تبليغاتX
فهرست

می‌گویم یادش بخیر روزگاری که در مجلات ادبی منازعه قلمی بین دو استاد برجسته بالا میگرفت و ما جدای هسته اصلی بحث، از گوشه و کنار و حواشی آن چه چیزها که نمی‌آموختیم و چه ذوق‌ها که نمی‌کردیم. مثلا وقتی باطنی با نجفی بر سر "درست بنویسیم" درافتاد که "اجازه بدهید درست ننویسیم" و چه نکات آموختنی داشت. یا آن مجموعه بحث‌های حلقه کیان. یا آن نقدهای متقابل ملکیان و خرمشاهی در حوزه ترجمه و موارد دیگر.

در هفته‌ها و ماه‌های اخیر اما سلسله مقالات نقادانه گنجی که با "قرآن محمدی" آغاز شد و بعد سلسه‌وار به حوزه‌های دیگر رفت، موجب نقد و پاسخ‌های منظم و پراکنده از سوی برخی دیگر از روشنفکران و اندیشمندان دینی و سنتی مانند مهاجرانی، کدیور، آرش نراقی، دکتر فنایی و دیگران شد که همچنان ادامه دارد. بهرحال سطح بحث‌ها و جدل‌ها فراز و فرود بسیار داشته اما در حواشی و حتی بسیاری اوقات در کامنت‌ها می‌توان نکات بسیار جالبی را دید که باز هم جای غنیمت است.

در این میان علوی تبار هم مقاله‌ای نوشت و از منتقدان خواست که با گنجی منصفانه برخورد کنند و در همانجا هم به برخی خصوصیات گنجی اشاره کرد از جمله شدت و دامنه مطالعات او خصوصاً در حوزه‌های دینی و الحق هم که این‌گونه است. فارغ از قوت و ضعف استدلالات و براهین و برخی استنادات، موجب حیرت است که گنجی چگونه یک‌تنه هر روز مقاله بلندی می‌نویسد و یا پاسخی فراهم می‌کند همراه با ارجاعات فراوان به کتب و مقالات معاصر و تاریخی در حوزه اسلام و دیگر ادیان. گاهی اوقات شدت ارجاعات و نقل‌قول‌ها آن‌قدر زیاد می‌شود که دیگر اصل مطلب هم فراموش می‌شود. یک نمونه جالب، پاسخ هفته پیش گنجی به حسین کمالی بود که در نامه‌ای به گنجی گوشزد کرده بود که کلام الله بودن قرآن، در حکم گزاره‌ای مبنایی و یکی از اصول موضوعه اسلام است که برای آن اقامه و طلب دلیل و برهان نمی‌کنند. گنجی اما در میانه نقد خود بر کدیور، پاسخی هم به او داده و در آن ابتدا مقدمه‌ای کوتاه آورده که این شیوه استدلال راه به کجا می‌برد اما سپس برای اثبات ناکارآمدی این روش، عین همان عبارات و استدلالات کمالی را در خصوص یک دین نوتاسیس مانند دین مورمون‌ها و اصول عقاید آنها آورده بود. در این میان، شرح تاریخچه و اصول اعتقادی مورمون‌ها آنقدر مفصل و بلند بود که می‌توانست مستقلا یک مقاله تحقیقی به حساب آید. 

اما نکته‌ای که به نظرم جالب آمد این بود که در بسیاری از این نقدها و پاسخ‌ها که عموماً با نوعی شتاب و تعجیل شاید بی‌دلیل همراه است، عین عبارات و کلماتی از این سو و آن‌سو وام گرفته می‌شود که عموماً در مواضع و مقالات دیگر رخ نمی‌دهد. از جمله دیروز که مقاله جدید گنجی با عنوان تحریک‌آمیز "پاسخ به تحدی قرآن" را می‌خواندم به نکته‌ای برخوردم که بنظم خیلی آشنا آمد. در مقاله دوم او (که همراه با مقاله اول منتشر شد!)، او ابتدا چند بیتی از مثنوی در ذمّ و ردّ فلسفه از نظر مولانا می‌آورد و ادامه می‌دهد که:
"شیخ بهایی هم‌ به‌ اقتفای‌ مولوی‌، در کتاب‌ نان‌ و حلوا می‌گوید: چند و چند از حکمت‌ یونانیان، حکمت‌ ایمانیان‌ را هم‌ بخوان‌..." تا پایان ابیات. بعد توضیحی در خصوص این بیت "سؤر رسطالیس‌ و سؤر بوعلی، کی‌ شفا گفته‌ نبیّ معتلی‌" می‌آورد به این شرح که "مطابق‌ روایتی‌ از پیامبر گرامی‌ اسلام‌، باقیمانده‌ غذای‌ مومن‌ شفاست‌. شیخ‌ بهایی‌ با استناد به‌ روایت‌ یاد شده‌ می‌پرسد پیامبر کجا فرموده‌ باقیمانده‌ غذای‌ ارسطو و بوعلی‌ شفاست‌؟ لذا هیچ‌کس‌ با خوردن‌ پس‌مانده‌های‌ فکری‌ بوعلی‌ و ارسطو شفای‌ روحی‌ پیدا نخواهد کرد.". (۱)

