تبليغاتX
فهرست

هستی شناسی

با مباحث کیهان شناسی، فلسفه هنر، گیاهان دارویی، هیپنوتراپی، پزشکی جهان، روان شناسی امروز، لیزر در پزشکی،

با حضور دکتر فرشاد، فرهنگسرای ابن سینا، 28 تیر 87، ساعت 10

 

 

 

 

آخر ای استاد کامل معرفت

تو بگو ما را چه باشد عاقبت؟

 

تو شناسی هستی و کیهان را

هم روان ما و هم درمان را

 

تا چه باشد فلسفه بهر هنر

تا که لیزر چون رود اندر جگر

 

آن گیَه دارو که اندر دست تست

هیپنویم کرد و سپس مغزم بشست

 

دکتر "ای دریای عقل ذو فنون

این چه بهتانست بر عقلت جنون؟"...

------------------------------------

1- اول اینکه دیگه با هیچ بهونه ای نمیتونم این رو به چین ربط بدم. اگه دکتر فرشاد بود یه راهی پیدا میکرد.

۲- حالا ما شوخی کردیم ولی تو هر آش در همجوشی، ای بسا دونه گندم هم پیدا بشه! 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 0:54 توسط مجید |

از این آتش که در عالم فتاده­ست

ز دود لشکر تاتار چونی؟            مولانا

 

 

در این دو هفته اخیر، براستی چین­گردی کرده­ام. پکن، چانگچون، نانجینگ، شنجن، گوآنجو، چانگشا و بالاخره شانگهای. اما فرودگاه و هواپیما و قطار و ایستگاه فرصتی بود تا کتابی* دیگر بخوانم در خصوص مغولها که فصل مشترک تاریخ ایران و چین است.

 

دوست داشتم که به برخی شاخصهای روشن از تفاوت حکومت مغولان در ایران به عهد ایلخانان و در چین به عهد قوبیلای و سلسله یوآن برسم. این فاتحان بیابانگرد چنان به سرعت این دو سرزمین را تصرف کردند و هنوز آنقدر از این دو فرهنگ دور بودند که شاید با تسامح بتوان گفت که این تفاوتها حداقل برای چند دهه اول بیشتر ناشی از تفاوتهای قومی اقوام مغلوب بود تا فاتحان. کوتاه آنکه آیا از تاریخ مغول میتوان نشانی از تفاوتهای فرهنگی و رفتاری ایران و چین در شرایطی چنین فاجعه آمیز جست؟ شاید، به شرط آن که شتابزده نباشد و من الان هیچ فرصت سکون و تامل و تحقیق ندارم!

 

هجوم و فتح مغولان حیرت انگیزست. قومی بیایانگرد با جمعیت و امکانات محدود در قیاس با همسایگان بزرگ، بدون هیچ سابقه و تجربه تمدنی از جنگ و صلح و روشهای حکومتداری به ناگهان حرکت کردند و هر جا رسیدند پیروز بودند به گونه ای که مشهور است بزرگترین امپراتوری حاکم بر یک سرزمین پیوسته را در تاریخ بدست آوردند. از چین تا بغداد و سوریه، از روسیه امروز تا آسیای صغیر. مغولان در اروپا، تا مرزهای آلمان پیشروی کردند و در حالی که تا وین راهی نداشتند تنها به دلایلی ناشی از رقابتهای داخلی بازگشتند و آنها که بزرگترین قدرتها را در هم شکسته بودند هم در اروپا مانعی جدی نمیدیدند.

 

مثال روشن توان رزمی مغولها، سپاه نه چندان بزرگی بود که در پی خوارزمشاه به هر سوی ایران رفت و البته او را نیافت و در نهایت به سال ۶۲۱ ه.ق.  از راه قفقاز و از شمال دریای خزر به مغولستان بازگشت و در این مسیر هر لشکری که در مقابلش بود از میان برداشت. به همین سال بود که وقایع نگار روسی نووگراد نوشت "در همین سال، به دلیل گناهانی که مرتکب شده ایم قبایل ناشناخته ای پا به سرزمین ما گذاشتند که هیچ کس به درستی نمیداند آنها که هستند، کی وارد این سرزمین شده اند، به چه زبانی تکلم میکنند و به کدام نژاد تعلق دارند و آیین آنها چیست اما آنها را تارتار مینامند". پانزده سال بعد مغولان برگشتند و با تصرف آن سرزمین به همه سوالات پاسخ دادند و "اردوی زرین" را در آنجا بنا گذاشتند که از قضا دیرپاترین حکومت مغول شد.

