من باور ندارم که غدیر واقعهای تاریخی باشد. فکر نکنم از این سرراستتر بشود سر بحثی رفت پس برگردیم و مقدمهسازی کنیم!
مانده بودم که چگونه از این چنبره تناقضگویی و تناقضپردازی پست پیشین برونشویی بیابم که بهانه از آسمان رسید. دوستی عید غدیر را پیشاپیش تبریک گفته بود. دیدم که مضمونی از این بهتر پیدا نمیکنم. اولا که صحبت تاریخ است و علایق قدیم و تناقضهای این قصه! بعد هم مناسبتی است که اگر از دست برود باید یکسال صبر کرد و مهمتر از همه اینکه در مخالفخوانی و خلافآمد عادت عام سخن گفتن لذتی است که در عفو و انتقام نیست!
مقصود از واقعه غدیر در این متن تنها آن بخشی است که پیامبر اسلام، در سال دهم هجری، در راه بازگشت از سفر حجّی که بعدها به حجة الوداع مشهور شد، در میان اجتماع عظیم غدیر علی بن ابیطالب را جانشین و خلیفه مسلمین پس از خویش خواند. این را نمیتوان پذیرفت. اینکه پیامبر در آنجا توقف کرد و خطبه کرد، قابل انکار نیست.
سوال اینجاست که چگونه ممکن است که پیامبر، در بین جمعیتی که تعداد آنها را صد هزار نفر و حتی بیشتر آوردهاند، امام را جانشین خود بخواند، همه بشنوند، همه مسلمانان حاضر در غدیر با وی بیعت کنند، کوچک و بزرگ به او تبریک بگویند اما بعد از آن واقعه آب از آب تکان نخورد توگویی هرگز چنین چیزی رخ نداده است.
پیامبر شخصیتی فوق العاده پرنفوذ و به قول امروزیها (جداً من دیگه دیروزی شدم) کاریزماتیک داشته است. آنها که تاریخ اسلام را در کتب منابع سیر، مانند سیرة النبی ابن هشام، مغازی، تاریخ دینوری، تاریخ طبری و غیره خواندهاند، از میزان جزییات و ظرایف تاریخی که توسط راویان و کاتبان سیره نقل شده در حیرت میمانند. مثلا در راه کدامین غزوه، سیّد در فلان منزل نشست، بر دست راست تکیه کرد، چنین فرمود، برخاست و فلان کس را بخواند، مشتی خاک برگرفت... این نفوذ او حتی تا سالهای سال پس از وفات در بین اصحاب باقی ماند و هر حکمی کرده بود قانون شد و هر فعلی سنت.
فاصله حجة الوداع تا وفات پیامبر تنها دو ماه و چند روز است (18 ذی الحجه تا 12 ربیع الاول و یا به قول شیعه 28 صفر که حتی دو هفته پیشتر است). یعنی حکم و نفوذ کلام پیامبر به سه ماه هم نرسیده است؟ این باور کردنی نیست که در جامعه گونه گونه مدینه، حکم پیامبر به این سادگی زیرپا گذاشته شود و هیچ گروهی، جز حلقه کوچکی از بنیهاشم که جانشینی را شایسته علی بن ابیطالب میدانستند، اعتراض نکنند.
همچنین باید پرسید که چگونه وقتی گروه حجگذار به مدینه بازمیگردد، این بیعت برای ساکنان مدینه و دیگر مسلمانان تکرار نمیشود؟ چگونه این سخن "من هو مولاه..."، که البته میتواند به معنی خاصی همچنان معتبر باشد، به شکلهای دیگر و به تکرار در مواضع و مواقع دیگر توسط پیامبر بیان نشده و بلکه مسکوت مانده است؟ چنین انتصاب مهمی چگونه در سخنان و خطبات پیامبر، پس از بازگشت به مدینه، مکرر اعلام نشده است تا دیگر بعدها جای شبهه و انکار نماند؟
شرح وقایع پیش و پس از رحلت پیامبر به جزییات کامل در تواریخ آمده است. ما هیچ جا نمی بینیم که امام علی در فاصله حجة الوداع تا وفات رسول، موقعیت ویژهای یافته باشد. مثلا کارهای حکومتی را هنگامی که پیامبر پس از سفر حج به بستر بیماری افتاده است، به دست گیرد و یا حتی به جای او به پیشنمازی مسجد بایستد.
