تبليغاتX
فهرست

باز عصر یک‌شنبه شد. واقعا نمیدونم چه حکمتی است که عصر یک‌شنبه‌ها در پکن، مثل عصر جمعه‌ها میمونه در تهران. یک‌شنبه همون‌قدر در پکن دل‌گیره که جمعه‌ها در تهران. برعکس عصر جمعه‌ها در پکن فراغت و خوشی و سبکی میاره. یعنی علت چی می‌تونه باشه؟ مگه سعد و نحس زتاثیر زهره و زحل نیست. مگر در پکن خورشید نسبتش رو با یک‌شنبه گم می‌کنه و زهره با جمعه؟ یا اصلا این حکایت دل آدمی است که چون پری در بیابانی اسیر صرصری است. یک روز بسط و بهجت، یک‌ روز قبض و غم و من مطمئن نیستم دارم چی می‌نویسم! هر چه هست، طالع هم اگر مدد نده و گفتنی هم نباشه، باز بهتره آدم چیزی بنویسه تا مثل اون اسیری نشه که در چین مونده بود و از یاد هم رفته بود. 

به بازی روزگار فکر می‌کنم که آدم رو درگیر چه مسایلی می‌کنه که در بادی امر به نظر بازی و شوخی میاد اما نیست هرچند در خصوص بازی باشه و واقعاً این جمله آشفته نیست بلکه بازیهای زبانیه یا زبانه که بازی درمیاره و اصلاً بهتره برم سر اصل مطلب که در واقع خیلی فرعیه. من البته ایرانیانی که در آمریکا و کانادا هستن رو نمیدونم، اونهایی که در اروپا هستن رو هم نه، اونهایی که در استرالیا و ژاپن هستن رو هم همین‌طور و خلاصه نمیدانم‌ها و چه‌دانمهای بسیار است اما این رو می‌دونم که ما در اینجا معضل و بلکه ضعف عجیبی داریم به اسم ناآموختگی بازیها. حالا نافرهیختگی‌ها و ناآشنایی‌های دیگر هم هست اما اون‌ها رو میشه کمی پوشوند این رو نمیشه. اینجا همه حداقل یک یا دو بازی رو خیلی خوب میدونن و جدای برنامه هفتگی شرکت، عموم معاشرتها به ورزش و بازی ختم میشه. حالا جوانها که در مدرسه و دانشگاه یاد گرفتن اما آموزشها و امکانات عمومی هم تفریحات رو به سوی ورزش منحرف کرده! تنیس روی میز که خب همیشگیه، در تابستانها بدمینتون و در زمستانها اسکی. من نه تقریباً که تحقیقاً هیچ کدوم رو به درستی نمیدونم. حالا در اسکی آدم میتونه تنهایی هی بخوره زمین و شاید هم مفرح ذات دیگران بشه اما آن یکی دو بازی دیگه که من باختم، فهمیدم که خویشتن را در بلا انداختم و عجیبه که با وجودی که حریفان منو به سادگی می‌بردن و باید خوشحال می‌بودن اما بعدها جوانمردانه اصراری نکردن که هی منو ببرن و اصولاً دیگه دعوت به بازی نکردن! من هم بیشتر استعدادم رو در تشویق تیم‌ها و حریفان در کنار میز و زمین دیدم.

من خب چندان اهل ورزش‌ و بازی نبوده‌ام و شاید در این ده ساله اخیر جز در سیزده بدر دستم به راکت بدمینتون یا توپ والیبال، البته در بازی وسطی، نخورده. حالا اسکی و بدمینتون که به نوعی برای از ما بهترون بود، حداقل در سالهایی که وقت یادگیری بود و بعد هم که دیگر علاقه‌ یا همپایی نبود. اگر فرصتی بود، حداکثر کوهی میرفتیم، آنهم نه آنقدر زود که سپیده و سحر را ببینیم! بعد از صبح صادق می‌رفتیم همراه با یاری موافق. این ناآموختگی‌ها در ورزش‌های همگانی دوباره به خاطرم می‌آره که ما تا چه حد بسته زندگی کردیم. این رقص نیست که ندانیم، آوازهای محلی و جمعی که نخوانیم و طعمی که نشناسیم و غیره. این بازی است که در هر سن و سال جدای تمرینات بدنی، حداقل در اینجا بهانه و فرصت رفاقت و رقابته و کمی هم شیطنت و نشاط. با همسایه استرالیایی و چینی و فرانسوی هم یک‌بار می‌توان از کار گفت و از کجا و بهر چه آمدن به اینجا. در هر سه بار صحبت و دعوت به بازی‌ها رسیده است که البته قرار نیست آموزش باشد! خلاصه آن‌که این بازی‌ها، دست‌کم در اینجا، بهانه اختلاط و هم‌نشینی و آشنایی است.

