمول نفسانی و انسانی آن، می‌توان در آثار ادب قدیم هم جست که گاهی اوقات شکلی از «اعترافات» هم می‌گیرد.

از سعدی آغاز کنیم که می‌گوید تا کاشغر، شهری در چین امروزی هم آمده است و در آن جا پسری! دیده‌است «به غایت اعتدال و نهایت جمال» که سعدی با او مطایبه‌ای دارد. وقتی پسر از او می‌خواهد که «چه شود گر درین خطه چندین بر آسایی»، نمی‌پذیرد و چرا؟ چون «در آنجا پریرویان نغزند، چو گل بسیار شد پیلان بلغزند»! من البته این را از سعدی باور نمی‌کنم. اگر او آن دعوت را رد کرده، برای آن بوده که هیچگاه آنجا نبوده. (۱)
آن قصه در «عنفوان جوانی چنان که افتد و دانی» مشهور هم البته حکایت اوست با ‌پسری! و از این نوع قصص در حکایات او فراوان است. البته در بوستان می‌گوید که این هم از سر محرومیت‌های دیگر بوده «گروهی نشینند با خوش پسر / که ما پاکبازیم و صاحب نظر / ز من پرس فرسوده‌ی روزگار / که بر سفره حسرت خورد روزه‌دار / از آن تخم خرما خورد گوسپند / که قفل است بر تنگ خرما و بند»!! اما آن حکایت که می‌گوید «در جوانی گذر داشتم به کویی و نظر با رویی» چنان که از شواهد برمی‌آید این بار داستان مستوره‌ای بوده است که از ظلمت دهلیز خانه‌ای بیرون می‌آید و در تابستان داغ شربتی خنک به سعدی می‌دهد.
دیگر این غزل سعدی که در آن به روشنی این میل نظربازی خود را بر آفتاب افکنده و بر آن هم احتجاج کرده و آن را سنتی مرسوم و بلکه ازلی دانسته بسیار شنیدنی است: «رفیق مهربان و یار همدم / همه کس دوست می‌دارند و من هم / نظر با نیکوان رسمیست معهود / نه این بدعت من آوردم به عالم / حدیث عشق اگر گویی گناهست / گناه اول ز حوا بود و آدم»!! و بعد هم به نظریه‌پردازان و یا مجریان طرح امنیت اجتماعی روزگار می‌گوید که: «تو گر دعوی کنی پرهیزگاری / مصدًّق دارمت والله اعلم / و گر گویی که میل خاطرم نیست / من این دعوی نمی‌دارم مسلم»!

این صراحت، کمتر در آثار دیگر نویسندگان و شاعران کهن دیده میشود. از مولانا، که بوستان و شراب و همنشین و دلبری از عالمی دیگر داشت، می‌توان انتظار داشت که در اینجا موضعی زاهدانه داشته باشد. نه در اشعار او و نه در حکایت احوال او، من چیزی در این خصوص به خاطرم نمی‌آید. شاید بشود از قدرت توصیفات او چیزهایی حدس زد. از جمله در دفتر پنجم، قصه شیطان را می‌گوید که از خداوند یکی یکی دام شکار مردان را می‌گیرد «زر و سیم، درّ و گوهر، چرب و شیرین، شرابات ثمین، جامه‏ی ابریشمین‏...» و هر بار می‌گوید کافی نیست تا آن‌جا که دام و رسنی می‌گیرد که از شادی به رقص و بشکن زدن می‌افتد: «چون که خوبی زنان با او نمود / که ز عقل و صبر مردان می‏فزود / پس زد انگشتک به رقص اندر فتاد / که بده زوتر رسیدم در مُراد» و بعد مولانا وصفی می‌کند که او را چندان ناآشنا با این عالم نظر نشان نمیدهد: «چون بدید آن چشمهای پر خمار / که کند عقل و خرد را بی‏قرار / و آن صفای عارض آن دلبران / که بسوزد چون سپند این دل بر آن» تا آن‌جا که گویی جمال خداوندی در چهره این زنان متجلی شده است «رو و خال و ابرو و لب چون عقیق / گوییا حق تافت از پرده‏ی رقیق‏»...