همچنین به غیبت این قصه در قرآن میتوان اشاره کرد. واضح است که تلاشهای طاقتفرسا و جگرسوزی صورت گرفته تا شان نزول یکی دو آیه را به غدیر نسبت دهند اما کافی است مقایسه شود با آنهمه شان نزول روشن و صریح برای وقایع کم اهمیتتر در عهد حیات رسول. اگر براستی غدیری در کار میبود، عدهای موافق بودند و عدهای مخالف و یا منافق! و آنموقع آیات روشنگر در این خصوص فراوان بود...
در خصوص گفتگوهایی که در سقیفه صورت گرفته، تقریبا اختلاف نظر جدی نیست. گویند پس از وفات رسول، انصار در سقیفه جمع شدند تا سعد بن عباده را به خلافت بنشانند و به همین دلیل ابوبکر و عمر به آن سو شتافتند. بوالعجب، یکی در میان انصار نمیپرسد که حکم رسول چه شد؟ اینها که دیگر ابوبکر و عمر و ابوعبیده جراح نیستند که بخواهند به قول برخی علمای شیعه توطئه کنند و از غیبت علی سوء استفاده کنند. اینها انصار هستند که چنان که بعدها در حوادث سقیفه نشان دادند بلندپروازی هم نداشتند و باور کردنی نیست که اساساً حکم پیامبر را زیرپا بگذارند. آنها به سادگی، در جایی که حکمی نبود تصمیم خود را میگرفتند.
سپس ابوبکر و عمر به آنجا میروند و بحثها درمیگیرد. از یک امیر از شما و یک امیر از ما بگیرید تا احتجاج ابوبکر که خلیفه باید از قریش باشد و وزیر از انصار الی آخر و باز یکی از آن صد هزار نفر حاضر در غدیر آنجا نیست که بگوید آخر این چه بحثی است، مگر پیامبر تکلیف را روشن نکرده؟
اما دلیل نهایی از خود نهج البلاغه برمی آید. غدیر بکلی در کلام امام، در خطبات و نامهها، غایب است. در بین آن همه نامههای جدلی که بین امام و معاویه رد و بدل شده، یکبار امام به همچو واقعه مشهوری اشاره نمیکند که حق من بر خلافت، حکم پیامبر بوده است. البته امام در یکی دو جا، از جمله در همان خطبه معروف شقشقیه که عنان زبان را رها میکند، اشاره میکند که جانشینی پیامبر حق او بوده اما علت آن را شایستگی خود میداند و نه حکم غدیر.
تا اینجا نقد بود. شما الان باید بپرسید، خب پس اگر این درست نیست، آن قصه مولا چیست، اصلا بحث جانشینی به عهد پیامبر مطرح بوده یا نه و ملاحظات پیامبر در این خصوص چه بوده اما خب شما که نمیپرسید، من هم نمیگویم!
نیاز به ذکر نیست، و به همین دلیل من نمیآورم! که آنچه آمد معطوف به بحثی دینی نیست، تنها بازنگری شخصی یک واقعه مشخص تاریخی است. امیدوارم دولت، به بهانه این نقد، در تعطیلی این روز بازنگری نکند که اگرچه ما اینجا از آن محرومیم اما خب به کام دل شما باشد ما را بس. عید غدیر هم بر شما مبارک باد.
نوشته و هوا شد در تاریخ هفدهم ذی الحجه 1429 در فرودگاه شهر چانگچون (پس دیگر اینجا از من مرجع و منبع نخواهید).
