سالها ره میرویم و در اخیر، همچنان در منزل اوّل اسیر
و این که من یاد سرگردانی و اسیری سالیان میکنم برمیگردد به مقالهای که چند روز پیش دیدم در یادبود دانشمندی یگانه که برای من نه نویسنده و محقق و مورخ که مثال انسان فرزانه بود. نُه سال پیش بود در همین شهریور ماه و من هم همچنان در چین. اولین سفرم بود به خارج از کشور و کمی هیجانزده. به خونه زنگ زده بودم و پرگویی میکردم از عجایب شرق که خبری ساکتم کرد: دکتر زرّین کوب فوت کرد. وقتی به وطن بازرسیدم، هم از راه، راه تُربتش را پیش گرفتم اما پیدایش نمیکردم! قطعه هنرمندان سر راست بود اما من دور خودم میچرخیدم. دوباره ذهنم مشغول شد که این بیعلّت نیست! بار اول هم که به دیدنش رفتم، راه خانه را گم کردم از بس ذهنم آشفته بود. آنچه دیدم، هیچ از آنچه در ذهنم ساخنه بودم کمتر نبود اما البته یکی هم نبود. ملاقات دکتر، برای من که دانشجوی رشته مهندسی بودم و سابقه آشنایی نزدیک با چنین اساتیدی نداشتم، فرصتی استثنایی بود. من فقط به کتابها و آثارش علاقه نداشتم. خودش هم دیگر موضوع علاقه بود. هر کتاب و مجله تحقیقی دیگری هم در زمینه ادب و تاریخ میدیدم، در فهرست و نمایه دنبال اسم او میگشتم. در این دیدار که به لطف یکی از اطبای دکتر و در خانهاَش حاصل شد، از کتابهایش صحبت شد که اینجا اینگونه آورده بودید و در دیگری رنگ دیگر داشت و قول شرح داده بودید و مرجع سخن کجاست و غیره. در انتها تشویق و محبتی کرد و بعد دعوت کرد برای یکسری جلسات هفتگی که با دانشجویانش داشت. خداحافظی کردم همراه با بیتی از مثنوی که وصف او بود "دید مردی فاضلی پرمایهای، آفتابی در میان سایهای". بیرون، در همون خیابانهای سرگردانی، جایی نشستم و فکر کردم که باید فاصله حفظ کنم. چرا؟ به دلایلی که امروزه همه بیمعنی به نظر می آیند. هرچه بود من آن جلسات را نرفتم. 
بار دوم اما بار آخر بود! حدود یک سال بعد و باز هم در خانه خودش. این بار به این قصد رفته بودم تا مُهر تاییدی، بیشتر درونی، بگیرم برای یک تصمیم کبری! این که عالم مهندسی را رها کنم و یکسره به ادب و تاریخ بپردازم. خود او نشان داده بود که این دو تا چه حد هممَنزلند. اما این بار دیگر محفل نبود و جمع پریشان بود. خودش البته محبت کرد. اسمم را به خاطر داشت. با مهربانی گونه مرا گرفت و پرسید چطوری پسر! نیومدی! واضحه که متحیر شده بودم اما جای گفتگوی چندانی نبود. جمع هم خیلی نچسب بود و بهرحال برای من در حکم رقیبان دیوسیرت! یکی اظهار فضل غریبی میکرد و دکتر گفت شاید! باید بررسی کرد! یکی دیگر از جیبش بیانیهای بلند درآورد. دکتر مودبانه ازش خواست که شاید فرصت دیگر. من در دلم فحش میدادم که ابله! معشوق اینجا حاضر و تو نامه خوان! یکی دیگر شرح سفر فرنگ میکرد. چند نفری هم از خویشان و نزدیکان دکتر بودند. یکی شروع به مثنوی خوانی کرد اما جای آن نبود. من رو قبض عجیبی گرفته بود. فکر کنم حال من رو فهمید. چند جمله ای رد و بدل کرد که چی میخونی؟ گفتم حافظ! بعد از کتابی در زمینه حافظ پژوهی ذکری کردم و به شیوه جوانی انتقادی هم کردم. گفت کتاب خوبی است! قبض ما دوقبضه شد. رفت سراغ مهمانان دیگر. بعد از چندی دوباره برگشت و کنار من نشست و گفت البته درست هم میگویید. کمی ژورنالیستی است دیگر! و دیدم بسط و قبض من هم دیگر در دست اوست. از تصمیمم گفتم، نپسندید و خب انتظار هم همین بود که به آتش اشتیاق خامی ندمد. گفت این رو در حد علایق حفظ و دنبال کن. گفتم نه دکتر، امید دارم که پروازی گردد، پناهی نه...
