تبليغاتX
فهرست

من باور ندارم که غدیر واقعه­ای تاریخی باشد. فکر نکنم از این سر­راست­تر بشود سر بحثی رفت پس برگردیم و مقدمه­سازی کنیم!

مانده بودم که چگونه از این چنبره تناقض­گویی و تناقض­پردازی پست پیشین برون­شویی بیابم که بهانه از آسمان رسید. دوستی عید غدیر را پیشاپیش تبریک گفته بود. دیدم که مضمونی از این بهتر پیدا نمی­کنم. اولا که صحبت تاریخ است و علایق قدیم و تناقض­های این قصه! بعد هم مناسبتی است که اگر از دست برود باید یک­سال صبر کرد و مهم­تر از همه این­که در مخالف­خوانی و خلاف­آمد عادت عام سخن گفتن لذتی است که در عفو و انتقام نیست!

مقصود از واقعه غدیر در این متن تنها آن بخشی است که پیامبر اسلام، در سال دهم هجری، در راه بازگشت از سفر حجّی که بعدها به حجة الوداع مشهور شد، در میان اجتماع عظیم غدیر علی بن ابیطالب را جانشین و خلیفه مسلمین پس از خویش خواند. این را نمی­توان پذیرفت. اینکه پیامبر در آنجا توقف کرد و خطبه کرد، قابل انکار نیست.

سوال اینجاست که چگونه ممکن است که پیامبر، در بین جمعیتی که تعداد آنها را صد هزار نفر و حتی بیشتر آورده­اند، امام را جانشین خود بخواند، همه بشنوند، همه مسلمانان حاضر در غدیر با وی بیعت کنند، کوچک و بزرگ به او تبریک بگویند اما بعد از آن واقعه آب از آب تکان نخورد توگویی هرگز چنین چیزی رخ نداده است.

پیامبر شخصیتی فوق العاده پرنفوذ و به قول امروزیها (جداً من دیگه دیروزی شدم) کاریزماتیک داشته است. آنها که تاریخ اسلام را در کتب منابع سیر، مانند سیرة النبی ابن هشام، مغازی، تاریخ دینوری، تاریخ طبری و غیره خوانده­اند، از میزان جزییات و ظرایف تاریخی که توسط راویان و کاتبان سیره نقل شده در حیرت می­مانند. مثلا در راه کدامین غزوه، سیّد در فلان منزل نشست، بر دست راست تکیه کرد، چنین فرمود، برخاست و فلان کس را بخواند، مشتی خاک برگرفت... این نفوذ او حتی تا سالهای سال پس از وفات در بین اصحاب باقی ماند و هر حکمی کرده بود قانون شد و هر فعلی سنت.

فاصله حجة الوداع تا وفات پیامبر تنها دو ماه و چند روز است (18 ذی الحجه تا 12 ربیع الاول و یا به قول شیعه 28 صفر که حتی دو هفته پیشتر است). یعنی حکم و نفوذ کلام پیامبر به سه ماه هم نرسیده است؟ این باور کردنی نیست که در جامعه گونه گونه مدینه، حکم پیامبر به این سادگی زیرپا گذاشته شود و  هیچ گروهی، جز حلقه کوچکی از بنی­هاشم که جانشینی را شایسته علی بن ابیطالب می­دانستند، اعتراض نکنند.

همچنین باید پرسید که چگونه وقتی گروه حج­گذار به مدینه بازمیگردد، این بیعت برای ساکنان مدینه و دیگر مسلمانان تکرار نمیشود؟ چگونه این سخن "من هو مولاه..."، که البته می­تواند به معنی خاصی همچنان معتبر باشد، به شکل­های دیگر و به تکرار در مواضع و مواقع دیگر توسط پیامبر بیان نشده و بلکه مسکوت مانده است؟ چنین انتصاب مهمی چگونه در سخنان و خطبات پیامبر، پس از بازگشت به مدینه، مکرر اعلام نشده است تا دیگر بعدها جای شبهه و انکار نماند؟

شرح وقایع پیش و پس از رحلت پیامبر به جزییات کامل در تواریخ آمده است. ما هیچ جا نمی بینیم که امام علی در فاصله حجة الوداع تا وفات رسول، موقعیت ویژه­ای یافته باشد. مثلا کارهای حکومتی را هنگامی که پیامبر پس از سفر حج به بستر بیماری افتاده است، به دست گیرد و یا حتی به جای او به پیشنمازی مسجد بایستد.