اما عین عبارات بالا در واقع برگرفته از یک سخنرانی عبدالکریم سروش است به نام حکمت یونانیان و حکمت ایمانیان به سال 82 که در آن سروش آورده بود:

"‌در آنجا (نان و حلوا) شيخ‌ بهايي‌ به‌ پيروي‌ از مولوي‌، ما را دعوت‌ مي‌كند كه‌ يك‌ نوع‌ حكمت‌ را كه‌ او حكمت‌ يونانيان‌ مي‌خواند فرونهيم..." و سپس نقل اشعار تا آنجا که "شیخ بهایی در همين‌ ابيات‌ به‌ نكته‌ ديگري‌ هم‌ اشاره‌ مي‌كند. روايتي‌ است‌ كه‌ پاره‌اي‌ از محدِّثان‌ از پيامبر آورده‌اند كه‌ ايشان‌ گفته‌اند؛ باقي‌مانده‌ غذاي‌ مؤمن‌ شفاست‌. شيخ‌ بهايي‌ به‌ اين‌ روايت‌ اشاره‌ مي‌كند ولي‌ مي‌گويد، پيامبر اسلام‌ كي‌ گفته‌ كه‌ باقي‌مانده‌ غذاي‌ بوعلي‌ و ارسطو شفاست‌؟ شما كه‌ پس‌مانده‌هاي‌ فكري‌ آنها را مي‌خوريد شفاي‌ روحي‌ پيدا نمي‌كنيد."... فکر می‌کنم که شباهتهای کلام و بیان دیگر خیلی روشن است. گنجی البته به ماخذ کلام هم اشاره ندارد و نیازی هم نیست چون موضوع عام است و حتی در آن مقاله او جایگاهی فرعی دارد.

حال نوبت خود سروش است! به همین شیوه، سروش در پاسخ اخیر خود به مراد فرهادپور در مقاله "حضور بی‌رحم ریشه تخریب" در پس ذهن خود عبارتی را بکار می‌گیرد که در اصل برای او نیست: "...اما ناچارم از او شروع کنم چون اوست که به قول جوانها چندی است به من گیر میدهد". ای عبارت به وضوح از نوع زبان او نیست و از این رو زود به نثر و ادبیات خود باز می‌گردد "حمله بر من درویش یک قبا می‌آورد و پا در کفش من میکند و خاک در چشم من میزند و تیغ بر چهرهٔ من می‌کشد...". اما آن عبارت از کجا آمده بود؟ از پاسخ داریوش آشوری به حنایی کاشانی در "عرض ارادتی خدمتِ یک آقا ‌معلمِ فلسفه" که این‌گونه شروع می‌شد "این چندمین بار است که سعید حنایی کاشانی، به قولِ جوانانِ امروز، به من "گیر می‌دهد"، و همیشه با گستاخی و بی‌ادبیِ بسیار"...


۱- سؤر به معنی پس­خورد، نیم­خورده. چنان که مولانا در قصه لقمان آورده است: هر طعامی کآوریدندی به وی/ کَس سوی لقمان فرستادی ز پی/ تا که لقمان دست سوی آن بَرد / قاصدا تا خواجه پس‌خوردش خورد / سؤر او خوردی و شور انگیختی / هر طعامی کو نخوردی ریختی. و حدیث را این‌گونه آورده‌اند که: فی سؤر المؤمن شفاءٌ مِن سبعینَ داء.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 10:39 توسط مجید |

دوستی پیامی گذاشته بود که حکایت چین و دو صد ماچین چند صباحی است که فراموش شده. حق با اوست اما چه باید کرد که غریب را دل سرگشته در وطن باشد. این روزها هم محرم است و اولین سالی که عاشورا را در ایران نخواهم بود. در این مناسبت‌ها، تعب غربت بیشتر به چشم می‌آید و به تن می‌نشیند. یکی دو کلام در تاملات عاشورایی بیاورم تا بعد که دوباره در چین منزل کنیم.  

