تبليغاتX
فهرست

 این روزها وبلاگ را به جرّ جرّار کلام سپرده­ام. از نظم و مدیریت المپیک، به یاد آشفتگی و بی­تدبیری در عالم سیاست ایران می­افتم و "دو حرف صدق" در این خصوص می­آورم. . بعد به خود میگویم که باید مانند "کاندید" این "ساده لوح" دوست داشتنی که "ابلهی اش بس مبارک ابلهی است" باشم و "باغ خودم را بیل بزنم". بعد یاد کتابی می­افتم در این خصوص که به تازگی خواندم و دوباره فکر می­کنم که چرا موش هرج و مرج و آسان­گیری این­گونه به همه جای انبار ایران حفره زده است.

همیشه دوست داشتم که کاندید، این اثر جاودانه ولتر را، به زبان اصلی بخوانم اما خواندن اثری از ولتر آن هم به زبان قرن هفدهم خارج از مایه و پایه دانش زبانی من است. این است که وقتی چندی پیش کتابی دو زبانه، به فرانسه و فارسی از کاندید دیدم ، با شوق و ذوق آن را به دست گرفتم. البته فرانسه این کتاب جیبی از نوع فرانسه آسان (Français facile) است اگر چه در هیچ جای کتاب به آن اشاره نشده است اما این برای من مانند آن رفع تشنگی است در جایی که به جیحون راه نیست.

اما شوق و ذوق زود به حیرت و سپس به تاسف تبدیل شد وقتی وسعت اشتباهات مبتدیانه مترجم به تدریج آشکار ­شد. ترجمه این کتاب شاید براستی شایسته نقد هم نباشد چرا که کتاب نشانی از یک نشر منقح و جدی ندارد. اما چرا این همه خطا را ببینیم و بگذریم؟ آن­هم از یک متن فرانسه آسان.  آخر این چه بلبشویی در بازار نشر ماست؟ همین گونه کتابها در دست دانشجویان و علاقمندان زبان فرانسه می­گردد.

مشخصات کتاب در پای این متن آمده است.* حوصله و توانی برای ذکر خطاهای کوچک از قبیل معادلهای غیر دقیق، زمانهای نادرست و عبارات مبهم نیست اما اشاره به برخی لغزش­های واضح لازم است:

Page: 30, Je voudrais tant vous aider pour vous remercier.

ترجمه کتاب: من می­خواهم تا در برابر کمکی که کرده­اید از شما سپاسگزاری کنم.

توضیح: بسیار دوست داشتم تا برای قدردانی به شما کمک کنم (به این معنی که محبت شما را جبران کنم چنان که پیشتر میگوید: چه خدمتی از من برمی آید...)

Page: 32, Tous va pour le mieux.

ترجمه کتاب: همه چیز رو به بهبودی میرود.

توضیح: ترجمه این شعار پانگلوس نادرست است و دقیقا مخالف فلسفه فکری اوست. او معتقد نیست که جهان رو به بهبودی و تکامل میرود بلکه همه چیز در بهترین شکل است. حرکت رو به بهبودی نشان از نقص در عالم دارد که مخالف فلسفه پانگلوس است. مطابق فرهنگ لغت:

Tous va pour le mieux: everything is fine

Page: 65, Tous les trios repartent bientôt avec deux chevaux et un peu d'argent, bien caché cette fois….

ترجمه کتاب: هر سه نفر بزودی با دو اسب و اندکی پول، این بار خیلی پنهانی براه می­افتند.

توضیح: هر سه نفر بزودی با دو اسب و اندکی پول، که این بار به خوبی پنهان شده، براه می­افتند. صفت "پنهان شده" به پول برمی­گردد چنان که هم از تطابق، هم شکل جمله و هم فحوای کلام برمی­آید چرا که مقداری از پول پیشتر دزدیده شده است.

Page: 67, Il faut reconnaître que, tous, nous avons le droit…

ترجمه کتاب: باید همه چیز را بازشناخت، ما حق داریم...