همچنین به غیبت این قصه در قرآن میتوان اشاره کرد. واضح است که تلاشهای طاقت­فرسا و جگرسوزی صورت گرفته تا شان نزول یکی دو آیه را به غدیر نسبت دهند اما کافی است مقایسه شود با آنهمه شان نزول روشن و صریح برای وقایع کم اهمیت­تر در عهد حیات رسول. اگر براستی غدیری در کار میبود، عده­ای موافق بودند و عده­ای مخالف و یا منافق! و آنموقع آیات روشنگر در این خصوص فراوان بود...

در خصوص گفتگوهایی که در سقیفه صورت گرفته، تقریبا اختلاف نظر جدی نیست. گویند پس از وفات رسول، انصار در سقیفه جمع شدند تا سعد بن عباده را به خلافت بنشانند و به همین دلیل ابوبکر و عمر به آن سو شتافتند. بوالعجب، یکی در میان انصار نمی­پرسد که حکم رسول چه شد؟ اینها که دیگر ابوبکر و عمر و ابوعبیده جراح نیستند که بخواهند به قول برخی علمای شیعه توطئه کنند و از غیبت علی سوء استفاده کنند. اینها انصار هستند که چنان که بعدها در حوادث سقیفه نشان دادند بلندپروازی هم نداشتند و باور کردنی نیست که اساساً حکم پیامبر را زیرپا بگذارند. آنها به سادگی، در جایی که حکمی نبود تصمیم خود را میگرفتند.

سپس ابوبکر و عمر به آنجا میروند و بحثها درمیگیرد. از یک امیر از شما و یک امیر از ما بگیرید تا احتجاج ابوبکر که خلیفه باید از قریش باشد و وزیر از انصار الی آخر و باز یکی از آن صد هزار نفر حاضر در غدیر آنجا نیست که بگوید آخر این چه بحثی است، مگر پیامبر تکلیف را روشن نکرده؟

اما دلیل نهایی از خود نهج البلاغه برمی آید. غدیر بکلی در کلام امام، در خطبات و نامه­ها، غایب است. در بین آن همه نامه­های جدلی که بین امام و معاویه رد و بدل شده، یکبار امام به همچو واقعه مشهوری اشاره نمی­کند که حق من بر خلافت، حکم پیامبر بوده است. البته امام در یکی دو جا، از جمله در همان خطبه معروف شقشقیه که عنان زبان را رها میکند، اشاره میکند که جانشینی پیامبر حق او بوده اما علت آن را شایستگی خود میداند و نه حکم غدیر.

تا اینجا نقد بود. شما الان باید بپرسید، خب پس اگر این درست نیست، آن قصه مولا چیست، اصلا بحث جانشینی به عهد پیامبر مطرح بوده یا نه و ملاحظات پیامبر در این خصوص چه بوده اما خب شما که نمی­پرسید، من هم نمی­گویم!

نیاز به ذکر نیست، و به همین دلیل من نمی­آورم! که آنچه آمد معطوف به بحثی دینی نیست، تنها بازنگری شخصی یک واقعه مشخص تاریخی است. امیدوارم دولت، به بهانه این نقد، در تعطیلی این روز بازنگری نکند که اگرچه ما اینجا از آن محرومیم اما خب به کام دل شما باشد ما را بس. عید غدیر هم بر شما مبارک باد.