 

نام مغولان با خشونت و هدم و کشتار گره خورده اما در میان ملل مغلوب، ویرانی و قتل عام و تخریب در هیچ جا به هولناکی خراسان بزرگ نبود. آنچه بر بخارا، مرو، نیشابور و ری و دیگر شهرهای خراسان رفت و همه در آن جمله تاریخی مشهور "که در پارسي موجزتر از اين سخن نتواند بود " منعکس شد که "آمدند و کندند و سوختند و کشتند و بردند و رفتند" و از قضا نرفتند و ماندند و حکومتداری آموختند. شاید تنها برخی مناطق چین شمالی  فاجعه مشابهی تجربه کردند و این زمانی بود که مغولان براستی قصد داشتند که چین شمالی را از هر سکنه و زندگی یکجانشینی خالی کنند و آن را به مراتع خود بیفزایند. بر این مبنا قتل عام کلی در دستور کار بود تا بعدها که مالیات گیری، تا حدی که آدمیان را برای مالیات سال بعد زنده نگهدارد، روش بهتری تشخیص داده شد.

 

از این زمان تا حکومت قوبیلای که حداقل خسارت را در غلبه بر حکومت سونگ و فتح چین جنوبی توصیه میکرد و سپس تا غازان در ایران که به بزرگان مغول گفت "من جانب رعیت تازیک نمیدارم، اگر مصلحت است تا همه را غارت کنیم... اما آنچه شما ایشان را زن و بچه می­زنید و می­رنجانید، اندیشه باید کرد که زنان و فرزندان ما نزد ما چگونه عزیزند... و ایشان نیز آدمیانند!" توده مردم چه دیدند و کشیدند. در این میان، شاید چینیان رنج کمتری بردند و حق بود که بعدها بگویند "خوف تتاران گذشت مشک تتاران رسید". در ایران اما، پس از عهد ایلخانان، اخلاف مغول که این بار از سمرقند چون قند آمدند، "بیوفاییها" ** را با خوارزمیان آغاز کردند اما به همه ایرانیان سهمی دوباره دادند تا فتنه تاتار به هر روزگار نو شود.


* مغولها، مولف: دیوید مورگان، ترجمه: عباس مخبر، نشر مرکز، چاپ دوم ۱۳۸۰

** به خوبان دل منه حافظ ببین آن بی وفاییها            که با خوارزمیان کردند ترکان سمرقندی

 مشهور است که حافظ با نزدیک شدن لشکر تیمور به شیراز آن بیت را تغییر داد چنان که در دیوانهای امروز آمده است:

    به شعر حافظ شیراز می‌رقصند و می‌نازند          سیه چشمان کشمیری و ترکان سمرقندی

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 18:28 توسط مجید |

فعلا با دو تا ماجیدا در چین برخورد کردم:

 

اولیش خودم! به من میگن ماجیدا. چینی­ها اون کلمه­ای که به تلفظ اسم نزدیکتره انتخاب میکنن.  اینه که اسم من شده ماجیدا. از سه هجا تشکیل شده که در واقع هر کدوم یک کلمه است. حالا شاید شکلهای دیگه هم داشته باشه. معنیش رو پرسیدم گفتن چیزی شبیه اسب خوش اخلاق! اینجا هم ما را اسب خواندند، از نوع چینی. یک بار هم ما رو اسب خوانده بودند. البته از نوع تازی:

 

خر نخواندت اسب خواندت ذو الجلال! (دستش درد نکنه)

اسب تازی را عرب گوید تعال!   (۱)

 

همچنین گاهی اوقات مخفف میکنن و میگن شاوما. شاوُ عنوانه، به معنی جوان در مقابل لاوُ یعنی پیر. "ما" هم که اول ماجیدا بود. خلاصه یعنی اسب جوان یا تازه نفس. قراره وقتی پیر سال و ماه شدم یا یار بر من چو عمر گذشت، بشم لاوما. البته این اسب تا اونموقع لاما نشه خوبه!

