ارومچی مرکز بزرگترین و غربیترین استان چینه که امروزه شین جیانگ میکن اما روزگاری در نقشههای ما ترکستان شرقی بود. شهر دیگه همین استان کاشغره. دنیا کوچک شد. نه؟
هواپیما که در ارومچی نشست، مسیر تهران تا پکن حدودا نصف شد. حال تو ببین وسعت سرزمین چین رو. مسافر ایرانی که مطلقا نداشت. چند تا از همونجا سوار کرد برای پکن. حالا شاید امیدوار باشن که ایرانیها اقتصاد اون جا رو بیشتر رونق بدن و بهرحال حساب کردن که اینها مسلمان هستن، زبانشون نزدیکتره و خب مسیر هم همینطور. آدم همون اول احساس آشنایی داره. ترکی (و یا بواقع ایغوری) رو به خط فارسی/عربی در کنار چینی و روسی نوشتن. من واقعا چندان کلمه ترکی آشنایی تشخیص ندادم. برخی کلمات عربی و غربی چرا مانند طعام، عیال و غیره که تائام و ائال و غیره نوشته شده و نشون از اون داره که مثل ترکیه، ریشه لغات فراموش شده و شکل دیگری گرفته. وقتی افسر پاسپورت رو گرفت با افتخار اسم رو درست تلفظ کرد. منم ذوق کردم و یادم رفت اینجا ترکیه نیست. از ماموره پرسیدم، آبی، باگاژ دیرکت پاکانا گدیور؟ اشاره کرد که برو، برو ادا درنیار.
و اما سخن بدون آن یوسف خوش نام ما، لطفی نداره. روزگاری مولانا میگفت که ای بسا کس رفته ترکستان و چین/ او ندیده هیچ جز مکر و کمین. سهم ما چنین مباد...
البته از خاطر حزین مشوش، پستِ تر بیرون نمیاد ولی خب چه باید کرد که به قول مولانا، این قَدَر هم گر نگویم ای سَنَد، شیشه دل از ضعیفی بشکند.
اول صبح پیامی از پکن داشتم که بله، دولت چین صدور ویزای کار را برای کشورهای خاور میانه، بنا به ملاحظات امنیتی، تا برگزاری بازیهای المپیک متوقف کردهاست. اگه مشعل المپیک به ایران نیاد، دودش که میاد.
تلفن را برداشتم تا ببینم قصه چیه تا چه گلی (۱) به سر بگیرم. صدا خراب بود. از اینور الو، از اونور هلو. یو هیر می، و تکرار بر تکرار. همکارم میگفت نمیدونم چرا صدا نمیاد. عجب کم هوشیه. چطور نمیدونی؟ آخه ببین از کجا زنگ میزنم. خلاصه همون رو تکرار کرد که بله دستور دولتیه و این یعنی ختم کلام و یا فصل الخطاب در عالم سیاست ایران.
فکر کنم منو برق گرفته بود که برق دفتر رفت. تمام دانش و بینش ما هم که در خورجین کامپیوتر است. کاری جز بالا پایین شدن در طول و عرض اتاق برنیامد. فکر کردم چه کار کنم. ویزای شخصی داشتم. بروم؟ خانه و خانواده را چه کنم؟ بمانم؟ قرارداد را چه کنم؟ کار را چه کنم؟ خودم را چه کنم؟ قرار شد بروم ولی در دل تکرار کردم که:
عاقبت تو رفت خواهی ناتمام
کارهاات ابتر و نان تو خام...
بعد فکر کردم که خب این مشکل را چطور با همکاران اروپایی مطرح کنم؟ این رفت و آمد مداوم، به جای اقامت در چین. بهتر دیدم که با همه سختی، آه و زاری نکنم. چه لطفی دارد که بگویم این دولت بدذات و توطئه اندیش چین، در این ساکن مرز پرگهر خطر دیده است. مصیبت سه میشود، خسران مایه و شماتت همسایه و این اشاره که از من ایرانی توقعی جدی نداشته باشید.
در این خصوص گفتنی زیادست. از مشکلات کار، اقامت، مسافرت، بانک و پرداخت هزینه ها، بیمه و درمان و موارد دیگر که من از نام وطن در این سفر ختن و دیگر سفرها دیدم و جای گفتن ندارد جز همین قَدَر که گر نگویم ای سند (۲) شیشه دل از ضعیفی بشکند...