بس دراز است این حکایت، تا نوبت بعد که این سخن به جایی برسد...


۱- البته ما هم از سعدی آموختیم که جهاندیده بسیار گوید دروغ. این حکایت مشهوری است از گلستان و موجب بحثهای فراوان شده و بهرحال نمی‌تواند درست باشد چون به واقعه تاریخی صلح محمد خوارزم‌شاه و ختا اشاره می‌کند که در حدود سال ۶۱۰ رخ داده و قبول آن به معنی پذیرش عمر ۱۲۰ ساله برای سعدی است. (۲)
۲-
پانوشت بر پانوشت آوردن هم دیگر طرفه است اما خب بعضی حکایات به برخی وقایع نزدیک می‌شوند اما آخر سر ربطی پیدا نمی‌کنند و اینجا هم بیشتر شکل دفترچه یاداشت گرفته است! سعدی در گلستان قصه کفش‌دوز سنگدل و فرومایه‌ای در بغداد را می‌آورد که لب دخترک تازه عروس را چنان می‌گزد که از لب دختر خون می‌آید. در همین دوره زمانی اما، مارکوپولو، که به سال مرگ سعدی از خدمت قوبیای قاآن مرخص شد و به وطنش برگشت هم در سفرنامه‌اش قصه کفش‌دوز دیگری را، باز هم در بغداد، نقل می‌کند که البته مسیحی است و زاهد. این کفاش هم قصه‌ای با زنان دارد. روزی زنی به مغازه‌اش می‌آید و کفش‌دوز، کفشی در پای زن می‌کند اما پا آنقدر زیباست که کفاش محو پای زن می‌شود. زن که بیرون می‌رود، مرد از این دیده گناه‌آلود خود پشیمان می‌شود، چوب تیزی را بر‌می‌دارد و در چشم خود فرو می‌کند! بقیه قصه این‌که کفاش زاهد بعدها معجزه‌ای علیه خلیفه مسلمان از خود نشان میدهد و مسیحیان را نجات میدهد...
عجب جکایتی است. از آن دو کفاش هم‌شهری، و نه هم‌دین، یکی این‌گونه حرص دارد و آن یکی برای یک نگاه چشم خود را کور می‌کند.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 21:52 توسط مجید |

چند سال پیش کتابی خواندم به نام «تاریخ داخائو» که نامش معرف محتوای آن است. فصلی از کتاب نامِ «قطارهای مرگ» داشت در شرح قطارهایی با واگنهای باری که زندانیان را به داخائو می‌آورد. برخی از این قطارها هفته‌ها در راه بودند و کتاب مواردی را ذکر می‌کرد که گاهی اوقات زندانیان از شدت استیصال ناشی از تراکم و تزاحم افراد، مشکلات جسمی و نیازهای بدنی، خستگی، ناامیدی و آشفتگی به جان هم می‌افتادند و در چند مورد وقتی قطارها به مقصد می‌رسیدند، زندانیان همدیگر را کُشته بودند. این تصویر موحش و تراژیک و البته اغراق‌آمیز را آوردم تا شاید از این جا راهی بیابم به درک این‌که چرا گاهی اوقات مرارت و سختی دوران، کسانی را به جان هم می‌اندازد که به ظاهر باید در یک‌سو و یک‌صف بنشینند و چاره و درمان بجویند.