 

اما چی شد که این رو گفتم. این چند روزه همه­اش سوار یک ماجیدا دیگه شدم. بله دیگه. اینه که گفتن گهی زین به پشت و گهی پشت به زین. نانجینگ بودم. هتل و کارخانه جایی بود دور از شهر، نزدیک کوه و جنگل و دریاچه، که بیشتر حمل و نقل مردم با همین ماجیدا بود.

 

 

ماجیدا یک نوع تاکسی قرون وسطایی چینیه که در محدوده نانجینگ خیلی رایجه. عکسش رو هم می بینید. در واقع موتوریه که یک اطاقک ساده بهش متصله. تو ایران هم روزگاری رایج بود، بیشتر در قشر عمو سبزی فروش. اگه سیستم تعلیقش خوب بشه، کمی قابل تحملتر میشه! فعلا سیستم تعلیقش از نوع هوایی فعاله. یعنی در دست اندازها بهتره آویزون بشی. البته کرایه اش هم گرون نیست اینه که نمیشه زیاد توقع داشت! ماجیدا رو برای مسیرهای بلند نمیشه استفاده کرد مگه این که وسط راه، مثل چاپارخانه های قدیم، ماجیدای تازه نفس بگیرید متعلق به محدوده بعدی. در واقع هر محله­ای ماجیدای خودش رو داره و اگه کسی، حتی با مسافر به مناطق خارج از محدوده تعرض کنه، شنیدم پذیرایی جانانه میشه! ما هم که با معرفت، راننده رو تنها نمیذاریم و درگیر میشیم. اونا مجبور میشن شاگردهای بروس لی رو صدا کنن، خلاصه غوغایی میشه که نزدیک المپیک باعث دردسر میشه. همون تاکسی معمولی بگیریم بهتره.

 

 

نقشی هم از اون درگاه کوه و جنگل و آب گذاشتم، در قاب پنجره.


۱- مثنوی معنوی، دفتر چهارم

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 1:3 توسط مجید |

امشب از سرکار که اومدم بیرون، بارونی میومد سیل آسا و خب اینگونه مواقع تاکسی کیمیاست. بچه تهرون هم که چتر با خودش نمیبره. کمی منتظر موندم فایده نکرد. مکدونالد نزدیک بود، فکر کردم برم چیزی بخورم بلکه این دعوای یین و یانگ در چین آروم بگیره. آقا شام هم خوردیم فایده نکرد. فکر کردم حالا که نشستم و کاری نمیشه کرد، یه چیزی بنویسم برای وبلاگ که قراره مثلا از چین بگه. به دست نوشته پست قبل سر زدم و آن بیت سنایی­گونه مولانا دوباره در نظرم اومد.  

 چرا جان را نیارایی به حکمت؟

که ارزد هر دمش صد چین و ماچین

 

و چرا سنایی گونه؟ خلاصه بارون بود و من بودم و سر و صدای آدمای خیس در مکدونالد و شعر مولانا و حکمت و حکیم برده­ای و سنایی و انکار انوری و غیره که فکر کردم آقا بذار همین رو بنویسم و این شد که پایین می­بینید. بالاخره بارون نرمتر شد و البته موقتاَ، تا من رو از این پناهگاه، که از قضا سمبل امپریالیسم هم هست، بکشه بیرون. اومدم بیرون دیدم انگار رود زرد و یانگ تسه زدن به هم، من هم موندم وسط یه جزیره آب. عکسش را هم می­بینید و آن تاکسی هم آرام جان من است که میرود و خطی از خیال من بر آب میکشد. دردسرتون ندم که خوب خیس شدیم ولی بالاخره تاکسی هم گرفتیم.

...

بیت مولانا در خصوص طلب حکمت، یادآور سنایی است. آن حکیم شاه و فایق (۱)، با آن نگاه و سخن سخت هیبت آمیز که زبان حکمت داشت و هم در آرزوی آن بود.   

 

سنایی در قصیده ای­ براستی یگانه ­که نمیتوان آن را خواند و مهابتش را احساس نکرد از این آرزوی حکمت سخن گفته است. از سوی دیگر، پیش و پس سخن سنایی، خط مستمر اگرچه کوتاهی از داد و گرفت در تاریخ ادب ما گذاشته است، از فرخی سیستانی تا حافظ.

 

فرخی قصیده ای دارد با مطلع:

 

بر آمد قیرگون ابری ز روی نیلگون دریا

چو رای عاشقان گردان چو طبع بیدلان شیدا

 

که البته به رسم زمانه از وصف طبیعت شروع و به مدح ختم میشود.