۲- سند: معتمد
و مولانا خصوصا در خطاب به حسام الدین به کار برده است، از جمله در دیباچه مثنوی:
لاستدعاء سیّدی و سندی و معتمدی... ابوالفضائل حسام الحق و الدّین..
اندک اندک، از تعبیرات و تاکیدات مورد علاقه مولاناست. اینکه نفسهای ما، اندک اندک جان ما را میدزدند چنانکه باد اندک اندک آب را از ظرف میبرد. اینکه آب را باید اندک اندک بر آتش زد تا نار آدمی نور شود و هم نور را اندک اندک بر چشم زد تا آن چشم اندک اندک حجاب از ذره برگیرد. اینکه حیات کودک بسته به آنست که اندک اندک از شیر و پستان ببرد تا به بازی به بستان رود و آن بازی هم اندک اندک راه به دریای عقلی گشاید که در آن اندک اندک گوهر یقین پدید میآید و خلاصه آن که نیستان و هستان اندک اندک میروند و میآیند و اینهمه از آنروست که "تدریج از شعار آن شه است".
اما این گسست و پیوست و آمد و شد که چنین به آهستگی رخ میدهد، به این نرمی هم بر آدمی مکشوف نمیشود و این ظهور و درک ناگهانی تحولات بطئی چه بسا سخت و دردناک باشد چنانکه در این سفر چین بر من فرود آمد و در ذهن و زبان من نشست که:
اندک اندک میستانند آن جمال
اندک اندک خشک میگردد نهال.
این بیتوجهی مستمر به دانش و روش و بیان که در محیطهای کاری ایران چنان معمول مینمود و بلکه آن دانش "نامها و فهرست" که آدمی را همچو پادشهی یک چشم در شهر کوران به تخت مینشاند، در جایی که بهایی به بهانه نمیدادند، کندی و سستی و ضعف و بیحاصلی خود را به تمامی نمود.
تعمیمی در کار نیست. شاید این تجربه من باشد و امید دارم که نظایر فراوان نداشته باشد و شاید هم این قصه "دانش و روش ایرانی" باشد که به برکت ثروتی میراثی، بر تخت ناز نشسته و نیازی واقعی به دانایی نمیبیند و توانایی را در آن نمیجوید.
دیر وقت هست و منزل دور اما جای ناامیدی نیست. هم آن نهال خشک را باید دوباره آب داد و از این رو باید که "اندک اندک" چاه را تراشید تا به آب دانش رسید. سنگینی مشک دانش، اندک اندک رخت عشق به نهانخانه یقین میبرد، آن یقین گمشده، آن ماهی گریز...
فکر کنم این سخنان درهم و برهم و بلکه بیمعنی مینماید و شاید هم بازی با کلمات و تعبیرات. تا حدی هم هست! اما "کلام" مولانا برای من چیزی است که "نیاید در کلام"...
وین نفس جانهای ما را همچنان اندک اندک دزدد از حبس جهان
میرهاند میبرد تا معدنش اندک اندک تا نبینی بُردنش
اندک اندک آب بر آتش بزن تا شود نار تو نور ای بوالحزن
اندک اندک خوی کن با نور روز ور نه خفاشی بمانی بیفروز
احولیها اندک اندک کَم شود چون ز هفصد بگذرد او یَم شود
آفتابی خویش را ذرّه نمود واندک اندک روی خود را بر گشود
پس حیات ماست موقوف فطام اندک اندک جهد کن تمَّ الکلام
تا ز لعبت اندک اندک در صبا جانش گردد با یم عقل آشنا
خلقت طفل از چه اندر نه مه است ز انکه تدریج از شعار آن شه است
کار میکن تو به گوش آن مباش اندک اندک خاک چه را میتراش
از نهان خانهی یقین چون میچشد اندک اندک رخت عشق آن جا کشد
فردا که روز پنجم از ماه پنجم قمری چینی و مصادف با عید قایق اژدها در چین است، برای چند روزی به ایران برمیگردم. این سفر برایم یک ناکامی کامل بود...

قایق اژدها را دیدهاید. آن قایقهای باریک با سرهای اژدهاگونه و پاروزنان نشسته به ردیف و آن طبال پرشور که بر سر قایق تیم را تشویق و تهییج میکند. اینجا هم عیدی طبل، جز زخم و چوب نیست.
