تبليغاتX
فهرست

هنوز از انتخابات و آنچه پس از آن رخ داد.

گاه این سو و آن سو می‌خوانم که در آن‌چه گذشت ما پیروز شدیم، که حتی آن‌چه رخ داد بهترین حالت ممکن بود. همه آنچه که در اینجا آمده است که مثلاً اگر کار به مرحله دوم می‌کشید و احمدی‌نژاد با اختلافی، شاید هم با تقلب‌های جزیی، رقابت را برده بود، چه چیزی حاصل می‌شد؟ این که وقابع اخیر موجب شد که طرفداران احمدی‌نژاد در اعتقادشان به او متزلزل شوند. این که مشکلات جدی نظام و نه فقط شخص این و آن برملا شد. این که اگر هم موسوی رییس جمهور میشد، احمدی‌نژاد برای او زمین سوخته‌ای می‌گذاشت و اصلاً خودمان هم می‌دانیم که تصورمان از موسوی بیشینه بود و اگر هم می‌آمد زمین‌گیر می‌شد چنان که خاتمی شد...

این تحلیل‌ها از چه روست؟ از آن رو که «بد به خاطر امیدوار ما نرسد». من دلیل و انگیزه دیگری نمی‌بینم و اگرنه چگونه می‌توان همچو برداشتهایی را پذیرفت؟ خب اگر این بهترین حالت است، ما در پی چه بودیم؟ و اگر این پیروزی است، ما باید آن تقلب و رسوایی و خشونت را آرزو می‌کردیم. یا این‌که بگوییم عدو سبب خیر شد. نه این نمی‌شود! در عمق این تحلیل‌ها نوعی نگاه تقدیرگرایانه است که سابقه‌اش را هم در ادیان می‌توان یافت و هم در تفکرات چپ. شهید در هر حال پیروز است و طبقه کارگر هم، مطابق جبری تاریخی بر سر کار می‌آید و مستضعفان وارث زمین می‌شوند و مقاومت‌ها و سرکوب‌ها فقط موجب تسریع است...   

واقع آن است که همه ملت ایران ناکام ماند و بیش از همه آنها که امید تغییر داشتند. وقایع اخیر نشان داد که ما چه راه بلندی داریم که حتی نمی‌دانیم پیش می‌رویم یا قهقرا. ما پیشتر دوم خرداد را داشتیم و هیجده تیر را که به نوعی سرکوب آن بود. ده سال گذشته و ما امروز باید قضاوت کنیم که مردم و دولت و نظام چه قدر پیش و یا پس رفته‌اند. اصلاحات، در هر سطح، قرار بود که پروژه‌ای باشد که در آن حداکثر نتایج با حداقل هزینه‌ها فراهم شود. البته هیچ گنجی بی رنج فراهم نمی‌شود اما صرف افزونی رنج نشان کامیابی نیست.

ما پیروز بودیم اگر موسوی رییس جمهور می‌شد. ما اگر تصور بیشینه هم از او داشتیم، توقعات کمینه ما که برآورده می‌شد. همین که امثال صفار هرندی بر منصب فرهنگ‌سوزی نباشند. این که ایران منادی محو  کشورها و منکر پاکسازیهای قومی نباشد و کشور و خصوصاً اقتصاد آن از آفت تصمیم‌های غیرکارشناسی متزلزل و عوام‌گرایانه اندکی رهایی پیدا کند. ما که نمی‌توانیم خوش‌حال باشیم که همین بهتر که موسوی در وضع نابسامان اقتصادی رییس جمهور نشد. باید می‌شد تا بیش از این فرصت‌سوزی نشود. اگر خاتمی ناتوان بود، در ساختن و پیش‌برد تغییرات بود. دست کم ویران نمی‌کرد که یک‌شبه، نه از سازمان مدیریت نشانی بماند نه از برنامه‌ریزی.