به گزارش برخی سایت‌ها، محمود دولت‌آبادی در ستاد انتخاباتی میرحسین موسوی سخنانی آورده که عمق ناامیدی و خستگی و بیزاری او را از دوران محنت محمودیه نشان می‌دهد «دورانی که در آن به طرز مضاعفی پیر شدیم؛ یعنی ما را پیر کردند و خواستند که بمیرانند» و بعد در میان این شرح مصیبت، بی‌مقدمه و بی‌هنگام، آن‌همه تُرک لشکری خون‌ریز را می‌گذارد و با اشاره به انقلاب فرهنگی، به عبدالکریم سروش حمله می‌آورد و او را عامل ناکامی‌ها و گرفتاری‌ها و «شناعت‌»های روزگار ما می‌داند که «آقای سروش، شما علمدار رفتار شنیعی شدید که باعث شد بهترین فرزندان این مملکت بگذارند بروند تا شما شعر مولانا را حفظ کنید و به ما تحویل بدهید و تحویل بدهید و بازهم تحویل بدهید.»
ای عجب، نمی‌دانم که این میرحسین موسوی چه جوهری دارد که «روزگار سپری شده» را اینگونه زنده می‌کند، که این خوب است، اما با همان دیدگاه بیست سال پیش، که این خوب نیست. دولت‌آبادی ناگهان به ستاد انتخاباتی او می‌آید تا از این تریبون یک دعوای قدیمی بیست ساله را پی‌گیری کند. براستی چه حکمتی است که ناگهان از میان آن همه که خون خلق خورده‌اند و مظالم برده‌اند، سروش این‌گونه بدنام افتاده؟ چون از کروبی حمایت کرده است؟ بعید است که جهت‌گیریهای سیاسی سروش و نقد او از بی‌عملی میرحسین موسوی، دولت‌آبادی را به همچو رفتاری سوق داده باشد.

در خصوص نقش سروش در شورای عالی انقلاب فرهنگی و البته نقش شورا در تصفیه اساتید و متون درسی، صالح و صالح، مدعی و متهم هر چه توانسته‌اند و داشته‌اند آورده‌اند و این قصه بی‌پایانی است. دوستان از این سو توضیحات سروش را قبول کرده‌اند که «مصدَّق دارمت والله اعلم» و منتقدان از سوی دیگر که «من این دعوی نمی‌دارم مسلَّم» اما این خیلی عجیب است که دولت‌آبادی از تریبون انتخاباتی اصلاح‌طلبان این را بهانه حمله‌ای بی‌محابا و به ظاهر بی‌دلیل به سروش کند.
بعد اتهام و یا انتقاد دیگری هم که به حاصل کار او وارد می‌کند خیلی غریب است: تحویل دادن مکرر مولانا به خلق‌الله. می‌توانم بفهمم که دولت‌آبادی علاقه و با حوصله بحث‌های حوزه روشنفکری دینی را ندارد اما آخر این دیگر چه انتقادی است از سوی یک «نویسنده مملکت»؟ توگویی سروش در زندان برنامه اجباری مولانا‌تحویل‌دهی برای زندانیان دارد. خب به قول مولانا، «بر ملولان این مکرر کردن است، نزد من عمر مکرر بردن است». آخر سروش با نردبان مولانا از دیوار چه کسی بالا رفته است و جای که را تنگ کرده است؟ بهانه دیگری نبود؟

دولت‌آبادی احتمالاً می‌داند و اگر نمی‌داند عجیب است که سروش خود چه سختی‌ها و مرارت‌ها بابت تلاش‌ها و مجاهدات فکری‌ و عملی‌اش کشیده است. چیزی از همان مقوله «پیر شدن» که در زبان دولت‌آبادی آمده بود اما اگر این اندکی هم دل او را به رحم نمی‌آورد! تا اندکی رنگ انصاف به تابلوی ترسناکی که از سروش کشیده است بزند، باید این را بداند که همان مسجد جامعی، که به قول خود به احترام او قدم به این ستاد انتخاباتی گذاشته، و دیگر اصلاح‌طلبان که همگی ریشه‌های مذهبی عمیق دارند و داشته‌اند، یک شبه از صراط مستقیم و قبض شریعت خویش به صراط‌ها و بسط طریقت‌ها نرسیده‌اند. گذر از این سنگلاخ ناکوفته، کار هر کسی نبوده و نیست، رهروی باید، جهان‌سوزی نه خامی بی‌غمی. به طالبان‌های خانه و همسایه بنگریم تا ببینیم که چه راهی آمده‌ایم و چه راه بلندی هنوز باید رفت.   