اما بعدها همان شد که دکتر خواسته بود. امروزه هم پس از سالیان، و در همان منزل اسیر، وقتی یادی از همه آن ازدسترفتهها میکنم، تنها کلام حافظ به خاطرم میاید که گوی عشق نتوان زد به چوگان هوس، طوطیان در شکّرستان کامرانی میکنند، و از تحسّر دست بر سر میزند مسکین مگس...
"خود همان بُد، دیگر او را کَس ندید" و این "همان" که مولانا در قصه ابراهیم ادهم آورده است، چیزی نیست جز کلامی کوتاه که ابراهیم شنید و او را یکسره دگرگون کرد. آیا امروزه هم صاحبمعرفتی از اینگونه یافت میشود که کلامش عین نجات باشد؟ آری. عالم از نَفَس حق چنان بزرگانی خالی نمیماند. من به شما سراغی میدهم. جناب استاد سهیل محمودی که تنها با دو حرف "کاف" محسن نامجو را دگرگون کرد تا ندامتنامه بنویسد و عذرخواهی کند. نه شکایت قاری غیور قرآن، نه ترس عذاب و عِقاب و نه هیچ چیز دیگر نمیتوانست نامجو را به چنین کاری وادارد جز همان نقطة الکاف استاد سهیل محمودی که تنها به اشارهای خفی نامجو را "جوانکی که ذوقکی هم دارد" نامید و "خود همان بُد، دیگر او را کس ندید، نامهای پر از ندامت شد پدید". همان دو کاف، کافی بود. اگر کاف جوانک، کاف تصغیر و تادیب بود، کاف ذوقک، کاف تحبیب بود. آن وفای بعد از جفا. آن حسن القضا بعد سوء القضا، آن شد که نامجو بگوبد "تیغ حلمت جان ما را چاک کرد، آب علمت خاک ما را پاک کرد" و چنین کلامی از چنان استادی میسزد. آن ذوالفنونی که تمامی قلههای شعر و ادب و نقد و ترانهنویسی و مدیحهسرایی و شعرخوانی و اجرای برنامههای تلویزیون و قصهگویی شبهای رادیو و گزارشگری از عتبات و اجرای مجالس جشن و عزا و یادبود و چهرهها و پنجرهها را فتح کرده است... آن همای سعادت که سایهاش بر سر نامجو نیفتاده بود، همو بود...
این ماه، سرِ ماه خیلی شلوغه. هم ماه نو، هم ماه تمام.
ماه که کار را در ایران و دیگر بلاد اسلامی با اعلام ماه صیام شروع کرد، پیش از آن که روزه را یکسو کند و با هلالش به جام و باده عید اشاره کند، در نیمه راه به چین آمده است تا جشن دیگری برپا کند، عید نیمه پاییز و یا عید ماه کِیک.