بهرحال باید از جایی شروع کرد و جز در برخی مواقع، هیچوقت دیر نیست! من هم هفته پیش بازی جدیدی آموختم اگرچه برد و باختش مانند سعادت آدمی بیشتر حاصل بخت است و نه جَلدی و دُها. این بازی جدید که به زبان چینی شیرتو جنزیه بو نامیده میشه این‌گونه است که دو حریف دستشون را پنهان میکنند یا بالا میگیرند و بعد همزمان با پیش آوردن دست میگویند «شیرتو جنزیه بو» و انگشتانشون اشکال مختلفی میگیره: یا حالت مشت، یا بین دوتا انگشت میانی و اشاره رو باز می‌کنن و یا کف دست رو نشون میدن. به نظرم شباهتهایی با سنگ قیچی کاغذ ما داره نشون به این نشونی که شیرتو جنزیه بو هم به همین معنیه! حالا ترکیب این‌ها کمی پیچیده است که در چه حالتی کدوم میبره و کدوم می‌بازه و من فقط این رو می‌دونم که در این بازی دو نفره ما و روزگار، اون همیشه قیچی میاره و کاغذ عمر ما رو به ماه و سال پاره‌پاره می‌کنه و هیچ سنگی هم مانعش نمیشه. «هی بخند! بی‌پرده بگویمت» بیشتر رفته‌است و کمتر مانده‌است راه...

عجب پست بی‌در و پیکری شد. چی بگم. بهونه‌ای نیست. «خوی بد دارم، ملولم، تو مرا معذور دار، خوی من کی خوش شود، بی روی خوبت ای نگار»...

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 21:6 توسط مجید |

اگر نتوان از جهان ره و رسم سفر برانداخت پس باید رضا به داد داد و در این گوشه انتظار و در آن راه‌گذار از جبین گره و از کتاب صفحه‌ای گشود.  

فرصت پاره‌پاره‌ای پیش آمد تا کتابی* جذاب بخوانم در خصوص ویتگنشتاین و پوپر و آن قصه مشهور به سیخ بخاری... داستان آن مباحثه تندی که بین این دو فیلسوف بزرگ در ‌می‌گیرد و به مانند جدال سعدی و مدعی این بیدقی می‌راند و آن به دفع آن می‌کوشد، آن یکی شاهی می‌خواند و این به فرزین می‌پوشد و خلاصه تیر حجت‌ها که از دو سو روان است تا آن‌جا که ویتگنشتاین سیخ بخاری‌ای را که در حالتی عصبی و آشفته به دست گرفته فرو می‌افکند و اتاق را ترک می‌‌کند... تاثیر فلسفه است یا غیر آن، کار به آن جا نمی‌رسد که کار سعدی رسید «...دلیلش نماند، ذلیلش کردم. دشنامم داد، سقطش گفتم، گریبانم درید، زنخدانش گرفتم...».
 

کتاب صحنه مجادله این دو فیلسوف تندخو و ستیزه‌جو را بازسازی می‌کند و تلاش می‌کند تا ریشه‌های برخورد را بکاود. فکر کنم که نه من سراغ نقد کتاب بروم و نه شما از منِ ساده همچو چیزی سراغ داشته باشید. تنها بگویم که کتاب در کل قصه حواشی است و از این جهت بسیار دلچسب! که گفته‌اند علیکم بالحواشی و لابالمتون، خصوصاً اگر متن فلسفی باشد. ويتگنشتاين رساله‌اش را با این جمله پایان برده بود که «آنچه درباره‌اش نمی‌توان سخن گفت، می‌بايد درباره‌اش خاموش ماند» اما با همه نبوغ این خط سوم را نخواند که شاید بشود از حواشی آن سخن گفت! من خودم در کتابی فلسفی خواندم که انسان حیوان ناطق است! نمی‌شود که سخن نگوید.

مطالعه کتاب را توصیه می‌کنم چون کتاب یار مهربان است، دانا و خوش‌بیان است... و دیگر این‌که برای مبتدیان، دور از من و شما، مدخل خوبی است به آشنایی با دو فیلسوف همشهری که هر یک به شکلی و در مقطعی جریانات فکری و فلسفی قرن بیستم را شکل دادند و تاثیراتی ماندگار برجای گذاشتند.