حکایت این عید چینی را در منابع مختلف و با روایتهای متفاوت آوردهاند. مختصر آن که شاعری به نام چو یوان از ایالت جو به مقام وزارت در دولت میرسد اما به ناگهان مورد قهر و غضب امپراطور قرار گرفته و تبعید میشود و در این "دولت فقر" عموم اشعارش را میسراید. در نهایت از سر دلتنگی به رودخانه "می لو" رفته، "نحو" را فراموش و "محو" را برمیگزیند (278 پیش از میلاد). برخی هم این غرق خودخواسته را ناشی از اندوه تصرف پایتخت دولت جو توسط دولت چین دانستهاند (اینها بیشتر انگیزه سیاسی داشتهاند تا بعد مسئله تبت را پیش بکشند!).
به هرحال ماهیگیران با قایقهایشان به رودخانه رفته و سعی میکنند با تطمیع و تهدید (اول غذا و بعد سر و صدا) ماهیها را از خوردن شاعر برحذر دارند. ولی ماهی اگه از آب هم سیر بشه، از شاعر نمیگذره. چند سال باید بگذرد تا همچو شاعری به دست ماهیها بیفتد؟
چینی ها این روز را عید میگیرند. کتاب اشعار چو یوان و دیگر شعرای باستانی چین را باز میکنند و میگویند:
ای چو یوان جویی، امروز مرا جویی، باشد که به نیکویی، از بخت خوشم گویی الی آخر !!

من البته شعرهایش را نخواندهام ولی مرگش که شاعرانهتر از همتای ایرانی خود صابر ادیب بود که به فرمان اتسز خوارزمشاه به جیحون افکنده شد.
بعید نیست که شکل اژدهای قایق و طبل زنی ریشه در این قصه تاریخی داشته باشد. این غذای دلمه مانند "زون زی" هم هست که مخصوص این عید است و آن روزگار به ماهیها دادند تا شاعر را نخورند و آنها هم گوش نکردند و ایرانیهای شاعر دوست هم از این رو ماهی را غذای شب عید خود کردند. این هم تبادلات فرهنگی دو ملت. از تبادلات دیگر همین تعطیلی هاست. چین عیده، ایران یک هفته تعطیله...
امشب از حضرت مولانا فالی طلب کردم. لطفی کرد به صد انواع عتاب آلوده که:
خویشتن رسوا مکن در شهر چین!
عاقلی جو، خویش از وی در مچین..
گفتم آخر، نه تو گفتی هر که ترسد مر ورا ایمن کنند؟ گفت:
نه به هند است ایمن و نه در خُتَن
برای اطلاع شما و ثبت خودم (۱) بگویم که سه شبی از عمر را در نانجینگ بودم تا روی چون ماه مشتری را ببینم، اما این یکی عجیب مریخی بود و خونریز خو. از قضا !! سوالاتی هم میکرد که من جواب درستی نداشتم، اونم بعد مقدمه چینی همکاران چینی که بله ایشان استادند و از اروپا ! آمدهاند تا پیش ما بمانند و اصلا لقای ایشان جواب هر سوال است. این روزها حال من اینه دیگه. گریه کنید ثوابه. فکر کردم لب جویی بجویم، رفتم لب یانگ تسه!
در مورد نانجینگ، واقع در دلتای جنوبی یانگ تسه گفتنی زیاد است ولی من که نباید همه رو بگم. اینکه در لغت به معنی پایتخت جنوبی است در مقابل بیجینگ به معنی پایتخت شمالی و نقشی که در تمامی ادوار تاریخی چین، عهد فئودالی، سلطنت و جمهوری داشته (اطلاع دقیقتر ار این هم میشه؟) و اینکه تا چند سال پیش و شاید هم هنوز، تایوان آن را پایتخت رسمی خود میدانست و غیره (۲) اما چشم من، مانند هامون مهرجویی، همیشه نگران فاجعه است.
این شهری است که مصداق شعر حافظ است. کلاه دلکش تاج سلطانی را برای سدهها به سر داشت اما ترک سر هم کرد. ژاپنیها ک
ه امروزه به لطف طبع و حسن ادب شهره عالمند، هفتاد سال پیش که قدم به این شهر کم حریف و پر نگار گذاشتند نه هزار و ده هزار که سیصد هزار را، عموما از سر تفریح، کشتند و تصور آنچه بر بتان چینی رفت و شرح آن را نوشتهاند سخت هست و نیست.