بار دیگر، با چندی تاخیر، بر سر وبلاگ آمدیم. سبب تاخیر اما مهلت و فرصتی بود که یکسره در پریشانی گذشت تا بعد خود در انتهای فهرست بلند پشیمانیها جایی بیابد! آه از این غمها که اندر سینه وبلاگهاست!
نمیدانم چه بنویسم! نه دست و دلم به چین میرود و نه به ماچین. بهرحال خوب است که چند کلمهای بنویسم. همین که کنار سلام و ارسال پیام حیات! دو سه حرفی بزنیم در دامن آن فرهنگ و زبانی که اگر هم امروزه درگیر هزار درد بیدرمان است، باز خانه آشنای ماست، غنیمتی است. بهانهای که اگر هم کام دل نمیدهد، در این غربت نقش خیالی میکشد، فال دوامی میزند. این قصه مکرر وطن و غربت هم از آن تناقضهای همزاد و همراه ماست. حکایت سرگردانی دل آدمی است که هم مقیم عشق باشد، هم ز عشق آوارهای.
باید چیزی نوشت اما چه؟ دوست دارم مثل آن بازی شیرین عهد نوجوانی که تکه کاغذی رها شده در گوشه خانه را میگرفتیم و میسپردیم به جر جرار نظم و نثر و عبارات و اشارات تا دیگر جایی نانوشته نماند، از جایی شروع کنم و بنویسم اما دیگر امروزه آن ذوق و معانی که رفته هیچ، در این صفحات بیپایان مجازی نه قلمی مانده که نقشِ خطی بکشد، نه دستخطی و خطخوردگی، نه کاغذ و نامهای که لای کتابی رود و ای بسا به وقتش برای این که پاره نشود، به آب روان سپرده شود. این هم تناقض تکراری دیگریست، آداب و علایق دنیای قدیم و جدید.
فکر کردم از برخی تجربههای ناکام شغلی بنویسم. نوشتم و پاک کردم. باز به تناقضها برخوردم. فکر کردم که ای کاش میتوانستم بگویم "عین مشغولی مرا گشته فراغ". آنها که فراغت و دغدغه و علایقشان با مشغولیت روزانهشان همسو مینشیند.
اصلا ای کاش مجالی و توانی بود تا از همین تناقضها نوشت.
از آن تناقضهای دل که همنشین مولانا بود در گذر سالیان. از سالهای دیدار و وصال شمس که از او میپرسید "شمس تبریزی، تناقض چیست در احوال دل؟" تا آن سالهای پایان عمر که دیگر در این کشمکش بلند، تاب و توان این زردروی عاشق رفته بود و آن شاه خوبرویان را میخواند که "از تناقضهای دل پشتم شکست، بر سرم جانا بیا بگذار دست، دست خود را از سر من بر مدار، بیقرارم بیقرارم بیقرار".
یا از آن "تناقضهای بینا" که "بود از مصلحت نه از بیاصولی". این تناقضها را که شب و روز میبینیم و میشنویم و میدانیم و عادت داریم.
دیگر اما آن تناقضهای قول و فعل، آنها که معلول بیاصولی ماست و علت بیحصولی ما. آن گونه که مولانا نهیب میزد: سَعیَکم شَتّی تناقض اندرید، روز میدوزید و شب بر میدرید، مینگر در خود چنین جنگ گران، پس چه مشغولی به جنگ دیگران؟ ( ۱)
اما شاید فرصتی دیگر... !
حال که ما خواسته و ناخواسته به چین آمدهایم، حق آنست که در طلب علم بکوشیم که آوردهاند "اطلبوا العلم ولو بالصين" و من که دل از دانشهای پیشین شستهام و از آن سودی در خور نجستهام، روی به علمی نافع آوردهام: علم درایت حدیث!
