شیشی 石狮 نام دو مجسمه سنگی و به ندرت برنزی است از دو شیر نر و ماده که در چین بر در بسیاری از کاخها، خانههای بزرگ، فروشگاهها و حتی برخی ساختمانهای دولتی دیده میشود. شیر نر بر سمت چپ در ورودی، در حالی که گویی به زیر پنجهاش دارد و انگاری که با آن بازی میکند و شیر ماده هم در سوی دیگر که دستش را بر سر توله بیقرار خود گذاشته است. گوی را نماد قدرت دانستهاند یا اتحاد و یکپارچگی و توله را هم نشانه باروری یا بقای نسل و البته این منقولات و تفسیر معانی تمامی ندارند و همه هم پایه و اساس درستی ندارند! آن حلقههای یال شیر هم داستانی دارد که هر یکی حلقه دهد دیگر مقام. سیزده حلقه برای مقامات ارشد امپراتوری بوده و به نسبت کاهش مقام، آن حلقهها هم یکی یکی کم میشود تا کمترین که هفت باشد...
بگذریم. این شیرهای سنگی وقتی برای من جالب شد که در جایی خواندم به نوعی نسب از ایران میبرند. اینهم البته هیچ عجیب نیست. سرزمین چین در تاریخ باستان برخلاف آفریقا و آسیای غربی، از جمله ایران، زیستگاه شیر نبوده و از این رو عجیب نیست که شیر تا پیش از سلسله هان که حدوداً همزمان با عهد اشکانی در ایران است، سابقه و جایگاهی در فرهنگ چین ندارد.

به منظور یافتن ریشه این داستان، اینسو و آنسو جستم و چیز چندانی نیافتم جز همان اشاره دقیقی که به ظاهر باید ریشه در برخی منابع تاریخی عهد حکومت سلسله هان شرقی داشته باشد و در آن آمده است که به سال 87 میلادی، پادشاه پارت، شیری به امپراتور هان، جانگ، هدیه کرد. روابط سیاسی و بازرگانی چین و ایران، حدود دویست سال پیشتر به عهد مهرداد دوم، پادشاه برجسته اشکانی و امپراتور وو شکل گرفته بود.
اگر این روایت درست باشد، این پادشاه اشکانی که بوده؟ پاکور دوم یا اشک بیست و سوم که نامش امروزه برخلاف نام اغلب پادشاهان اشکانی به گوش ما غریب و مهجور میآید. پاکور چنان که از چهره بدون ریش او بر سکههای درخم/درهم اولیهاش هم برمیآید در سنین جوانی و پس از بلاش اول به سلطنت رسید و حدود سی سالی سلطنت کرد، از سال 78 تا سال 105 یا 110 میلادی. مدعیانی هم داشت که موجب بروز برخی جنگهای داخلی هم شد و در نهایت دولت اشکانی را در مقابل خطر تهاجم خارجی آسیبپذیر کرد. شاید از همین رو بود که پاکور، برخلاف دیگر پادشاهان این سلسله، لقب ارشک را همراه نامش بر سکهها میآورد تا بدان وسیله مدعیان واقعی و احتمالی را بیاعتبار کند. همه جا در شرح اعمالش آوردهاند که تیسفون را توسعه داد و زیبا کرد و از قضا به تقریب در همین دورهی زمانی بود که تراژان رم را توسعه میداد و در آن بازارها و ستونها و تالارهای عظیم میساخت.

