"آخ آخ آخ... ذن و فن نگاهداشت موتورسیکلت، من دنبالش بودم، همونی که دچار کیفیته؟ آره، بخون برای مزاجت خوبه!" و این مکالمه رو، مثل همه دیالوگهای فیلم، هامونبازها خوب یادشونه... ما هم البته رفتیم و کتاب رو خوندیم و فقط جملهای رو حفظ کردیم که میگفت باید زیبایی تکنولوژی رو کشف کرد! شما باید مهندس باشید تا بدونید این عبارت چقدر دلگرمکننده است! و مهندسی که در چین باشه، باید به ابزار کارش، از جمله آچار فرانسه، همون طور نظر کنه که در خوبرویان چین و چگل!
آچار فرانسه، دست افزار محبوب و ذوفنونیه که نیاز به معرفی نداره. اول این که چندمنظوره است، یعنی میتونه هم پیچ و مهره ششگوش رو باز کنه هم چهارگوش. بعد این که برای سایزهای مختلف تنظیم میشه. اینچی و غیراینچی هم نداره. دسته بلندش هم میتونه خیلی جاها اهرم بشه. انتهای دستهاش سوراخی داره که هم اجازه میده آویزون بشه و هم اینکه اگه لازمه میله دیگری درش جا بره و اهرم بلندتر بشه. شکل منحنی سرش هم میتونه کار اهرم رو در فضاهای بسته انجام بده و بسیاری امکانات دیگر.

چینیها، به آچار فرانسه میگن huo ban، که مطابق ترجمه همکاران میشه آچار قابل تنظیم. این در واقع معادل همون نام انگلیسی آچاره adjustable wrench/spanner که خب توسط همونها هم اختراع شده و چنان که از روشهای تحلیلی و توصیفی اونها انتظار میره، اسم دقیقی هم داره. تا اینجا خب روشنه اما سپس افتاد مشکلها! چرا در ایران به این آچار صفت "فرانسه" میدن یا به اون دیار منسوب میکنن؟ این چیزیه که من سالها جستم ندیدم یک نشان و هنوز هم وصالش دست نداده اما البته دست از طلب ندارم چرا که حکما گفتن آدم بدونه و بره بهتره تا اینکه ندونه و بره (آقا کجا بره؟).
اولین سوال اینه که این آچار در خود فرانسه چی نامیده میشه؟ clé anglaise یعنی آچار انگلیسی! مشکل شد دو تا. خود فرانسویها میگن آچار انگلیسیه، ما میگیم نه آقا فرانسویه. معلومه این عادت ما قدیمیه، مثل الان که آلمانیها به صد روش اقرار و اثبات میکنن که نسلکشی کردن، ما میگیم که آخه این چه حرفیه میزنین؟ تاریختون رو تحریف کردن، شما چرا باور کردید؟ حرف رییس جمهور ما رو قبول ندارید، بذارید استاد خسرو معتضد بیاد هر روز در شبکه ZDF و یا RTL براتون یکربع تاریخ معاصر روایت کنه، خوب یاد بگیرید. باز پهلو میزنیم از چپ و راست... شاید یک علت این بوده که این آچار رو فرانسویها به ایران آوردن یا در واقع ایرانیها از فرانسه آوردن. احتمال داره اما بنظرم بعید میاد سفارت فخیمه بریتانیای کبیر همینطور بیکار بشینه اسم آچار رو مصادره کنن. اینجاست که باید تحقیقات تطبیقی کرد و من به این منظور رنج سفری به ترکیه رو بر خود هموار کردم!
در ترکیه توجه کردم که به این آچار میگن ingiliz anahtarı که خب یعنی آچار انگلیسی. یعنی عین ترجمه از فرانسه است. خلاصه اینکه آچار فرانسوی ما اونجا انگلیسی مونده. در ترکیه هم مثل فارسی، و شاید کمی بیشتر، اکثر لغات فنی قدیمی یا از فرانسه ترجمه شده یا عیناً لغت فرانسه بکار میره. اما اونجا مشکل شد سه تا. آناهتار چیه در ترکی استانبولی بکار میره؟ آچار خودش یک لغت ترکی است، در واقع اسم فاعل از مصدر آچماخ به معنی باز کردن. این ترکها هم آنچه خود دارن زبیگانه تمنا میکنن چون آناهتار، چنان که از سوزلوک! ترکی برمی آید یونانیه و در ترکیه در دو معنای آچار و کلید استفاده میشه.
