این روزها وبلاگ را به جرّ جرّار کلام سپردهام. از نظم و مدیریت المپیک، به یاد آشفتگی و بیتدبیری در عالم سیاست ایران میافتم و "دو حرف صدق" در این خصوص میآورم. . بعد به خود میگویم که باید مانند "کاندید" این "ساده لوح" دوست داشتنی که "ابلهی اش بس مبارک ابلهی است" باشم و "باغ خودم را بیل بزنم". بعد یاد کتابی میافتم در این خصوص که به تازگی خواندم و دوباره فکر میکنم که چرا موش هرج و مرج و آسانگیری اینگونه به همه جای انبار ایران حفره زده است. 
همیشه دوست داشتم که کاندید، این اثر جاودانه ولتر را، به زبان اصلی بخوانم اما خواندن اثری از ولتر آن هم به زبان قرن هفدهم خارج از مایه و پایه دانش زبانی من است. این است که وقتی چندی پیش کتابی دو زبانه، به فرانسه و فارسی از کاندید دیدم ، با شوق و ذوق آن را به دست گرفتم. البته فرانسه این کتاب جیبی از نوع فرانسه آسان (Français facile) است اگر چه در هیچ جای کتاب به آن اشاره نشده است اما این برای من مانند آن رفع تشنگی است در جایی که به جیحون راه نیست.
اما شوق و ذوق زود به حیرت و سپس به تاسف تبدیل شد وقتی وسعت اشتباهات مبتدیانه مترجم به تدریج آشکار شد. ترجمه این کتاب شاید براستی شایسته نقد هم نباشد چرا که کتاب نشانی از یک نشر منقح و جدی ندارد. اما چرا این همه خطا را ببینیم و بگذریم؟ آنهم از یک متن فرانسه آسان. آخر این چه بلبشویی در بازار نشر ماست؟ همین گونه کتابها در دست دانشجویان و علاقمندان زبان فرانسه میگردد.
مشخصات کتاب در پای این متن آمده است.* حوصله و توانی برای ذکر خطاهای کوچک از قبیل معادلهای غیر دقیق، زمانهای نادرست و عبارات مبهم نیست اما اشاره به برخی لغزشهای واضح لازم است:
Page: 30, Je voudrais tant vous aider pour vous remercier.
ترجمه کتاب: من میخواهم تا در برابر کمکی که کردهاید از شما سپاسگزاری کنم.
توضیح: بسیار دوست داشتم تا برای قدردانی به شما کمک کنم (به این معنی که محبت شما را جبران کنم چنان که پیشتر میگوید: چه خدمتی از من برمی آید...)
Page: 32, Tous va pour le mieux.
ترجمه کتاب: همه چیز رو به بهبودی میرود.
توضیح: ترجمه این شعار پانگلوس نادرست است و دقیقا مخالف فلسفه فکری اوست. او معتقد نیست که جهان رو به بهبودی و تکامل میرود بلکه همه چیز در بهترین شکل است. حرکت رو به بهبودی نشان از نقص در عالم دارد که مخالف فلسفه پانگلوس است. مطابق فرهنگ لغت:
Tous va pour le mieux: everything is fine
Page: 65, Tous les trios repartent bientôt avec deux chevaux et un peu d'argent, bien caché cette fois….
ترجمه کتاب: هر سه نفر بزودی با دو اسب و اندکی پول، این بار خیلی پنهانی براه میافتند.
توضیح: هر سه نفر بزودی با دو اسب و اندکی پول، که این بار به خوبی پنهان شده، براه میافتند. صفت "پنهان شده" به پول برمیگردد چنان که هم از تطابق، هم شکل جمله و هم فحوای کلام برمیآید چرا که مقداری از پول پیشتر دزدیده شده است.
Page: 67, Il faut reconnaître que, tous, nous avons le droit…
ترجمه کتاب: باید همه چیز را بازشناخت، ما حق داریم...
توضیح: باید دانست که ما، همگی، حق داریم... باید همه چیز را بازشناخت؟؟ مگر مترجم بتواند اینگونه همه چیز را باز بشناسد.
Page: 98, Candide et Cacambo ont plu au patron du restaurant… qui veut les présenter a un voisin…
ترجمه کتاب: کاندید و کاکانبو از صاحب رستوران خوششان آمده است... وی میخواهد آنها را به همسایهای معرفی کند...