 

سنایی یک سده بعد، در قرن ششم، بر همین وزن و قافیه آن اشعار "نهنگ­آسا" را، که خارج از رسم قصیده گویی عصر بود، اینگونه آغاز می­کند که:

 

مکن در جسم و جان منزل، که این دونست و آن والا

قدم زین هر دو بیرون نه، نه اینجا باش و نه آنجا

 

و در آن نیم بیتی از قصیده فرخی تضمین میکند، در زمینه­ای چنین متفاوت که:

 

مگردانم درین عالم ز بیش آزی و کم عقلی

چو رای عاشقان گردان چو طبع بیدلان شیدا

 

در این قصیده، که برخی ابیات آن شکل مثل سایره گرفته (۲)، از تمنای روز و شب خود میگوید:

 

به دل نندیشم از نعمت نه در دنیا نه در جنت

همی خواهم به هر ساعت چه در سرّا چه در ضرّا (۳)

 

که یارب مر سنایی را سنایی ده تو در حکمت (۴)

چنان کز وی به رشک آید روان بوعلی سینا

 

و البته ذکر همشهریان جدید ما را هم از یاد نبرده که:

 

چو علمت هست خدمت کن چو دانایان که زشت آید

گرفته چینیان احرام و مکی خفته در بطحا

 

انوری، که چندی پس از سنایی میزیست و در لقب حکیم، و نه براستی در وجد و سوز و عمق، با او شریک بود، نقدی سخت بر سنایی کرد و وی را ساده­دل و ابله و بلکه مسکین خواند (۵) که در آرزوی خام و طلب باده ننهاده بوده و در کلام خویش هم از هیچ تلمیح و تضمین و عبارت غریبی، بیشتر از سر فضل فروشی، نگذشته است:

 

نگر تا حلقهٔ اقبال ناممکن نجنبانی                      

سَلیما! اَبلها! لا! بلکه محروما و مسکینا (۶)

 

سنایی گرچه از وجه مناجاتی همی‌گوید             

 به شعری در ز حرص آنکه یابد دیدهٔ بینا

 

که یارب مر سنایی را سنایی ده تو در حکمت        

چنان کز وی به رشک آید روان بوعلی سینا

 

و لیکن از طریق آرزو پختن خرد داند

که با بخت زمرد بر نیاید دیده مینا

 

برو جان پدر تن در مشیت ده که دیر افتد             

ز یأجوج تمنّا رخنه در سدّ «وَ لَوْ شِئْنا»... (۷)

 

دو قرن بعد اما حافظ، نیم بیتی از این شعر انوری را در غزلی عاشقانه ­آورد با مطلع:

 

هواخواه توام جانا و می‌دانم که می‌دانی

که هم نادیده می‌بینی و هم ننوشته می‌خوانی

 

تا آنجا که

 

خیال چنبر زلفش فریبت می‌دهد حافظ

نگر تا حلقه اقبال ناممکن نجنبانی...

 

این­هم سهم دلخوشی ماست از این شب گرم و بارانی پکن. به قول حافظ در همین غزل:

 

بکش دشواری منزل به یاد عهد آسانی...  


توضیح مختصری برای برخی ابیات و عبارات، برای آنها که حوصله خواندن این سخنان قرن پنج و ششمی را دارند، شاید مفید باشد. برخی را خواهم آورد تا شاید روزی به کار وبگردی علاقه مند آید. برخی دیگر را بعدتر چون به منابع دقیقتری از حافظه کوتاه مدت آبکشیده در این باران پکن نیاز دارند!

 

۱- اگر عطار عاشق بد سنایی شاه و فایق بد          

نه اینم من نه آنم من که گُم کردم سر و پا را       مولانا

۲- مانند:

چو علم آموختی از حرص آن گه ترس کاندر شب       چو دزدی با چراغ آید گزیده‌تر برد کالا

۳- سرّا و ضرّا: خوشی و ناخوشی. آسانی و سختی. ماخود از قرآن: [3:134] الَّذِينَ يُنْفِقُونَ فِي السَّرَّاءِ وَ الضَّرَّاءِ...