دوشنبه 25 شهریور، که هنوز از تابستان ما پنج و شش روزی باقیست، در چین عید نیمه پاییز است. امسال پاییز خیلی زود به چین رسید، یعنی در دهم مرداد که آفتاب و گرمای تموز همچنان به قوت در کار بود. عید نیمه پاییز هم، چنانکه از نامش برمی آید، در نیمه ماه هشتم است که در آن ماه قرص و تمام است و از این رو در چین همه "ماه کیک" میپزند و هدیه میدهند و میگیرند. رسوم دیگر هم فراوان است که در ویکی پدیا می یابید! من فقط می توانم بگویم که ماه کیک خوشمزه است اما هرگز در حدّت شیرینی! به گَرد گوش فیل و بامیه و زولبیای ما نرسد. (۱)
- I guess it comes down to a simple choice,
Get busy living
Or get busy dying... (۱)
1- گفتگو و صحنهای از فیلم رهایی شاوشانگ The Shawshank Redemption محصول سال 1994
صبح که کار رو شروع میکنی، همکاران چینی چندان به سلام و صبح بخیر پر سرو صدا عادت ندارن. البته مقصود من از چینیها، که البته مستحضرید یک پنجم کل نوع بشرند، به چند تا همکار و مشتری در پکن و چند شهر بزرگ ختم میشه! من هم که صبحها کار رو با گشتن تو دفتر و دست دادن با همکاران شروع میکردم بعد به یک نیهاو و اشاره دست خلاصه کردم غیر از رییس که خب عرض سلام و ادب، چیزی از آدم کم نمیکنه ولی شاید حقوق رو زیاد کنه. تعجب میکنی که همکارت نرم و آهسته میاد و پشت کامپیوتر میشینه و تو نمیدونی کِی اومد تا وقتی پشت تلفن و خصوصا موبایل قرار بگیره که اون موقع همه ساختمان میدونن. رییس سوئدی ما هم از این عادت چینیها بینصیب نمونده و من هم با تعقیب این مکالمات مسایل رو آنلاین میگیرم!
روابط کاری و پرسنلی، برای ما ایرانیها البته، خیلی عمودی به نظر میاد. یعنی سلسله مراتب شدیده و خب البته در چین رییس بالای رییس بسیاره. واقعا حرف مدیر و یا "لیدر" (که اینجا خیلی رایجه میگن) در هر جایگاه، زمین نمیمونه و جای بحث زیادی نداره. دیگه رو من هم تاثیر گذاشته. من در ایران می نوشتم as requested و اینجا مینویسم !as instructed و آدم بهش سنگین نمیاد! رییسه دیگه. لیدره! حالا ما که اینجا مهمونیم اما واقعا مدیر در خصوص حقوق و ارتقاء و مسایل دیگه تصمیم میگیره و من نقش مقررات معمول رو، حتی در شرکتهای بزرگ، کمتر دیدم به این معنی که اختلاف حقوق بین کارمندان زیاده از سر لطف رییس.
همین رابطه در خصوص کارفرما و پیمانکار هست. واقعا اینجا مشتری پادشاهه و ما بنده. مشتری زنگ میزنه که سوالاتی داره. چشم. فردا صبح خدمت میرسیم. کجا؟ شانگهای، کجا؟ گوانجو. در مذاکرات و قراردادها هم فشار سنگینه و گاهی اوقات واقعا غیرمعمول مانند گارانتی شش ساله! اصلا یک علت که شرکت خواسته یک خارجی در چین باشه همینه که گاهی اوقات بتونه به برخی درخواستها نه بگه چون روابط کاری محلی بسختی اجازه چنین کاری میده. حالا طرف رو اشتباه انتخاب کرده، بحثش جداست!