به عهد پاکور، صلح بلندمدت بین ایران و روم از زمان توافقات بلاش یکم، سلف و به روایتی پدر پاکور، و نرون قیصر مشهور، که هنوز آتش جنونش دفتر عقل و اندیشه را یکسره نسوزانده بود، پایدار ماند. جنگها اما دوباره در حدود ده سال پس از مرگ پاکور و در پی عدم توافق بین خسرو، برادر و جانشینش، و تراژان قیصر توسعهطلب رم بر سر ارمنستان درگرفت که در آن رومیان تیسفون را گرفتند و تاراج کردند و تا شوش هم پیش آمدند و قلمرو امپراتوری روم را به بزرگترین وسعت تاریخی آن رساندند... در این دورهی سی ساله آرامش روابط خارجی و نه داخلی بود که شاید پاکور توجه بیشتری به چین داشته است. جدای آن هدیه که به سال 87 برای فرزند آسمان چین فرستاده شده، در سال 100 میلادی هیئتی به نمایندگی از سوی امپراتور چین به ایران آمد. منابع چینی میگویند که پارتیان گروه بسیار بزرگی را برای پیشواز و بدرقه این هیئت همراه کردند (بیست هزار سوار بر اسب ؟؟؟) که موجب رضایت فراوان امپراتور وقت چین خِ (105-89) شده است. سال بعد هم هیئتی ایرانی در پاسخ آن سفر، به چین رفته است. با این وجود، ایرانیان در این زمان بسیار مراقب بودند که چین و روم، چه از نظر سیاسی و چه از نظر بازرگانی رابطه مستقیم نداشته باشند و ایران نقش واسطه خود را از دست ندهد. به سال 97 میلادی، ایرانیان سفیر چین به نام گان اینگ را در خلیج فارس بازداشتند تا پیام ژنرال چینی با چاو به امپراتوری روم نرسد. جاده ابریشم را نمیشد و نباید به سادگی دور زد.

به شیرها برگردیم. جالب است که شیرهای سنگی در چین زودتر از شیرهای واقعی ظاهر شدند چرا که بودایی ها برای شیر اهمیت نمادین بسیاری قایل بودند و شیرهای سنگی را همراه خود به این سو و آنسو میبردند. شیرهای نگهبان بر سر درها و دروازهها قرار بود که دفع باطل و فتنه کنند و از خوبی و حقیقت محافظت کنند و کمکم این وظیفه در کنار نقش تزئینی آن، در مکانهای دیگر هم به شیرهای سنگی سپرده شد و از جمله در پلهای سنگی. مشهورترین اینگونه پلها هم پل لوگُ چیاو در پکن است که آن را امروزه پل مارکوپولو هم میخوانند چرا که مارکو از آن در سفرنامه خود نام برده و حتی تعداد شیرهای سنگی آن را هم شمرده بود... چیزی حدود ۴۵۰ تا ۵۰۰ شیر با اندازهها و شکلهای مختلف. (۱)

اگر این اطلاعات جسته و گریخته درست باشد، آنگاه جالب است که بدانیم وقتی چینیها، به ظاهر برای اولین بار، به این هدیه پادشاه ایران به چشم اعجاب مینگریستند، شیرهای سنگی مدتها پیشتر در ایران ساخته میشدند و بر سر دروازهها مینشستند، از آپادانای عهد هخامنشی تا شیر سنگی همدان که آن را متعلق به عهد اشکانی میدانند، اگر سابقه به روزگار مادها نبرد. در همدان هم دو شیر بر سر دروازه شهر بود و از این رو اعراب که به همدان رسیدند آن را باب الاسد خواندند. مردوایج، این علمدار فرهنگ ایرانی در زمان سلطه تازیان، در پی جنگ و گریزهای خود با لشکر خلیفه، به همدان که رسید، ابتدا از سرخشم ناشی از عدم همراهی مردم با سپاه دیلم، یکی از دو شیر را به کُل نابود کرد و دیگری را هم پس از شکستن دست و پا رها کرد تا پس از ناکار کردن این شیرهای نگهبان بر سر مردم برود و چهل هزار نفر را فقط به روز اول قصابی کند...
مجلس تمام شد و وقت مصیبتخوانی است. شیرهای ایرانی امروزه کجایند؟ شیرهای جنگل که نماندهاند. میگویند شصت سالی است که در ایران شیری دیده نشده، جز شیرهای آفریقایی باغ وحش تهران. آن شیر عَلَم هم که سی سالی است رفته. شمشیری هم که در عهد قاجار به دستش دادند تا با اسدالله الغالب نسبتی بیاید هم کمکی نکرد تا در عهد حکومت اسلامی بر سردرها و بر پرچمها بماند. نمونه شیر سنگی هم که ذکرش رفت... ایران خاک دلیران، ایران کنام شیران...