۴- سنا: روشنی، نور

۵- این نقد و عتاب شدید اگر دلیلی بیش از برخی برتری­جویی های ادبی و حکمی! داشته است، ظاهرا در علاقه خاص انوری بوده است به شیخ الرییس که سنایی آرزو کرده بود به جایی برسد که مایه رشک او شود و در این بیت انوری منعکس شده است که:

مرد را حکمت همی باید که دامن گیردش                 تا شفای بوعلی خواند نه ژاژ بحتری

انوری در جای دیگر هم با سنایی "مری" کرده و گفته که در شعر از او کم ندارد:

اینهمه بگذار با شعر مجرد آمدم                              چون سنایی هستم آخر گرنه همچون صابرم

۶- سلیم: ساده دل، نادان. چنان که مولانا در مثنوی آورده است:

حرف درویشان بدزدد مرد دون                                  تا بخواند بر سلیمی زان فسون

 بر کلوخی دل چه بندی ای سلیم                            وا طلب اصلی که تابد او مقیم 

۷- اشاره به قصه قرآنی قوم یاجوج و ماجوج و سد یا مانعی که ذوالقرنین در مقابل آنان ساخت و آنان نتوانستند در آن سد رخنه کنند: [18:94] قالُوا يا ذَا الْقَرْنَيْنِ إِنَّ يَأْجُوجَ وَ مَأْجُوجَ مُفْسِدُونَ فِي الْأَرْضِ... أَنْ تَجْعَلَ بَيْنَنا وَ بَيْنَهُمْ سَدًّا... [18:97]... وَ مَا اسْتَطاعُوا لَهُ نَقْبا. مقصود آن که یاجوج آرزو در سد تقدیر (ولو شئنا، خواست الهی) اثر نمیکند.

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 1:6 توسط مجید |

در آثار مولانا، نشان ویژه­ای از آشنایی و علاقه به قوم و فرهنگ چین نیست جز همان اشارات سنتی ادب فارسی به ولایت بزرگ چین که صاحب مشک ختن، بت چینی و صورتگر چینی است. آنجا که اشاره به صنم چینی است، می­آورد که:

 

سوی چینست آن بت چینی که طالب گشته اید

این چه عقلست این که هر دم قصد راه ری کنید!

 

و آنجا که چین در نظرش مظهر اهل صورت و ظاهر شده، با خطابی که یادآور آن حکیم بُرده­ای "سنایی" است*، خطاب میکند که:  

 

چرا جان را نیارایی به حکمت                که ارزد هر دمش صد چین و ماچین

 

در این میان، قصه مری کردن رومیان و چینیان، در دفتر اول مثنوی، شاید تنها جایی باشد که مولانا در آن اشاره صریحی به چینیان کرده و آنها را در مقابل رومیان نشانده است. این قصه البته در کلام غزالی و نظامی سابقه دارد و در آنجا این چینیان هستند که پیروز مسابقه هستند. اما مولانا که اول "بلخی" و "ثُمّ الرومی" شد، در اینجا جانب همشهریان جدید خود را نگاهداشته و رومیان را اهل صیقل دانسته که بر چینیان اهل صنعت فایق می­آیند و این البته با آن سنت صورتگری چینی­ها مناسبت بیشتری هم دارد:

 

...

ور مثالی خواهی از علم نهان               قصه‌گو از رومیان و چینیان

 

قصّه‌ی مری کردن رومیان و چینیان در علم نقّاشی و صورت‌گری                      1

 

چینیان گفتند ما نقّاش‌تر                      رومیان گفتند ما را کَرّ و فَر

گفت سلطان امتحان خواهم درین         کز شماها کیست در دعوی گزین

اهل چین و روم چون حاضر شدند          رومیان در علم واقف‌تر بدند

چینیان گفتند یک خانه به ما                 خاص بسپارید و یک آن شما

بود دو خانه مقابل دَر بدَر                      زان یکی چینی ستد رومی دگر

چینیان صد رنگ از شه خواستند           پس خزینه باز کرد آن ارجمند

هر صباحی از خزینه رنگها                    چینیان را راتبه بود از عطا                   2

رومیان گفتند نه نقش و نه رنگ             در خور آید کار را جز دفع زنگ

در فرو بستند و صیقل می‌زدند              همچو گردون ساده و صافی شدند       3

از دو صد رنگی به بی‌رنگی رهیست      رنگ چون ابرست و بی‌رنگی مَهیست

هرچه اندر ابر ضو بینی و تاب                آن ز اختر دان و ماه و آفتاب                 4