بگذریم. .. کیست که پیغام من به سوی ایران برد؟
۱- for your information and my record! را من زیاد به کار میگیرم وقتی میخواهم گزارشی بدهم که ارزش چندانی ندارد جز پر کردن عریضه!
۲- وقتی هم میخواهم به مطلبی اشاره کنم که از آن جز نامی نمیدانم، میگویم "و غیره"!
باید کانال را عوض کرد. دوباره یاد بم میافتم و غمی که از آوار سقفها سنگینتر بود. پدری که رفت و رفت تا در گوشهای دوقلوهای
ش را خاک کرد. مادری که در آن شب یخبندان توان نداشت تا برای آن بچه خسته مونده بخواند که "چیزی به صبح نمونده" و همه آن گلپونهها که سحر را ندیدند. بله در زندگی دردهایی است و برای من، این دردها از همه واقعیتر بودهاند.
نمیدانم آنها که بسادگی از جنگ سخن میگویند، از تحریمها، از آشوبها و در آن برونشویی میجویند چه میاندیشند. با حجم درد چه میکنند؟ همین مرگ و نقص و بیماری و گرسنگی و خشونت و غیره. آنها که میگویند "بدتر از این نمیشود" و از قضا همیشه شده و ما با این دو چشم سر دیده ایم. بدتر آنست که همین امنیت نباشد، که آلودگی فراگیر شود، که درمان دردهای همین بدن، و نه آن خورههای روح، پیدا نشود. که کودکان سو تغذیه بگیرند. که فساد و خشونت همهگیر شود. روابط اجتماعی گسیخته شود و اینکه غم نان تا احترام و آبرو را با خود نبرد نگذرد و هیچ کدام اینها نیست که در همسایگی ما نیست...
همیشه بدتری هم هست.
...
فعلا نشمردم چند مشکل به سرم یکباره اومده و چند تاش چاره داره.
در اصل به عنوان کارشناس اومدم اینجا تا به تایید نظر حل صد معما کنم. گول و هول شدم و کم کم هم دارم دود پراکنده میشم.
زبان مشخصات فنی و بازرگانی که عموما به چینی است. زمان ترجمه، فرصت کار رو کوتاهتر میکنه و راه گفتگو با مشتریان به همان دلیل زبان هموار نیست. در عین حال سیستمها پیچیدهتر از ایرانه و سوالات مطرح بسیار جزییتر و دقیقتر. روابط و سنتهای فنی و بازرگانی در چین پیچیده است، بسیاری از شرکتهای اروپایی با شرکتهای چینی شریک شدهاند و این سطح فنی و بازرگانی پیشنهادات رو سختتر کرده.
توقع من آن بود که از من میپرسند این قطعه چیست و چه میکند. میبینم سیستم را طراحی میکنند، هزیته و قیمت فروش را، که عموما به عهده بخش فنی نیست، در دو بخش اروپایی و چینی محاسبه میکنند، جزییترین مسایل ابعادی و عملکردی را با مشتری بحث میکنند و گاه برای تایید پیش من میفرستند با چند سوال که من اصلا نامی هم از آن نشنیدهام.
جواب که هیچ، از واکنشها فهمیده ام که برخی سوالهایم هم خیلی دور بودهاند. شاید تا الان قسر در بُرده باشم. در برخی مسایل هیچ وارد نشدم. نکات جانبی را بحث کردم و فرصت خریدم تا ببینم میتونم سوار کار بشم یا نه ولی تا کی میشه اینطور ادامه داد؟ مثل مرد هزار چهره مهران مدیری، اشتباهی از آب درنیام خوبه.
گفت اگر او مینداند عامیام
خویش را من نیک میدانم کیام !
روابط داخلی شرکت هم هست. رییس سوئدی، همکاران چینی و اینکه با هر یک چه گونه تا کنم.
این را بگذارید کنار آنکه اصلا حجم کار قابل مقایسه با ایران که هیچ، حتی اروپا هم نیست و این خب مشخصه رشد سریع اقتصادی چین است. و اینکه اینها زمانبندی بلند ندارند. امروز مشخصات میدهند و برای فردا پیشنهاد میخواهند.