از یک سو، چنان که از روایات و شواهد کتاب برمی‌آید نیمه‌انسانی که براستی بی‌کتاب و بی‌مُعید و اوستا، یک شبه راه چند صد ساله ‌رفت و رساله‌ای که به روزگار جوانی در سنگرهای جنگ و دوره اسارت نوشت مسئله‌آموز صد مدرس شد. اما نه ملالت دیگران را طاقت می‌آورد و نه ملامت آنان را که می‌دیدند این عارف فیلسوف در پی یافتن گنج خود، خانه فلسفه را از بن ویران می‌کند. به ناگهان، در دنیای سُکر خود، عقل را بی‌توشه از شهر هستی بیرون می‌کرد، زبان در‌‌می‌کشید و مشغول تقریر چیزی می‌شد که نه در اندیشه می‌گنجید و نه آن را گفتن امکان بود. بعد حدیث بی‌زبانان رها می‌کرد و سراغ زبان می‌آمد که هم گنج بی‌پایان بود و هم رنج بی‌درمان... وقتی به راه می‌افتاد، پرّان‌تر از مرغ هوا، نه غم از راه ماندگان و ضعیفان داشت و نه ترسی از آیندگان که در چنین مستی مراعات ادب، خود نباشد ور بود باشد عجب.

از سوی دیگر اما انسانی که هر چه داشت نه از کشش آتش نبوغ، که از کوشش روزهای بلند و بیداری شب‌های دراز داشت. آن قدر که دل به زمان و زمانه داشت، غم زبان نداشت. از درد آن‌چه گذشته بود و آن چه در راه بود، این فراغت نداشت که ببیند فلسفه گلیم معماهای زبانی خود از آب بیرون می‌کشد و جهدی نمی‌کند که دست غریقی بگیرد. تازه گرمای نبردی جهان‌سوز فرو می‌نشست که سایه جنگ سردی دیگر قد می‌کشید. فلسفه بیکار نمی‌توانست بنشیند. گوهری داشت و صاحب‌نظری می‌جویید... در این کتاب همچنین از برتراند راسل می‌خوانیم، از جی ئی مور، اشلیک و دیگران. شکل‌گیری و فروپاشی حلقه وین، از معماها و مسایل فلسفی روز، از وقایع تاریخی، نازیسم و آوارگی یهودیان و دیگر قضایا...

کتاب به نظر من در نیل به اهداف خود ناکام مانده است. یعنی نه صحنه بحث و نزاع در نهایت به درستی تصویر شده و  نه ریشه‌های فلسفی آن به دقت بازنموده شده و البته این از جذابیت کتاب کم نمی‌کند، حاشیه از متن همیشه جذاب‌تر است!

چند حاشیه تصویری...

صورت‌جلسه به قلم واصف حجاب، دانشجوی فلسطینی ویتگنشتاین که دبیر وقت انجمن علوم اخلاقی بود. پوپر آن شب 25 اکتبر 1946، سخنران مدعو انجمن بود. تصویر بهتری پیدا نکردم و متن هم جز به اشاره در کتاب نیامده. عنوان سخنرانی را Method in philosophy ذکر کرده. پوپر در خاطراتش اعتراض می‌کند که عنوان صورت‌جلسه دقیق نیست و می‌گوید که عنوان سخنرانی او «آیا مسئله فلسفی وجود دارد؟» بود. اگر این‌گونه باشد یعنی از ابتدا قرار دعوا داشته است! به پایان مناقشه آمیز جلسه هم تنها اشاره‌ای کرده:  The meeting was charged to an unusual degree with a spirit of controversy 

ساختمان کالج کینگ و تعیین محل نزاع چنان که من آدرس گرفتم! تحریر محل نزاع اما در کتاب آمده است.

پوپر با زبانی ستیزه‌جویانه به دیدگاه‌های زبانی ویتگنشتاین حمله می‌آورد و از منظر خود نمونه‌هایی از مسایل واقعی فلسفه پیش می‌کشد...
ویتگنشتاین: این‌ها صرفاً مسائل ریاضی محض یا جامعه‌شناسی است.
پوپر مثالهای دیگر می‌آورد... ویتگنشتاین ایستاده پاسخ می‌دهد با سیخ بخاری آخته در دست که گاه گاه آن را آشفته و عصبی به سوی سخنران می‌گیرد.
راسل: ویتگنشتاین، آن سیخ را بگذار زمین!
ویتگنشتاین فریاد می‌زند: پوپر، تو در اشتباهی، تو، در اشتباهی!
دوباره صدای اعتراض راسل.
ویتگنشتاین به سوی او برمی‌گردد: تو هم! راسل، تو هم همیشه مرا بد می‌فهمی.
راسل: نه، تو قاطی می‌کنی. همیشه خلط مبحث میکنی...
پوپر به مسایل فلسفه اخلاق می‌پردازد.
-
مثالی از یک قاعده اخلاقی بیاور...
- تهدید نکردنِ میهمان سخنران با سیخ بخاری...
پرتاب سیخ به زمین و خروج از اتاق..
و البته این ماجرا روایت‌های گونه‌گون هم دارد که در کتاب به آن پرداخته شده است. 
 