همیشه بنظرم آمده که "اطلبوا العلم ولو بالصين" نمیتواند حدیث نبوی باشد. البته، سخنی است شریف اما به نظر خیلی دور و خارج از زمینههای تاریخی صدر اسلام، آن هم به عهد حیات رسول اکرم میآید که بتوان آن را نقل قولی از پیامبر دانست. متن آنقدر کوتاه است که جای نقدهای درون متنی مفصل ندارد. در جستجوی علم باشید حتی تا چین. اما این توصیه، از زبان رسول، ناظر به کدام علم است و چگونه تا چین؟
چنین مینماید که علم در عهد حیات پیامبر، معنی ساده و بسیطی داشته است. شاید بهترین منبع در این خصوص، قرآن باشد که منعکس کننده دقیق ذهنیت و دغدغههای رسول و نوع گفتمانها و احتجاجات آن عصر بین مومنان و مشرکان است. آنجا علم دانشی است عموما دینی معطوف به عالم غیب، توحید و معاد که البته از آن خداست و هم او برخی را از آن نصیبی داده است: لا عِلْمَ لَنا إِلاَّ ما عَلَّمْتَنا. توسع علم در آن مقطع به دانش ابدان و طبیعت و نجوم و حکمت هم به نظر بیوجه میآید. در آن عصر و خصوصا در تمدن ابتدایی عربستان، اصلا نیازی به این علوم احساس نمیشد چنانکه پس از آن هم این علوم منزلتی شایسته نیافت. آنچه در سالهای بعد قدر دید و بر صدر نشست، علوم اسلامی بود از قبیل تفسیر قرآن و حدیث و فقه و خلاف و غیره. اما این علم اخیر هم در زمان حیات پیامبر موضوعیتی نداشت و بعدها شکل گرفت و توسعه یافت و حداقل تا عهد عمر، دانشی محسوب میشد که با وجود قرآن به آن نیازی نبود. از سوی دیگر، اشاره صریح به چین، در زمانی که هنوز اسلام پا به خارج از شبه جزیره نگذاشته بود هم غریب میآید.
البته برخی هم همین غرابتها را، یعنی توصیه جستجوی دانش در اقصای عالم و در سرزمینهای ناشناخته کفر را نشانه تاکید بر منزلت علم گرفتهاند که به چشم من تصنعی مینماید. سخن باید در عهد گوینده معنای روشنی داشته باشد و نه اینکه حوادث بعدی آن را تفسیر کند.
به نظر من میآید که این حدیث در فاصله حداقل یک قرن بعد از وفات پیامبر "وضع" شده و آن وقتی بود که مسلمانان دیگر در همسایگی چین بودند. کاتبان حدیث از مصر تا عراق و خراسان و ختا در رفت و آمد بودند و سیره نبوی را میجستند و بعد در گوشهای از عالم اسلام مینشستند و دوباره طالبان جدید در راه بودند. قصه مسافرتهای ابن هشام خود نمونه جالبی است. بهرحال همچنان جای تحقیق هست اگرچه مکان و زمان آن نیست! مثلا شواهد دیگر استفاده از "صین" در زمان و زبان پیامبر و صحابه چه بوده و یا اینکه شهرت این سرزمین برای اعراب آن روز، بیشتر از چه جهت بوده؟ بُعد مسافت، محل علم و یا سرزمین عجایب و غرایب... روابط بین اعراب و چین پیش از اسلام در چه حدی بوده که تصوری از چین در آن زمان در بین اعراب رایج باشد؟
این بود پایان درس درایت حدیث ما در حاشیه درس خارج فقه (چون خارج هستم، میدانید دیگر). اما گفتهاند که الاکرام بالاتمام. پس بشنوید از علم روایت! جستجوی مختصری در اینترنت کردم چون دسترسی به طلاب در حوزه علمیه و طالبان در جامع الازهر نبود. در سایتهای فارسی زبان، تنها به نقل حدیث بسنده شده چون عالمان دینی ایران بیشتر به علم تفسیر علاقه دارند، خصوصا علم تفسیر آیات قدرت. سایتهای عربی و انگلیسی اما برخی اشارات دقیقتری دارند.