مشکلات معمول زندگی در غربت را هم بگذارید آنطرفتر مشکل بالا. غذا و خانه و ویزا و اقامت و زبان که در چین براستی مشکل عمدهای است از آن جهت که نه خط آن قابل خواندن برای خارجی است و نه ادای کلمات آسان. صبح که تاکسی گرفتن آسان نیست، چهار ماشین عوض کردهام. اول آدرس را گفتهام و جواب شنیدهام "شِما" (چی؟) بعد ورقه آدرس را داده ام اما نشناختهاند چون در پکن هر روز برج عظیمی افتتاح میشود و رانندگان تاکسی بسیاری را نمیشناسند و بالاخره از همکاران چینی با تلفن کمک گرفته ام.
خلاصه گره و پیچش مشکلات با زلف معشوق مسابقه گذاشته. ز گره گشائي زلف خود، تو زکار من گرهی گشا...
جون به جونم کنن، سنتی شدم رفته. کارهای نامجو رو گوش می کنم و باز هم بیشتر از همه به اونهای دل میدم که اشعار قدمایی داره. نامجو تصنیفی هم داره با غزل جامی که وصف حال منه. دوری و جدایی و این گرهی که به کار من افتاده.
تو چه مظهري كه ز جلوهي تو، صداي صيحهي قدسيان
گذرد ز ذروهي لامكان، كه خوشا جمال ازل خوشا ۱
ز شكنج زلف تو هر شكن، گرهي فتاده بـه كار من
ز گره گشائي زلف خود، تو زکار من گرهی گشا
نفحات وصلك اوقـدت، جـمرات شوقك في الحشا ۲
ز غمت به سينه كم آتشي كه نـزد زمانه كما تشا ۳
چه جفا كه «جامي» خسته دل ز جدايي تو نميكشد
قدم از طريق وفا مكش سوي عاشقان جفاكشا...
۱- بیان فوق العاده زیباست. مانند کلام حافظ: آه از دلت آه.
۲ - نسیم وصل تو، آتش اشتیاق را در دل شعلهور ساخت (چنانکه باد بر آتش بدمد)
-۳ کم ... نزد: بسیار زد. مانند آن که میگوییم: تو هم کم اذیت نمیکنی !
کما تشا: چنانکه میخواهی
این روزها زلزله چین بحث روزه. نوار تصاویر زلزله یکسره در تمامی شبکهها دور میزنه که همه اش یادآور بم و اون روزهای تیره است.
دوشنبه که روز اول کاری من بود سه دقیقه سکوت اعلام کردن. همکاران چینی گفتن باید به سمت غرب ایستاد ولی غرب پیدا نشد! همه رعایت کردن از جمله من و رییس سوئدی که تنها غیر چینی دفتر بودیم.
بعد نوبت اهدا Donation رسید. از رییس خواستن شروع کنه. اونم با هزار یوان شروع کرد که معادل صد و چهل هزار تومان ما بشه و بنظرم سخاوتمندانه اومد اما با ملامت همکار چینی روبرو شد که چرا اینقدر کم! تکلیف من هم روشن شد. بقیه هم در همین حدود که با توجه به متوسط حقوق در چین، میزان اهدا بسیار بالاتر از حدود معمول در ایران بود. البته شکلی از تفخرهم گرفته بود دیگه.
مثل ایران، اینجا هم شایعه زلزله مردم رو آشفته کرده و در شیان، مردم در فضای آزاد میخوابن، پارکها، استادیوها...
در خصوص تلویزیون، روشهای دولت و مقامات چینی هم میتوان نوشت ولی مهم نیست. کیف کودکان رو از تو مدرسه میکشن بیرون میذارن کنار هم، میگم که این شبیخون بلا باز چه بود ای ساقی...
این روزها این مصرع رو زیاد زمزمه میکنم اگرچه با اصرار خودم به این بلده کبیره غریبه اومدم. گیر کردم. "شما که غریبه نیستید" یک کم هم ترسیدم. بعد تکرار میکنم که نه، "من از خوفی نیارم پای کم" ولی میدونم که کارم با شعر به سامان نمیرسه.
چند روزی هست رسیدم پکن. کار رو شروع کردم. آغاز پایان نباشه خوبه. ساده نیست...