ما پیروز بودیم اگر بازار عوام‌فریبی احمدی‌نژاد رونقی نداشت. اگر با یک کلام، همه راههای قانونی اعتراض به نتایج بسته نمی‌شد، اگر رسانه‌ها بسته و یا دست‌بسته نمی‌شدند، اگر دوباره گروههای بی نام و نشان ظاهر نمی‌شدند تا بزنند و بشکنند و بکشند تو گویی از اولیای لاخوف علیهم و لایحزنون باشند. اگر نظام دوباره رو به اقرارهای تلویزیونی نمی‌آورد. این که مردم، به صرف حضور در تظاهرات، حتی غیرقانونی آن، کشته نمی‌شدند. این بهترین حالت نبود که خونی ریخته شود و شاهد آن را شریک در قتل بدانند. اینها همه ناکامی است. ما اینها را در هیجده تیر هم دیده بودیم و آرزو داشتیم دوباره نبینیم.

اصلاح و اصلاحات غیر از این نیست که قدمی پیش رویم. نسبت به ده سال پیش چیزی پیش رفته‌ایم؟ در یک سو آری، همین حضور انبوه و آن تظاهرات سکوت و نمایش میلیونی عدم خشونت. از سوی دیگر اما، قهقراست. باز ناامید نباید بود که در پرده بازیهای پنهان بسیار است...

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 22:31 توسط مجید سلیمانی |

«ایرنا: احمدی‌نژاد خواستار رسيدگي به موضوع قتل خانم ندا آقا سلطان شد...»

فقط این بیت مثنوی رو می‌تونم بخونم که:

«ور نگویی عیب خود باری خمُش، از نمایش وز دغل خود را مکُش...»

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 21:3 توسط مجید سلیمانی |

بار دیگر ترانه‌های شرقی لورکا را با آن ترجمه فوق درخشان شاملو می‌خواندم. «مرثیه برای ایگناسیو...» و دیگر اشعار که در همگی آن‌ها، به تعبیر خود لورکا، اندوهی عمیق حتی در ژرفای شادخویی، موج می‌زند. مناسب دیدم ردّی هم از شعر «نغمه‌ی خوابگرد» در این‌جا بگذارم با یادداشت‌هایی کوتاه و نه چندان پرداخته، چنان که من از طرح قصه آن برداشت کرده‌ام. چقدر این شعر زیباست و چقدر بیشتر تلخ!

سبز، تویی که سبز می‌خواهم،
سبز ِ باد و سبز ِ شاخه‌ها
اسب در کوهپایه و
زورق بر دریا.
(این کدام سبزی است؟ و خطاب به کیست؟)

سراپا در سایه، دخترک خواب می‌بیند
بر نرده‌ی مهتابی ِ خویش خمیده
سبز روی و سبز موی
با مردمکانی از فلز سرد.
(پس آن صفت سبز در وصف آن دخترک است، و چه کسی او را اینگونه خطاب میکند؟ و چرا با مردمکانی از فلز سرد؟)

سبز، تویی که سبزت می‌خواهم
و زیر ماه ِ کولی
همه چیزی به تماشا نشسته است
دختری را که نمی‌تواندشان دید.
(و چرا آن دخترک نمی‌تواند آنها را ببیند؟)

سبز، تویی که سبز می‌خواهم.
خوشه‌ی ستاره‌گان ِ یخین
ماهی ِ سایه را که گشاینده‌ی راه ِ سپیده‌دمان است
تشییع می‌کند.
انجیربُن با سمباده‌ی شاخسارش
باد را خِنج می‌زند.
ستیغ کوه همچون گربه‌یی وحشی
موهای دراز ِ گیاهی‌اش را راست برمی‌افرازد.
«آخر کیست که می‌آید؟ و خود از کجا؟»
(چه کسی سوال می‌کند؟ بدرستی نمی‌دانیم، شاید کسی خوابی می‌بیند، خوابگردی، شاید همان دختر، شاید هم کسی صدایی می‌شنود، مردی در خانه دخترک، شاید هم خود راوی، شاعر)
خم شده بر نرده‌ی مهتابی ِ خویش
سبز روی و سبز موی،
و رویای تلخ‌اش دریا است.