هنوز بسیارند کسانی که به تبعیت از شعر شاعری عرب، تکرار و بلکه آرزو می‌کنند که "کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا". یا آنها که عاشورا را اینگونه فهمیدند که حیات نیست جز "عقیدة و جهاد" و آنها که سخن شریعتی را شعار کردند که "آنانکه رفتند کاری حسینی کردند و آنان که ماندند باید کاری زینبی کنند و الا یزیدی‌اند".. (۱)  

این‌ها اما همه تکرار فاجعه است. عاشورا روزی بود که کرامت و شرافت انسانی در مقابل هجوم انبوه شقاوت و جهالت طاقت نیاورد. تشنه شد و به خاک افتاد. کشته شد و به زیر سم اسبان رفت. اسیر شد و تازیانه خورد. پس هیچ روزی عاشورا مباد و هیچ سرزمینی کربلا. 

حسین آن بود که مولانا آورد: پشت‌دار و جان‌سپار و چشم‌سیر. او خالق فاجعه نبود. نه به پای خود به سرزمین کرب و بلا رفت و نه به دست خود جنگ آغازید. او را خواندند و رفت چنان که از او توقع میرفت. چون نقض عهد کردند، گفت که اگر نمی‌خواهید باز می‌گردم و یا چاره دیگر می‌جویم. فاجعه را دیگرانی رقم زدند که "چنگالشان را در او فرو برده بودند" و برای او هیچ راهی که شایسته همچون اویی باشد نگذاشتند. پس از آن هم که دست در خون او بردند، در دشمنی و شقاوت هیچ حدی قایل نشدند تا کربلا آن فاجعه شد که می‌دانیم. پس شاید بتوان از عاشورا درس دیگری آموخت. آنها که فاجعه آفریدند، یزیدی بودند اما آنها که ماندند به روش یزیدیان نروند تا راه فاجعه را هموار نکنند. شاید این برای ما مسیر ایمن‌تری باشد تا آن که خود را حسینی و زینبی بدانیم و بسیاری دیگر را یزیدی. (۲) 

این روشهای یزید بود که فاجعه ساخت و نه حتی تصادم عقاید. این آموزه امروزی است که حیات برتر از هر عقیده است و هیچ عقیده‌ای دلیل نقض حیات نیست اما همان روز هم آن روش‌ها و شیوه‌های ناراست بود و نه عقاید نادرست که راه هرگونه چاره‌جویی را بست و به خشونت کور میدان داد.  

باز فکر می‌کنم که وای از آن روزی که خشونت همه‌گیر شود و جنون جمعیت سمت و سوی جهالت و جنایت بگیرد. آنها که پیشتر در بوسیدن دستی و انگشتری بر هم سبقت می‌جستند این‌بار از پیراهن دریده خونین نمی‌گذرند اگر انگشت را به طمع انگشتر نبرند. آنهمه شقاوت را مردم شام نکردند. همان مردم کوفه بودند که منزلت و حرمت آن کس که خود خوانده بودند را می‌دانستند و کردند آن چه کردند. هم ‌آن‌ها اما چندی بعد پشیمان شدند، دوباره شمشیر به دست گرفتند و بر علیه امرای پیشین خود جنگیدند و باز هم راه افراط در قساوت گرفتند. این طبیعت آدمی است و منحصر در هیچ زمان و مکانی نیست. پس از آن هم بارها در شرق و غرب عالم پیش آمد و هیچ تضمینی هم به ما نداده‌اند و باید همیشه مراقب بود که آن شرایط فراهم نیاید که این دیو خفته زنده شود چنان‌که همین امروز هم حکم سنگسار در رساله‌هاست اما سنگ‌ها را مردم می‌زنند... (۳)


1- در خصوص خلط برخی اشعار و یا شعارها با کلام امام رجوع کنید به کتاب "عاشورا پژوهی؛ با رویکردی به تحریف شناسی تاریخ امام حسین" که از معدود نوشته‌های محققانه سالهای اخیر است. نویسنده: محمد صحتی سردرودی
از جمله موارد آشنا و مهم:
"کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا" شعر شاعری است که بعدها از آن تلقی به حدیث شده است.
"هل من ناصر ینصرنی". هم همینطور.
"ان الحیات عقیده و جهاد". هم همینطور.
"ان کان دین محمد لم یستقم الا بقتلی فیا سیوف خذینی" هم همینطور!