نوشته و هوا شد در تاریخ هفدهم ذی الحجه 1429 در فرودگاه شهر چانگ­چون (پس دیگر اینجا از من مرجع و منبع نخواهید).

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 13:0 توسط مجید |

بار دیگر، با چندی تاخیر، بر سر وبلاگ آمدیم. سبب تاخیر اما مهلت و فرصتی بود که یکسره در پریشانی گذشت تا بعد خود در انتهای فهرست بلند پشیمانی­ها جایی بیابد! آه از این غم­ها که اندر سینه وبلاگهاست!

نمیدانم چه بنویسم! نه دست و دلم به چین می­رود و نه به ماچین. بهرحال خوب است که چند کلمه­ای بنویسم. همین که کنار سلام و ارسال پیام حیات! دو سه حرفی بزنیم در دامن آن فرهنگ و زبانی که اگر هم امروزه درگیر هزار درد بی­درمان است، باز خانه آشنای ماست، غنیمتی است. بهانه­ای که اگر هم کام دل نمیدهد، در این غربت نقش خیالی میکشد، فال دوامی میزند. این قصه مکرر وطن و غربت هم از آن تناقضهای همزاد و همراه ماست. حکایت سرگردانی دل آدمی است که هم مقیم عشق باشد، هم ز عشق آواره­ای.

باید چیزی نوشت اما چه؟ دوست دارم مثل آن بازی شیرین عهد نوجوانی که تکه کاغذی رها شده در گوشه خانه را می­گرفتیم و می­سپردیم به جر جرار نظم و نثر و عبارات و اشارات تا دیگر جایی نانوشته نماند، از جایی شروع کنم و بنویسم اما دیگر امروزه آن ذوق و معانی که رفته هیچ، در این صفحات بی­پایان مجازی نه قلمی مانده که نقشِ ­خطی بکشد، نه دست­خطی و خط­خوردگی، نه کاغذ و نامه­ای که لای کتابی رود و ای بسا به وقتش برای این که پاره نشود، به آب روان سپرده شود. این هم تناقض تکراری دیگریست، آداب و علایق دنیای قدیم و جدید.

فکر کردم از برخی تجربه­های ناکام شغلی بنویسم. نوشتم و پاک کردم. باز به تناقضها برخوردم. فکر کردم که ای کاش میتوانستم بگویم "عین مشغولی مرا گشته فراغ". آنها که فراغت و دغدغه و علایقشان با مشغولیت روزانه­شان همسو می­نشیند.

اصلا ای کاش مجالی و توانی بود تا از همین تناقض­ها نوشت.
از آن تناقضهای دل که همنشین مولانا بود در گذر سالیان. از سالهای دیدار و وصال شمس که از او می­پرسید "شمس تبریزی، تناقض چیست در احوال دل؟" تا آن سالهای پایان عمر که دیگر در این کشمکش بلند، تاب و توان این زردروی عاشق رفته بود و آن شاه خوبرویان را میخواند که "از تناقضهای دل پشتم شکست، بر سرم جانا بیا بگذار دست، دست خود را از سر من بر مدار، بی‏قرارم بی‏قرارم بی‏قرار".
یا از آن "تناقضهای بینا" که "بود از مصلحت نه از بی­اصولی". این تناقض­ها را که شب و روز می­بینیم و می­شنویم و می­دانیم و عادت داریم.
دیگر اما آن تناقض­های قول و فعل، آنها که معلول بی­اصولی ماست و علت بی­حصولی ما. آن گونه که مولانا نهیب میزد: سَعیَکم شَتّی تناقض اندرید، روز می‏دوزید و شب بر می‏درید، می‏نگر در خود چنین جنگ گران، پس چه مشغولی به جنگ دیگران؟ ( ۱)

اما شاید فرصتی دیگر... !