«ای دوست! می‌خواهی به من دهی
خانه‌ات را در برابر اسبم
آینه‌ات را در برابر زین و برگم
قبایت را در برابر خنجرم؟...
من این چنین غرقه به خون
از گردنه‌های کابرا باز می‌آیم»
(مجروحی به خانه می‌رسد، از میدان نبرد باز‌می‌گردد، از گردنه‌های کابرا که در آن کولیان با گاردهای سیویل می‌جنگیدند، خسته و خون‌رفته آمده تا همه جنگ‌افزارهای خود را با خانه و آینه و قبایی عوض کند، توگویی می‌خواهد عروسی به خانه بیاورد. اما چرا به این جا آمده؟)
«پسرم! اگر از خود اختیاری می‌داشتم
سودایی این چنین را می‌پذیرفتم.
اما من دیگر نه منم
و خانه‌ام دیگر از آنِ من نیست»
(پس مرد او را می‌شناسد، اما نمی‌تواند که این معامله را بپذیرد، او دیگر از خود خانه‌ای ندارد و یا بر آن اختیاری ندارد)
«ای دوست! هوای آن به سرم بود
که به آرامی در بستری بمیرم،
بر تختی با فنرهای فولاد
و در میان ملافه‌های کتان...
این زخم را می‌بینی
که سینه‌ی مرا
تا گلوگاه بردریده؟»
(زخمی، سراپا خون، آمده تا در اینجا بمیرد. شاید در کنار دخترک. چنین می‌نماید که سوار مجروح عاشق دختر است و آن مرد در خانه هم پدر دخترک)
«سیصد سوری ِ قهوه رنگ میبینم
که پیراهن سفیدت را شکوفان کرده است
و شال ِ کمرت
بوی خون تو را گرفته.
لیکن دیگر من نه منم
و خانه‌ام دیگر از آن من نیست!»

«دست کم بگذارید به بالا برآیم
بر این نرده‌های بلند،
بگذاریدم، بگذارید به بالا برآیم
بر این نرده‌های سبز،
بر نرده‌های ماه که آب از آن
آبشاروار به زیر می‌غلتد».
(مجروح می‌خواهد که حداقل به خانه بیاید، به مهتابی/تراس که دخترک در آن‌جا انتظار او را می‌کشد)
یاران دوگانه به فراز بر شدند
به جانب نرده‌های بلند.
ردّی از خون بر خاک نهادند
ردّی از اشک بر خاک نهادند.
(چرا ردّ اشک؟ پدر پیش‌تر می‌داند که چه رخ داده؟ حتی آن سوار هم می‌داند؟ چیزی در پشت آن نرده‌های بلند دیده است؟)
فانوس‌های قلعی ِ چندی
بر مهتابی‌ها لرزید
و هزار طبل ِ آبگینه
صبح کاذب را زخم زد.
(دو مرد، به جستجوی دخترک برمی‌آیند، چنان با شدت و سرعت که فانوس‌های سقفی می‌لرزند و شیشه‌ها به صدا در می‌آیند...)

سبز، تویی که سبز می‌خواهم.
سبز ِ باد، سبز ِ شاخه‌ها.
همراهان به فراز برشدند.
باد ِ سخت، در دهان‌شان
طعم زرداب و ریحان و پونه به جا نهاد.
«ای دوست، بگوی، او کجاست؟
دخترَکَت، دخترک تلخ‌ات کجاست؟»
(دخترک را نمی‌یابند؟ و یا او را می‌یابند و این سوالی است بی‌پاسخ؟ توگویی کلامی است مرثیه‌وار)
چه سخت انتظار کشید
«چه سخت انتظار می‌بایدش کشید
تازه روی و سیاه موی
بر نرده‌های سبز!»
(راوی/شاعر ابتدا می‌گوید که دخترک چه انتظار سختی کشیده است. انتظار بازگشت آن عاشق؟ و یا انتظاری دیگر؟ سپس همین کلام در زبان پدر ظاهر می‌شود که چه سخت انتظار کشید...)