توضیح: باید دانست که ما، همگی، حق داریم...  باید همه چیز را بازشناخت؟؟ مگر مترجم بتواند این­گونه همه چیز را باز بشناسد.

Page: 98, Candide et Cacambo ont plu au patron du restaurant… qui veut les présenter a un voisin…

ترجمه کتاب: کاندید و کاکانبو از صاحب رستوران خوششان آمده است... وی می­خواهد آنها را به همسایه­ای معرفی کند...

توضیح: دقیقا متضاد ترجمه شده. صاحب رستوران از کاندید و کاکانبو خوشش آمده است و میخواهد که... حیرتم از چشم بندی خدا!

Page: 146, Le vent en pousse un vers Candide et Martin…

ترجمه کتاب: باد صدای توپ را به صورت یک شعر به کاندید و مارتین میرساند.

توضیح: "باد یکی از کشتی­ها را به سوی کاندید و مارتین می­راند". ضمیر en به bateaux  در جمله پیشین برمیگردد. آن کشتی نزدیک میشود و سپس واژگون می­شود... این دیگر شاهکار است. آخر شعر اینجا چه می­کند؟ vers به معنی سوی و جهت را مترجم به معنی یک خط یا بیت شعری دیده و  چنین تعبیر آشفته­ای سر هم آورده است.  

Page: 152, J'ai beaucoup plus d'argent que tous ces gens-la. Et ils vont tous à Paris…

ترجمه کتاب: من خیلی بیشتر از همه این آدم­های اینجا و همه آن­هایی که به پاریس می­روند پول دارم.

توضیح: من از همه این آدم­ها بیشتر پول دارم. و همه آنها به پاریس می­روند.

Page: 162, Martin, lui, ne le panse pas

ترجمه کتاب: مارتین به این مورد نمی­اندیشد.

توضیح: مارتین، خودش، اینگونه نمی­اندیشد (موافق نیست). این دو به وضوح متفاوتند. مقایسه کنید:

Je le pense: I think so

J'y pense: I think about it

Page: 165, Seule, la vue de Mlle Cunégonde lui causerait une plus grande joie…

ترجمه کتاب: تنها، چهره مادموازل کنگند برای او موجب بزرگترین شادی میشود...

توضیح: تنها دیدن مادموازل کنگند می­توانست او را بیشتر خوشحال کند (یعنی از دیدن کاکانبو چنان شاد می­شود که تنها دیدن کنگند میتوانست شادی بیشتری به ارمغان آورد...).

Page: 167, Le voisin de Candide ne refuse pas de prendre deux hommes sur son bateau…

ترجمه کتاب: همسایه کاندید نمی­پذیرد که آن دو مرد را به کشتیش سوار کند.

توضیح: برعکس ترجمه شده! همسایه کاندید این­که دو مرد را در کشتیش بپذیرد رد نمی­کند. ای کاش، ای کاش، ای کاش در این عالم ویراستاری می­بود!

Page: 175, Mais, est-ce possible? Je ne dors pas! Je suis bien dans cette barque!

ترجمه کتاب: ولی این ممکن است؟ من خواب نمی­بینم! در این قایق حال من خوب است.

توضیح: ... من براستی در این قایقم! نمی­گوید که je vais bien dans… و اصلا ربطی به حال او ندارد و سیاق کلام روشن است.

Page: 195, Que faut-il donc faire? Dit Pangloss. "Te taire" réponde le voisin…

ترجمه کتاب: پانگلس می­پرسد چه باید کرد؟ همسایه پاسخ میدهد: ساکت شو !

توضیح: همسایه پاسخ میدهد: سخن نگفتن، ساکت بودن. دلیلی هم بر پرخاش همسایه وجود ندارد. معادل ساکت شو tais-toi است. در واقع پاسخ همسایه به شکل مصدری است به این معنی که در اینجا باید خاموش بود و کلام در این جا، مانند این ترجمه، ناقص و ابتر و ناکاراست.