2- از مناقب العارفین چنین به خاطرم می‌آید که به مولانا گفتند "فلانی بی‌وفاست". گفت وفا خوبست؟ گفتند آری. گفت پس شما با وفا باشید! (نقل به مضمون). بر همین سیاق چه بسا بتوان به بسیاری امور نگاهی دوباره کرد. 

3- برای من همیشه سوال بوده که از منظر تاریخی علت آن‌همه خشونت، آن‌هم نسبت به نوه پیامبر و نزدیکان و خویشاوندان او چه بود. بی‌شک سنتهای عربی در آن نقش داشته. همچنین کینه‌های قومی و قبیله‌ای که شهیدی آن را در پس از پنجاه سال تحلیل کرده. شاید ترس از متهم شدن به دعوت و حمایت از حسین هم در عده‌ای باعث افراط در خشونت بوده است. یا از آن رو که بسیاری این جنگ کوچک را پس از مرگ معاویه فرصت و بهانه‌ای دیده اند برای نزدیک شدن به حاکمان جدید و با این همه هنوز این خشونت قابل توجیه نیست. بهرحال نباید از پدیده توده crowd phenomenon غافل بود که همواره خصوصا در خشونتهای جمعی نقشی اساسی دارد.

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 17:48 توسط مجید |

اولین روضه­خوان مصیبت کربلا که بود؟ ملا حسین واعظ کاشفی؟ نه. بازماندگان حادثه آن واقعه فجیع؟ نه. خود امام در میدان کربلا؟ نه، بسیار پیش از خود واقعه! نبی اکرم؟ پیامبران پیشین؟ خود حضرت آدم؟ نزدیک شده‌اید اما هنوز نه. 

در گشت و گذارهای عالم وب، به نکته­ای برخوردم که ارزش داشت تا به مناسبت این روزهای محرم به چشم آید. سایت الف از جناب دکتر مرتضی آقاتهرانی، نماینده مجلس شورای اسلامی و استاد حوزه و دانشگاه که البته در سابقه بلند علمی و اجرایی خود سابقه تحصیل در کانادا و آمریکا را هم دارد، دعوت کرده تا در خصوص آفات و انحرافات عزاداری سالار شهیدان به سوالات مخاطبان سایت پاسخ گوید.

در این میان سوال کننده‌ای پرسیده که "تاريخ شروع عزاداري براي امام حسين(ع) دقيقا از چه موقعي بوده و مبدع آن چه كسی بوده است؟ آيا مداحی به شيوه امروزي مثلا در قرن ششم نيز در ايران رواج داشته يا خير؟"

سوال روشن است و از سابقه عزاداری و مداحی میپرسد و انتظار می‌رود که در پاسخ به آن تصویری تاریخی هرچند کلی به دست آید یا به منابعی ارجاع داده شود که مثلا مقاتل از چه زمانی و در کدام مناطق شیعی ظاهر شدند و توضیح داده شود که مثلا در قرن ششم، حکومتهای غیر شیعی سلجوقی و خوارزمشاهی بر ایران حاکم بوده‌اند اما شیعیان رسم عزاداری را به چه شیوه اجرا میکرده­اند و غیره. اما پاسخ استاد خیلی جذابتر از این گونه تحقیقات ملالت‌آور تاریخی است: 

"اینطور که در روایات بسیار قوی و مستند موجود است اولین روضه‌خوان امام حسین(ع) حضرت جبرائیل(ع) می‌باشند که در داستان معروف هبوط حضرت آدم و استغفار و ندامت شبانه روزی ایشان، بر ایشان نازل می‌شوند و به آدم ابوالبشر نام پنج تن آل عبا را می‌آموزند که خدا را به این اسما برای آمرزش خود قسم دهند و در واقع این بزرگواران صاحب آبرو نزد خداوند را واسطه این طلب بخشش قرار دهند. در این روایات آمده وقتی حضرت آدم به نام پنجم یعنی « یا قدیم الاحسان بحق الحسین» می‌رسند حالت گریه و تضرع به ایشان دست میدهد. جبرئیل در پاسخ به سوال حضرت آدم در مورد علت این اتفاق شرح سوزناکی از سرنوشت نوه پیامبر خاتم که فرزند حضرت آدم نیز محسوب می‌شود بیان می‌دارند. در احادیث تاکید شده که آدم ابوالشر تا آخر عمر خود به یاد این واقعه و سرنوشت فرزندش می‌گریسته است. این موضوع بنابه حالات و حوادث مختلف برای بسیاری از پیامبران از جمله: ابراهیم، اسماعیل، یحیی، زکریا و حتی پیامبر خاتم پیش آمده است..."