بر آیینه‌ی آبدان
کولی قزک تاب می‌خورد
سبز روی و سبز موی
با مردمکانی از فلز سرد.
یخپاره‌ی نازکی از ماه
بر فراز آبش نگه می‌داشت.
(دخترک کولی، بر مهتابی خانه، در زیر نور ماه، بر بالای تشت/مخزن آبی که چون آیینه، ماه در آن انعکاسی دارد، آویخته است. پوستش اکنون رنگی سبز دارد... نمی‌دانیم که خود را حلق‌آویز کرده و یا دیگران چنین کرده‌اند، همان‌ها که دیگر خانه‌ای هم برای آنها نگذاشته‌اند... باز چنین می‌نماید که آن تشت/مخزن اکنون از تقلای پای دخترک کج/واژگون شده و از این روست که آب از آن نرده‌ها آبشاروار به زیر می‌غلتد.)
شب خودی‌تر شد
به گونه‌ی میدانچه‌ی کوچکی
و گزمه‌گان، مست
بر درها کوفتند...
(گارد سیویل به جستجوی سوار مجروح بر درمی‌کوبند)

سبز، تویی که سبزت می‌خواهم.
سبز ِ باد، سبز ِ شاخه‌ها،
اسب در کوهپایه و
زورق بر دریا.

+ نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388ساعت 22:40 توسط مجید سلیمانی |

دردمندانه می‌اندیشیدم
که پیام از توفان‌ها نرسید

احساس می‌کنم امروز که تب و تاب حوادث کمی آروم گرفته، بیشتر از قبل وحشت‌زده‌ام. شاید هم نگران. روزهای پیش حسی از اندوه و انزجار داشتم اما امروز باید بگویم که ترسیده‌ام. البته آن نمایش و اجرای النصر بالرعب که خب ترس هم می‌آورد، اما در کنار آن نگرانی از آینده ایران است و این‌که سمت و سوی مطالبات متراکم اجتماعی به کجا میرود و در این مسیر بر وطن چه خواهد رفت.  

سوال اینجاست که آن خشونت و شدت عمل، آن خون‌ها که بر زمین ریخت، آن صدمات بدنی و روحی،  آن‌همه تحقیر و توهین، آن تضییقات که بر نهادها و رسانه‌ها و افراد رفت، همه و همه در پاسخ به چه مطالبه اجتماعی و سیاسی بود؟ واقع آن که در پاسخ به کمترین خواسته‌ها، «نه برای شاه‌راه‌های بزرگ، که برای سنگفرشهای کوچک».

همه امید آن بود که مدیریت اجرایی کشور تغییر کند. آن مدیریتی که عملکردش در عموم عرصه‌ها فاجعه‌بار بوده. این اما سقفِ مطالبات بود، حداقل و اصل خواسته آن بود که رای مردم پاس داشته شود. اگر براستی، با همه تخلف‌ها و محدودیت‌های پیش از انتخابات، احمدی نژاد رای اکثریت را داشت، آن نتیجه پذیرفته بود چنان که چهار سال پیشتر هم پذیرفته شده بود. این خواسته بزرگی نبود. نه بحث اسلام و مذهب بود، نه بحث تغییر ماهوی قانون اساسی بود، نه بحث حقوق زنان بود، نه مطالبات و تعصبات دینی و قومی و منطقه‌ایی بود و نه حتی مباحث و پروژه‌هایی که نه لاییک‌ها که نواندیشان دینی تعقیب می‌کنند. اصل خواسته خیلی کمتر بود: صیانت از آرا.

برای این خواسته، دیگر تمام ظرفیت‌ها و پتانسیل‌های ممکن بکار آمد. مردم چه باید می‌کردند؟ چهارسال صبر کردند تا امید به صندوقهای آرا ببندند. بالاتر از مشارکت هشتاد و پنج درصد چیست؟ از این بیشتر چه می‌توان توقع داشت؟

از سوی دیگر، سقف توقعات مردم از موسوی به روشنی از همان دوم خرداد دوازده سال پیش هم کمتر بود. موسوی در هیچ جا، حداقل در دوره مبارزه انتخاباتی خود، سخنانی خارج محدوده نظام نگفت. مقام رهبری بود و استقلال بود و انرژی هسته‌ای و غنی‌سازی هم بود و عموم انتقادات سوی شخص احمدی‌نژاد و دولت او داشت. موسوی هم همین حداقل‌ها را ‌گفت و شاید کمتر هم می‌خواست. حتی برخلاف سخنان گاه به گاه تند کروبی، بحث شاخصی از آزادی بیان و حقوق اقلیت هم نبود.