از اونطرف، کارفرما گاهی اوقات خیلی تنده. یعنی رفتار شخصیش اصلا پرخاشگرانه است و اینجا حقشه که من انصاف بستانم. چندی پیش در نانجین جلسهای پیش اومد. مشخصات پیشنهاد رو عوض کرده بودیم و باید مشتری رو قانع میکردیم. قبلش خبر دادن که طرف سرسخت و خشنه. به قول فرنگیها تاف! گفتم من هم مرغ طوفانم! چشمتون جلسه بد نبینه که ضیافت مرغ طوفان بریان بود. کارتش رو دیدم نوشته بود، مهندس پروفسور! که اصطلاحی است در چین چون مهندسها رو بر اساس سابقه کاری و برخی معیارهای دیگه تقسیم بندی میکنن و البته عنوان مهندس با تفاوت درجات روی کارت میمونه حتی اگه مثل این دوست ما معاون مدیر عامل بشن. این هم خیلی گولزنکه چون آدم اول چشمش میخوره به عنوان مهندس که عموما در ایران و حتی در چین به چیزی شمرده نمیشه! بعد میبینی طرف مدیر کله گندهایه. ما هم کارت معرفی رو که دادیم، نشست و گفت خب، ماجیدا! از خودت بگو؟ از خودم؟ فهمیدم که سر فتنه دارد دگر روزگار! خلاصه بخاطر شرکت فداکاری کردم و با فروتنی گفتم که بله "ما خاک را به نظر کیمیا کنیم" و این حرفا و بعد موضوع رو با نمایش اسلایدی شروع کردم. دریغ از نیم نگاه عنایت حتی به حقارت! کمی با موبایلش بازی کرد و بعد یک دفعه ترکید که اینها چیه و برو سر اصل مطلب اما خودش رفت ته مطلب. عملا اجازه صحبت به کسی نداد بلکه به قول وکیل کرباسچی در دادگاه، نگذاشت کلام منعقد بشه اگرچه خون چند بار منعقد شد. چنان حمله میکرد که همکار من که ترجمه میکرد قاطی کرده بود و ساکت میموند. همینطور گیر کرده بود. حرفای من رو هم ترجمه نمیکرد چون از واکنش طرف میترسید و صحبتش رو هم نمیشد قطع کرد. شش نفر دیگه که دو تاشون جای دیگه لیدرن! تو جلسه بودن و ساکت. حالا اشارات و تهدیدات دست هم با اونهمه خطابات و عتابات جمع شده بود. اینجا یاد سوال اولش افتادم و فهمیدم که بله، اول میبرن بالا بعد میزنن زمین! گفتم آقا منگر اندر ما، مکن در ما نظر، اندر اکرام و سخای خود نگر! دردسرتون ندم. حفظ ظاهر کردیم و با دل خونین و لب خندان همچو جام زدیم بیرون و بلکه بیرون شدیم تا بعد ببینیم چه خاکی به سر بگیریم. خلاصه حال من رو تصور کنید بعد این ضیافت.
بعد همچو جلسهای آدم میخواد کمی خلوت کنه، شاید کمی یاد یار و دیار کنه سبک بشه و بعد تمرکز کنه ببینه چه باید بکنه اما اینجا سنت دیگه چینیها سر میرسه. دعوت به شام و مهمانداری. تقریبا همه روزهایی که با مشتری جلسه داریم، شب هم باید اونها رو یا دوستانشون رو یا حداقل رانندگانشون رو به شام دعوت کنیم. شام هم که ساعت شش و حداکثر هفت شروع میشه و اغلب اوقات مانند پستهای من خیلی طولانی میشه و من واقعا همون قدر عذاب میکشم که شما از خوندن این مطالب با این تفاوت که من مجبورم و شما نه...
جمع کن خود را، جماعت رحمت است. (1)
خواستم در خصوص آفات وبلاگ بنویسم. بعد فکر کردم که مانند آنچه بر سر قبر نوجوانان ناکام مینویسند خواهند گفت که " این چه وقت سرد شدن بود تو را؟" این است که خب شاید بعد اما این چند روزه آن قدر ایمیل بیربط و باربط دریافت کردم که گفتم بگذار چیزی در این خصوص بنویسم، از این نامههای پرخبر از عالم اسرار...