باید گفت که ای خبرهات از خبرده بی خبر، توبه تو از گناه تو بتر. آخر شما ببینید که چه کسانی قرار است رفع آفات و انحرافات کنند، پاسخهای روشن و مستدل فراهم بیاورند و چراغ تحقیق و تفکر را در حوزه و دانشگاه بیفروزند. در پاسخ به یک سوال راست و مستقیم، این دکترِ استادِ حجة الاسلام که امروزه در منصب نصب قوانین هم هست به کجا نمیزند و چه کجی‌ها نمی‌آفریند و نمی‌پراکند که اولین "روضه­خوان" جبرئیل بوده که نام حسین را به آدم ابوالبشر آموخته. آدم با آوردن نام حسین بدون آن که علتش را بداند به گریه و تضرع می‌افتاده تا این که جبرئیل برای حضرت آدم روضه‌خوانی می‌کند...*

به قول مولانا، پس عزا بر خود کنید ای خفتگان، زآنکه بد مرگی است این خواب گران...


* فکر ‌کنم که بعید نیست جناب استاد در نقل روایات قوی و مستند اشتباهی کرده و این جبرئیل بوده که به هنگام آموختن نام حسین به گریه افتاده و آدم علت گریه او را پرسیده. بازهم این به عقل بیشتر جور درمی‌آید چون بقیه داستان که هیچ غرابت عقلی ندارد!
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 23:32 توسط مجید |

امسال اردیبهشت که به چین اومدم، تازه چند روزی از زلزله سیچوان گذشته بود. یکی از برنامه­های تلویزیون، شاید حدود یک ساعت، گروه نجاتی رو نشون میداد که تمام شب سعی میکردن از بین آوارهای یک مدرسه به بچه هایی برسن که امیدوار بودن اون زیر زنده مونده باشن. تو این میان، پدر یکی از این بچه­ها روی یکی از این بلوکهای سیمانی نشسته بود و برای بچه زیر آوارش قصه می­گفت و شعر می­خوند که بچه خسه مونده، چیزی به صب نمونده... تمام مدت پدره گریه کرد و من هم گاهی اوقات پا به پای اون. البته اون برنامه تموم شد و ما هم کانال رو عوض کردیم اما چیزی برای اون پدر عوض نشد.

حالا هم اگر تصاویر CNN آدم رو منقلب کنه، دیگه فاجعه باید خیلی عمیق باشه. من نمیدونم که فلسطین چاره داره یا نه. سال­ها و دهه­هاست که صالح و طالح در لباس گرگ و میش اومدن و رفتن و متاع خویش نمودند و گشودند. از هیچ سو چاره نشده و توقع هم نمیره چاره بشه. این خونیه که باید بریزه تا صد شجره ملعونه ازش تغذیه کنه و رشد کنه.
اول از همه اونهایی که سرزمین موعودشون رو با خون و تجاورز و تحقیر و کشتار ساختن و می­سازن. اونها که برای یک زخمی، هزار میکُشن تا نشون بدن که قوم برگزیده­ان.
بعد همه اونهایی که اونجا صلح نمیخوان. اگه صلح بشه، اینها مشروعیتی رو که ندارن از کجا بیارن. آخه اینها حامی ملت مظلومن به شرطی که اونجا روی آرامش نبینه.
و صدتای دیگه از اینسو و آنسو...

امشب ویدیویی رو از این دختر کوچولوی غزه دیدم. نه یک بار شاید ده بار. کوچولوی خوش زبونیه که از زندگی روزانه­ش میگه. هیچ صحنه دلخراش هم نداره. هم باباش زنده است و بهش عینک آفتابی داده، هم مامانش که بهش دستبند و گردن­بند داده اما چه فایده که نمیتونه باهاشون بازی کنه... چون همه­شون مثل لباس­هاش بوی دود میده... این هم از صفحه تلویزیون و صحنه ذهن ما می­گذره و نمی­مونه اما عاقبت این کوچولو چی میشه؟

+ نوشته شده در سه شنبه دهم دی 1387ساعت 10:35 توسط مجید |