واپسین سفر بازآمدن بود به غربت، دوردستها اما، وطن، گرفتار در گهواره تکرار، اميدی نمیآموخت، دريافتم که بشارتی نيست، چرا که سرابی در ميانه بود…

یادی هم از شاملو کردیم. به پکن برگشتهام و خبری نیست جز سرو صدای ممتد انفجاراتِ ترقّهها و نورپراکنی فشفشهها به مناسبت جشن فانوس، در شب و نیمشبی که رخ ماه به آسمان تمام است...
«...امید است ایزد یکتا این توانایی را به این خدمتگزار ارزانی دارد تا کارهای پربار دیگری به علاقمندان زبان فرانسه تقدیم دارد» * و اینجا باید به جناب جمشید بهرامیان گفت که «از برای ایزد یکتا و علاقمندان زبان فرانسه» دیگر مکُن، هر چه کردی بس بود افزون مکن، بر مکَن تو ترجمه از بیخ و بُن...
پیشتر نقدی نمونهوار بر اشتباهات بسیار مبتدیانهی جناب آقای بهرامیان، مترجم مجموعهای از کتابهای دوزبانه فرانسه آسان ** از جمله کاندید ولتر را آورده بودم و فرصتی فراهم شد تا خسیس مولیر را هم مروری کنم و خب خطاها بسیار در بسیارند. خطاهایی که برای یک نوآموز زبان فرانسه هم ابهام و پیچیدگی چندانی ندارند و من گمان میبرم که بروز این لغزشها بیشتر از سر بیدقّتی و بیحوصلگی و بیمسئولیتی است تا از سر ناآشنایی. جدای اشتباهات ترجمه، بسیاری از جملات حتی به فارسی هم معنای روشنی ندارند. چنان که پیشتر هم آوردم، این سو و آنسو دیدهام زبانآموزانی، مانند خود من، که این کتابهای دو زبانه جیبی را در دست دارند و دوره میکنند و این یادداشتها هم برای آن «علاقمندان زبان فرانسه» است که ای بسا روزی روزگاری به اینجا سَری بزنند.
Page 7: Laissez-moi le temps de vous montrer que…
ترجمه کتاب: به من اجازه دهید که زمان به شما نشان دهد که...
توضیح/تصحیح: به من زمان/فرصت دهید که به شما نشان دهم...
Page 13: Tu as déjà promis à celle que tu aimes de te marier avec elle? o
ترجمه کتاب: تو قبلاً این را به او قول دادهای که دوستش داری و با او ازدواج می کنی؟
توضیح/تصحیح: تو پیشتر به آنکه دوستش داری، قول ازدواج دادهای؟
Page 12: Je te dis tout cela, pour que tu ne te donnes pas le peine de me le dire…
ترجمه کتاب: همه این موارد را به تو میگویم، برای اینکه تو به خودت زحمت نمیدهی آن را به من بگویی...
توضیح/تصحیح: برای اینکه تو به خودت زحمت ندهی... (التزامی است و به این معنی که گوش من از این حرفها پر است و اینها را برای من تکرار نکن...)
Page 30: Oui, en vous écoutant et en vous voyant dépenser…
ترجمه کتاب: اینطور که شما گوش میکنید و اینطور که شما خرج میکنید...
توضیح/تصحیح: شنیدن و دیدن شما که اینگونه خرج میکنید...
Page 34: Ne rendrait-elle pas un mari heureux?
ترجمه کتاب: او یک شوهر خوب را رد نخواهد کرد؟
توضیح/تصحیح: آیا او شوهرش را خوشبخت نخواهد کرد؟
Page 36: …je te donne au seigneur Anselme
ترجمه کتاب: ...من بزرگ خانواده آنسلم را به تو میدهم
توضیح/تصحیح: ...من تو را به عالیجناب آنسلم میدهم.