خود موسوی که بود؟ در اعتقادش به نظام و انقلاب تردیدی بود؟ و یا در استکبارستیزی او به بیان و ادبیات حکومت؟ در استقلال‌خواهی او؟ و خلاصه در اعتقاد او به همه شعارهای عمومی حکومت. نه تردیدی نبود. آمدنش هیچ تعارض جدی در جهت‌گیری‌های اصلی نظام نمی‌گذاشت.

اما پس از آن که آن نتایج حیرت‌آور منتشر شد و تصورات عمومی بر تقلبات گسترده رفت، باز مردم چه باید می‌کردند؟ مجرای قانونی که همان روز اعلام نتایج یک‌سره شد. پس آرام‌تر و صلح‌طلبانه‌تر و مسالمت‌آمیزتر از تظاهرات سکوت که برای چند روز ادامه یافت، چه بود؟

دیگر این که این تقاضای هزار و دوهزار نفر از این و آن صنف خاص نبود. میلیون در میلیون اعتراض داشتند تا آن جا که با وجود خطر قطعی آن را به هر شکل بیان کردند. 

اینجاست که باید براستی ترسید.

در جایی که خواسته‌ای اینگونه حداقلی، و با شواهدی بسیار مشروع، با بازیگرانی چنین موجه از داخل نظام، با پشتیبانی میلیونی اما همچنان آرام، چنین پاسخ شداد و غلاظی بگیرد که در آن مرگ و قتل هم اینگونه مجاز شمرده شود و نه از قانون و مراجع قانونی و قضایی ترسی باشد، نه از مشروعیت عمل اندیشه‌ای و نه قضاوت اخلاقی مردم و مجامع بین‌المللی به چیزی شمرده شود پس براستی باید نگران بود که هزینه تحقق عملی آن مطالبات مسکوت و متراکم بسیار دیگر که امروزه در محدوده قرمزی به وسعت ایران است چه خواهد بود؟

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 19:9 توسط مجید سلیمانی |

ز نگاه و ز سخن عاری
شب‌نهادانی از قعر ِ قرون آمده‌اند
آری

که دل ِ پُرتپش ِ نوراندیشان را
وصله‌ی چکمه‌ی خود می‌خواهند،

و چو بر خاک در افکندندت
باور دارند
که سعادت با ایشان به جهان آمده است.

باشد! باشد!
من هراس‌ام نیست،

چون سرانجام ِ پُراز نکبت ِ هر تیره‌روانی را
که جنایت را چون مذهب ِ حق موعظه فرماید می‌دانم چیست
خوب می‌دانم چیست.

شاملو، مدایح بی‌صله

+ نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 16:31 توسط مجید سلیمانی |

دیروز روز امتحان میرحسین موسوی بود. آن بیانیه و آن حضور، وفای به عهد بود، درود بر آن پایداری و دلیری و مردانگی که او را ابراهیم‌وار از میان آن‌همه آتش تهدید و خون و خشونت سربلند بیرون آورد.

ای طالب بالایی، بالات مبارک باد 
پرهات بروییده پرهات مبارک باد...

+ نوشته شده در شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 23:56 توسط مجید سلیمانی |

این روزها آدم از پُرّی سخن خاموش میشه و خاموشی هم به هیچ زبانی در سخن نیست،
این روزها آدم تازیانه تحقیر می‌خوره، اما فقط دندان خشم بر جگر خسته میذاره و میره،
این روزها آدم درد در رگان، حسرت بر استخوان، خار در دهان، دست‌ها رو بر دو گوش می‌ذاره تا صدای عربده گزمگان مست رو نشنوه،
این روزها آدم ردّ امید رو گم می‌کنه وقتی وسعت پلشتی رو می‌بینه و جلوه تباهی رو و رقص شادمانه سیاهی رو،
این روزها آدم دوباره مرگ‌های موهن و ارزان رو می‌بینه و فقط نوبت خودش رو انتظار می‌کشه،

اما این روزها هم می‌گذره، و روزهایی هم میاد که سرنوشت ما رو اون بتی رقم نمی‌زنه که دیگران می‌پرستند، بتی که دیگرانش می‌پرستند...

