بازگردم به چین و ماچین و از این جا شروع کنم که «هر هنر که استا بدان معروف شد، جانِ شاگردان بدان موصوف شد» و «استاد استالین» نحوِ محوِ رقبا را به تمام و کمال میدانست و مائو هم از آن دانش بهرهها برد اگرچه باید انصاف داد که در این راه هرگز به پای استاد نرسید.
این سو و آنسو، حذف چهره یاران و همراهان قدیم استالین را در عکسهای قدیمی، آنهم به عصر غیبت فوتوشاپ در عالم، دیده بودم که مشهورترین آنها حذف چهره نیکلای یژوف است در عکسی که کنار استالین با ذوق و شوقی مشهود قدم میزند. یژوف رییس پلیس مخفی روسیه و صحنهگردان بزرگ دادگاههای نمایشی استالین بود که در آن مبارزان قدیم و اعضای کادر رهبری حزب را میآوردند، به انواع خیانتها متهم میکردند، آنها هم اتهامات را میپذیرفتند، حکم اعدام میگرفتند و البته اعتراضی نداشتند و بعد هم اعدام میشدند! بسیاری از دادگاهها حتی به صورت علنی برگزار میشد که در آن گزارشگرانی هم از کشورهای غربی حضور داشتند و آنچه را که میدیدند باور نداشتند. یژوف اما چندی بعد از چشم استالین که افتاد از همه دیدهها رفت و بینیاز از آن دادگاهها در زیرزمین اداره خودش به قربانیانش پیوست در حالی که هنوز نام استالین بر لب داشت. براستی که حیرت اندر حیرت آمد این قصص...

همچنین محو عکس تروتسکی در کنار لنین. آن «ماهی چاق» که استالین افسوس میخورد چگونه اجازه داده از دستانش بلغزد تا اینکه به سال 1940، شش ماه پس از اعدام یژوف و با نقشه و تمهیدات همان اداره تحت تصدی او، به تور یکی از عاشقان غیور اما مهجور استالین افتاد و با ضربه تبری به دیگر همقطاران قدیم پیوست.

از این دست موارد مشابه در انقلاب چین هم هست. پاکسازیهایی بود که دامن رییسجمهور و فرماندهان نظامی را هم گرفت اما چنانکه آمد باید انصاف داد که در این علم محو، مائو تنها فصلی بر کتاب قطور استالین افزود و شاید حاشیهای. من اما در این میان، تنها به یک نمونه عکس برخورد کردهام که در آن هم یکی از همراهان قدیم و ناهمراهان بعدی چون پری از دیده آدمی ناپدید شد: پوکو.
پوکو چهارده سال از مائو جوانتر بود و سابقه عضویتش هم در حزب کمونیست به مائو نمیرسید اما مستعد و باهوش بود و توجهات اعضای حزب را به سرعت جلب کرد. سه سال و نیم در روسیه تعلیم دیده بود و روسی و انگلیسی را به روانی صحبت میکرد. از طرف مسکو به ریاست دفتر حزب کمونیست در شانگهای رسید. در سال 1933 بعد از آن که چوئن لای، رییس وقت حزب، نتوانست با تصمیمات خودسرانه مائو مقابله کند، رهبران حزب او را که تنها بیست و پنج سال داشت به ریاست حزب انتخاب کردند.
مائو یک سال پیشتر به عنوان رییس حکومت کمونیستی منصوب شده بود و دیگر "صدر مائو" خوانده میشد. همچنین فرماندهی ارتش سرخ کمونیستها را هم به دست آورده بود اما نتایج فاجعهباری که در گیرودار جنگ با سپاهیان چیانگ کای شک به بار آمد موجب شد که رهبران حزب، خشمگین از عملکرد مائو، گرد هم بیایند و به سرعت پیش از آن که مسکو فرصت مداخله پیدا کند و دستورات تازهای بفرستد، ارتش را از او بگیرند. اینبار ریاست ارتش به چوئن لای داده شد و ریاست حزب به پوکو.

پوکو تلاش کرد تا مائو را کنترل کند. در ظاهر احترام مائو به عنوان یکی از رهبران برجسته حزب حفظ شد اما در واقع اختیاراتش از او گرفته شد. پوکو به شوخی میگفت که این صدر مائوی پیر حالا دارد تبدیل میشود به یک کالینین از نوع چینی و کالینین رییس جمهور تشریفاتی شوروی بود. سال بعد پوکو به مسکو اعلام کرد که مائو بیمار است و باید برای مداوا به مسکو برود. قصد داشت که او را از صحنه مبارزه گستردهای که با چیانگ کای شک در جریان بود دور کند تا بحران دیگری در رهبری حزب شکل نگیرد. مسکو به بهانه ناامنی مسیر مخالفت کرد.