دولت‌آبادی سروش را شیخ و علمدار انقلاب فرهنگی دانسته‌است و آن را هم تقلید مضحک از انقلاب فرهنگی چین. اولی را من نادرست و یا حداقل اغراق‌آمیز می‌دانم اگرچه بی‌تردید سروش نقشی در ماجرای انقلاب فرهنگی داشته است و دومی هم بعید نیست درست باشد. اگر اینگونه است، پس ریشه فکری آن واقعه اساساً از چپ‌ها و مائویستهای آن عهد برخاسته است! این البته از مسئولیت مجریان کم نمی‌کند اما باید دانست که نتایج کلام به کجا ختم می‌شود آن‌هم به روزگاری که چپ بودن نشانه روشنفکری بود و استالین پولاد آبدیده در نظر بسیاری از نویسندگان ما. آخر نگاهی بازکن وقتی که بر یاران بگذری، یا کبر منعت می‌کند کز دوستان چپ یاد آوری؟ بعد هم، گر حکم شود که در پی مستان دهه شصت بروند و البته برای جرم و جنایتی بزرگتر از عضویت در شورای انقلاب فرهنگی، آن‌گاه باید همه را بگیرند از جمله هم او که دولت‌آبادی در ستاد انتخاباتیش سخن می‌گوید و البته که این راه به جایی نمی‌برد جز این‌که معجزه تخریب در هزاره سوم دوباره بر تخت رییس‌جمهوری بنشیند.

کوتاه کنیم. دولت‌آبادی به درستی آورده که «ملت دارد از برکت رفتار آقایان به جان هم می افتد» و این سخنان هم براستی گواه دعوی اوست...

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 23:1 توسط مجید |

همه چیز از قصابی خیابان چون‌شیُ‌لو شروع شد. داشتم می‌گفتم که «یانگ‌رو سان‌جی»، یعنی ای قصاب، اگرچه لطف و قهر با همه و گوشت گردِ ران هم با استخوان گردنه، اما من یک و نیم کیلو لحم حلال ساده می‌خوام که ناگهان چشمم به سخنی آشنا از شاعری آشنا افتاد. بیتی از قصیده مشهور ابن رمادی که شکل مَثَل سایره گرفته و این من رو برد به ایام قدیم و زمانی که من همه قصیده رو که نمونه‌ای از عجایب جناس عربی بود از ابتدا تا انتها از بر کردم: 

الصدق في أقوالنا أقوى لنا 
و الكذب في أفعالنا أفعى لنا

یاد علایق قدیم کردم و آن چنگک‌های معلق قصابی هم من رو یاد معلّقات جاهلی انداخت. یادش بخیر آن دوستان جلیس و همراهان انیس در نظامیه بغداد!


این زیرنویس به جایی ارجاع نمیده. برای برخی دوستانه که حتماً در این فاصله گفتن «خودتی»! میون صد تا کار واجب دیگه، این‌هم شد دردسر که ببینم اصلاً این عبارت از کجاست، چطور شکل مثل سایره داره و بلکه همراه حدیث مشهور اومده اما نشانی ازش در ادبیات فارسی نیست. بعد اصلاً مقصود چیه، اون افعی اونجا چه میکنه... «راستی در گفتار، قوّت ماست و ناراستی در کردار ماری است در/برای ما...» شکل فعلی داره یا اسمی؟ یعنی ما رو مسموم میکنه؟ ضعیف میکنه؟ آخه دو سوی کلام با هم خوب جور درنمیاد. سرّ این که بیت رو اعجازی در جناس میدونن چیه. نامه‌ای هم به یکی از دوستان عرب زبان نوشتم و اون هم همین طور معنی کرد! خلاصه این طرف و اون طرف فهمیدم که از ابن رمادیه و تازه این اول ماجراست که شعر ابن رمادی چطور سر از این قصابی خیابان چون‌شی‌لو پکن در آورده و قصاب چینی از اون چه خوانشی داره که دیدم این براستی معمایی میشه که تحقیقش فسون است و فسانه...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 20:6 توسط مجید |