دیگر فکر کنم از عام و خاص مبتلاییم. مبتلا به ایمیلبازی! از برکت دریافت این ایمیلهای سرزده همه چیز میخوانیم و از لطف این لینکهای بیدریغ همه چیز میآموزیم. بعد هم کریمانه آن را تقسیم میکنیم که زکات علم نشر آنست. همه چیز در ایمیلها هست. از طبیعت بیجان تا علم ابدان و ادیان، از مقایسه کشورها تا بدبختی ما، از سن مغز تا گفتارهای نغز و خلاصه همه چیز و همه چیز الا ما. ما آنجا نیستیم. نامه هست و نام ما هم در سر نامه هست و صد نام بزرگ هم در متن نامه هست اما از ما چیزی در آن نیست.
ایمیلها میرسند. ایمیلها در راهند. متنها با پیوستها، اسلایدها، جداول، فیلمها و تصاویر. اگر بپرسی که آخر زکجایی تو؟ تسخر میزنند که نیمیم زبلاگستان، نیمیم زلینکستان! خلاصه این که این به آن، آن به ده تن، ده تن به صد تن. فُرواد از پس فُروارد. اما نه به نامهای پیامی نه به خامهای سلامی، اگر پاسخی بدهی و سوالی کنی هم جوابی نداری. اصلا هیچ چاره نداری. این دانش ناگزیر است! باید آن را ببلعی! ایمیل دیگری در راه است.
واقع آنست که در اینها دانش و اطلاعات هم هست اما دانش تصادفی و ارزان و آشفته به کاری نمیاید، جز آن که بیتفاوتی و بینظمی و بیروشی را در ما تقویت کند و یا نقد و نقادی را در ما بی رمقتر و نتیجه این میشود که دیگر همه چیز پذیرفتنی است، هر چه از این نامه های جادویی بیرون آید.
دوستی که استاد دانشگاه است برایم میلی فرستاده است که شرکت ویندوز، لپ تاپ رایگان پخش میکند و بخت آن کس فزونتر است که ایمیل خاصی را هر چه بیشتر به این و آن بفرستد. واضح است که یک ترفند تبلیغاتی است. میپرسم آخر این چه مالیخولیاست، مگر تو از ساز و کار اقتصاد دنیا بیخبری؟ جوابی نمیآید. حرصم میگیرد و سوال مکرر میکنم. بالاخره میگوید، سخت نگیر، شاید هم دادند! برهان پاسکال است دیگر "شاید هم بود. آن که انکار کند ضرر میکند، آن دیگری شاید چیزی بیابد". دوست دیگر از کانادا ایمیل دست به دست شدهای را میفرستد که در فلان شب مهتاب مریخ به اندازه ماه خواهد شد و دو ماه بر آسمان خواهند درخشید. میپرسم که پس اقتربت الساعه؟ اصلا دانش ابتدایی نجوم به کنار، آخر چرا در گوگل کمترین جستجویی نمیکنی تا منشا خطا را ببینی.
به فاصله سه روز چند نامه یکسان گرفتهام که همه سخنی را از شریعتی نقل کردهاند در خصوص نفرت دوره نوجوانیش از چه و چه. نمیدانم این "متن" ها که عینا نقل میگردند به ناگهان از کجا کشف میشوند که برای همه اینگونه "جالب" هستند. "جالب" و این تنها توضیحی است که میشنوی اگر در نقد اصرار کنی. دوستی برایم لینک سخنرانیای را میفرستد... به عقل ناقص من پر از خطا هم در دادهها و هم در روش. نظرم را برایش مینویسم با چند لینک مرجع. حتما برایش مهم بوده که برایم فرستاده. پس بگذار اینها را هم از نظر دور ندارد. میگوید شاید! اما بهرحال سخنرانی "جالب" بوده.