* کاندید = Candide (متن دو زبانه: فرانسه - فارسی) ، فرانسواماری آروئه دو ولتر، مترجم: جمشید بهرامیان، تعداد صفحه: 200

نشر: بهرامیان (به نظر میاید که نشر متعلق به خود مترجم است). شابک: 964-92222-1-9 ، قطع کتاب: جیبی  

+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 23:20 توسط مجید |

آن­چه این روزها در ایران و چین میگذرد آینه تمام­نمای دو ملت است که یکی با سرعتی حیرت­انگیز رو به رشد و تعالی است و دیگری با شتابی بیشتر رو به سقوط و تباهی.

چین براستی توان مدیریتی خود را در بازیهای المپیک به نمایش گذاشته است. ساخت و اجرای زیرساختها و ورزشگاه­ها، زیباسازیها، اسکان، حمل و نقل، تغذیه، تهمیدات وسیع امنیتی، انرژی، اطلاع­رسانی، هماهنگی، تنظیم برنامه های گردشی در کنار مسابقات، اجرای رقابتها و مسابقات، پوشش خبری و در کنار آن تلاش فوق العاده در تیمهای ورزشی ملی برای کسب نتایج درخشان در بازیها نشان از همت و توان دولت و ملتی دارد که هر روز معجزه دیگری از آستین تلاش خود بیرون می­آورد. در ایران اما چه میگذرد؟  

مروری بر ماجرای وزیر کشور به روشنی نشان می­دهد که چگونه کشور در قهقرای فساد و دروغ و هرج و مرج فرو میرود.

 رییس جمهور به ناگهان وزیر کشور پیشین را عزل میکند. هیچ­کس، حتی خود وزیر معزول، نمیداند و یا "مصلحت" نمیداند بگوید چرا و براستی کسی هم نمی­پرسد. این رییس چرا ندارد و اصلا "کار بی­چون را که کیفیت نهد"؟

قریب سه ماه میگذرد و وزارتخانه وزیر ندارد. رییس جمهور به جانشین فکر نکرده بوده است. آن­ها که دستی در امور صنعت ایران دارند می­دانند که نبود وزیر کشور در اقتصاد دولتی ایران و خصوصا پروژه­های ملی به چه معناست.

به ناگهانی فردی برای وزارت معرفی می­شود که موجب حیرت همگان و حتی همفکران دولت است. رییس جمهور روش ساده­ای برای رای گرفتن از نمایندگان ملت دارد. در سخنانش اشاره می­کند که رهبری از او خواسته است که "برود و برای رای تلاش کند". این پیام مجمل مضمر، نتیجه سریع و روشن دارد.

روز بعد اما صاحب روزنامه­ای که سَری در "مجالس خصوصی" دارد اشاره میکند که رییس جمهور در نقل قول دچار لغزش شده! و بر این اساس نمایندگان خطا کرده­اند و توضیح می­آورد که رهبر سه­گونه پیام دارد. "موافقت و مخالفت و عدم مخالفت". این پیام از نوع سوم بوده اما اول­گونه! نقل شده است. ببینید نوع تصمیم­گیری وکلای مستقل را. عقل و تدبیر، اگر دیگر منافع جایی برای آنها گذاشته باشد، تنها وقتی به کار می­آید که توقیعی از نوع سوم رسیده باشد. در این خصوص هم صواب آن است که به لطایف الحیل دریافت که "نیت و خواست درونی" چه بوده تا بعد موجبی برای "عذر تقصیر" نباشد. شاید بهترین روش هم این باشد که از همان صاحب روزنامه پرسیده شود که با "ناحیه و توقیعات" آن آشناست.

هر چه بوده، ظاهرا وکلا در تشخیص "پیام" خطا می­کنند و برخی روز بعد "قسم جلاله" می­خورند که از نقل قول رییس جمهور "موافقت" فهمیده­اند.