Page 57: Votre père rendrait méchant le meilleur homme du monde
ترجمه کتاب: پدر شما در بدجنس بودن بهترین مرد دنیاست.
توضیح/تصحیح: پدر شما، بهترین آدم دنیا (یعنی کلانت، پسرش را) هم بدجنس کرده است.
Page 64: Tu n'auras rien d'Harpagon
ترجمه کتاب: تو هیچ چیز از هارپاگون نمیدانی
توضیح/تصحیح: تو هیچ چیز از هارپاگون نخواهی داشت (چیزی از او به دست نخواهی آورد).
Page 71: On ne fait pas une dot avec l'argent qu'on ne dépensera pas
ترجمه کتاب: آنها جهیزیهای با پول نمیدهند که هزینهای نکنند.
توضیح/تصحیح: از پولی که خرج نخواهد شد، جهیزیه بیرون نمیآید.
Page 76: Cela vous va bien de tousser
ترجمه کتاب: سرفه کردن شما خوب خواهد شد.
توضیح/تصحیح: سرفه کردن به شما خیلی میآید (تملّقش را میگوید).
Page 79: Que le fièvre te tue, chien d'avare
ترجمه کتاب: سگ خسیس، چه تب و تابی که تو را دارد میکشد.
توضیح/تصحیح: تب تو را بکُشد، سگ خسیس.
Page 83: …reçois-la le mieux que tu pourras
ترجمه کتاب: بیشتر از آنچه که میتوانی از او پذیرایی کن.
توضیح/تصحیح: به بهترین شکلی که میتوانی از او...
Page 93: Si monsieur l'Intendant met le nez partout…
ترجمه کتاب: اگر آقای مباشر با بینیاش همه جا را بو میکشد...
توضیح/تصحیح: (ترجمه به نظر تحت اللفظی میآید): اگر آقای مباشر در همه جا دخالت میکند (خود را نخود هر آش میکند)...
Page 99: Mais pas ce monsieur l'Indentant! Il me le paiera.
ترجمه کتاب: اما نه این آقای مباشر، (چون) او به من دستمزدم را خواهد پرداخت.
توضیح/تصحیح: اما نه این آقای مباشر، او تاوانش را پس خواهد داد (نتیجه این کارش را خواهد دید). (من میپذیرم از ارباب هارپاگون کتک بخورم اما نه از این آقای مباشر...)
Page 118: Il m'est bien doux de vous savoir de notre coté et…
ترجمه کتاب: این مساله برای من خیلی خوشایند است که شما در مورد ما میدانید...
توضیح/تصحیح: خوشحالم که شما طرف ما هستید...
Page 120: Voyez-la et essayez de la faire changer d'avis
ترجمه کتاب: این را بفهمید و سعی کنید تغییر عقیده بدهید.
توضیح/تصحیح: او را (مادر ماریان را) ببینید و سعی کنید که نظرش را تغییر دهید.
Page 123: Ce sera déjà beaucoup que d'empêcher ce mariage
ترجمه کتاب: او اکنون مانع بزرگی برای این ازدواج خواهد بود.
توضیح/تصحیح: همین که جلوی این ازدواج گرفته شود کار بزرگی است.
و بسه ديگه، خسته شدم (کتاب تا صفحه 190 میره). خود مترجم هم اینقدر حوصله نکرده که من نشستم یکییکی خطاها رو لیست میکنم...
صورتی بشنیده گشتی ترجمان بیخبر از گفت خود چون طوطیان
هر که گیرد پیشهی بیاوستا ریشخندی شد به شهر و روستا
هر حریصی هست محروم ای پسر چون حریصان تک مرو آهستهتر... و با شما هم هست جناب آقای بهرامیان!
** همچنین در اینجا فهرست نمونهای از این مجموعه کتابهای دوزبانه را می یابید که البته کامل نیست و همین خسیس مولیر در آن دیده نمیشود.