چینیان چون از عمل فارغ شدند            از پی شادی دهلها می‌زدند

شه در آمد دید آنجا نقشها                   می‌ربود آن عقل را و فهم را

بعد از آن آمد به سوی رومیان                پرده را بالا کشیدند از میان

عکس آن تصویر و آن کردارها                 زد برین صافی شده دیوارها

هر چه آنجا دید اینجا بِه نمود                دیده را از دیده‌خانه می‌ربود

رومیان آن صوفیانند ای پدر                   بی ز تکرار و کتاب و بی هنر

لیک صَیقل کرده‌اند آن سینه‌ها              پاک از آز و حرص و بخل و کینه‌ها

آن صفای آینه وصف دلست                   صورت بی منتها را قابلست

صورت بی‌صورتِ بی حدّ غیب               ز آینه‌ی دل تافت بر موسی ز جیب         5

گرچه آن صورت نگنجد در فلک               نه بعرش و فرش و دریا و سمک           6

زانک محدودست و معدودست آن           آینه‌ی دل را نباشد حد بدان

عقل اینجا ساکت آمد یا مُضِل               زانک دل یا اوست یا خود اوست دل      7

عکس هر نقشی نتابد تا ابد                 جز ز دل هم با عدد هم بی عدد

تا ابد هر نقش نو کاید برو                     می‌نماید بی حجابی اندرو

اهلِ صیقل رَسته‌اند از بوی و رنگ          هر دمی بینند خوبی بی درنگ

نقش و قشرِ علم را بگذاشتند               رایت عَین الیقین افراشتند

رفت فکر و روشنایی یافتند                   نحر و بحر آشنایی یافتند                    8

مرگ کین جمله ازو در وحشتند             می‌کنند این قوم بر وی ریش‌خند

کس نیابد بر دل ایشان ظفر                  بر صدف آید ضرر نه بر گُهر

گرچه نحو و فقه را بگذاشتند                 لیک محو فقر را بر داشتند

تا نقوش هشت جنّت تافتَست              لوح دلشان را پذیرا یافتَست

برترند از عرش و کرسی و خَلا               ساکنانِ مَقعدِ صدقِ خدا                    9

 


* بشنو الفاظ حکیم بُرده­ای (پرده‌ای)         سر همانجا نه که باده خورده‌ای.

در خصوص وجه تسمیه بُرده­ یا پرده توافقی نیست و برخی آن را به همان معنی لفظی گرفته­اند که وی را به جای دگر بردند و دنیای دیگری بر او گشودند و یا در پرده اختفا ماند و از این نوع توصیفات عرفانی.

 

1- مِری: مِراء، جنگ و جدال، لجبازی و شاید به زبان عامیانه امروز بتوان گفت کَل کَل!

2- راتبه: مقرری، آنچه روزانه داده می شود.

3- همچو گردون صافی و ساده: فلک اطلس که پنداشته می­شد ساده و فاقد ستاره است.

4- ضو: روشنی، نور

5- جیب: گریبان و اشاره داره به قصه موسی در قرآن: [27:12] وَ أَدْخِلْ يَدَک فِي جَيْبِک تَخْرُجْ بَيْضاءَ

6- سمک: ماهی که به زعم قدما گاو ماهی بر پشت آن است و در اینجا زمین مقصود است.

7- مُضِل: گمراه کننده اما در اینجا به معنی سرگردان

8- نیکلسون در حاشیه نویسد: نهر و بحر Probably. دکتر شهیدی هم  "نهر و بحر" خوانده است به معنی هریک به میزان استعداد خویش. در نسخه سروش "نحر و بحر" آمده است. از آن جا که هر دو اصطلاح عروضی هستند می­تواند به معنی راه و رسم نیز باشد.

9- خلا: اینجا به معنی آسمان. چنان که در دفتر سوم آورده:

هر درختی شاخ بر سدره زده                             سدره چه بود از خلا بیرون شده

 

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 23:59 توسط مجید |

چند شبی در چانگچون بودم. در شمال چین. امروز برگشتم پکن. فردا راهی شنجن هستم که در جنوب چینه. روز بعد به گوآنجو که خوشبختانه از شنجن دور نیست. پس از آن هم به شهر دیگری به نام جوجو. چین­گردی خوبیه نه؟ معلومه که نه. غیر از فرودگاه و شرکتها و هتل جایی رو نمی­بینم. شبها هم پشت کامپیوتر یا روبروی تلفن.