آن ایمیل دیگر سه شخصیت تاریخی را به شکلی غریب مقایسه میکند. بعد حکیمانه بر سر شاخ می نشیند و قضاوتهای آدمی را از بُن میبرد. اینها در آدمی بیتاثیر نیست اما خطای این قیاسات را به که باید گفت؟ این نامههای حکمتآمیز از یمین و یسار میآید که هر یک ره به شش جهت دارد... شاید اینجاست که باید گفت، سیرم از فرهنگی و فرزانگی... نامهها در راهند. (2)
استفاده فوق العادهای است که مولانا از حدیث مشهور " اَلجَماعةُ رَحمةٌ والفُرقةُ عذابٌ" آورده و از آن تمرکز عقل و توجه آدمی را اراده کرده است.
2- نه والله! من هم مصون نیستم. اما به قول مولانا:
من نبینم روی خود را ای شمن من ببینم روی تو، تو روی من...
قرار بود در خصوص چین بنویسم اما تقصیر من نیست که چین روشنفکر دینی ندارد!
نقد جدید بهاءالدین خرمشاهی بر نظریات قرآنی سروش را خواندم و متحیر ماندهام. بیش از همه از این تکرار، از این تکرار مکرر، تکرار بی ملال. آخر خرمشاهی که حوزه مطالعات و آثارش به حوزه ها ختم نمیشده، از وی توقع میرود که اگر قدمی پیش نمیرود، اینگونه چند قدم پستر نیاید.
چند ماه پیش، هنگاهی که پس از نشر مصاحبهای از سروش که عنوان "قرآن، کلام محمد" گرفت، تیرهای تهدید و تکفیر از هر طرف "بابت این جسارت و اهانت عظیم" به سوی او روانه بود، خرمشاهی نقد تندی نوشت و در آن آورد که "برای این افراد نامی مناسبتر از قرآن ستیز نمییابد" و اینها "حتي به قيمت آلوده شدن به ارتداد (برگشت/خارج شدن از اسلام)... اعتقاد بيش از 2 ميليارد مسلمان (در حدود يك ميليارد از مسلمانان در طي 14 قرن تاريخ اسلام و بيش از يك ميليارد در جهان معاصر) را انكار ميكنند!" توضیحات در پرانتز از خرمشاهی است تا از یک سو همه معنی ارتداد را بدانند و از سوی دیگر تو گویی این لشکرکشی یک میلیاردی کافی نبوده که در این تکاثر، پشت به پشت ساکنان عالم خاک هم داده است. حال که مرور زمان اندکی از شعله آتش قهر و تعصب همیشه فروزان ما کاسته، خرمشاهی چون رفیق شفیق درست پیمان به خاطر آورده که عنوان مقالهاش در نقد این "دوست دیرین و برادر دانشمند دلبند و دانشور گرانمایه" نامناسب بوده و از وی عذر خواسته است.
و اما خرمشاهی زمانی نقد دوم خود را آورده که به قول خود "پانزده نفر از بزرگان حوزه و دانشگاه برمقالات ایشان نقد و رد نوشتهاند" و توقع میرود که مقاله وی از منظری جدید به نقد دیدگاه سروش در خصوص انتساب انشای قرآن به پیامبر بپردازد.
در ابتدا همان بحث عدت و قلت طرفین این لشکر آرایی است که "ایشان درگذشته و حال از میان قرآنپژوهان قدیم و جدید مسلمان هماندیشانی اندكشمار شاید جمعاً در حدود ده تن داشته و دارند" و البته از بزرگان هم "هیچ کس در دفاع نظری نیاورده" (واگرنه ده نفر میشد یازده نفر که البته در مقایسه با آن دو میلیارد چیزی عوض نمیشد) و این را جای دیگر هم تکرار کردهاست.
سپس آورده است که "باید پرسید چرا عمده و عمود بحثهای ایشان قرآنی نیست؟" و مانند نقدهای پیشین برخی آیات قرآنی ذکر شدهاند "که به تمام معنا نشان میدهد كه وحی پدیدهای الهی است" و عجیب است که نمیاندیشد که قرآن و نوع برداشت و تفسیر آیات و عبارات آن خود در اینجا محل تامل و بحث است.