فرصتی پیش آمد تا به کتاب «انسانم آرزوست» که برگزیده و شرح غزلیات مولانا توسط بهاءالدین خرمشاهی است و سال پیش به مناسبت همایشها و جشنهای جهانی بزرگداشت مولانا منتشر شد نگاهی بیاندازم. کتاب شامل چهارصد غزل برگزیده مولاناست همراه با توضیحات، مقدمه و فهرستها. بهاءالدین خرمشاهی نیاز به معرفی ندارد و توقع میرود که با تبحّر و تجربهای که در حوزه حافظ پژوهی و شرح متون ادبی و عرفانی دارد، اتفاق تازهای هم در خصوص نشر و شرح غزلیات مولانا رخ داده باشد که به نظر من چنین نیست. کتاب ضعفهای مشهودی دارد که در همان صفحات آغازین به چشم میخورد و این یادداشتها هم منحصر به مقدمه و سیزده چهارده غزل ابتدایی کتاب است.
پیش از همه اینکه متاسفانه همچنان تصور میشود که صرف ارجاع به مأخذ کلام و یا حتی به لغتنامه و دیگر منابع در حکم شرح و توضیح است. این قاعده کلی است که در توضیحات باید به برخی نکات پرداخت و در مقابل از برخی دیگر گذشت. شرح غزل مولانا باید بیش از همه به ذهن و زبان مولانا توجه کند و بیشتر هم از خود او شاهدهای روشنتر و روانتر بیاورد و چنین اتفاقی، دقیقاً برخلاف رویه خرمشاهی در حافظ نامه، در این کتاب رخ نداده است که علت آن آشنایی کمتر خرمشاهی با مولاناست. چند مثال در همان چند غزل نخستین:
غزل اول: «یکبار دیگر بانگ زن تا بر پرم بر هل اتی» در توضیحات آمده که هل اتی تعبیری قرآنی است همراه با معنوی لغوی آن به معنی «آیا گذشت/آمد» و سپس آیه ذکر شده که «هَلْ أَتی عَلَی الْإِنْسانِ حِينٌ...» و دیگر هیچ! خب این ارجاعات مشکلی را حل نمیکند. خواننده عام، که این کتاب به قاعده برای او تنظیم شده، نمیداند که هل اتی در این بیت و عموماً در زبان مولانا چه معنی دارد. پریدن بر هل اتی به چه معنی است. هیچ شاهد دیگری از غزلیات و یا مثنوی (که البته فراوانند) نیامده و به جای آن سخنی غیرمرتبط آمده که در سوره هل اتی از حضرت علی و فاطمه و حسنین یاد شدهاست...
در غزل چهارم یازده سطر در خصوص یوسف و احوال او آمده که برای درک معنی غزل هیچ ضرورت ندارد و از آن سو در همین غزل داریم که «میغَلْط در سودای دل تا بحر یَفعل ما یشا». دوباره به مأخذ قرآنی این عبارت اشاره شده و تمام.
در غزل پنجم لغت گهربیز معنی نشده که به نظر میآید ضروری است چرا که این تعبیر امروزه کاربردی ندارد و ترکیبی مهجور است. در همین غزل، «چه سودا میکند این دل، چه صفرا میکند این جان» فرصتی پیش آورده تا همان توضیح همیشگی اخلاط چهارگانه در خصوص صفرا و سودا... آورده شود و همین. صفرا کردن جان به چه معناست؟ روشن نیست.
در غزل نهم میخوانیم که «گشته بود همچو دلم مسجد لاحول ولا» و توضیحات در این خصوص ساکت است که مسجد لاحول ولا به چه معنی است و اشاره به چه قصهای دارد.
همچنین بنظرم میآید که در صداگذاریها به منظور درستخوانی لغات و ابیات کوتاهی شده. مثال:
غزل پنجم: «زبحر این در خجل باشد، چه جای آب و گل باشد» دُرّ یا دَر؟ این برای همه آشکار نیست.
غزل هشتم: «رَستم از این نفس و هوا، زنده بلا، مرده بلا» که مثال مشهوری است. بَلا یا بِلا (به لا)؟ جدای صداگذاری، هر دو مصرع بالا نیاز به شرح دارد که در توضیحات غایب است.