و آن نردبان کوچک؟ برگرفته از استعاره نردبان است در برگ پایانی رساله منطقی-فلسفی که می‌گوید هر که گزاره‌های کتابش را به خوبی دریابد، آن‌ها را بی‌معنی خواهد یافت «به یک تعبیر او پس از بالا رفتن از نردبان، باید نردبان را به دور افکند». یادآور چندین کلام مولاناست اما واقع آنست که نمی‌دانم به چه معناست و نفهمیدن ویتگنشتاین هم هیچ شرمندگی ندارد. اصلاً یک‌جوری کلاس هم دارد: میدونی! من این جمله ویتگنشتاین رو نمی‌فهمم!!!
 

چای چینی؟ خب در این‌جا باید همه راه‌ها و نامه‌ها و پست‌ها به چین ختم ‌شود. در کتاب آمده بود که راسل و پوپر در عصر پیش از آن شامگاه طوفانی، در اتاقی که روزگاری ایزاک نیوتن در آن به سر می‌برد چای چینی صرف ‌کردند و شاید هم علیه ویتگنشتاین توطئه می‌کردند. بد نیست من هم اینجا بیشتر چای چینی بخورم. باید بهش فکر کنم.


* ویتگنشتاین-پوپر و ماجرای سیخ بخاری، ده دقیقه جدل میان دو فیلسوف بزرگ، نويسنده: دیوید ادموندز و جان آیدینو، مترجم: حسن کامشاد، ناشر: نشر نی
+ نوشته شده در شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 10:35 توسط مجید |

بیشتر هفته پیش رو در سفر بودم. 

برداشت خارجی:
ابتدا از چین به به فرانسه رفتم تا در سمینارِ کاری دو روزه‌ای شرکت کنم. محل قرار کلیسایی بسیار قدیمی و باشکوه بود با تاریخی هشت‌صد نه‌صد ساله به نام Abbaye Royale de Fontevraud در حوالی شینون که اونهم نزدیک به شهر تور هست در دویست و پنجاه کیلومتری جنوب پاریس. حالا چرا باید سمیناری فنی در همچو جای زیبا اما دور از دسترسی برگزار بشه هم مایه تعجبه! یکی از ساختمانهای مجموعه رو هم هتل کرده بودن با اتاق‌هایی ساده که روزگاری متعلق به راهبه‌های ارشد صومعه بوده. یکی از تالارها، مقبره هانری دوم، پادشاه انگلیس بود که پدر بزرگش ویلیام فاتح، هنوز که هنوزه دانشجویان زبان انگلیسی رو مجبور می‌کنه که چند واحدی زبان فرانسه بخونن در پی فتح الفتوحی که در انگلیس کرد و زبان طبقه اشراف رو تا مدتها به فرانسه برگردوند و رد پای فرانسه رو در انگلیس ابدی کرد (منظور تا زمان ما که البته به ابدیت می‌ریم). پسر هانری دوم اما مشهورتره که به وصیت خودش، در همون‌جا و در پای پدر خاک شد از بس که موقع حیات، با شورشهای گاه به گاه پدر پدرش رو درآورد: ریچارد شیردل که داستان منازعات صلیبیش با صلاح الدین ایوبی جزو کتاب‌های نوجوانی ما بود و من هم البته سنی ندارم اما دنیا زود عوض میشه. دیگه جونم براتون بگه که در همین جا بود که ژان دارک به سراغ پادشاه فرانسه اومد و از الهاماتش گفت و از برگزیده شدنش و بعد هم رفت و لشکر زفت انگلیس و محاصره اُرلئان رو با هم شکست...
 

از محوطه که سه چهار کیلومتر دور می‌شدی لوآر بود، بلندترین رودخانه فرانسه با تاکستان‌های وسیع اطراف و البته مجموعه قصرهای تاریخیش در همه دوره‌ها. مسیر برگشت رو با ماشین برگشتم تا دشتهای زیبای بین راه رو ببینم و چشم‌انداز آسیابهای بادی... سبز تویی که سبزت می‌خواهم...
از اون‌جا در همون روز عید به ایران برگشتم تا سال نو رو تحویل بگیرم و بیارم چین. من نوبهارم آمدم تا خارها را برکنم...