پوکو راههای دیگر را امتحان کرد. از جمله در تلاشی دیگر از مائو خواست که پس از آغاز راهپیمایی بزرگ در منطقه رویجین که پایگاه مرکزی کمونیستها بود بماند و از این پایگاه دفاع کند. ماموریتی بالاتر از خطر و همتراز مرگ. مائو اما توانست نظر حزب را تغییر دهد و همراه رهبری از پایگاه خارج شد. راهپیمایی بزرگ به سال 1934 فرصتی برای یارگیریهای جدید فراهم آورد. ضربات مداوم چیانگ کای شک و شدت تلفات کمونیستها در مسیر راهپیمایی بزرگ روحیه پوکو را ویران کرد. به اصرار مائو، جلسه دیگری در میان راه تشکیل شد و این بار پوکو که به قول خود دیگر طاقت انتقادات و بحثهای مداوم جلسات را نداشت رهبری را به لوفو که از نزدیکان مائو بود واگذار کرد... حالا واقعا شما نشستید اینها رو میخونید؟...
در طی تحولات سالهای بعد، پوکو و دیگران در سایه مائو رفتند که دیگر قدرت بلامنازع حزب شده بود. در سال 1941، مائو از پوکو و بسیاری دیگر از رهبران خواست که در جلسات «انتقاد از خود» شرکت کنند و گذشته پر اشتباه خود را تحلیل کنند. همه تبعیت کردند جز یک نفر و آن استثنا که بود؟ اگه گفتید؟ نخیر. یک غلط نوزده. پوکو هم تسلیم شد و به خطاهای خود اعتراف کرد و قول داد تا از این پس رهنمودهای مائو را سرلوحه اقدامات خود کند! وانگ مینگ، از رهبران شاخص حزب، در مقابل مائو برخاست و بشدت از وی انتقاد کرد... بخدا من میخوام کوتاه بنویسم ولی این مینگ نمیذاره... وانگ مینگ روابطی عالی با مسکو و نماینده استالین داشت و دست مائو در مقابل او بسته بود. گزارشهایش به نماینده استالین در خصوص تعلل مائو در جنگ برابر ژاپنیها، موقعیت مائو را متزلزل کرده بود و تهدید میکرد که دعوا و مناظره را به کمینترن خواهد برد. پوکو که دلِ پُری از مائو داشت به سوی وانگ مینگ متمایل شد و تلاش کرد تا جبهه جدیدی در مقابل مائو شکل بگیرد اما به ناگهان در پایان همین سال وانگ مینگ به بیماری سخت و ناشناختهای مبتلا شد و برای چندین ماه متوالی در بیمارستان بستری شد. خودش معتقد بود و بسیاری دیگر هم مثل او که مسمومش کردند. میبینید که روشهای حذف و محو مائو به اندازه استالین قاطع نبود. هرچه بود وضعش روز به روز بدتر شد. خطر وانگ مینگ فروکش کرد و دیگر کسی مائو را به چالش نکشید. فکر کنم اینجا بود که اگر عکس پوکو کمی کمرنگ شده بود دیگر کلاً محو شد.
پوکو جزو رهبران حزب باقی ماند اما چندان نقش برجستهای نداشت تا در سال 1946، هنگامی که پس از شکست ژاپن نبرد نهایی کمونیستها و ملیگرایان اوج میگرفت، در حین بازگشت از ماموریتی به چونگچینگ، مقر حکومت چیانگکای شک، در سقوط هواپیما از بین رفت. این شیوه مرگ باید او را جزو قهرمانان و شهدای حزب کرده باشد و نه این که در حکومتهایی با عکسهای بزرگ، از عکسها محو شود ولی خب کار رهبران را نباید قیاس از خود گرفت. تو گویی پوکو که از همه جوانتر بود براستی عمر ناکرده خود را به آن سه تن دیگر داد چون آن سه رهبر دیگر در عکس بالا، مائو، جو ته و چوئنلای همگی عمر بلند با عزت و قدرت داشتند و سی سال پس از مرگ پوکو تنها با اختلاف چند ماه در سال ۱۹۷۶ درگذشتند...