حالا مشکل میشه چهارتا. آچار از کی در این معنی ابزار در فارسی استفاده شده؟ البته واضحه که زبان رو غنی کرده چرا که ریشه تاریخی و قرابت معنایی باعث شده که آچار نزد ترکزبانان، آناهتار در ترکی استانبولی، clé فرانسوی و در برخی موارد key انگلیسی (مثل آچار آلن) در هر دو معنای ابزار خاص و کلید بکار بره اما در فارسی خب دو لغت متمایز استفاده میشه یعنی کلمه ترکی آچار و کلمه فارسی کلید. حالا شما دیگه مشکل رو پنج تا نکن. درسته که کلید از ریشه یونانیه، اما در شاهنامه هم اومده اگه خود داریوش به زبان نیاورده باشه یا دبیرانش ننوشته باشن. اصلا همین جا متوقف بشیم بهتره، مشکل رو مشکل داره میاد و هرچی هم به نظر فارسی میومد داره میره خونه خودش. فقط آچار فرانسه یادتون نره!
آن دانشمند یگانه، آن مُشاور دردانه، آن رییس سابق صدا و سیما، آن سخن نگفته مگر به اشاره و ایما، آن عالم حکمت مُطهّر، آن به اِخوان بیشمار مُظهّر، آن کاندیدای ریاست جمهور بیتوفیق، آن کلُّ شیءٍ قالَهُ غَیرُ المُفیق، آن مذاکره کننده مستعفی، آن منتخب شوراهای مخفی، آن سابق بر حداد عادل، آن حامی وزیر جاعل، آن مجلس شورا را صدر، آن اصولگرایان را ماه بدر، آن مجسمه گرانجانی، رییسنا و وکیلنا علی لاریجانی.
نقل است که لسان الغیب حافظ را از وکیلنا مهابتی و ترسی شدید بود. چون شنید که به سالروز شاعر، وکیلنا سخن خواهد گفت، شاعر نیمشب به بالین وی آمد، بنشست. وکیلنا فرمود که چه میخواهی؟ گفت ای دانشمند و امیر مجلس، روزگاریست که ما را نگران میداری. قدسیان خبرم دادهاند که امسال قصد شرح شعر من داری. فرمود آری. هوای کوی تو از سر نمیرود ما را. شاعر گفت که من چو بید بر سر شعر خویش میلرزم، از آن رو که نمیدانم، چهاست در سر آن رییس محالاندیش. وکیلنا فرمود دل قوی دار که فردا بخواهی دانست. شاعر به لابه آمد که چه شود اگر شبی، ز تو دلخستهای بیاساید؟ آخر چه چیز تو را امسال به قصد جان من زار ناتوان انداخت؟ شاید که تو کار سال پیش کنی. فرمود سال پیش بیرون مجلس بودم، راهی به درون میجستم. پس شاعر پرسید، سال پیشتر چه میکردی؟ فرمود که به غربت بودم، با جناب سولانا مشاعره میکردم که دل هر ذره را که بشکافی... و او جواب میآورد که نه، بعد از آن فلک را سقف بشکافی... سال پیشتَرتَرش چه میکردی، گفت مقام ریاست جمهور میجستم... شاعر ناامید شد و از در دیگر در آمد که چشم بد دور کز آن تفرقهات بازآورد، طالع نامور و دولت مادرزاد و نسبت آقازادگی و دامادی استادت. حقا که شادی مجلسیان در قدم و مقدم توست اما شاید که فردا تدارک وجه مِی و مطرب مجلسیان کنی، وکیلنا فرمود که به هر یک صد میلیون پیشتر دادهام، فردا اما خواهم که میر مجلس تو شوم و شاعر به گریه آمد که آخر با دل سنگینت آیا هیچ درگیرد شبی؟ آه آتشناک و سوز سینه شبگیر ما؟ وکیلنا، خفته بر سنجاب شاهی، چشم بست و هیچ بر وی ننگریست.