 

امید داشتم که در چین یه طبقه از این هرم مزلو برم بالاتر. حالا سکندری میخورم و میام پایین. دارم میرسم به زیر پله. یعنی نیاز اصلیم بیشتر خوابه و غذا و فراغت. امنیت کاریم خیلی پیشتر از بین رفته چون خرابکاریها فراوان بوده. خلاصه این جانی که نه کر و فر داره و نه تاب سفر و نه راه حذر، چیزی نمیتونه بنویسه مگر برخی مشهودات تا بعد شاید به معقولات برسه. بعد این مقدمه خارج از دستور، بریم سراغ غذا. این همون بحر بی­پایانه! یکیش رو مینویسم تا فرصتهای بهتر.

 

دیشب مهمانی شامی بود در حدود ده یازده نفر. در رستورانهای چینی، یک سالن بزرگ است برای مشتریان عمومی و بعد اتاقهای اختصاصی در راهروها یا اطراف سالن با میزهای گٍرد گردان برای گروه­ها و یا مراسم خاص. ترتیب نشستن جز برای جمعهای دوستانه مهم است. میزبان عموما روبروی در می­نشیند. یعنی جایی که غذا از آنجا وارد می­شود. کنار او مهمان اصلی و بقیه در اطراف میز. پروسه انتخاب و سفارش غذا در چنین مکانهایی طولانی است. بهرحال تنوع غذایی در چین فوق العاده است اما این پرسش و پاسخهای بلند هم برای من عجیب است چون غذاها دیگر باید شناخته شده باشند. ابتدا میزبان از مهمانان میخواهد که غذاها را انتخاب کنند و قاعدتا آنها موارد ارزانتر را انتخاب میکنند. بعد میزبان غذاهای گرانتر را سفارش میدهد مانند خرچنگ که غذای گرانی­است و خوردنش هم خیلی سخت.

 

 

از خرچنگ که البته غذای خوشمزه­ایست بگذریم، دیشب یک غذای شکلات مانند هم به من دادند. عکسش را می­بینید. گذاشتند و گفتند شروع کن. ده نفر هم منتظرند. شما باشید چه می­کنید؟ به قول مولانا، خون خوری در چارچوب تنگنا. بله خون بود. غلیظ شده مانند کره. آن هم الدمَ الخنزیر! من هم که همان مُضطر غیر باغٍ. در خصوص طعمش چیز قابل ذکری نیست!

 

 

در خصوص شادنوشیهای چینیها و خصوصا آن آتش آبگون! چینی که با اولین جرعه، هم زبان کرد آبله هم حلق سوخت، باید جدا بنویسم و باز هم بعد. پیش میآید که چین و ماچین هم بر آدمی تنگ میاید...

 

این سخن ناقص بماند و بی‌قرار

دل ندارم بی‌دلم معذور دار

 

ذرّه‌ها را کی تواند کس شمرد

خاصه آن کو عشق از وی عقل بُرد...

+ نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 12:58 توسط مجید |

فکر کردم از مشاهدات ساده و ابتدایی در چین بنویسم. مواردی که آدم در همین مسیر سرکار به خونه، حالا راه دور هم نریم، توجهش رو جلب میکنه. 

 

از دفتر که میای بیرون، وقتی طبقه نوزدهم باشه از آسانسور چاره نیست. البته بستگی داره. این منو یاد اون مهندس چینی میندازه که در طبقه صدم برج شانگهای کار میکرد، تا طبقه هفتاد با آسانسور میرفت و بقیه رو با پله. قبول هم دارید که ساده نیست. حالا چرا؟ (1)

 کیفیتش رو به اصالتش ! ببخشید دیگه...