از قدیم گفتن که کار امروز رو به فردا ننداز اما دیگه نگفتن که کار فردا و پسفردا رو هم بنداز امروز و این کاریه که ما در چین میکنیم. خیلی خستهام. نه از غم غریبی و غربت و تنهایی و اسیری و بیزبانی و کمغذایی! نه. بیشتر از شدّت کار و از قلّت خواب... بابا این قرار ما نبود. گفتیم بریم چین کمی صرفه کنیم از خواب و خور و ارمغانی برداریم بیاریم و البته که به خطا راه ختا گرفتیم...
من هرچند وقت یکبار، به مناسبت احوال، بیتی یا عبارتی به ذهنم میشینه و دیگه دست بردار نیست. این روزها اما این بیت مولانا که «پس بخُسبم باشم از اصحاب کهف» تو سرم میگرده. تصورش رو بکنید آدم بخوابه سیصد سال، بعد تازه تو خواب آدم رو این پهلو و آن پهلو کنن که خسته نشه. بعد پاشه ببینه ای بابا کمی دیر شده ظاهراً، حالا ملالی نیست دوباره بگیره بخوابه...
و اما این داستان اصحاب کهف برای من امروز مصداق تازهای پیدا کرد وقتی بیانیه میرحسین رو خوندم در خصوص اعلام نامزدیش در انتخابات ریاست جمهوری. حالا قرار و مدارهای بوده و یا نبودهاش با خاتمی هم بحثهایی رو دامن زده که من کاری به اونها ندارم فقط باید بگم که چه بیانیه ضعیفی. البته میتونه صادقانه بوده باشه ولی این سخنان نه درسته و نه جدیده و نه هرگز برای ما برونشویی از این بنبست امروز میاره. تکرار ذهنیتها و راهحلهایی که در دهه شصت ظهور کردن و امروزه به دلایل غریبی که قابل فهم نیست، موفق به نظر میان مثل همه روزهای خوش گذشته اگر هم هرگز خوش نبوده.
من از میرحسین چندان چیزی به خاطرم نمیاد. البته اینسو و آنسو، خصوصاً در زمینه مدیریت اقتصادیش خوندم ولی بحث و تکرارش اینجا کمکی نمیکنه. جنگ اون متغیر بزرگیه که تمام صورت مسئله رو عوض میکنه. اونجا دیگه بحث رشد نیست که بیشتر بحث بقاست. اما میرحسین این سالها کجا بوده؟ اگه از روی بیانیه قضاوت کنیم، واقعا شاید هیچ جا و تو گویی بر او اصلاً زمان نگذشته... بیست و اندی سال آن اصحاب کهف، پیششان یک روز، بیاندوه و لهف...
یادم میاد سال 76 یا سال بعدش که خاتمی تازه اومده بود و خب ما هم شور دوم خرداد داشتیم، گفتن میرحسین در دانشگاه تهران سخنرانی داره. دفتر تحکیم سخنرانی رو برگزار کرده بود به مناسبت سالگرد تشکیلات و این قضایا. من و خیلی از شرکتکنندگان، دهنمون باز موند. یکسره از آمریکا و استعمار و استکبار گفت. دریغ از جامعه مدنی و آزادی و عدالت و توسعه و صد بحث دیگه که اون روزها داغ بود. وقتی مجری اعلام کرد که وقت تمومه، گفت که اجازه بدید صحبتم رو با این دو جمله از امام تموم کنم. اول این که آمریکا شیطان بزرگه و دومی هم دوباره چیزی در همین زمینه... مثلا آمریکا غلطی نمیتونه بکنه! همه مبهوت مونده بودیم. تلویزیون هم که هیچ وقت میرحسین رو نشون نمیداد ده بار سخنرانی رو نشون داد که خب البته برای من بد نبود چون من همون جلو نشسته بودم!
اما بیانیه رو باید خوند.
خوشحال باشید که میرحسین اولین «تغییر» بزرگ را اعلام کرد. کسی حق چاپ و تکثیر عکسش رو نداره. مهندس جان، مقصود چیست؟ چیز جدیدتری نداشتی که اینگونه در اعلامیهی حضور برجسته کنی؟ احمدینژاد هم میگفت براش گل نیارن که اسراف نشه. دهها میلیاردها دلار در کنار بهترین فرصتهای کشور همه به باد فنا رفت و اون صرفهجوییها هنوز سر جاش هست. همین آشه و همین کاسه. احمدی نژاد یکیش برای یک ملت و یک نسل کافیه به خدا.