در مجلس البته عده­ای تلاش می­کنند تا مجلس را غیر علنی کنند تا برخی سخنان مگو بگویند. در این خصوص طرح قانونی می­آورند اما رییس مجلس به وضوح پا روی قوانین می­گذارد تا حق دوستی را در خصوص این معاون پیشین خود رعایت کرده باشد. آن نمایندگان شجاع هم سخنان خود را از برای "مصلحت" نمی­گویند.

وکلای دل­شکسته اما این بار در سایتی خبری افشا میکنند که ادعای وزیر در گرفتن مدرک دکترا از دانشگاه آکسفورد باطل است و وی هرگز آن جا نبوده و تنها مدرک قابل قبول وی در نظام آموزشی ایران فوق دیپلم است. دانشگاه آکسفورد هم تایید میکند که به چنین فردی مدرکی نداده است.

روز بعد در نهایت تعجب، وزیر مدرک دکترای خود را منتشر میکند. سه دکتر روانشناسی به او دکترای افتخاری حقوق داده­اند، ظاهرا و چنان که وزیر در کمیسیون مجلس گفته برای رساله ارسالی او، بدون نیاز به دفاع، در باب تعلیم و تربیت اسلامی! آکسفورد بار دیگر چنین مدرکی را انکار میکند و به واقع هم به آن نیازی نیست. مدرک جعلی است با اغلاط املایی و انشایی. براستی آدمی متحیر میشود از نهایت بی­شرمی و وقاحت و دروغ، آن هم در رده وزیر و از سوی کسی که قرار است انتخابات ریاست جمهوری را به زودی برگزار کند. از هم اینک روشن است که او برای رای مردم چه ارزشی قایل است.  

در این میان پاسخ رییس جمهور، که چون محمود ثانی انگشت در جهان کرده و قرمطیان عدل­ستیز و فسادگستر را میجوید، به این جعل و تقلب آشکار چیست؟ "برای خدمت به هیچ کاغذپاره­ای نیازی نیست". البته که همچو وزیری خدمت خوبی به رییس خواهد کرد.

اما اگر به مجلس و دولت، این "منتخبان ملت" امیدی نباشد، ترازوی قوه قضاییه که هست. دادستانی تهران سایتی را که پیگیر جعل مدرک وزیر است می­بندد تا در این مبارزه گسترده با فساد، همکاری سه قوه کامل شود…

این سخن پایان ندارد ای پدر                    این سخن را ترک کن پایان نگر...

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 13:57 توسط مجید |

من تازه فهمیدم که لیبرال چپ­گرا هستم. یعنی این قطب­نما نشون میده که کشتی من به این سمت میره و این هم برای من عجیبه. البته لیبرال رو حدس میزدم ولی فکر میکردم که بیشتر به سمت راست میرم. حالا چپش همچین کم رنگه ولی خب چپه دیگه. بعد این سمت که ما اومدیم، گاندی و نلسون ماندلا هم هستن. باور کنید من دنبال اونها نیومدم. اومدم دیدم اونها هم هستن چون من همیشه مستقل تصمیم میگیرم! دالایی لاما هم هست ولی من مطلقا با اون کاری ندارم حداقل تا وقتی تو چین هستم. به نظر من، قبل از این که من بیام ایران و حزب رو تشکیل بدیم، شما هم امتحان کنید که بعدا معلوم نشه محافظه­کار راست­گرا بودید اما شعارهای چپ میدادید. ما از اول صادقانه میریم جلو. مردم چشم امیدشون به ماست.

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 0:22 توسط مجید |

نیم عمرت در پریشانی رود

نیم دیگر در پشیمانی رود... 

 

مثنوی معنوی، دفتر چهارم

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 13:54 توسط مجید |

پس پرسیدم: مرا نشانه­ای بده از آن ساعت که واقعه نزدیک گردد

گفت: سال و ماه و روز و ساعت آن به تو گفتم، آیا باور نداری؟

گفتم: بلی! اما میخواهم که دلم مطمئن شود

گفت: پس یک نشانت میدهم.