توضیح: دقیقا متضاد ترجمه شده. صاحب رستوران از کاندید و کاکانبو خوشش آمده است و میخواهد که... حیرتم از چشم بندی خدا!
Page: 146, Le vent en pousse un vers Candide et Martin…
ترجمه کتاب: باد صدای توپ را به صورت یک شعر به کاندید و مارتین میرساند.
توضیح: "باد یکی از کشتیها را به سوی کاندید و مارتین میراند". ضمیر en به bateaux در جمله پیشین برمیگردد. آن کشتی نزدیک میشود و سپس واژگون میشود... این دیگر شاهکار است. آخر شعر اینجا چه میکند؟ vers به معنی سوی و جهت را مترجم به معنی یک خط یا بیت شعری دیده و چنین تعبیر آشفتهای سر هم آورده است.
Page: 152, J'ai beaucoup plus d'argent que tous ces gens-la. Et ils vont tous à Paris…
ترجمه کتاب: من خیلی بیشتر از همه این آدمهای اینجا و همه آنهایی که به پاریس میروند پول دارم.
توضیح: من از همه این آدمها بیشتر پول دارم. و همه آنها به پاریس میروند.
Page: 162, Martin, lui, ne le panse pas
ترجمه کتاب: مارتین به این مورد نمیاندیشد.
توضیح: مارتین، خودش، اینگونه نمیاندیشد (موافق نیست). این دو به وضوح متفاوتند. مقایسه کنید:
Je le pense: I think so
J'y pense: I think about it
Page: 165, Seule, la vue de Mlle Cunégonde lui causerait une plus grande joie…
ترجمه کتاب: تنها، چهره مادموازل کنگند برای او موجب بزرگترین شادی میشود...
توضیح: تنها دیدن مادموازل کنگند میتوانست او را بیشتر خوشحال کند (یعنی از دیدن کاکانبو چنان شاد میشود که تنها دیدن کنگند میتوانست شادی بیشتری به ارمغان آورد...).
Page: 167, Le voisin de Candide ne refuse pas de prendre deux hommes sur son bateau…
ترجمه کتاب: همسایه کاندید نمیپذیرد که آن دو مرد را به کشتیش سوار کند.
توضیح: برعکس ترجمه شده! همسایه کاندید اینکه دو مرد را در کشتیش بپذیرد رد نمیکند. ای کاش، ای کاش، ای کاش در این عالم ویراستاری میبود!
Page: 175, Mais, est-ce possible? Je ne dors pas! Je suis bien dans cette barque!
ترجمه کتاب: ولی این ممکن است؟ من خواب نمیبینم! در این قایق حال من خوب است.
توضیح: ... من براستی در این قایقم! نمیگوید که je vais bien dans… و اصلا ربطی به حال او ندارد و سیاق کلام روشن است.
Page: 195, Que faut-il donc faire? Dit Pangloss. "Te taire" réponde le voisin…
ترجمه کتاب: پانگلس میپرسد چه باید کرد؟ همسایه پاسخ میدهد: ساکت شو !
توضیح: همسایه پاسخ میدهد: سخن نگفتن، ساکت بودن. دلیلی هم بر پرخاش همسایه وجود ندارد. معادل ساکت شو tais-toi است. در واقع پاسخ همسایه به شکل مصدری است به این معنی که در اینجا باید خاموش بود و کلام در این جا، مانند این ترجمه، ناقص و ابتر و ناکاراست.
* کاندید = Candide (متن دو زبانه: فرانسه - فارسی) ، فرانسواماری آروئه دو ولتر، مترجم: جمشید بهرامیان، تعداد صفحه: 200
نشر: بهرامیان (به نظر میاید که نشر متعلق به خود مترجم است). شابک: 964-92222-1-9 ، قطع کتاب: جیبی
آنچه این روزها در ایران و چین میگذرد آینه تمامنمای دو ملت است که یکی با سرعتی حیرتانگیز رو به رشد و تعالی است و دیگری با شتابی بیشتر رو به سقوط و تباهی.