در بیانیه خود از «جوشش دستآوردهای برگشتناپذیر جوانان دانشمند ما» سخن میگه که بیش از همه در «انرژی هستهای» متجلی شده و این موفقیت ناشی از چیست؟ این که جوانان «سرهای خود را در مقابل اجنبی خم نکردهاند». بعد میگوید که البته «ما این کامیابیها را با هزینه کردن بودجههای نجومی به دست نیاوردهایم، بلکه ارزشها هستند که چنین میوه دادهاند و برکت آفریدهاند». چه باید گفت در مقابل این تحلیل؟ من اصلا پذیرفتم که انرژی هستهای حق مسلم ماست و میشود هم برای آن بودجه نجومی داد. اما «مهندس» عزیز، این چه تحلیلی از بستر رشد صنعت و تکنولوژی است؟ چرا این جوشش از قضا در صنعت حمل و نقل ظاهر نمیشود، مخابرات، آی تی، نساجی، کشاورزی... چرا این نسخه را آنجا نمیپیچیم تا در آنها هم جزء هشت کشور صاحب تکنولوژی شویم. آنجا که حتی دانش محل تحریم نیست و باب گفتو گو با دنیا باز است. مشاوران میروند و میآیند و نیازی هم به این سعی و خطای پنهانی نیست. بودجه هم که کم نبوده. آنجا سرمان در مقابل «اجنبی» خم شده و یا آن ارزشها آن جا گم شده؟ مخاطب این سخنان کیستند؟
روح بیانیه براستی دهه شصتی است. حتی عبارات و تشبیهات هم اینگونهاند. مستضعفان و محرومین در زبان میرحسین هنوز به قشر آسیبپذیر موسوم نشدهاند. خانههای امید نابود میشود تا «برج»های جاهطلبی ساخته شود. هنوز هم برجها و برجنشینها و برجسازان منفورند؟ اصلاً بگو در ایران برجهای امید نابود میشوند تا برخی در خانه راحتطلبی خود بنشینند!! از قضا خیلی هم در مثل مناقشه هست!! از سیاست خارجی در بیانیه خبری نیست و به نظر من هنوز الگوها بر محور خودکفایی و استقلال و این مفاهیم میگردد.
باید یکی دو نکته را هم ارج نهاد. هشدارش در خصوص آشفتگیهای مدیریتی خیلی قوی است. سخنش در خصوص آزادی هم قابل توجه است اگر چه به نظر من زیادی مبهم است.
و در انتها باید گفت که این سوال از میرحسین بارها پرسیده خواهد شد که در این بیست ساله کجا بوده و چه میکرده اما باید منصف باشیم و از یاد نبریم که حضور در این انتخابات، آنهم مقابل دولت حاکم و آن اعوان رسانهای که میشناسیم، دل شیر میخواهد چون آنها از هیچ بیحرمتی و تخریب شخصیتی فروگذار نخواهند کرد. از اینجهت شجاعتش را باید قدر دانست اما من از چیز دگر میترسم و آنکه حال که او از غار آرامش و آسایش خود پا به شهر دقیانوس گذاشته، مثل همان اصحاب کهف سکه بیست سال پیش را به دست نگیرد که حتی دوستانش و دلبستگانش هم آن را به چیزی نخرند که حاکم شهر خود ضرّاب همین سکههاست...
شهریست پر ظریفان و از هر طرف نگاری، و این توصیفی بود که همکاران چینی از شهر چونگچینگ کردند تا شاید مرا زودتر به سفری کاری ترغیب کنند غافل از آن که من مثل تنگچشمان چینی نیستم که نظر به میوه کنم و به سیمای شخص بنگرم و محقق همان بیند اندر ابل که در خوبرویان چین و چگل. این بود که همان فردا اول صبح در چونگچینگ بودم، حیران در در آثار صنع!