۱- سعیکم شتی: مأخوذ از قرآن. (س ۹۲ آ ۴) إِنَّ سَعْيَکمْ لَشَتَّی (براستی که کوشش شما متفرق و پراکنده است).
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 22:31 توسط مجید |

حال که ما خواسته و ناخواسته به چین آمده­ایم، حق آنست که در طلب علم بکوشیم که آورده­اند "اطلبوا العلم ولو بالصين" و من که دل از دانشهای پیشین شسته­ام و از آن سودی در خور نجسته­ام، روی به علمی نافع آورده­ام: علم درایت حدیث!

همیشه بنظرم آمده که "اطلبوا العلم ولو بالصين" نمی­تواند حدیث نبوی باشد. البته، سخنی است شریف اما به نظر خیلی دور و خارج از زمینه­های تاریخی صدر اسلام، آن هم به عهد حیات رسول اکرم می­آید که بتوان آن را نقل قولی از پیامبر دانست. متن آنقدر کوتاه است که جای نقدهای درون متنی مفصل ندارد. در جستجوی علم باشید حتی تا چین. اما این توصیه، از زبان رسول، ناظر به کدام علم است و چگونه تا چین؟
چنین می­نماید که علم در عهد حیات پیامبر، معنی ساده و بسیطی داشته است. شاید بهترین منبع در این خصوص، قرآن باشد که منعکس کننده دقیق ذهنیت و دغدغه­های رسول و نوع گفتمانها و احتجاجات آن عصر بین مومنان و مشرکان است. آنجا علم دانشی است عموما دینی معطوف به عالم غیب، توحید و معاد که البته از آن خداست و هم او برخی را از آن نصیبی داده است: لا عِلْمَ لَنا إِلاَّ ما عَلَّمْتَنا. توسع علم در آن مقطع به دانش ابدان و طبیعت و نجوم و حکمت هم به نظر بی­وجه می­آید. در آن عصر و خصوصا در تمدن ابتدایی عربستان، اصلا نیازی به این علوم احساس نمی­شد چنانکه پس از آن هم این علوم منزلتی شایسته نیافت. آنچه در سالهای بعد قدر دید و بر صدر نشست، علوم اسلامی بود از قبیل تفسیر قرآن و حدیث و فقه و خلاف و غیره. اما این علم اخیر هم در زمان حیات پیامبر موضوعیتی نداشت و بعدها شکل گرفت و توسعه یافت و حداقل تا عهد عمر، دانشی محسوب میشد که با وجود قرآن به آن نیازی نبود. از سوی دیگر، اشاره صریح به چین، در زمانی که هنوز اسلام پا به خارج از شبه جزیره نگذاشته بود هم غریب می­آید.
البته برخی هم همین غرابت­ها را، یعنی توصیه جستجوی دانش در اقصای عالم و در سرزمینهای ناشناخته کفر را نشانه تاکید بر منزلت علم گرفته­اند که به چشم من تصنعی می­نماید. سخن باید در عهد گوینده معنای روشنی داشته باشد و نه اینکه حوادث بعدی آن را تفسیر کند.  

به نظر من می­آید که این حدیث در فاصله حداقل یک قرن بعد از وفات پیامبر "وضع" شده و آن وقتی بود که مسلمانان دیگر در همسایگی چین بودند. کاتبان حدیث از مصر تا عراق و خراسان و ختا در رفت و آمد بودند و سیره نبوی را می­جستند و بعد در گوشه­ای از عالم اسلام می­نشستند و دوباره طالبان جدید در راه بودند. قصه مسافرتهای ابن هشام خود نمونه جالبی است. بهرحال همچنان جای تحقیق هست اگرچه مکان و زمان آن نیست! مثلا شواهد دیگر استفاده از "صین" در زمان و زبان پیامبر و صحابه چه بوده و یا اینکه شهرت این سرزمین برای اعراب آن روز، بیشتر از چه جهت بوده؟ بُعد مسافت، محل علم و یا سرزمین عجایب و غرایب... روابط بین اعراب و چین پیش از اسلام در چه حدی بوده که تصوری از چین در آن زمان در بین اعراب رایج باشد؟ 
این بود پایان درس درایت حدیث ما در حاشیه درس خارج فقه (چون خارج هستم، میدانید دیگر). اما گفته­اند که الاکرام بالاتمام. پس بشنوید از علم روایت! جستجوی مختصری در اینترنت کردم چون دسترسی به طلاب در حوزه علمیه و طالبان در جامع الازهر نبود. در سایتهای فارسی زبان، تنها به نقل حدیث بسنده شده چون عالمان دینی ایران بیشتر به علم تفسیر علاقه دارند، خصوصا علم تفسیر آیات قدرت. سایتهای عربی و انگلیسی اما برخی اشارات دقیق­تری دارند.  