چین براستی توان مدیریتی خود را در بازیهای المپیک به نمایش گذاشته است. ساخت و اجرای زیرساختها و ورزشگاهها، زیباسازیها، اسکان، حمل و نقل، تغذیه، تهمیدات وسیع امنیتی، انرژی، اطلاعرسانی، هماهنگی، تنظیم برنامه های گردشی در کنار مسابقات، اجرای رقابتها و مسابقات، پوشش خبری و در کنار آن تلاش فوق العاده در تیمهای ورزشی ملی برای کسب نتایج درخشان در بازیها نشان از همت و توان دولت و ملتی دارد که هر روز معجزه دیگری از آستین تلاش خود بیرون میآورد. در ایران اما چه میگذرد؟
مروری بر ماجرای وزیر کشور به روشنی نشان میدهد که چگونه کشور در قهقرای فساد و دروغ و هرج و مرج فرو میرود.
رییس جمهور به ناگهان وزیر کشور پیشین را عزل میکند. هیچکس، حتی خود وزیر معزول، نمیداند و یا "مصلحت" نمیداند بگوید چرا و براستی کسی هم نمیپرسد. این رییس چرا ندارد و اصلا "کار بیچون را که کیفیت نهد"؟
قریب سه ماه میگذرد و وزارتخانه وزیر ندارد. رییس جمهور به جانشین فکر نکرده بوده است. آنها که دستی در امور صنعت ایران دارند میدانند که نبود وزیر کشور در اقتصاد دولتی ایران و خصوصا پروژههای ملی به چه معناست.
به ناگهانی فردی برای وزارت معرفی میشود که موجب حیرت همگان و حتی همفکران دولت است. رییس جمهور روش سادهای برای رای گرفتن از نمایندگان ملت دارد. در سخنانش اشاره میکند که رهبری از او خواسته است که "برود و برای رای تلاش کند". این پیام مجمل مضمر، نتیجه سریع و روشن دارد.
روز بعد اما صاحب روزنامهای که سَری در "مجالس خصوصی" دارد اشاره میکند که رییس جمهور در نقل قول دچار لغزش شده! و بر این اساس نمایندگان خطا کردهاند و توضیح میآورد که رهبر سهگونه پیام دارد. "موافقت و مخالفت و عدم مخالفت". این پیام از نوع سوم بوده اما اولگونه! نقل شده است. ببینید نوع تصمیمگیری وکلای مستقل را. عقل و تدبیر، اگر دیگر منافع جایی برای آنها گذاشته باشد، تنها وقتی به کار میآید که توقیعی از نوع سوم رسیده باشد. در این خصوص هم صواب آن است که به لطایف الحیل دریافت که "نیت و خواست درونی" چه بوده تا بعد موجبی برای "عذر تقصیر" نباشد. شاید بهترین روش هم این باشد که از همان صاحب روزنامه پرسیده شود که با "ناحیه و توقیعات" آن آشناست.
هر چه بوده، ظاهرا وکلا در تشخیص "پیام" خطا میکنند و برخی روز بعد "قسم جلاله" میخورند که از نقل قول رییس جمهور "موافقت" فهمیدهاند.
در مجلس البته عدهای تلاش میکنند تا مجلس را غیر علنی کنند تا برخی سخنان مگو بگویند. در این خصوص طرح قانونی میآورند اما رییس مجلس به وضوح پا روی قوانین میگذارد تا حق دوستی را در خصوص این معاون پیشین خود رعایت کرده باشد. آن نمایندگان شجاع هم سخنان خود را از برای "مصلحت" نمیگویند.
وکلای دلشکسته اما این بار در سایتی خبری افشا میکنند که ادعای وزیر در گرفتن مدرک دکترا از دانشگاه آکسفورد باطل است و وی هرگز آن جا نبوده و تنها مدرک قابل قبول وی در نظام آموزشی ایران فوق دیپلم است. دانشگاه آکسفورد هم تایید میکند که به چنین فردی مدرکی نداده است.