تو آسانسور چیزی که جلب توجه میکنه، رفتار همیشگی مردمه در باز و بسته کردن در که قراره اتوماتیک باشه. همیشه یکی این مسئولیت رو داره که به محض خروج فرد یا افراد، به سرعت دگمه بسته شدن در رو بزنه و معمولا هم به تکرار میزنه. منم که گاهی اوقات جلو می­ایستم و توجه ندارم همچین با نگاه ملامت­آمیز بقیه مواجه میشم. مامور آسانسور، وقتی که هست، با مهارت زیاد دو انگشتش رو روی دگمه باز و بسته کردن در نگه داشته. تا میرسه به طبقه موردنظر دگمه رو میزنه و به محض خروج مسافر! هم اون یکی رو. یعنی صدم ثانیه رو از دست نمیده. باید تحقیقی بشه که چند درصد رشد اقتصادی برای این بهره­وری از زمانه.

 

حالا که بحث آسانسور شد، به شماره طبقات هم اشاره کنم که البته دوستان دیگه هم اشاره کردن. آپارتمان من طبقه بیست و ششه اما چهار طبقه کلاه گذاشتن. چون طبقه چهار نداریم. طبقه سیزده نداریم طبقه چهارده و بیست و چهار هم نداریم. هر چی به چهار که از نظر چینیها عدد نحسه ختم بشه نداریم و من متحیرم چطور این طبقات رو از وسط برج بردن ولی بقیه رو تونستن نگه دارن! سیزده رو برای مهمان نوازی و برای اینکه ما مشکلاتمون بیشتر نشه برداشتن. خدا خیرشون بده. اینجاست که حق و باطل درهم آمیخته. حکم سیزده خب درسته. یعنی همه­مون میدونیم واقعا نحسه! چهار دیگه چرا. (۲)

 

خب حالا عمودی اومدیم بقیه رو افقی بریم. نه، منظور تاکسی بود بابا. در خصوص سیستم حمل و نقل عمومی در چین باید جدا نوشت ولی دوباره اونچه که برای ما غریبه، حفاظیه که اطراف راننده تاکسی تعبیه شده. راننده، از پشت کاملاً پوشیده شده. در کنارش هم یک پانله که درونش یک حفاظ جهنده! داره و توسط راننده فعال میشه. این برای جلوگیری از دزدی ماشین و تهدید راننده­ها بوده. حدود نود درصد تاکسیها این سیستم رو دارن. اگه احساس تهدید کنن، دگمه رو میزنن و کلا محفوظ میشن. پس فرار میکردید، فکر تاکسی دزدی به سرتون نزنه. به واقع طرح ضد ضربتی امنیت اجتماعی تاکسی­دارانه. شنیدم چند وقت پیش یکی پول رو از عقب داده جلو و راننده نوازش این اسکناس تا نخورده لای کتاب رو تیغ و چاقو تصور کرده. خلاصه واکنش سریع حفاظ جهنده و بعد هم دست طرف شکسته. حالا دیگه سطح پیاز داغ و این قضایا به عهده راوی. من به تبعیت از استاد ابن بطوطه، همه روایتها رو میارم که در خصوص چین دیگه ناگفته­ای نمونه.

 

خب حالا که رسیدیم نزدیک خونه. بریم یه قدمی بزنیم بلکه خوراکی برای وبلاگ پیدا کنیم. خوراک گفتی و کردی کبابم. (حالا کباب هم گفتی دیگه بدتر...) من اینجا مثل این مدلهای فشن، همیشه گشنه­ام. حالا اونها میخوان قلمی بمونن، من میخوام بیشتر از این تراش نشم! از رستوران هم میام بیرون گشنمه. یا طعم غذا به دل نمیشینه، یا خیلی تنده، یا غذا خوبه، مثل نودل که شبیه خوراک ماست ولی با این دوتا چوب نمیشه خورد. قاشق بخوای افت کلاسه. هورت بکشی هم افت کلاسه. همین کلاس ما رو به کشتن میده. بهرحال اگه خورش قرمه سبزی داشتید جای ما رو خالی کنید. این دیگه پُست شد یا نامه نمیدونم ولی خب تو هم زروی کرامت چنان بخوان که تو دانی... بقیه مشاهدات هم بعد از غذا!

 

۱-  خب قدش تا دکمه هفتادم بیشتر نمیرسیده و به کسی هم رو نمینداخته. این دومی مهمه. اشتباه نکن. دانه معنی بگیرد مرد عقل. 

۲- چینی ها چون تلفظ عدد 4 برایشان همانند مرگ میباشد این عدد رو نحس می دونند. مرگ=سی死 عدد چهار= سی四. با تشکر از آقا احسان.

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 22:45 توسط مجید |