اولین نمونه جالب کتابی است که که جناب عبدالرحمن محمد سعيد دمشقيه نوشته و آن را هم در وب گذاشته در نقد احادیثی که شیعیان به آنها استناد می­کنند. سه جا در کتابش آورده که آیا اشتهار حدیثی، دلیل صحت آن میشود؟ و هل اشتهار الرواية دليل على صحّتها؟ البته که نه! و بعد و برای نمونه همین حدیث را ذکر میکند که حداقل به زعم او باید بین شیعه و سنی اتفاق نظر باشد که از اساس مجعول است: أليس حديث « اطلبوا العلم ولو في الصين» مشهوراً و هو مع ذلك لا أصل له؟... سپس هشدار میدهد که این عبرتتان باشد که به صرف رواج و شهرت روایتی بر زبان مردم و در دل کتابها، آن را معتبر ندانید: فالعبرة في صحة سند الرواية لا مجرد اشتهارها على ألسنة الناس و بطون كتب الفقه (خدا سایه ملای رومی رو از سر من کم نکنه و اگرنه سایه ملای چینی شدید منو تهدید میکنه!). 
در سایتی به نام اسلام ویب از شیخ پرسیده­اند که: أفتونا عن "اطلبوا العلم ولو بالصين" هل هو حديث شريف؟ و فتوای شیخ البته جزییاتی دارد در خصوص سلسله اسناد و نظر اصحاب حدیث تا آنجا که: متنه مشهور و أسانيده ضعيفه.
در جایی دیگر هم سوال کننده پرسیده که شنیده­ام این حدیث بسیار متداول اما موضوع (یعنی مجعول) است: ینتشر بین كثیر من الناس الاستشهاد بحدیث (اطلب العلم ولو فی الصین) و قد سمعت انه موضوع و مكذوب فهل هذا صحیح؟ جالب است که بعد سوال کننده می­گوید که از تکرار این حدیث در بحث­ها به ستوه آمده! و اما پاسخ پس از برخی جزییات: ...هذا الحدیث موضوع، ولیس له أصلٌ ثابتٌ عن النبی ص...

در سایتهای اسلامی انگلیسی هم مواردی می­یابید. از جمله در اینجا که حدیث Seek knowledge as far as China را جزو احادیث maudu میداند و نه حتی daif (این کلمات سخت را در دیکشنری نمی­یابید. چون به همان زبان خودمان است! موضوع و ضعیف). بعضی تنها همان فتاوی بالا را ترجمه کرده­اند و برخی مانند این نمونه، ابتدا حدیث را نقد کرده اند و سپس در بخش نظرات، تمام ریشه آن را به تفصیل کاویده­اند...

این پست که ما در آن سر در حجره و پای در نعلین برخی دوستان کردیم و شیوه خطابه منبری گرفت را هم به حدیثی ختم کنیم که به نظر من پیامی ساده اما جوهری پیامبرانه دارد...
گفت پیغمبر که چون کوبی دری / عاقبت زآن در برون آید سری‏ / چون نشینی بر سر کوی کسی / عاقبت بینی تو هم روی کسی‏ / چون ز چاهی می‏کنی هر روز خاک / عاقبت اندر رسی در آب پاک‏...
چنین باد و جهد بی‏توفیق هم خود کس را مباد...