روز بعد در نهایت تعجب، وزیر مدرک دکترای خود را منتشر میکند. سه دکتر روانشناسی به او دکترای افتخاری حقوق دادهاند، ظاهرا و چنان که وزیر در کمیسیون مجلس گفته برای رساله ارسالی او، بدون نیاز به دفاع، در باب تعلیم و تربیت اسلامی! آکسفورد بار دیگر چنین مدرکی را انکار میکند و به واقع هم به آن نیازی نیست. مدرک جعلی است با اغلاط املایی و انشایی. براستی آدمی متحیر میشود از نهایت بیشرمی و وقاحت و دروغ، آن هم در رده وزیر و از سوی کسی که قرار است انتخابات ریاست جمهوری را به زودی برگزار کند. از هم اینک روشن است که او برای رای مردم چه ارزشی قایل است.
در این میان پاسخ رییس جمهور، که چون محمود ثانی انگشت در جهان کرده و قرمطیان عدلستیز و فسادگستر را میجوید، به این جعل و تقلب آشکار چیست؟ "برای خدمت به هیچ کاغذپارهای نیازی نیست". البته که همچو وزیری خدمت خوبی به رییس خواهد کرد.
اما اگر به مجلس و دولت، این "منتخبان ملت" امیدی نباشد، ترازوی قوه قضاییه که هست. دادستانی تهران سایتی را که پیگیر جعل مدرک وزیر است میبندد تا در این مبارزه گسترده با فساد، همکاری سه قوه کامل شود…
این سخن پایان ندارد ای پدر این سخن را ترک کن پایان نگر...
من تازه فهمیدم که لیبرال چپگرا هستم. یعنی این قطبنما نشون میده که کشتی من به این سمت میره و این هم برای من عجیبه. البته لیبرال رو حدس میزدم ولی فکر میکردم که بیشتر به سمت راست میرم. حالا چپش همچین کم رنگه ولی خب چپه دیگه. بعد این سمت که ما اومدیم، گاندی و نلسون ماندلا هم هستن. باور کنید من دنبال اونها نیومدم. اومدم دیدم اونها هم هستن چون من همیشه مستقل تصمیم میگیرم! دالایی لاما هم هست ولی من مطلقا با اون کاری ندارم حداقل تا وقتی تو چین هستم. به نظر من، قبل از این که من بیام ایران و حزب رو تشکیل بدیم، شما هم امتحان کنید که بعدا معلوم نشه محافظهکار راستگرا بودید اما شعارهای چپ میدادید. ما از اول صادقانه میریم جلو. مردم چشم امیدشون به ماست.




نیم عمرت در پریشانی رود
نیم دیگر در پشیمانی رود...
پس پرسیدم: مرا نشانهای بده از آن ساعت که واقعه نزدیک گردد
گفت: سال و ماه و روز و ساعت آن به تو گفتم، آیا باور نداری؟
گفتم: بلی! اما میخواهم که دلم مطمئن شود
گفت: پس یک نشانت میدهم.
هفت روز مانده، تاکسی رانان! از زن و مرد، جامه یکسان به تن کنند
و در آن گرما که پرنده در هوا پخته شود، گره کراوات محکم بندند
و دستکشهای سفید بر دست گذارند
و چون بر خودرو نشینی تو را سلام گویند
و امسیتُ چینیاً و اصبحتُ انگلیزیاً باشند
و به ارابه، خوشبو کنندهای گذارند، از نافه آهوی همان اقلیم
و چون به مقصد رسی، کاغذی به دو دست تقدیم کنند
و ترا آرزوی اوقات و اقامت خوش کنند
پس آنگاه بدان که واقعه نزدیک است.

و این علایم همه ظاهر شد چنان که مرا خبر داده بود
و مرا یقین گشت که واقعهای در راه است!
شنبه، یک روز تعطیل در پکن، زنگ تفریح...