پس وکیلنا روز بعد به شیراز رفت. چون امام جمعه و مفتی و محتسب شهر همه شرح حافظ کردند! وکیلنا بسر منبر شد و ابتدا کرد که شعر حافظ، هر چه دارد، همه از دولت قرآن دارد. مفتیان و شیخان آسوده شدند که ما قرآن خواندهایم و چون که صد آمد، نود هم پیش ماست. بعد فرمود که "انسان شناسی حافظ متفاوت از انسان شناسی مورد نظر حکیمان و روان شناسان است، چرا که به نظر حافظ حیات واقعی در مرگ آگاهی است". همه سر تکان دادند. پس وکیلنا پیش رفت که "از نگاه حافظ غربت آدمی کلید راه مرگ آگاهی است". الحق که به کُنه این سخن نرسد هزار فکر دقیق. وکیلنا به وجد آمده، نگاهی به حاضران مجلس کرد که حلقه فردید، به چه کار اندرید؟ هایدگر را در میانه آورید و ادامه داد که "سخن این فیلسوف غربی قرابتی بسیار نزدیک به شعرهای مرد الهی شهر شیراز دارد" چرا که "فلسفه هایدگر، کلید فهم هستی را درک مفهوم هستی انسان میداند". به همین سادگی، نبوغ وکیلنا "قرابت بسیار نزدیک" را یافته و این بار حافظ، هایدگر شرق شده اگر مولانا به روزگار پیشین هگل شرق نشد. اینها حاصل کشف "رویکرد به شرق" وکیلناست به عهد کاندیداتوری و دبیری. اما وکیلنا هشدارهای جهانی هم داد «زندگی مدرن امروز بشر فقط محیط زیست را به مخاطره نیانداخته" و چون سبزهای شرق و غرب از شنیدن این سخن شادی کردند، ادامه داد که "بلکه مهمتر از آن این است که قلب خود را چراگاه سفلگان قرار داده است". اندیشمندان هنوز این کلام را از بَر میکردند که وکیلنا تیر آخر را انداخت و پایین آمد که «ما در عصر حاضر با پدیده انسان بیخانمان و بیكَس مواجه هستیم".
شب، قدسیان شاعر مسکین را دیدند که "بیکس، بیخانمان، مرگآگاه و غریب" نشسته که آخر چرا به این روزگار، شعر و مجلس حافظ هم "چراگاه سفلگان شده است". سبب مپرس که چرخ از چه سفله پرور شد / که کامبخشی او را بهانه بیسببیست...
آقا من قصد و نیت خاصی جهت گمراهی بنیبشر ندارم اما این ساختمانی که میبینید و از خانه ما هم دور نیست، آدم رو مجبور میکنه که بی تفاوت از کنار برخی امور نگذره. حالا به نظر شما این ساختمان که با تلاشهای شبانه روزی، تنها چند هفته پیش از المپیک آماده شد، برای چه کاریه؟ نه شما بگید. این معماری و نقاشیِ نما با صور رومی یا یونانی، ستونهای بلند، مجسمههایی که زیر باری گران خم شدهاند و خصوصاً آن متنهای برجسته روی دیوار. من که فکر کردم یا موزه میشه یا کتابخانه و بهرحال یک مرکز فرهنگی. حدسم هم زیاد دور نبود. ساختمان یک حمام سونای بزرگ است با خدمات ماساژ! البته حمام هم میتونه محل اکتشافات علمی و فرهنگی از نوع ارشمیدسی باشه ولی ماساژ چی؟ در متن انگلیسی روی دیوار اشاره کرده که این مرکز تفریحی و سلامت، بیست و چهار ساعته و در هر هفت روز هفته آماده خدمتدهی به مشتریان است، کم و بیش مثل اورژانس بیمارستان!

میدونید که ماساژ در همه جای دنیا، و نمیدونم چرا یک کم بیشتر در چین، دو معنی داره. معنی اول خب ماساژ است دیگر! همان روش درمانی و تمدد اعصاب و غیره که اینجا محل بحث نیست! دومی اما که پای ثابت برخی مطایبات همکاران چینی، خصوصا با مهمانان خارجی است، شاید به نوعی جایگزین کمی تا حدی محترمانهتر برخی روابط نامرسومه (شرع در چین تعریف درستی نداره). العاقل یکفیه الاشاره!