* اینهمه گفتیم، این را هم بیاوریم که صورت قابل قبول حدیث را به نقل از انس فرزند مالک، اینگونه آورده­اند که: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص (طَلَبُ الْعِلْمِ فَرِيضَةٌ عَلَى كُلِّ مُسْلِمٍ) و البته با این توضیح که "والمقصود بالعلم هنا هو العلم الشرعي..."
+ نوشته شده در یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 8:59 توسط مجید |

 میا بی دف به گور من ای برادر
چندی پیش در حومه شهر نانجینگ، در راه برگشت به هتل، جمعی رو بر در خانه­ای دیدم همراه با نوازنده­ای که سازی سُرناگونه بدست داشت و در آن می­دمید. به نظرم عروسی آمد. در شمال چین، از جمله پکن، عروسی­ها در طول روز است و میهمانان دعوتند به صرف "نهار و شیرینی". به سمت جنوب که میرویم، عروسیها بیشتر در عصر است. در کمال تعجب همکارم توضیح داد که مراسم ترحیم است که به شادی برگزار میشود! و آن وقتی است که کهنسالی در میان خانه و خانواده خود و بدون حوادث دردناک از این دنیای فانی میرود و نمیدانم که در چین هم به دنیای باقی میرود یا نه اما بوالعجب که رومی گفته و چینی بجا آورده...

 بینی آن باشد که او بویی بَرَد؟
این به اون در که اگر چینی­ها در نظر ما، چشم بادومی هستند، از نظر چینیان هم خارجیها، غیر از همان نواحی شرق دور، "دماغ گُنده" هستند و چنانکه در برخی موارد دیده­ام اصلا به این صفت نامیده میشن (۱). این نامگذاری، حتی در برخی ترجمه های انگلیسی از زبان چینی هم رایج شده (۲). البته، خدا رو شکر (و این شکر دلایل شخصی داره) این خصوصیت وجه منفی نداره بلکه ظاهراً جذابه. در فرهنگ چینی، بینی گنده نشونه پیشونی بلنده! یعنی اقبال و دولت صاحبش زیاده. از منظر زیبایی هم خب همین بس که در ایران، جراحان پلاستیک بینی رو کوچک میکنند و در چین بزرگ (چطور میشه؟ باید تحقیق کرد). البته در فرهنگ کاری چین هم، مانند ایران، مرغ همسایه غازه و اعتباری که به کارشناسان "دماغ گنده" میدن، به داخلیها کمتر میدن و از این رو باید در خیلی جلسات هم رفت تنها به قصد چهره نمایی! (به قول فرنگی­ها showing face) تا همکاران چینی فرصتی پیدا کنن و حرفهای خودشون رو بزنن... (۳)