هین که از تقطیع ما یک تار ماند
مِصر بودیم و یکی دیوار ماند

و بعد اون دیوار کم‌کم‌ ترک برداشت و بعد کج شد و آخر سر هم «همچو دیوار شکسته درفتاد، هوش و عقلش رفت، او شد چون جماد» و این وصف منه که مراتب خلقت رو دارم یکی یکی برمیگردم از آدمی به جماد و جمادی... هوش و عقل هم که بره، گوش و دهان می‌مونه و آدم میشه اون دیواری که هم حرف می‌زنه هم باهاش حرف میزنن. مولانا حق داشت به اون فلسفی که منکر حرف زدن جماد بود بگه "گو برو سر را بر آن دیوار زن" تا بفهمه دیوار چطور حرف میزنه (۱)

چند شبی از عمر رو برای چند جلسه کاری در آلمان بودم که آغازش بد نبود اما پایانش موحش بود. حال و وضعم مثل مرغی پرنارسته بود گرفتار در بین گربه‌ها (۲) میدونستم با کلید چینی نمیشه درِ آلمانی رو باز کرد ولی فکر نمی‌کردم که از آن سو هم بلدوزر آلمانی به جان دیوار شکسته‌ای بیفته که مشکلات تاریخی و قومی و فردی و زبانیش براش جانی نذاشته. به قول فرنگی‌ها Face چنان گم شد که من اونجا قیامت رو درک کردم که چطور صورت به عالم بی‌صورت برمیگرده (۳) فکر می‌کنم توفیق و کارایی و اقبال چقدر خوبه اما من این اواخر چقدر کم تجربه می‌کنم. شاید ضعف‌ها و ناآموختگی‌ها و کم‌تجربگی‌ها هیچ‌وقت این‌گونه به نظرم نیومده بلکه تو چشمم فرو نرفته که اینجا برام پیش میاد و شاید دلیلش همینه که کمتر در محیط‌های کاری پرتنشی از این قبیل بودم.

بگذریم. حال دیوار رو فقط دیوار می‌فهمه و به همین دلیل رفتم تا روی در دیوار برلین کنم و تنها بشینم که خب شنیدم دیوار بیست سالی است برچیده شده و با اونهمه توریست هم دیگه جای تنها نشستن نبود. همین روزها اما باید برم بشینم روبروی دیوار چین. دیوار همه جا زیاده خدا رو شکر (۴)


۱- گو تُحَدِّث جهرةً اَخبارَها / در سخن آید زمین و خاره‌ها / فلسفی منکر شود در فکر و ظن / گو برو سر را بر آن دیوار زن! ناگفته معلومه که فلسفی همچو کاری نمی‌کنه و ترجیح میده منکر بمونه. در مقابل جای دیگه مولانا داستان کسی رو میاره که «می‏زد او دو دست را بر رو و سر / کلّه را می‏کوفت بر دیوار و در»! و از قضا به مقصودش هم میرسه و یار اون رو درکنار می‌گیره اما البته هر چیزی قیمتی داره چرا که «آن چنان که خون ز بینی و سرش، شد روان و رحم کرد آن مهترش» ! 