برداشت داخلی:
آره جون خودت! آقا بدبخت شدم، درب و داغون شدم، نه رنج سفر خواستم، نه اون شیرینی مقرّ. سه‌شنبه صبح مستقیم از سرکار رفتم فرودگاه. یازده ساعت کشید تا از پکن رسیدم پاریس. کم و بیش نصف شدم. پرواز کمی تاخیر داشت و حساب کتاب ما درست در نیومد. تا پای از این ترمینال به اون ترمینال بکشم آخرین قطار مستقیم به تور هم رفته بود. خسته با بار رفتم پاریس، آخرین قطار رو از اونجا گرفتم. گم نکنی، دیر نکنی، جا نذاری. آخر شب رسیدم به تور و دیگه راهی به اون هتل کلیسا نیست. ای کاش رسیده بودم. شاید مراسمی چیزی بود. شنیدم تو عشای ربانی کمی هم نون میدن! همون کنار ایستگاه هتلی پیدا کردم که البته رستورانش بسته بود ولی تو اتاق بیسکویت داشت! دوباره اول صبح زدم بیرون تا برسم به محل قرار. جلسه از فضای ساختمون هم سنگین‌تر بود و از رودخانه لوآر بلندتر تا ده شب. بزرگترین کشفم این بود که با کمک قهوه‌‌های فرانسوی متعدد میشه از هر کوی بی‌خوابی و اختلاف ساعت به سلامت گذر کرد. فرداش هم دوباره در امتداد بی‌پایان جلسه ولی خب شاد و امیدوار که شب میرم ایران. برنامه رو دقیق تنظیم کرده بودم که یک ساعت رو هم از دست ندم ولی خب آدم بعضی چیزها رو تو برنامه‌ریزی‌هاش نمی‌بینه. مثلا سیاستهای سارکوزی رو و البته واکنش اتحادیه‌های کارگری. همون روز اعتصاب عمومی‌‌ست در فرانسه. ای بابا، این دیگه از کجا رسید؟ تازه فهمیدم روزنامه‌ها تیتر زده بودن پنج‌شنبه سیاه و من می‌گفتم حتما سال‌گردی چیزیه... 
 

قطارهای برگشت به پاریس همه تعطیل شد و ما موندیم و حوض‌چه زیبایی منشعب از رود لوآر... واقعا که در این کلیسا فهمیدم فلک کژ رو ترست از خط ترسا... به همکاران میگم یه راهی پیدا کنید. دراز است ره مقصد و من پروازم میره! میگن حالا چی میشه یک شب اینجا بمون. بابا سفره هفت سین رو بذارم اینجا بمونم سر قبر ریشارد چه شمعی روشن کنم؟ این ور و اون ور که آقا من غریبم از ره چین  آمدم، بر امید و بوی ایران آمدم... فکر کنم دیگه اشارات و تضمینات ادبی زیاد شد... بالاخره صاحب همت و مرکبی پیدا شد که عزم پاریس داشت و ما رو هم همراه کرد. به پاریس که رسیدم گفتم که بردم گوهر مقصود، چه می‌دونستم که اینجا هم مترو نصفه نیمه کار می‌کنه و ترافیک قفله و تاکسی کجا پیدا میشه... تظاهرات و پخش اعلامیه و... ساعت کار باید کم بشه، حمایت از خانواده... موسیو، سیل ووپله، ایران سال نوه! من باید برسم شارل دوگل! ایستگاه تاکسی کجاست؟... قوانین بازنشستگی به قبل برگرده... مثل ورزای ایگناسیو، خسته از دو قرن پای کشیدن بر خاک بالاخره به موقع رسیدم به فرودگاه و برگشتم ایران برای سه روز... و بعد دوباره پای در راه چین از طریق ترکستان. این بار کارت پرواز اشتباه صادر شد و باعث شد که بار تو ارومچی پیاده شه، من تو پکن و...

برداشت آخر:
نوبهارست در آن کوش که خوش‌دل باشی حتی اگر همیشه اسباب خوش‌دلی فراهم نیست و نوبهار بهانه خوشی است، تازگی است، شادی و آسانی است... 

ای گروه عاشقان شادی کنید / همچو سرو و سوسن آزادی کنید
لیک می‏گویید هر دم شکرِ آب / بی‏زبان چون گلستان خوش‌خضاب‏
بی‏زبان گویند سرو و سبزه‏زار / شکرِ آب و شکرِ عدلِ نوبهار...

نوروز و نوبهار 88 بر همگان مبارک باد...

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت 19:58 توسط مجید |