 خود که یابد این چنین بازار را؟
وقتی در بازارهای پوشاک پکن قدم میزنید و البته به حد کافی مکر فروشندگان را بازشناخته­اید که دیگر سرتان کلاه نرود، آنموقع میتوانید کنار خریدِ ارزانِ جنسِ گران، از تبحّر و سختکوشی و نشاط و شیطنت و توانایی (بقیه اوصاف با شما)ِ دختران نوجوان فروشنده متحیّر شوید و هم لذت ببرید...
وارد مغازه کوچک آنها که می­شوید، ای بسا بدون کلام ملّیت شما را حدس می­زنند و سعی می­کنند چند کلمه­ای به زبان شما صحبت کنند. سلام، خوبه، قشنگه، ارزونه، شصت تا...! بعد نگاه شما را تعقیب میکنند، لباس و کفشی را که پوشیده­اید تحلیل می­کنند! به جنسی که پیشتر خریده­اید توجه ویژه میکنند و خلاصه بر اساس همه این علایم سلیقه شما را حدس میزنند و به سرعت چیزی برای پیشنهاد می­یابند. در بحث قیمت به خصوص، بر اساس انتخاب اولیه شما، طرح متفاوتی را که شما قاعدتاً نباید بپسندید را برمیدارند و بر سر آن میکوبند که ببین تفاوت ره از کجاست تا به کجا و البته هم که شما چه ذوق خوبی دارید و چه انتخابی کرده­اید اما قیمت پیشنهادی شما هزینه را هم نمی­پوشاند. گاهی اوقات آنقدر لباس و کفش بیرون میریزند، یا بسرعت از انبار می­آورند که شما را در معذوریت خرید قرار میدهند. همچنین رفتارشان بنا به سن و ملیت شما متفاوت است، با شما بگونه­ای و با آن پیرمرد و پیرزن توریست اروپایی شیوه دیگر. اگر کیفی در دست دارید آن را به ظاهر برای راحتی شما و در اصل برای آن که شما را بیشتر در مغازه نگه دارند از دستتان می­گیرند چون پس گرفتنش، بدون خرید، ساده نیست. وقتی دو نفر هستند دیگر بازیهای ترکیبی فوق العاده­ای دارند! یکی رییس می­شود و دیگری کارمند و یا یکی قهر می­کند و آن دیگری واسطه می­شود و  ای بسا راه خروج را از دو سو می­بندند... نمی­شود تحسین نکرد.

 فراغتی و کتابی و گوشه چمنی
در چین دیگر هیچ نشانی زین سه دلستان ندارم... شما چطور در ایران؟


۱- من تاکید کنم که مقصود گنُده است و نه گًنده تا بعد بین علما اختلاف نشه چنانکه سالهاست بین محققان بحثه که وقتی مولانا میگه "ماهی از سر گنده گردد نی ز دُم"، گنده را چگونه باید خواند... 
۲- مثلا دیده می­شه که دانشجویی چینی در وبلاگ انگلیسی خود مینویسه که امروز با دماغ گنده­ای big nose شام خوردم و شب خوبی بود... اما یک نمونه جالب که اخیرا برخورد کردم به راهپیمایی بزرگ کمونیستها در چین به سال 1935 برمیگرده که موقتا انشعابی صورت گرفت و مائو همراه نماینده مسکو شبانه سپاهیان خودش را از بدنه ارتش سرخ جدا کرد و به سمت شوروی حرکت کرد. تیمهای تبلیغاتی طرف دیگر در پی آنها میرفتند و فریاد میکردند که برگردید و "به دنبال دماغ گنده نروید" و مقصود از دماغ گنده نماینده شوروی بود چون او را مسبب این حرکت می­دانستند و البته هم در آنجا معنی دیگری جدای "خارجی" یا "بیگانه" ندارد.    
۳- ما که دیگه در پراکنده گویی از آن بازرگان ماخولیازده سعدی هم دست بردیم که "همه شب نیآرمید از سخنهای پریشان گفتن" و از قضا قصد چین هم داشت که "گوگرد پارسی خواهم بردن به چین"، این را هم بگوییم که کمتر از هفتاد سال پیش در لهستان، نازیها پیرو دستور هیملر، دماغ مردم را اندازه میزدند تا آنها را که ریشه آلمانی دارند از اسلاوها و دیگر اقوام جدا کنند و البته فورستر فرمانده ارشد ناحیه دیگری از لهستان، که این روش را تعقیب نکرده بود و هیملر از او به هیتلر شکایت برده بود، گفته بود که اگر من قیافه همیلر را داشتم چندان در پی این ایده نمی­رفتم! فقط هفتاد سال پیش در قلب اروپا (اروپا ده تا قلب داره، اصلا مسئله این نیست که...)
+ نوشته شده در شنبه دوم آذر 1387ساعت 20:44 توسط مجید |