۲- تعبیر از مولاناست «گربه می‏بیند به گرد خود قطار / مرغش آیس گشته بوده‏ست از مطار». پرنده‌ای که گربه‌ها دورش رو گرفتن و امیدی هم به پرواز نداره. برای شما پیش نیاد. احتمالاً درست نیست این حاشیه رو بیارم که مولانا این تصویر رو در نقد عبارتی منسوب به جالینوس میاره «آن چنان که گفت جالینوس راد /از هوای این جهان و از مراد / راضیم کز من بماند نیم جان / که ز کون استری بینم جهان‏!! / گربه می‏بیند به گرد خود قطار...» و میگه حال تو مثل اون پرنده است اما دنیا بزرگتر از اونیه که تو دیدی. ای کاش یکی هم به من بگه. بعد خود مولانا هم حدس میزنه که خیلی بعیده همچو عبارتی از «جالینوس راد» باشه، اینه که بعد از کلی دعوا و مرافعه میگه، حالا اگه اون نگفته، خب من هم به اون نگفتم! «ور ز جالینوس این گفت افتریست، پس جوابم بهر جالینوس نیست‏»!

۳- «صورت از بی‌صورتی آمد برون / باز شد که انا الیه راجعون» انگار امروز روز مولاناست و من باید برای هر کلمه شاهد از مثنوی بیارم. حالا البته خود مولانا هم از این تعبیرات داره‌ که مثلاً امروز برای این کار هست یا نیست!! «گفت رو زین حلقه کین دَر باز نیست / باز گرد امروز روزِ راز نیست» و این چرخه همین‌طور تکرار میشه.

۴- چک پوینت گالری. ایستگاه بازرسی بین برلین شرقی و غربی که امروزه شکل موزه گرفته. اینجا جاسوس‌ها رو معاوضه می‌کردن. (اینطوری شاید این عکس‌ها جذاب‌تر بشه و فعلاً اتهام جاسوسی خیلی رایجه). به من گفتن اون تابلو رو هم گذاشته بودن برای جاسوس‌هایی که خودشون رفت و آمد میکردن تا اشتباه نکنن کدوم طرف باید برن!


و

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 8:55 توسط مجید |

من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم،
لطف‌ها می‌کنی ای خاک درت تاج سرم

این بیت رو اگر از جایی یادم باشه، از رضا سیدحسینی است که امروز خبر درگذشتش رو در سایت‌ها خوندم. سیدحسینی بزرگ‌تر از آن بود که در این آینه کوچک توصیفات ما بگنجد. فقط فکر می‌کنم آثارش می‌ماند اما دیگر از آن گفتگوها و مصاحبه‌ها و سخنرانی‌ها نخواهیم شنید که هربار آرزوی بیشتر دانستن و تلاش دوباره را در ما زنده میکرد. کلماتش تک‌تک به دل آدم می‌نشست و معجون غریبی از دانش و صمیمیت بود.

یک سال و نیم پیش بود که به مجلس بزرگ‌داشتش در شهر کتاب ابن‌سینا رفته بودم. خرمشاهی و سمیعی گیلانی و چند تنی دیگر صحبت کردند تا نوبت خودش شد که به سختی از پله‌ها بالا رفت و صحبت کوتاهش رو با اون بیت بالا شروع کرد که شایسته است ما امروز در حق خودش بگیم. هشتاد سالش بود و شرکت در این گونه مجالس برایش ساده نبود. یک هفته بعد اما به تصادف به نشستی رفتم که در آن خرمشاهی و حق‌شناس و سعید حمیدیان از تاثیر مولانا بر حافظ سخن می‌گفتند. باز او را دیدم که به سختی در حالی که همراهی دستش را گرفته بود به کندی و سختی آمد و جایی بین مستمعین نشست تا همچو بحثی را از دست ندهد. یادش گرامی باد که همه عمر سر از آن خمار مستی برنداشت.

من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم/ لطف‌ها می‌کنی ای خاک درت تاج سرم / همتم بدرقه راه کن ای طایر قدس / که دراز است ره مقصد و من نوسفرم / ای نسیم سحری بندگی من برسان / که فراموش مکن وقت دعای سحرم / خرم آن روز کز این مرحله بربندم بار / و از سر کوی تو پرسند رفیقان خبرم...

+ نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 18:16 توسط مجید |

امروز خبری خوندم خیلی ساده. اوباما طرح بلندپروازانه‌ای رو در زمینه حمل و نقل داخلی آمریکا اعلام کرده و عملاً به اجرا گذاشته: طرح راه‌اندازی قطارهای سریع السیر. خب این دور از رشته‌ی کاری من نیست و من حوصله شما رو سر نمی‌برم که چین امروزه در این صنعت چه جایگاهی داره و از اون مهمتر چه پروژه‌های عظیمی در حال اجراست و آمریکا چرا عقب مونده و اروپا در این زمینه چه میکنه. نکته جالب اما اینجا بود که رییس جمهور کشوری مثل آمریکا، به صراحت در متن سخنانش آورده که چین در پنج سال آینده در این زمینه از همه کشورها جلوتر خواهد بود، آمریکا عقب افتاده و باید بجنبه.

این من رو یاد مصاحبه‌ای انداخت که چند وقت پیش CNN با توماس فریدمان داشت. موضوع گفتگو تکنولوژی انرژی بود ET که به زعم فریدمن صنعت محوری آینده خواهد بود. در اون مصاحبه که فریدمن رویکرد اوباما رو در تقویت و ارتقای دانش و فن‌آوری انرژی پاک تایید می‌کرد، چندبار جمله جالبی رو تکرار کرد: مالیات‌دهندگان آمریکایی بدونن که موضوع حفظ و نجات خرسهای قطبی نیست، موضوع حفظ و نجات آمریکا در بازار رقابت آینده است و تاکید کرد که سرمایه‌گذاری چین در این زمینه بیشتر و پیشتر از آمریکا بوده. مصاحبه همزمان بود بود با جلسه G20 که فریدمن اون رو G2 میخوند: آمریکا و چین. خبر اعجاب‌آور دیگری، برای من البته، که در این چند روزه شنیدم این بود که یک بانک چینی مقام اول رو در دنیا از نظر دارایی به دست آورد. همچو چیزی ده سال پیش هم باورش سخت بود. حال سپرده و ارزش بازار و سهام و این قضایا متفاوته اما هر چه هست، همین جدول هم نشون میده که چهار بانک چینی در بین ده بانک اول دنیا هستن... پول دارن و سیاست هم دارن و بینش هم دارن و میدونن دارن کجا میرن. رقبای اونها هم میدونن و دارن میجنبن که عقب نیفتن... و این فراموش نشه که چین از منظر ساختار سیاسی با ایران ما خیلی تفاوت نداره. پس این یک قیاس مع‌الفارق نیست حداقل تا جایی که به جهت‌گیری‌ها برمیگرده.

ما کجا هستیم؟ به همین صنعت حمل و نقل نگاه کنیم. قطار سریع ما ۱۶۰ کیلومتر سرعت داره اگر در یک ناحیه محدود بتونه به این سرعت برسه و در چین قطار ۳۳۰ کیلومتر بر ساعت در حال سرویس‌دهیه و پروژه ۳۸۰ کیلومتر در حال اجراست. بحث دو رقم نیست. دنیای دانش و صنعت پشتشه. زیرساخت، انرژی، تعلیق، دینامیک، کشش، ایمنی... و صد مسئله دیگه. این به معنی ساده یعنی پیشرو جهانی بودن. یعنی استانداردها رو نوشتن. یعنی فردا برای کسب تجربه باید بیان پیش همین‌ها و این فقط یکی است از هزاران. خب تکلیف اینه که ما هم حرکت کنیم. باید چه کنیم؟ سرعت ۱۶۰ رو برسونیم ۱۸۰. این خودش یک پروژه پنج ساله است. اما ما چه میکنیم؟ صحبت از پانصد میکنیم. گاهی اوقات فکر می‌کنم ما اصلا خبر داریم که چقدر بی‌خبریم؟ نمیدانم. چندی پیش در همین زمینه قطار سریع خبری منتشر شد حاکی از تفاهم‌نامه‌ای که با شرکتی آلمانی امضا شده برای ساخت و بهره‌برداری از قطارهایی با سرعت پانصد کیلومتر بر ساعت. آنقدر مسخره بود که خودشان هم دیگر نتوانستند ادامه دهند و فراموش شد. چه کسانی بر سرکارند؟ به قول مولانا، جمله شان گشته سواره بر نیی، کین بُراق ماست یا دُلدُل‌پیی! نمونه دیگر وضعیت قطار شهری‌هاست. قصه مونوریل در تهران که بلای جان مترو شد خب مثال مشهوری است. در مشهد چند سال است که خط و ابنیه مترو ساخته شده‌اند و هزینه استهلاک میدهند و قطاری در کار نیست! مترو شهرستانها هم داستان دیگری است... و اصولاً قصه ول‌شدگی اقتصاد و صنعت کشور، جز یکی دو حق مسلم، جای اشاره بیشتر ندارد.