هفت روز مانده، تاکسی رانان! از زن و مرد، جامه یکسان به تن کنند

و در آن گرما که پرنده در هوا پخته شود، گره کراوات محکم بندند

و دستکش­های سفید بر دست گذارند

و چون بر خودرو نشینی تو را سلام گویند

و امسیتُ چینیاً و اصبحتُ انگلیزیاً باشند

و به ارابه، خوشبو کننده­ای گذارند، از نافه آهوی همان اقلیم

و چون به مقصد رسی، کاغذی به دو دست تقدیم کنند

و ترا آرزوی اوقات و اقامت خوش کنند

پس آنگاه بدان که واقعه نزدیک است.

 

 

و این علایم همه ظاهر شد چنان که مرا خبر داده بود

و مرا یقین گشت که واقعه­ای در راه است!


پی­نوشت: البته دست­کش روز دوم کنار رفت و کراوات روز سوم. پیراهن­های یکسان فعلا که پابرجاست. آن مراعات و ادب هم شاید خیلی مصنوعی بود و از ابتدا عمومیت نداشت و از همه هم برنمیامد. با این وجود المپیک موجب کوششی وسیع و نظام­مند جهت آموزش و ارتقای رفتارهای اجتماعی و فرهنگ عمومی در چین و خصوصاً در پکن بوده­است. 
 
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 18:27 توسط مجید |

شنبه، یک روز تعطیل در پکن، زنگ تفریح...

 

دوستت دارم، من هم نه... اگه بشه اینطور ترجمه کرد نام ترانه فرانسوی مشهوری است که به سال 1968 منتشر شد و مضمون کم و بیش اروتیک آن سر و صدای زیادی به پا کرد. ترانه، چنان که نقل کرده اند ابتدا توسط سرژ گَنسبور و بریژیت باردو ساخته شد اما باردو از گنسبور قول گرفت که آن را به این صورت رسواگرانه منتشر نکند. یکی دو سال بعد، گنسبور آن را دوباره سازی کرد و این بار همراه با همسرش جین بیرکین خواند. این ترانه خود قصه­های فراوان دارد، استقبالی که از آن شد، انتقاداتی که از نحوه ساخت و اجرای آن شد، نکوهش واتیکان و ممنوعیت پخش در رادیو داشت و البته همزمان مباحثی را دامن زد که به روابط زنان و مردان و برخی دروغ­های سنتی موجود می­پرداخت.(۱)

 

هر چه بود، ترانه تاریخی شد و البته اگر از برخی صداهای زمینه بگذریم! ترانه زیباست... آن را میتوانید از منابع مختلف بر روی نت جستجو و گوش کنید.*

 

آنچه برای من خصوصا جالب بود نام ترانه بود که امروزه البته مانند نوعی ضرب المثل به کار میرود (۲). مطابق دستور زبان، این شیوه بیان نامتعارف است و ترجمه­اش به دیگر زبانها مشکل (۳). در پی این عبارت رفتم و سابقه اش جالبتر از آن بود که انتظار داشتم.  

 

گنسبور گفته بود که نام ترانه را از کلام سالوادور دالی در خصوص پیکاسو الهام گرفته است:

 

Picasso est espagnol, moi aussi ; Picasso est un génie, moi aussi ; Picasso est communiste, moi non plus…

 

پیکاسو اسپانیایی است من هم، پیکاسو نابغه است، من هم، پیکاسو کمونیست است، من هم نه!

 

پیکاسو عضو حزب کمونیست فرانسه بود و همچنان تا مرگ کمونیست ماند و حتی جایزه صلح هم از شوروی آن زمان، تحت رهبری استالین گرفت. دالی در جوانی کمونیست بود اما زود از آن برگشت. در جنگهای داخلی اسپانیا طرف هیچ یک از جناح ها را نگرفت و در فرانسه مکان امنی جست. پس از جنگهای داخلی به اسپانیا برگشت و آشکارا فرانکو را به دلیل پاکسازی اسپانیا از نیروهای مخرب ستایش کرد...