در غزل سیزده مثال ساده دیگر: «بروید ای حریفان بکشید یار ما را» تا آنجا که «رخ چو آفتابش بکشد چراغها را» و «بکشد» در هر دو مصرع نیاز به صداگذاری دارد تا به درستی خوانده شود.
برخی توضیحات خود نیازمند شرح است! مثلاً در غزل یازدهم، «کان زهره به میزان شد، تا باد چنین بادا» در توضیحات از قول دکتر سبحانی آمده که «میزان خانه شرف زهره است» و نمیدانم این توضیح چه کمکی میکند. در همین غزل در توضیح فرعون میآورد که «به قول مفسرین فرعون لقب شاهان عمالقه بوده». آیا عمالقه برای مخاطبان آشناتر است؟ شرح غزلیات مولانا که دایرة المعارف نیست تا به همه چیز و همه جا پرداخته شود. (۱)
بعضی توضیحات به نظر من چندان صحیح نیست. در غزل چهارم آمده که «گر خرقهی تو چاک شد، جان تو را نبود فنا» و در معنی فنا به غزل دوم ارجاع شده. وقتی به غزل دوم میرویم شرحی از معنی عرفانی فنا آمده که مناسبتی با معنی آشکار لغوی آن در عبارت بالا ندارد.
در غزل هشتم میخوانیم که «مرد سخن را چه خبر، از خمشی همچو شکر، خشک چه داند چه بود ترلللا، ترلللا» و در معنی ترلللا آمده که این واژه در لغتنامهها یافته نشد و «در اینجا به معنی بسیار خشک یا متضادتر به کار رفته». در واقع ترلللا به وضوح، چنان که از لغت و سیاق کلام هم برمیاید نه به معنی بسیار خشک که معنی تر و خیس میدهد و تشابه سخن/خموشی به خشکی/تری و یا خاکی/بحری در آثار مولانا سابقه دارد. (۲)
سخن را کوتاه کنیم اما پیش از آن بیاورم که خرمشاهی در مقدمه و توضیحات، گاهی اوقات اشارات غیرمعمول و غریبی هم دارد.
جدای اشاره به سال ۶۰۹ هجری قمری به عنوان تاریخ هجرت بهاءولد ازبلخ (که در مقابل قول مشهور ۶۱۶ است و قبول آن اشکالات عدیده پیش میآورد) در خصوص عاقبت شمس تبریزی میگوید که «به یک روایت، گروهی به سرکردگی علاءالدین فرزند کوچکتر مولانا، شمس را به قتل آوردند» و سپس اضافه میکند که «چنین جنایتی بعید نیست»! اتفاقاً خیلی هم بعید است توگویی فرزند و مریدان مولانا قاتلان بالفطره بودهاند که نسبت قتل شمس به آنها اینگونه ساده باشد. (۳)
در خصوص شیوه آوردن توضیحات و ارجاعات در پای غزلها میگوید که «هنوز روش منطقیتر و عملیتر که آسانتر باشد در حوزه این گونه پِژوهشها یافت نشده و پیدا هم نخواهد شد»! امان از دست این poverty of imagination ! خدا کریم است! شاید شد. دانش و شیوه و ابزارها و ابتکارات که در این روزگار متوقف نمیمانند.
در غزل ششم در توضیح کیمیا میآورد که «علم به هزینه گزاف در نیمه اول قرن بیستم ثابت کرد که علی الاصول تبدیل مس به طلا شدنی است و این توفیق علمی شگفتآور، که به هزینه گزافش نمیارزید، دستاورد علمی مهمی بود». براستی چه نیازی به همچو توضیح نادقیق و بلکه نادرست و در عین حال متناقض، آنهم در شرح غزل مولاناست.