دوستت دارم، من هم نه... اگه بشه اینطور ترجمه کرد نام ترانه فرانسوی مشهوری است که به سال 1968 منتشر شد و مضمون کم و بیش اروتیک آن سر و صدای زیادی به پا کرد. ترانه، چنان که نقل کرده اند ابتدا توسط سرژ گَنسبور و بریژیت باردو ساخته شد اما باردو از گنسبور قول گرفت که آن را به این صورت رسواگرانه منتشر نکند. یکی دو سال بعد، گنسبور آن را دوباره سازی کرد و این بار همراه با همسرش جین بیرکین خواند. این ترانه خود قصههای فراوان دارد، استقبالی که از آن شد، انتقاداتی که از نحوه ساخت و اجرای آن شد، نکوهش واتیکان و ممنوعیت پخش در رادیو داشت و البته همزمان مباحثی را دامن زد که به روابط زنان و مردان و برخی دروغهای سنتی موجود میپرداخت.(۱)
هر چه بود، ترانه تاریخی شد و البته اگر از برخی صداهای زمینه بگذریم! ترانه زیباست... آن را میتوانید از منابع مختلف بر روی نت جستجو و گوش کنید.*
آنچه برای من خصوصا جالب بود نام ترانه بود که امروزه البته مانند نوعی ضرب المثل به کار میرود (۲). مطابق دستور زبان، این شیوه بیان نامتعارف است و ترجمهاش به دیگر زبانها مشکل (۳). در پی این عبارت رفتم و سابقه اش جالبتر از آن بود که انتظار داشتم.
گنسبور گفته بود که نام ترانه را از کلام سالوادور دالی در خصوص پیکاسو الهام گرفته است:
Picasso est espagnol, moi aussi ; Picasso est un génie, moi aussi ; Picasso est communiste, moi non plus…
پیکاسو اسپانیایی است من هم، پیکاسو نابغه است، من هم، پیکاسو کمونیست است، من هم نه!
پیکاسو عضو حزب کمونیست فرانسه بود و همچنان تا مرگ کمونیست ماند و حتی جایزه صلح هم از شوروی آن زمان، تحت رهبری استالین گرفت. دالی در جوانی کمونیست بود اما زود از آن برگشت. در جنگهای داخلی اسپانیا طرف هیچ یک از جناح ها را نگرفت و در فرانسه مکان امنی جست. پس از جنگهای داخلی به اسپانیا برگشت و آشکارا فرانکو را به دلیل پاکسازی اسپانیا از نیروهای مخرب ستایش کرد...
دالی معتقد بود که پیکاسو هم براستی کمونیست نیست و بواقع ادای آن را درمیآورد. شاید هم به سادگی لغزش زبانی بوده چرا که فرانسه زبان مادری او نبوده است.
جالب است که مسایل و ایدهها چگونه به هم میپیچند و از کجاها سر در میآورند.
۲- حتی در زبان انگلیسی. مانند:
به این معنی که دو طرف اینگونه وانمود میکنند که همدیگر را دوست دارند اما در واقع مقصود دیگری دارند و البته هر دو هم این را میدانند.
۳- مطابق دستور زبان، non plus به معنی همراهی با مخاطب است اما در پاسخ گزاره منفی. مقایسه کنید:
Je t'aime, moi aussi
Je ne t'aime pas, moi non plus
* از جمله اینجا: Jane Birkin & Serge Gainsbourg - Je T'aime... Moi Non Plus
امشب خیلی گرسنه بودم. نهار در رستورانی بودم با غذاهای سیچوانی و این یعنی غذای تندی که لهیبش از زبان و دهان میگذره و آتش به جان و نهان میزنه. طعمش و رنجش را دیده بودم و این بود که خودم را با همان کاسه کوچک برنج مشغول کردم که رنج جوع اولی بود از آن شرر!
حالا همچو آدم گشنهای یک اردک فربه بریان ببینه، ازش توقع میره که ببینه کجاست و قدمت رستوران چیه و تاریخش چیه؟

غذا که تموم شد، دیدم ای بابا اومدن از ما امضا گرفتن و کارت گواهی به ما دادن که بله، این اردکی که تقدیم شد یک صد و پانزده میلیون و سی و چهار هزار و چهل و دومین اردکی بوده که در این رستوران، از تاریخ 1864 تا امروز سرو شده و نصیب شما شده.
بهتر بود که رو شماره تردید نکنم تا مجبور نشم همه امضاها را از سال 1864 تا الان چک کنم... عکسش رو هم میبینید.
گوانجو را گرم و عرقریز و درهم و برجزار دیدم!
شنجن را روشن و فراخ و بیغبار دیدم

و فقط،
روی تو چو نوبهار دیدم
از جمله بلا حصار دیدم
دل را ز تو بیقرار دیدم
یک بود و منش هزار دیدم...