من یک بار، بعد از کلی کشمکش درونی با خودم که "راست گوی ای نفس کین حیلتگری است" و غیره، بالاخره در کسوت یک مامور مخفی و البته به قصد تهیه گزارش، تا لابی ساختمان نفوذ کردم تا ببینم که اوضاع چه خبره. شما ببینید که از بابت نوشتن این دو خط، چه خطراتی به جان خریدهام که مپرس. اونجا یک لیست بلندبالا به ما دادن با معرفی صد جور ماساژ اما طرف پشت سر هم تکرار میکرد که اتاق اختصاصی هم داریم! این کُد برای من نامکشوف موند تا زدیم بیرون. باور کنید راست میگم! دروغ چرا؟ تا قبر آ آ آ آ. مراکز اینچنینی، در چین رو به گسترشاَند و خب واضحه که کسب و کار پر رونقی دارند. جدای تغییرات فرهنگی و توریسم، علت اصلی، رشد طبقه بسیار متمول اما نوکیسهی است که خب نیازهای خاص خودش را دارد. در بعضی موارد، شرکتهای چینی هم برخی مشتریان خاص را، عموما بعد از میهمانی شام، به اینگونه تفریحات نیمه سالم تحت عنوان ماساژ و تمدد اعصاب دعوت میکنند و خب طبیعیه که یک نوع رشوه پنهانه. هزینه ماساژ از سیصد یوان شروع میشه تا یک هزار و سیصد یوان که معادل حقوق ماهانه یک کارمند ساده است. همکاران چینی میگویند که ماساژ به این معنی، عموما از فرهنگ ژاپن و کره نشأت گرفته و بیشتر از طریق تایوان در چین منتشر شده. العهده علی الراوی. دوستان در ژاپن و کره باید تحقیق کنند.
اما بعد از دانستن اینهمه اطلاعات ذیقیمت، حیف است که به قول پوپر، از یک منبع بزرگ جهل! غافل شویم که همانا سوراخ کردن کلمات است به قصد کشف حقایق. ماساژ البته لغت فرانسه و صورت اسمی فعل masser (مَسِّ) است که در زبان فرانسه هم سابقه چندانی ندارد و کاربرد آن به اوایل قرن نوزدهم برمیگردد (فعل ماساژ البته به عهد نوسنگی برمیگردد!). بر این اساس بسیاری ریشهشناسان از جمله نویسنده! معتقدند که این لغت از مسّ عربی نشأت گرفته و همراه سپاهیان ناپلئون از مصر به فرانسه آمده است. جالب است که مکان ماساژ در فرانسه هم در معنی ضمنی خرابات استفاده میشده. معنی قدیم مَسّ که خب روشنه، مانند "وَ لَم يَمسَسنِي بَشَرٌ" (و دست هیچ بشری به من نرسیده است) اما قاعدتا باید دید که مَسّ در مصر عهد ناپلئون دارای چه معانی بوده. دقت کنید که من دارم یک خط پژوهشی ترسیم میکنم با فواید اعم و اشمل! بهرحال، جالب است که امروزه اعراب برای ماساژ، لغت تدلیک و برای ماساژور، مُدَلِّک را به کارمیبرند که خب همریشه همان دلّاک خودمان است. در همین زمینه، مولانا در دفتر پنجم مثنوی قصه مردی را آورده است که "به حمام زنان دلّاک بود" و چطور در دنیای اسلام، همچو چیزی ممکنه؟ "زانکه آواز و رُخَش زنوار بود، لیک شهوت کامل و بیدار بود" و اصلا این بحث به کجا میخواد ختم بشه؟
حافظ در نقد بیمحابای آن چه ما امروزه تیپهای اجتماعی و فرهنگی میخوانیم، برخلاف آنچه خود توصیه کرده است، هیچ مدارا نکرده و آسایش گیتی نجستهاست. (۱)
آن شیخ گمراه که نان حلالش به روز بازخواست، صرفه از آب حرام شاعر نمیبرد، بسیار وعده میکند و به جا نمیآورد، خودپسندی که بر رند طعنه میزند اما فسق دیروز خود از یاد میبرد. دیگر آن زاهد ملامتگوی خام که نظر بر جام نمیکند تا اندکی پخته گردد. تندخویی که پشیمان از ذوق باده میمیرد اما همچنان از برای دل خودبینش، میخانهها را میبندد. آن صاحب زهد ریا که نزدش از رندی نباید دم زد چنان که پیش طبیب نامحرم، حال درد پنهانی. دیگر آن صوفی که صافی بیغش نیست، کوتهآستینی که درازدستی میکند و اندازه باده نگهنمیدارد. لقمه شبهه میخورد چون "حَیَوان خوش علف". دجالفعلی که تا مینشیند، سر حقه باز میکند، دیگر آن محتسبِ تیز که راه بانگِ چنگ و فریادِ دف و نی را بسته تا ساز شرع بیقانون نشود. هم او که از قضا طریق رندی گرفته است چون "مست است و در حق او، کس این گمان ندارد"، اما زنهار که با او نمیتوان به باده نشست چرا که "بخورد بادهات و سنگ به جام اندازد". دیگر آن واعظ بیهودهگوی که جلوه بسیار در محراب و منبر میکند و در خلوت آن کار دیگر، آن توبهفرمای ریاورز که خود توبه کمتر میکند، بزرگی میفروشد و صنعت بسیار در عبارت میکند اما حدیث عشق نمیداند و دیگری و دیگری... (۲)
اما چون از دنیای آفاقی حافظ که "گر نیک بنگری همه تزویر میکنند" به دنیای درونی او قدم میگذاریم، بازیگران دیگری هم ظاهر میشوند. خارج از خرابات مغان و جمع رندان، که شاعر خود را مرید پیر یکی و سرحلقه آن دیگری میدانست، حافظ نوعی همدلی و همراهی در حق آن کس نشان میدهد که اگر رند نیست، در کوی رندان راهی دارد: سالک رهرو. همو که حافظ، بیش از آن که برایش صفاتی قایل شود، او را از آنچه نمیپسندد، منزه میبیند. آن جهانسوزی که اهل کام و ناز نیست، خام و بیغم نیست. ز راه و رسم منزلها بیخبر نیست. چون مدعیان بیمعنی نیست که راهنرفته، رهبر شوند، آن جریدهروست که که به صوفی آموخته "شراب آنگه شود صاف، که در شیشه برآرد اربعینی"، آن رهروی اهل دل و پاکسرشت که زادِ راهش جز چستی و چالاکی نیست... (۳)
در پرتو این سابقه است که گفتگوی رند راهنشین و سالک رهرو، لطفی فوق العاده مییابد. جایی که آن رند خرابات و این سالک طریق، در "خراباتِ طریقتِ" وجود شاعر برای فرصتی کوتاه هممنزل میشوند. این هر دو محبوب شاعرند اما البته مسیر و مقصدشان یکی نیست. "رند راهنشین" که هیچ کس را از طعن و زخم زبانش ایمن نمیگذارد و با هر کس میپیچد تا مکرش بازشناسد، این بار در راه "رهرویی" نشستهاست که چون پیش می آید، "به لطف" میخواندش که "که ای سالک! چه در انبانه داری؟ بیا دامی بنه، گر دانه داری". اما سالک در پی همچو صیدی نیست. دل در گرو راه دارد و چشم بر مقصد. نه فراغت آن دارد که با رند جدل کند، نه پروای آن که او را قانع کند و یا با خود همراه. تنها نشانی از آن مطلوب بلند آشیانه میدهد و میگذرد "جوابش داد، گفتا دام دارم، ولی سیمرغ میباید شکارم". اینجا ما منتظریم که رند پاسخی دهد از آنگونه که میشناسیم: "عنقا شکار کس نشود، دام باز چین" اما این بار نه. رند با او در نمیپیچد. اثر آن گرمی و شور صاحبقدم است، یا حدیث آرزومندی است و یا نشان صدقی خالی از روی و ریا، هرچه هست، رند را به سوی پاسخی میراند که در آن طنز هست، چنان که شیوه اوست، اما شفقت هم هست، آرزومندی هم هست: "بگفتا چون به دست آری نشانش، که از ما بینشان است آشیانش". اما این بیتردید گفتگویی همیشگی و ناتمام است، بین آن که "کرد صد اهتمام و نشد" و آن که به "عزم مرحله عشق"، از نو قدم در راه گذاشته است... (۴)
۱- آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است / با دوستان مروت با دشمنان مدارا
۲- ترسم که صرفهای نبرد روز بازخواست / نان حلال شیخ ز آب حرام ما / مرید پیر مغانم ز من مرنج ای شیخ / چرا که وعده تو کردی و او به جا آورد / محتسب شیخ شد و فسق خود از یاد ببرد / قصه ماست که در هر سر بازار بماند
زاهد خام که انکار می و جام کند / پخته گردد چو نظر بر می خام اندازد / زاهد پشیمان را ذوق باده خواهد کشت / عاقلا مکن کاری کاورد پشیمانی / اگر از بهر دل زاهد خودبین بستند / دل قوی دار که از بهر خدا بگشایند / پیش زاهد از رندی دم مزن که نتوان گفت / با طبیب نامحرم حال درد پنهانی