 

دالی معتقد بود که پیکاسو هم براستی کمونیست نیست و بواقع ادای آن را درمی­آورد. شاید هم به سادگی لغزش زبانی بوده چرا که فرانسه زبان مادری او نبوده است.

 

جالب است که مسایل و ایده­ها چگونه به هم می­پیچند و از کجاها سر در می­آورند.


۱- گفتگویی است در یک هم­آغوشی، خارج از زمینه­های عاطفی و عاشقانه. با این وجود زن تکرار می­کند که "دوستت دارم" و مرد با همراهی تمام، توگویی احساس درونی زن را خوانده است، پاسخ میدهد  "من هم نه"!

۲- حتی در زبان انگلیسی. مانند: UK and Europe: Je t'aime, moi non plus 

به این معنی که دو طرف اینگونه وانمود میکنند که هم­دیگر را دوست دارند اما در واقع مقصود دیگری دارند و البته هر دو هم این را میدانند.

۳- مطابق دستور زبان، non plus به معنی همراهی با مخاطب است اما در پاسخ گزاره منفی. مقایسه کنید: 

Je t'aime, moi aussi 

Je ne t'aime pas, moi non plus

* از جمله اینجا: Jane Birkin & Serge Gainsbourg - Je T'aime... Moi Non Plus

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 14:38 توسط مجید |

امشب خیلی گرسنه بودم. نهار در رستورانی بودم با غذاهای سیچوانی و این یعنی غذای تندی که لهیبش از زبان و دهان میگذره و آتش به جان و نهان میزنه. طعمش و رنجش را دیده بودم و این بود که خودم را با همان کاسه کوچک برنج مشغول کردم که رنج جوع اولی بود از آن شرر!

 

حالا همچو آدم گشنه­ای یک اردک فربه بریان ببینه، ازش توقع میره که ببینه کجاست و قدمت رستوران چیه و تاریخش چیه؟ 

 

 

غذا که تموم شد، دیدم ای بابا اومدن از ما امضا گرفتن و کارت گواهی به ما دادن که بله، این اردکی که تقدیم شد یک صد و پانزده میلیون و سی و چهار هزار و چهل و دومین اردکی بوده که در این رستوران، از تاریخ 1864 تا امروز سرو شده و نصیب شما شده.

 

بهتر بود که رو شماره تردید نکنم تا مجبور نشم همه امضاها را از سال 1864 تا الان چک کنم... عکسش رو هم می­بینید.

 


رستوران چوانجود به سال 1864 تاسیس شد (سال سوم سلطنت امپراتور تونگجی، سلسله چینگ). دارای تاریخی بیش از 140 سال.
+ نوشته شده در جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 20:35 توسط مجید |

 

گوانجو را گرم و عرق­ریز و درهم و برج­زار دیدم!

شنجن را روشن و فراخ و بی­غبار دیدم

 

 

 

و فقط،

 

روی تو چو نوبهار دیدم

از جمله بلا حصار دیدم

دل را ز تو بی­قرار دیدم

یک بود و منش هزار دیدم...


 تصویر: گوانجو، هتل گواندونگ، طبقه 47

 

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 16:5 توسط مجید |

این بار که بالا نوشتم، نه اون باره که مثلا میگن یه بار، دو بار یا اینکه "بار دیگر ما غلط کردیم راه" که ورد شبانه منه. اون بار هم نیست که میگن بار می­بریم یا مثلا "چار پا را قدر طاقت بار نه" که دعای صبحگاهی منه. اون بار هم نیست که به معنی اجازه و امید دستیابیه که مثلا "تو مگو ما را بدان شه بار نیست" که تسلای دل منه! به اون معنی کار و بار هم نیست که مثلا "چند بگریزی زکار و بار چند؟" که اصلا خاص برای خود منه! به اون معنی میوه و نتیجه هم نیست...