چونگچینگ امروزه به چند جهت در چین مشهور است، به جمعیت سی میلیونیاش، به طبیعت زیبایش که حاصل همسایگی کوه و رودخانه است و موجب شده تا گاهی آن را کوهشهر بنامند و گاهی مِهشهر به جهت آن مهی که عموم اوقات شهر را سراسر در خود گرفته است، به آن غذای هات پات مشهور که بوی تند ادویهاش در خیابانها هم موج میزند، به نظام اداری خودگردان آن، به تاریخ آن که سر به سلسلههای شیان و جو میزند، به آن طوبت و گرمای شدید در تابستان که آن را جزو سه «کوره» چین کرده است در کنار ووهان و نانجینگ که همه کنار یانگتسه نشستهاند اما و اما شهرت شهر بیش از همه به وفور خوبرویان شهر است، گلعذاران و دلبران!

یکی دو روزی که در چونگچینگ بودم، از واکنش همکاران چینی در عجب بودم که غرق و محو بودند در زیبایی و ظرافت دختران شهر که این چه زیبا بود و آن چه ملیح، این چه طلعتی داشت و آن چه رویی. آن یکی بر دست میزد که من چه زود ازدواج کردم و این یکی آه میکشید که من چرا اینجا درس نخواندم و خلاصه دیدم که دلها سخت بریانست! چونگچینگ چگل امروزی است. گفتند و بعد خواندم که ردّ وفور زیبایان را در شهرهای چین جُستهاند و چونگچینگ سرتر از همه نشسته است! سپس چِنگدو میآید و چانگشا، باز هم همه در دلتای یانگتسه. در عجبم که آب و هوای این ناحیه چگونه چنین حُسنپرور است. (۱)
با همه این اوصاف، من اما در این شهر چیزی نمییافتم که در اینسو و آنسوی ندیده باشم. «این» را میدیدم و نه «آن» را که خوشتر ز حسن مینشیند. پرسیدم که آخر شما چه میبینید؟ گفتند تو نمیبینی؟ و سر تکان دادند که هیچ بینا را مبادا چشم کور! (۲)
اما آن صاحبنظران که چونگچینگ را شهر زیبارویان دیدند و نامیدند، علت را چه گفتهاند؟ نه چندان چیزی که به کاری آید و اصلاً مگر «آن» به کلام میآید. سادهدلانی که نه علم نظر داشتهاند و نه حاصل بصر، به هوای مرطوب چونگچینگ و مه دایم آن که حتی به آفتاب هم اجازه نمیدهد که به طلعت خوبرویان نظری اندازد اشاره کردهاند و زیبایی و روشنی پوست گلعذاران شهر را آن دقیقه نهانی دانستهاند، برخی دیگر در چهره زنان استخوان گونه برجستهتر و پل بینی بلندتر و چشمان درشتتر دیدهاند و هیچ ندانستهاند که جمال شخص نه چشم است و زلف و عارض و خال، هزار نکته در این کار و بار دلداریست... (۳)
اگر در فرهنگها و منابع مرجع ریشهشناسی لغات زبانهای اروپایی، به دنبال ریشه نام «چین» بگردید، میبینید که نام کشور چشم بادامیها را مأخوذ از ظروف «چینی» دانستهاند و آن را هم به نوبه خود وامگرفته از زبان فارسی. چنین مینماید که ایرانیان نام چین را به این سرزمین بزرگ دادهاند و از طریق زبان فارسی بوده که نام چین با برخی تغییرات مختصر به زبانهای اروپایی راه یافته است: چینا، چاینا، شین...
چینیان کشور خود را چین نمینامند. آن را به زبان چینی، جون گوا مینامند که به معنی «کشور و یا پادشاهی میانه» است. به زبان چینی، چین (با همین تلفظ) نام دولت مشهوری است که پس از یکسری جنگهای متوالی ده ساله با یک یک دولتهای جنگجو به عهد ملوک الطوایفی پایان داد و از آن یک حکومت پادشاهی متمرکز ساخت.
اطلاق نام سلسله به این دوره پادشاهی چین چندان مناسب نیست چرا که این سلسله تنها دو پادشاه داشت و پس از آن که شی هوانگ تی، یا امپراتور اول، به عهد دولتهای هفتگانه پایان داد و کشوری یکپارچه را، که تنها بخشی از چین امروزی است، بوجود آورد، پانزده سال دوام آورد (221 تا 206 قبل از میلاد). در همین دوره کوتاه اما تحولات شگرفی در این سرزمین رخ داد، همسانسازیهای بسیار از شیوه نگارش گرفته تا واحد اوزان و تا حتی طول محور چرخ گاریها اجرا شد، طبقات اجتماعی و پیرو آن سنن فرهنگی دستخوش تغییرات بنیادین شد، کتابهای قدیمی متعلق به دوره ملوک الطوایفی به آتش سپرده شد، دیوارهای بین دولتهای محلی برداشته شد و با پیوستن آنها ساخت دیوار بزرگ آغاز شد. سربازان سفالی مشهور واقع در شیان هم به دستور همین امپراتور ساخته شد تا حافظ او پس از مرگ باشند. پسرش که پس از او به قدرت رسید تنها سه سال سلطنت کرد تا سپس حکومت به دست سلسله جدید هان بیفتد.