نقد صوفی نه همه صافی بیغش باشد / ای بسا خرقه که مستوجب آتش باشد / صوفی پیاله پیما حافظ قرابه پرهیز / ای کوته آستینان تا کی درازدستی / صوفی ار باده به اندازه خورد نوشش باد / ور نه اندیشه این کار فراموشش باد / صوفی شهر بین که چون لقمه شبهه میخورد / پاردمش دراز باد آن حیوان خوش علف / کجاست صوفی دجال فعل ملحدشکل / بگو بسوز که مهدی دین پناه رسید / صوفی نهاد دام و سر حقه باز کرد / بنیاد مکر با فلک حقه باز کرد
اگر چه باده فرح بخش و باد گلبیز است / به بانگ چنگ مخور می که محتسب تیز است / خدا را محتسب ما را به فریاد دف و نی بخش / که ساز شرع از این افسانه بیقانون نخواهد شد / ای دل طریق رندی از محتسب بیاموز / مست است و در حق او کس این گمان ندارد / باده با محتسب شهر ننوشی زنهار / بخورد بادهات و سنگ به جام اندازد
دور شو از برم ای واعظ و بیهوده مگوی / من نه آنم که دگر گوش به تزویر کنم / واعظان کاین جلوه در محراب و منبر میکنند / چون به خلوت میروند آن کار دیگر میکنند / مشکلی دارم ز دانشمند مجلس بازپرس / توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر میکنند / واعظ شحنه شناس این عظمت گو مفروش / زان که منزلگه سلطان دل مسکین من است / حدیث عشق ز حافظ شنو نه از واعظ / اگر چه صنعت بسیار در عبارت کرد
۳- می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب / چون نیک بنگری همه تزویر میکنند / اهل کام و ناز را در کوی رندی راه نیست / رهروی باید جهانسوزی نه خامی بیغمی / به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید / که سالک بیخبر نبود ز راه و رسم منزلها / ای بیخبر بکوش که صاحب خبر شوی / تا راهرو نباشی کی راهبر شوی / سحرگه ره روی در سرزمینی / همیگفت این معما با قرینی / که ای صوفی شراب آن گه شود صاف / که در شیشه برآرد اربعینی / آلودگی خرقه خرابی جهان است / کو راهروی اهل دلی پاک سرشتی / دع التکاسل تغنم فقد جری مثل / که زاد راهروان چستی است و چالاکی
۳- چنینم هست یاد از پیر دانا / فراموشم نشد، هرگز همانا / که روزی رهروی در سرزمینی / به لطفش گفت رندی رهنشینی / که ای سالک چه در انبانه داری / بیا دامی بنه گر دانه داری / جوابش داد گفتا دام دارم / ولی سیمرغ میباید شکارم / بگفتا چون به دست آری نشانش / که از ما بینشان است آشیانش
به کوی عشق منه بیدلیل راه قدم / که من به خویش نمودم صد اهتمام و نشد / به عزم مرحله عشق پیش نه قدمی / که سودها کنی ار این سفر توانی کرد
در حدود سال 747 هجری قمری که ابن بطوطه، سیاح مغربی مسلمان، با کشتی به جنوب چین رسید هنوز بیست سالی تا پایان سلسله مغولی یوان در چین باقی بود. ده سال پیشتر اما در ایران ابوسعید آخرین ایلخان مغول درگذشته بود و عهد ملوک الطوایفی آغاز شده بود که تا عهد صفوی ادامه یافت. شیراز در ید قدرت خاندان ابواسحق بود و حافظ جوانی بیست و پنج ساله که به یمن عشق و شباب و رندی و البته عنایت شاه و وزیر، "به کام و آرزوی دل، خلوتی حاصل داشت". هنوز ده سالی مانده بود تا "خاتم فیروزه بواسحاقی" گرفتار "سرپنجه شاهین" محتسبی شود که در میخانهها را بست و در خانه تزویر و ریا را گشود که تا امروز باز ماندهاست. قند پارسی شعر حافظ تازه قدم در راه گذاشته بود تا پس از فارس به تبریز و کشمیر و بنگاله برود اما شعر سعدی پیشتر تا چین هم رسیده بود.