اولین نمونه جالب کتابی است که که جناب عبدالرحمن محمد سعيد دمشقيه نوشته و آن را هم در وب گذاشته در نقد احادیثی که شیعیان به آنها استناد میکنند. سه جا در کتابش آورده که آیا اشتهار حدیثی، دلیل صحت آن میشود؟ و هل اشتهار الرواية دليل على صحّتها؟ البته که نه! و بعد و برای نمونه همین حدیث را ذکر میکند که حداقل به زعم او باید بین شیعه و سنی اتفاق نظر باشد که از اساس مجعول است: أليس حديث « اطلبوا العلم ولو في الصين» مشهوراً و هو مع ذلك لا أصل له؟... سپس هشدار میدهد که این عبرتتان باشد که به صرف رواج و شهرت روایتی بر زبان مردم و در دل کتابها، آن را معتبر ندانید: فالعبرة في صحة سند الرواية لا مجرد اشتهارها على ألسنة الناس و بطون كتب الفقه (خدا سایه ملای رومی رو از سر من کم نکنه و اگرنه سایه ملای چینی شدید منو تهدید میکنه!).
در سایتی به نام اسلام ویب از شیخ پرسیدهاند که: أفتونا عن "اطلبوا العلم ولو بالصين" هل هو حديث شريف؟ و فتوای شیخ البته جزییاتی دارد در خصوص سلسله اسناد و نظر اصحاب حدیث تا آنجا که: متنه مشهور و أسانيده ضعيفه.
در جایی دیگر هم سوال کننده پرسیده که شنیدهام این حدیث بسیار متداول اما موضوع (یعنی مجعول) است: ینتشر بین كثیر من الناس الاستشهاد بحدیث (اطلب العلم ولو فی الصین) و قد سمعت انه موضوع و مكذوب فهل هذا صحیح؟ جالب است که بعد سوال کننده میگوید که از تکرار این حدیث در بحثها به ستوه آمده! و اما پاسخ پس از برخی جزییات: ...هذا الحدیث موضوع، ولیس له أصلٌ ثابتٌ عن النبی ص...
در سایتهای اسلامی انگلیسی هم مواردی مییابید. از جمله در اینجا که حدیث Seek knowledge as far as China را جزو احادیث maudu میداند و نه حتی daif (این کلمات سخت را در دیکشنری نمییابید. چون به همان زبان خودمان است! موضوع و ضعیف). بعضی تنها همان فتاوی بالا را ترجمه کردهاند و برخی مانند این نمونه، ابتدا حدیث را نقد کرده اند و سپس در بخش نظرات، تمام ریشه آن را به تفصیل کاویدهاند...
این پست که ما در آن سر در حجره و پای در نعلین برخی دوستان کردیم و شیوه خطابه منبری گرفت را هم به حدیثی ختم کنیم که به نظر من پیامی ساده اما جوهری پیامبرانه دارد...
گفت پیغمبر که چون کوبی دری / عاقبت زآن در برون آید سری / چون نشینی بر سر کوی کسی / عاقبت بینی تو هم روی کسی / چون ز چاهی میکنی هر روز خاک / عاقبت اندر رسی در آب پاک...
چنین باد و جهد بیتوفیق هم خود کس را مباد...
میا بی دف به گور من ای برادر
چندی پیش در حومه شهر نانجینگ، در راه برگشت به هتل، جمعی رو بر در خانهای دیدم همراه با نوازندهای که سازی سُرناگونه بدست داشت و در آن میدمید. به نظرم عروسی آمد. در شمال چین، از جمله پکن، عروسیها در طول روز است و میهمانان دعوتند به صرف "نهار و شیرینی". به سمت جنوب که میرویم، عروسیها بیشتر در عصر است. در کمال تعجب همکارم توضیح داد که مراسم ترحیم است که به شادی برگزار میشود! و آن وقتی است که کهنسالی در میان خانه و خانواده خود و بدون حوادث دردناک از این دنیای فانی میرود و نمیدانم که در چین هم به دنیای باقی میرود یا نه اما بوالعجب که رومی گفته و چینی بجا آورده...