حکومت کوتاه چین همزمان است با طلوع دولت اشکانی در ایران. ارشک موسس و بانی دولت اشکانی، تنها بیست سالی پیشتر از آنکه شی هوانگتی اولین تلاشها برای توسعه قلمرو خود را با هجوم به دولت ضعیف هان آغاز کند، بر سلوکیان و وارثان اسکندر مقدونی خروج کرد و به نام دولت پارت سکه زد. چنین مینماید که در همین دوره است که ایرانیان نام چین را، به تبعیت از نام طایفه حاکم، به این سرزمین بزرگ در شرق دور دادند. برخی هم معتقدند که این نامگذاری پیشتر و در همان عهد دولتهای جنگجو یا دوره ملوک الطوایفی صورت گرفته و نام چین که به فارسی و سانسکریت راه یافته، برگرفته از همین دولت چین است که غربیترین ناحیه را در بین دول جنگجو دارا بود و لاجرم نزدیکترین آنها به آسیای غربی.
اما اروپاییان این نام را چگونه آموختند و بکار بردند؟ از طریق ظروف مشهور «چینی» که در فارسی به معنی «آنچه از چین میآید» بود اما در زبانهای اروپایی، به همین شکل از فارسی وام گرفته شد و با کمی تغییرات برای نامیدن آن کشور بزرگ که منبع و معدن این ظروف بود به کار رفت.
کاسهها و ظروف چینی از دیرباز به ظرافت و زیبایی در بین ایرانیان مشهور بودهاند و در کنار ابریشم، از محصولاتی بودند که همواره کیفیت و ظرافتشان زبانزد بوده و جایشان محفوظ در بار بازرگانان.
فردوسی در شرح بزم بهرام گور میآورد که بر سفره شاهانه، کاسه چینی نهادند: همه خیمهها خوان زرین نهاد / برو کاسه آرایش چین نهاد...
سعدی هم در گلستان، در توضیح هرچه زود بر آید دیر نپاید، به تولیدگران انبوه کاسه بشقاب در مرودشت توصیه میکند که به چینیان نظر کنند و کیفیت را فدای کمیت نکنند، آنچه از قضا امروزه همه دنیا به چین توصیه میکنند: خاک مشرق شنیدهام که کنند / به چهل سال کاسهای چینی / صد بروزی کنند در مردشت / لاجرم قیمتش همیبینی!
هم او در جای دیگر میآورد که بردن شعر به نزد صاحب دیوان شمس الدین محمد جوینی، بردن زیره است به کرمان و «کاسه به چین»: اگر نه بندهنوازی از آن طرف بودی / که زهره داشت که دیبا برد به قسطنطین؟ / که میبرد به عراق این بضاعت مزجاة؟ / چنانکه زیره به کرمان برند و کاسه به چین؟ (۱)
اما اشاره این شاعر جهاندیده خصوصاً جالب است آنجا که آن بازرگان پریشانخاطر و پریشانگفتار در جزیره کیش به او میگوید که "سعدیا سفری دیگرم در پیشست اگر آن کرده شود بقیت عمر خویش به گوشهای بنشینم. گفتم آن کدام سفرست؟ گفت گوگرد پارسی خواهم بردن به چین که شنیدم قیمتی عظیم دارد و از آنجا کاسه چینی به روم".
و خلاصه مولانا که کار ما بدون او نمیگذرد، به روزگاری که شاید هنوز کاسهها و ظروف جایی در دکوراسیون منازل نداشتهاند، میگوید که: هله بس که کاسهها را به طعام اوست قیمت / و اگرنه خاک نه ارزد همه کاسههای چینی (۲)
عجب، ناگهان احساس کردم که مخاطب این کلام مولانا شدهام. وقتی در این کاسه طعامی نیست، منتظر کدام مهمان نشستهام؟ پس هله بس! که کاسهها را به طعام اوست قیمت... (۳)