ابن بطوطه برخلاف مارکوپولو، که پنجاه و پنج سال پیش پکن را ترک کرده بود، دل در گرو تجارت نداشت. یکصد و بیست هزار کیلومتر در مدت بیست و نه سال سفر کرد تا جایی از دارالاسلام را نادیده نگذارد و البته چین سرزمین اسلام نبود (1). ابن بطوطه به چین رفت تا پیامی از سلطان هند به خان بزرگ مغول برساند اما در میانه راه از مرگ خان آگاه شد و منتظر جانشین او هم نماند و بازگشت. سیاح مسلمان، چنان که توقع میرفت، چین را که "مردم عادات کافران داشتند" نپسندید اگرچه هنرهای ظریف چین و نظامات اجتماعی آنها را ستایش کرد اما در آن سرزمین که "گوشت سگ و خوک در بازارها میفروختند" احساس غربت میکرد: "از خانه بیرون نمیرفتم مگر به ضرورت و هنگامی که مسلمانی میدیدم، تو گویی خانوادهام را دیدهام". این جهانگرد دلتنگ، که البته با ادب فارسی آشنا بود، باید ذوق و وجد خاصی یافته باشد وقتی شعری فارسی را، که امروزه میدانیم از سعدی شیراز است، از زبان قوّالان و مغنّیان چینی شنیده است:
تا دل به مهرت دادهام، در بحر غم افتادهام چون در نماز استادهام، گویی به محراب اندری
صورتگر دیبای چین گو صورت رویش ببین یا صورتی برکش چنین یا توبه کن صورتگری (2)
شاید در کمتر جایی مضمون پردازیهای شاعرانه، اینگونه زنده و واقعی جلوه کرده باشند. شعر سعدی در حدود پنجاه سال پس از مرگ شاعر، از شیراز به چین رفتهبود و از سوی دیگر شعر مولانا، در همین حدود زمانی، از روم به ایران آمدهبود.
ابن بطوطه، چهارده سال پیشتر از آن که به چین برود از قونیه گذر کرد (حدود سال 733). هم آنجا از عامه شهر، قصه مدرّس و فقیهی را شنید که روزی از دست حلوافروشی لقمهای گرفت که او را یکسره مجنون کرد چنانکه در پی او براه افتاد و چون سالها بعد به قونیه بازگشت جز به شعر نامفهوم پارسی سخن نمیگفت! (3). داستان تحول روحی مولانا، مانند شعر فارسی او برای عامه ترکزبان در قونیه، مبهم و غیرقابل درک شده بود. اما همین سالها بود که این نینامه مهجور به نیستان پارسی خودش رسیده بود چنانکه در پرسش و پاسخی اولین نشانههای آشنایی با کلام مولانا در بلاد ایران منعکس شده است: "از شیخ علاءالدوله سمنانی (وفات 735) پرسیدند که مولانای رومی چگونه کسی بوده؟ فرمود: خوش وقتی داشته است و من هرگز سخن او نشنودم که وقت من خوش نشده است".
۲- در غزلی با این مطلع: آخر نگاهی بازکن وقتی که بر ما بگذری/ یا کبر منعت میکند کز دوستان یاد آوری
۳- داستان شمس و مولانا، در قصه حلوا و حلوا فروش شکلی افسانهای گرفته بود اما مولانا بارها شمس را آن حلوایی خوانده بود که حلوا میدهد بلکه آدمی را حلوا میکند: عین تو را حلوا کند به زانک صد حلوا دهد/ من لذت حلوای جان جز از لبش نشنیده ام...