بعد میگوید که سروش مغلطه میکند که "از میان بیش از 6200 آیه، آیه <تبت یدا ابی لهب> را پیش میكشد" چون همه "این واقعیت را پذیرفتهاند كه قرآن كریم غث و سمین و یا فراز و فرود دارد." این "واقعیت" غث و سمین سخن الهی چگونه پذیرفته شده؟ و چرا نتوان دامنه این واقعیتها را گستردهتر کرد؟
سروش در خصوص وجهه تاریخی و طبیعی قرآن، مثال سادهای زده بود که اگر عمر پیامبر طولانیتر بود، حجم قرآن بیش از این بود و خرمشاهی پاسخ آورده است که این "مطابق با منطق هم نیست؛ زیرا احتمال بسیار داشت كه حضرت ختمی مرتبت(ص) بیش از صد سال عمر كنند، اما قرآن همین اندازه باشد كه هست". مطابق با با کدام منطق نیست؟ ببینید سخن فردی را که مترجم قرآن بوده و برای هر آیه در پی "شان نزول" گشته و تاریخ آن را هم جسته است.
و اما ایشان از نصیحت و شفقت هم فروگذاری نکرده است: "نوآوری در اسلام و اسلامپژوهی گذرگاه لغزندهای است". پس تکلیف امثال سروش خصوصا در این سال شکوفایی و نوآوری چیست؟ "نوآوری برای دانشمند بلندمرتبهای چون استاد سروش در این است كه تفسیر تازهای را... با صبر و حوصله به پیش یا به پایان ببرد." و یا "از آنجا كه بیشبهه بزرگترین مولویشناس امروز ایران و جهان است... شرح مثنوی را كامل كند كه فایدهاش عام و تام خواهد بود". سروش دیگر باید خیلی لجوج باشد که این عنوان افتخاری را همراه با این شرح وظیفه نپذیرد و نوآوری در اسلام را به "بزرگان حوزه و دانشگاه" مانند خرمشاهی نسپارد.
در پاسخ به اینکه چرا قرآن به زبان عربی است و نشان از فرهنگ عربی دارد، میآورد که "زیرا خداوند زبان خاصی ندارد... فیالمثل با حضرت ابراهیم(ع) با وحی به زبان آرامی، با حضرت موسی(ع) به عبرانی، با عیسی(ع) به سریانی و با پیامبر ما(ص) به عربی سخن گفته است" و من تعجب میکنم سروش چگونه به همچو نکتهای وقوف نیافته بود.
در خصوص تعارض احتمالی قرآن و علم، سخن چون قند مکرر و شربت اندر شربت آمده که "اعتماد و اعتقاد افراطی به علم نباید داشت" و بعد هم توضیح طاقتفرسای علمی در خصوص هفت آسمان و اصابت شهاب و شق ماه و ادراکات قلب و محل نطفه میان پشت و سینه و غیره. بعد میآورد که "اگر هم صدها اشاره صریح و پیشبینی دقیق علمی در قرآن كریم بود، اعتقاد قاطبه مسلمانان را در وحیانیت قرآن، چندان بیشتر و بهتر نمیساخت" و من نمیدانم در مقابل این استدلال چه بگویم. همین جاست که تذکر دقیقی به سروش میدهد: "گفتنی است كه ایشان در زمانی به انكار فرشته(گان) برخاستهاند كه در اقامتگاه موقت و فعلی ایشان (آمریكا) چندین و چند گروه (دپارتمان) فرشته شناسی در دانشگاههای آن سرزمین برپا شده و به قراری كه شنیدهام، قدر جامع حرف پژوهندگان آنها این است كه فرشتگان موجوداتی مجرد (غیرمادی) ولی دارای تشخص و هویتاند." من که دیگر قانع شدم. شما چطور؟