 

اینها رو گفتم که بار با بار اشتباه نشه چون تو ایران چند نوع بار داریم که ذکر جمیلش بالا رفت ولی این بار یه جاییه که مردم، بیشتر جوانان غیر مومن و غیر متعهد البته، میرن لبی تر میکنن، حرف میزنن، موزیک گوش میکنن و گاهی اوقات یک دست باده و یک دست زلف یار! برقص میان. مطمئنم که بار اوله این رو میشنوید و حتما هم متعجب شدید.  

 

دیشب، چنانکه افتد و دانی، ما رفتیم بارستان. چون یه بار دو بار نیست که، صد بار کنار هم (حالا دیدید که توضیح بالا چقدر لازم بود). بعد هم نه برای اینکه لبی تر کنیم که آخر کجا کفاف دهد این باده­ها خماری ما.

دیشب از چانگشا برگشتم خونه. خیلی دیر رسیدم. این بود که رفتم بیرون چیزی بخورم و بارستان هم از خونه ما دور نیست. نزدیک المپیک، کار اینها سکه است. جوونها بودن دیگه، از غربی و چینی. آن جوانی همچو شاخ سبز و تر... خلاصه در یک بار به سبک عربی چی دیدم؟ بگو دیگه، دونر کباب! با نونی مثل نون لواش خودمون. هیچ هم توجهم به اون رقاص عربی نرفت. رقاص های عربی در چین عموما از همون ترکستان میان. یعنی استان مسلمان­نشین شین جیانگ.

 

بعد فکر کردم دوری بزنم ببینم چی میگذره. حالا بار رفتن هر چقدر هم طاقت فرسا باشه، برای یک وقایع نگار لازمه. ما با این محیطها آشنایی نداریم. اصلا نمیدونیم چکار باید بکنیم. بهرحال یکی دو تاشون جالب بود. یکی صدای موسیقی پاپ غربی و جوانانی که میرقصیدن. من موسیقی پاپ رو دوست دارم و تلویزیون اگه رو اخبار و فیلم نباشه (چی میمونه دیگه) رو کانال موسیقی پاپه. خلاصه برای من هم دلنشین بود اما برای نیم ساعت تا حداکثر یک ساعت. حالا شاید دو تا سه ساعت هم بشه. ولی چهار ساعت سخته و بهرحال بهتره قبل از این که چراغ ها رو خاموش کنن بیای بیرون! عجیب اینکه تقریبا همه چینی­ها متن آهنگها رو، اونم انگلیسی، حفظ بودن و همراه میخوندن. مشخصه که علاقه دارن و زیاد گوش کردن. یه طوری پاتوق بود و رفقا بودن. چندتایی هم با ما صحبت کردن که از کجایی و آمدنت بهر چه بود. البته توی این تیپ بارها یک جور ایندیویدوالیسم (اگه تونستی سه بار پشت سر هم این رو تکرار کنی) هم هست که جالبه. زیاد میبینی یکی تنها تو حال خودشه و میرقصه. نمیدونم موسیقی اینها را به برخی حالات حوالت میده یا اون شرابی که در سره. اما یه بار دیگه (مقصود جای دیگه، رک توضیح ابتدایی) خیلی جالبتر بود. یک کنتراست واقعی در محیطی این­چنین پر شر و شور. بار مثل اینکه وسط کتابخونه باشه. تمام دکور اطراف کتاب بود. ابتدا هم یک راهرو کتاب بود انگار که میری تو کتابخونه. از موسیقی و هیاهو هم خبری نبود. فکر کردم یا برای من ساختن یا برای روشنفکرای چین. حالت سوم نداره. ای کاش کتابی داشتم. جز صراحی و کتابم نبود یار و ندیم...

 

+ نوشته شده در شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 11:26 توسط مجید |