عالم سیاست که خب آینه تمام‌نمای بازی و شوخی و البته حماسه است. هر چه بی‌معنی‌تر و آشفته‌تر پرحماسه‌تر. یکی نیست بگوید که عکس میگویی و مقلوب ای سفیه! ای رها کرده ره و بگرفته تیه! در یکی دو هفته گذشته، دیگر آش از همیشه شورتر بوده است. آن افتضاح سویس که شد حماسه. اگر همه سالن را ترک میکردند باید می‌شد مبدا تاریخ. حالا این‌که بار اول نبود و کم و بیش عادت کرده‌ایم که مدافع عمر البشیر باشیم و پرچمدار انکار پاکسازی‌های نژادی از اول تاریخ. اما این قصه رکسانا صابری من رو واقعاً آشفته و آزرده کرد. میدانم بازی‌ست اما بازی کثیفی است! جدای رسواییهای بین‌المللی که من در همین کشور دوست و برادر هم درک کردم، باید پرسید که حقوق و کرامت آدمی براستی هیچ ارزش ندارد؟ خبرنگار و یا شهروندی ساده و بی‌پناه را می‌گیرند و جاسوس می‌‌خوانند به سادگی تمام که به خیال خود از این قصه چه استفاده‌ای کنند و یا چه پیامی دهند. این دیگر مهم نیست که این چگونه جاسوسی بوده؟ به کدام شبکه وصل بوده و به چه کسانی و یا اطلاعاتی دسترسی داشته؟ جاسوسی شده لقلقه زبان. آن یکی رو که مذاکرده کننده بود و عضو ده شورا، از رییس جمهور گرفته تا آن پایین جاسوس خواندند. بعد آشتی شد و یکی حلالیت خواست و آن هم حلال کرد. توگویی اینها دعوای فامیلی داشتند و پشت سر هم غیبت کرده بودند. ببینید حال و وضع دولت و دولتمردان ما را. از جاسوس و برانداز خواندن جهانبگلو و اسفندیاری چند وقت گذشته؟ بالاخره ما که سکان مملکت و نه ماشین بازی را در دست داریم باید چیزی یاد بگیریم یا نه؟ یا اینکه مثل بچه‌ها هر بار بازی از اوّل؟ این‌هم بیرون می‌آید و جاسوسی‌اش از یاد می‌رود تا بعدی که باشد. در این فاصله فقط باید مراقب باشد که مثل زهرا کاظمی سرش به جسم سخت نخورد و یا جسم سخت به سرش نخورد که بازی‌ اینها گاهی اوقات سر شکستنکهای بدی دارد.

این یکی می‏گیر و آن می‏هل ز دام / وین دگر را صید می‏کن چون لئام‏ / باز این را می‏هل و می‏جو دگر / اینت لعب کودکان بی‏خبر / شب شود در دام تو یک صید نی / دام بر تو جز صداع و قید نی‏ / پس تو خود را صید می‏کردی به دام / که شدی محبوس و محرومی ز کام...

ترتیب و آدابی نجستم... 

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 20:42 توسط مجید |