در غزل دوازدهم شرحی درباره پیامبر اسلام آمده که براستی برای خواننده فارسیزبان ضرورت ندارد جز یکی دو جمله و آنهم از بابت احترام و سنت اما همانجا آمده که «بزرگترین و محبوبترین فرزندش حضرت فاطمه بود» و مشخص نیست که مقصود از بزرگترین چیست؟ چون به سن و سال، زینب بزرگترین دختر پیامبر بود و فاطمه چهارمین و کوچکترین دختر او.
در خصوص انتخاب غزلها هم میتوان سخن گفت چرا که به نظر من جای برخی غزلهای فوقالعاده زیبا و غنی و آهنگین مولانا در این گزیده خالی است اما خب این دیگر به ذوق و سلیقه و علایق افراد برمیگردد «که هر کس ز دگر جامی مستک شده کالیوه»...
این روزها حال و هوای چین مثل روزهای پایانی اسفنده در ایران. عید بهار چینی که همون عید سال نوست به تقویم قمری چینی نزدیکه. روز عید هر سال در محدوده حدود یک ماه تغییر میکنه و امسال هم به هفتم بهمن افتاده، بیست و ششم ژانویه.
عیدها که شاید در همه جا شبیه هم هستن اما این عید چینیها از خیلی جهات یادآور نوروز خودمونه. اول از همه اینکه خب سال نو و عید بهاره اگرچه واقعا وسط زمستونه. از همین الان صدای ترقهها به گوش میرسه که مقدمه آتش بازی محبوب چینیهاست در روز عید. در بعضی نقاط چین، خصوصا در نواحی غربی نزدیک به تبت، به ظاهر مراسمی نزدیک به چهارشنبه سوری ما هم وجود داره که سه چهار روز پیش از عید انجام میشه و در اون برخی وسایل کهنه به آتش سپرده میشه. البته اینجا سرخی فرصت حضور به هیچ زردی نمیده. معلومه که چین قبل از کمونیستها هم سرخ بوده و این علاقه چینیها به رنگ قرمز ریشه در قرون داره. همه تزیینات رنگ قرمز تند دارن. نوارهای دوگانه و سهگانه قرمز بر روی درها، فانوسهای بزرگ قرمز، پاکتهای هدیه قرمز، گوجه فرنگیهای بزرگ قرمز (چه ربطی داره؟)...
مثل ایران و شاید هم بیشتر، نگرانی اصلی چینیها "به چنگ آوردن" بلیطه و معمولا بلیط قطار که ارزونترین وسیله سفره در کشوری که هزار کیلومتر، فاصله دو شهر نزدیکه روی نقشه. مگه چند نفر در چین سفر میکنن؟ برای امسال دویست میلیون سفر پیشبینی شده که بالاترین تعداد مهاجرته در دنیا. دیگه ما به همه نوع "ترین" در چین عادت داریم و تعجب نمیکنیم. این از رسوم و سنتهای چینیه که خانواده باید در شب عید دور هم جمع بشن و خانواده شامل همه بچههای متأهل و مجرده. هنوز این سنت خیلی محکمه و من فقط یکی از بچههای شرکت رو میبینم که برای این تعطیلات برنامه سفر خارج کشور داره و اونهم پیشتر خانواده رو به پکن دعوت کرده بود. این رو هم خودش به من گفت و به من هم دروغ نمیگه! (۱)
شب عید که همه خانواده دور هم جمع میشن، شام شب عید خورده میشه که مراسم ویِژه داره اما مهم اینه که از چیه؟ ماهی! من میگم عیدشون شبیه نوروزه شما میگید نه. در جنوب چین صبحانه جمعی روز اول عید هم اهمیت ویِژه داره و غذایی خورده میشه به اسم تانگ یوان و اینطور که برای من توصیف کردن باید نزدیک به کوفته ما باشه. ای... سبزی پلو با ماهی، قرمهسبزی، کوکو سبزی... اینها ربطی به چین نداشت، پرتو خاطره قومی بود که ناگهان از زیر آوار غربت متجلی شد.