بینی آن باشد که او بویی بَرَد؟
این به اون در که اگر چینیها در نظر ما، چشم بادومی هستند، از نظر چینیان هم خارجیها، غیر از همان نواحی شرق دور، "دماغ گُنده" هستند و چنانکه در برخی موارد دیدهام اصلا به این صفت نامیده میشن (۱). این نامگذاری، حتی در برخی ترجمه های انگلیسی از زبان چینی هم رایج شده (۲). البته، خدا رو شکر (و این شکر دلایل شخصی داره) این خصوصیت وجه منفی نداره بلکه ظاهراً جذابه. در فرهنگ چینی، بینی گنده نشونه پیشونی بلنده! یعنی اقبال و دولت صاحبش زیاده. از منظر زیبایی هم خب همین بس که در ایران، جراحان پلاستیک بینی رو کوچک میکنند و در چین بزرگ (چطور میشه؟ باید تحقیق کرد). البته در فرهنگ کاری چین هم، مانند ایران، مرغ همسایه غازه و اعتباری که به کارشناسان "دماغ گنده" میدن، به داخلیها کمتر میدن و از این رو باید در خیلی جلسات هم رفت تنها به قصد چهره نمایی! (به قول فرنگیها showing face) تا همکاران چینی فرصتی پیدا کنن و حرفهای خودشون رو بزنن... (۳)
خود که یابد این چنین بازار را؟
وقتی در بازارهای پوشاک پکن قدم میزنید و البته به حد کافی مکر فروشندگان را بازشناختهاید که دیگر سرتان کلاه نرود، آنموقع میتوانید کنار خریدِ ارزانِ جنسِ گران، از تبحّر و سختکوشی و نشاط و شیطنت و توانایی (بقیه اوصاف با شما)ِ دختران نوجوان فروشنده متحیّر شوید و هم لذت ببرید...
وارد مغازه کوچک آنها که میشوید، ای بسا بدون کلام ملّیت شما را حدس میزنند و سعی میکنند چند کلمهای به زبان شما صحبت کنند. سلام، خوبه، قشنگه، ارزونه، شصت تا...! بعد نگاه شما را تعقیب میکنند، لباس و کفشی را که پوشیدهاید تحلیل میکنند! به جنسی که پیشتر خریدهاید توجه ویژه میکنند و خلاصه بر اساس همه این علایم سلیقه شما را حدس میزنند و به سرعت چیزی برای پیشنهاد مییابند. در بحث قیمت به خصوص، بر اساس انتخاب اولیه شما، طرح متفاوتی را که شما قاعدتاً نباید بپسندید را برمیدارند و بر سر آن میکوبند که ببین تفاوت ره از کجاست تا به کجا و البته هم که شما چه ذوق خوبی دارید و چه انتخابی کردهاید اما قیمت پیشنهادی شما هزینه را هم نمیپوشاند. گاهی اوقات آنقدر لباس و کفش بیرون میریزند، یا بسرعت از انبار میآورند که شما را در معذوریت خرید قرار میدهند. همچنین رفتارشان بنا به سن و ملیت شما متفاوت است، با شما بگونهای و با آن پیرمرد و پیرزن توریست اروپایی شیوه دیگر. اگر کیفی در دست دارید آن را به ظاهر برای راحتی شما و در اصل برای آن که شما را بیشتر در مغازه نگه دارند از دستتان میگیرند چون پس گرفتنش، بدون خرید، ساده نیست. وقتی دو نفر هستند دیگر بازیهای ترکیبی فوق العادهای دارند! یکی رییس میشود و دیگری کارمند و یا یکی قهر میکند و آن دیگری واسطه میشود و ای بسا راه خروج را از دو سو میبندند... نمیشود تحسین نکرد.
فراغتی و کتابی و گوشه چمنی
در چین دیگر هیچ نشانی زین سه دلستان ندارم... شما چطور در ایران؟