این بار که بالا نوشتم، نه اون باره که مثلا میگن یه بار، دو بار یا اینکه "بار دیگر ما غلط کردیم راه" که ورد شبانه منه. اون بار هم نیست که میگن بار میبریم یا مثلا "چار پا را قدر طاقت بار نه" که دعای صبحگاهی منه. اون بار هم نیست که به معنی اجازه و امید دستیابیه که مثلا "تو مگو ما را بدان شه بار نیست" که تسلای دل منه! به اون معنی کار و بار هم نیست که مثلا "چند بگریزی زکار و بار چند؟" که اصلا خاص برای خود منه! به اون معنی میوه و نتیجه هم نیست...
اینها رو گفتم که بار با بار اشتباه نشه چون تو ایران چند نوع بار داریم که ذکر جمیلش بالا رفت ولی این بار یه جاییه که مردم، بیشتر جوانان غیر مومن و غیر متعهد البته، میرن لبی تر میکنن، حرف میزنن، موزیک گوش میکنن و گاهی اوقات یک دست باده و یک دست زلف یار! برقص میان. مطمئنم که بار اوله این رو میشنوید و حتما هم متعجب شدید.
دیشب، چنانکه افتد و دانی، ما رفتیم بارستان. چون یه بار دو بار نیست که، صد بار کنار هم (حالا دیدید که توضیح بالا چقدر لازم بود). بعد هم نه برای اینکه لبی تر کنیم که آخر کجا کفاف دهد این بادهها خماری ما.
دیشب از چانگشا برگشتم خونه. خیلی دیر رسیدم. این بود که رفتم بیرون چیزی بخورم و بارستان هم از خونه ما دور نیست. نزدیک المپیک، کار اینها سکه است. جوونها بودن دیگه، از غربی و چینی. آن جوانی همچو شاخ سبز و تر... خلاصه در یک بار به سبک عربی چی دیدم؟ بگو دیگه، دونر کباب! با نونی مثل نون لواش خودمون. هیچ هم توجهم به اون رقاص عربی نرفت. رقاص های عربی در چین عموما از همون ترکستان میان. یعنی استان مسلماننشین شین جیانگ.
بعد فکر کردم دوری بزنم ببینم چی میگذره. حالا بار رفتن هر چقدر هم طاقت فرسا باشه، برای یک وقایع نگار لازمه. ما با این محیطها آشنایی نداریم. اصلا نمیدونیم چکار باید بکنیم. بهرحال یکی دو تاشون جالب بود. یکی صدای موسیقی پاپ غربی و جوانانی که میرقصیدن. من موسیقی پاپ رو دوست دارم و تلویزیون اگه رو اخبار و فیلم نباشه (چی میمونه دیگه) رو کانال موسیقی پاپه. خلاصه برای من هم دلنشین بود اما برای نیم ساعت تا حداکثر یک ساعت. حالا شاید دو تا سه ساعت هم بشه. ولی چهار ساعت سخته و بهرحال بهتره قبل از این که چراغ ها رو خاموش کنن بیای بیرون! عجیب اینکه تقریبا همه چینیها متن آهنگها رو، اونم انگلیسی، حفظ بودن و همراه میخوندن. مشخصه که علاقه دارن و زیاد گوش کردن. یه طوری پاتوق بود و رفقا بودن. چندتایی هم با ما صحبت کردن که از کجایی و آمدنت بهر چه بود. البته توی این تیپ بارها یک جور ایندیویدوالیسم (اگه تونستی سه بار پشت سر هم این رو تکرار کنی) هم هست که جالبه. زیاد میبینی یکی تنها تو حال خودشه و میرقصه. نمیدونم موسیقی اینها را به برخی حالات حوالت میده یا اون شرابی که در سره. اما یه بار دیگه (مقصود جای دیگه، رک توضیح ابتدایی) خیلی جالبتر بود. یک کنتراست واقعی در محیطی اینچنین پر شر و شور. بار مثل اینکه وسط کتابخونه باشه. تمام دکور اطراف کتاب بود. ابتدا هم یک راهرو کتاب بود انگار که میری تو کتابخونه. از موسیقی و هیاهو هم خبری نبود. فکر کردم یا برای من ساختن یا برای روشنفکرای چین. حالت سوم نداره. ای کاش کتابی داشتم. جز صراحی و کتابم نبود یار و ندیم...