بازارها و بازارچهها هم که این روزها تقریبا مثل اکثر روزها و شبهای دگر غلغله است و گفتن نداره و چندان دیدن هم نداره. اینجا هم رسمه که روز عید همه لباس نو بپوشن و خلاصه نونوار باشن. بچهها بیشتر ذوق میکنن و مثل ایران، پدر و مادرها هم به ذوق اونها، ذوق میکنن! چقدر نویی و شادی خوبه و شما هم با من موافقید که خوبه ولی من باید به یادتون بیارم که خوبه. اینجا هم روز عید، عیدانه فراوان میشه که بیشتر همون اسکناسهای نوی تانخوردهی لای کتابه که در پاکتهای قرمز به بچهها داده میشه... از مبلغ معمولش هم پرسیدم. حدود صد تا دویست یوان در شهرهای بزرگ برای خویشاوندان نزدیک که میشه بین پانزده تا سیهزار تومن. شما همچو اطلاعاتی در کجای ویکیپدیا پیدا میکنید؟
از همکاران پرسیدم که روز عید چطور به هم تبریک میگید؟ گفتن میگیم سال نو مبارک! تا همینجا هم مثل نوروز ما میمونه. البته در چین روبوسی و دیدهبوسی رایج نیست. بعدش هم عبارتی میگن به این مضمون که "امسال مال و مکنت زیاد بشه" که خب کمی مثبتتر از اونیه که ما میگیم "صد سال به از این سالها". (۲)
امسال، بنا به تقویم سنتی سال 4706 و یا 4707 میشه و در این خصوص بین علمای چینی اختلافه چون مطابق منابع نسبتاً جدید! مبدأ تقویم به آغاز سلطنت امپراتور زرد، هوانگ دی برمیگرده که جدّ اعلای قوم هان محسوب میشه. اونچه که مهمه اینه که امسال سال گاوه و این چیزی رو برای گاوها تغییر نمیده که گفتهاند چینینان را عید و گاوان را هلاک! مطابق پیشبینیهای چینی امسال بهارش نکوست اما هر چی میگذره کار جهان رو به خرابی میره و درهم و برهم میشه و خدا آخرش رو به خیر بگذرونه.
دیگه چی بگم؟ تعطیلات عید بهار چینی هم مثل نوروز ما در واقع چهار روزه اما رسماً یک هفته میشه و عملاً به دو هفته میرسه. روز پانزدهم سال نو، مراسم خاصّیه که من نمیدونم دقیقاً چیه! ولی به نام جشن فانوس مشهوره و باز هم مثل سیزده بدر ما میمونه که به نوعی پایان رسمی عید سال نو محسوب میشه.
ما هم سهمی از این عید داریم؟ چرا که نه. عید همون بازگشته چنان که مولانا گفت: عُدتَ یا عیدی اِلَینا مَرحَبا... و ما هم برای چند روزی به ایران برمیگردیم. شاید هم فرصت و فراغتی بشه که در کنار دیدار محبّان، تجدید صحبتی هم با مولانا بشه که هر روز و هر دمش عید بود و بپرسیم که عید بیاید رود، عید تو ماند ابد / از فلک بی مدد، چون برهیدی بگو...
۱- خب حالا خارج پرانتز بگم که این دوست ما که یک مدیر متوسط در یک شرکت خصوصیه برای تعطیلاتش کجا میره؟ جزایر هاوایی! جدای مشکلات ویزا، چه اقشاری در ایران میتونن چنین تفریحاتی داشته باشن؟ فراموش نکنید که اینجا همچنان چین است و صدای من رو از پکن میشنوید و این هم نشانههای رفاه طبقه متوسط جامعه چینه که در حال ظهوره!
۲- یک عبارت معمول که در پای نامهها هم ظاهر میشه اینه که 新年快乐,恭喜发财,万事如意 و اینطور خونده میشه Xin nian kuai le! gong xi fa cai! wan shi ru yi و اینطور تلفظ میشه! که "شین نین کوای لو، گونگ شی فا چای، وان سی ژو یی" و اینطور معنی میشه که سال نو مبارک، مال افزون، بخت و خواسته دلخواه... و من امیدوارم که دوستان چینیدان اینجا رو نخونن!