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 20:47 توسط مجید سلیمانی |

چه بگویم. منتظر صبح بودیم، اما نه صبح کاذب...

صبح کاذب کاروانها را زده‏ست                     که به بوی روز بیرون آمده‏ست‏
صبح کاذب خلق را رهبر مباد                      کاو دهد بس کاروانها را به باد
نوبت زنگی است رومی شد نهان                این شب است و آفتاب اندر رهان‏
نوبت گرگ است و یوسف زیر چاه                 نوبت قبط است و فرعون است شاه
طُعمه‏ی گرگیم و آنِ یار نه                           هیزم ناریم و آنِ عار نه
یوسفان از مکرِ اخوان در چَهند                    کز حسد یوسف به گُرگان می‌دهند
یوسفان از رشک زشتان مخفی‌اند             کز عدو خوبان در آتش می‌زیند
صد هزاران گرگ را این مکر نیست                عاقبت رسوا شود این گرگ، بیست
زر اگر پنجاه اگر شصتت دهد                       ماهیا، او گوشت در شستت دهد
گر دهد خود، کی دهد آن پر حیَل                 جوز پوسیده ست گفتار دغل‏

بس بکوشیدی ندیدی گرمیی                     پس ز شید آورده‏ای بی‏شرمیی‏؟
تو بدان غرّه مشو کش ساختی                   در دل خلقان هراس انداختی‏
صد چنین آری و هم رسوا شوی                  خوار گردی ضحکه‏ی غوغا شوی‏
مُفلِسان هم خوش شوند از زرِّ قلب             لیک آن رسوا شود در دار ضرب
همچو تو سالوس بسیاران بدند                  عاقبت در مصرها رسوا شدند
...

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 9:27 توسط مجید سلیمانی |

من که این روزها کمتر می‌توانم مطلبی خارج از انتخابات بخوانم، تا چه رسد که بخواهم بنویسم. نگران اما امیدوار یک‌سره سایت‌ها را چرخ میزنم و نمیدانم که سرانجام ما در این سودا چه خواهد شد. این نوشته‌ها هم به واقع جای گپ و گفت‌های دوستانه است که ما در اینجا از آن محرومیم. این از آن نوع روزهاست که دوست داشتم ایران باشم. درک فضای انتخاباتی و هم‌صحبتی با دوستان با گمانه‌زنی‌های مکرر. از نظرسنجی‌ها که نتیجه معقول و معتبری بیرون نمی‌آید. در یکی موسوی هفده درصد است و در دیگری شصت و هفت درصد.

در این میان گزینه مطلوب من عوض نشده است. کروبی، با وجود چند نمایش ضعیف از جمله در مناظره با احمدی‌نژاد، به همان دلیل برنامه‌های روشن‌تر، نگاه اقتصادی بازتر، تیم همراه، سابقه‌اش در دفاع از حقوق شهروندی و توان رایزنی و اجرایی او در تحقق همان اهداف هنوز برای من انتخاب برتر است. از سوی دیگر موسوی به روشنی تنها کاندیدایی است که امروزه با این موجی که براه افتاده امید تغییر را به دلها آورده است و این البته کم چیزی نیست.

من اما در میان نکاتی دیده‌ام تامل برانگیز. نمی دانم از امید و آرزوی تغییرات این وضع فاجعه‌آمیز است یا هر چیز دیگر، می‌بینم که وقتی شور انتخابات درمی‌گیرد چه ساده اصول نظری جابجا می‌شود و یا دست‌کم سخن و نگرش و شعار سالیان در رفتارها و موضع‌گیری‌ها به تمامی فراموش می‌شود.

ابراهیم نبوی به درستی نوشته بود که آنچه ضامن پیروزی است شور و احساسات جمعی است و این چیزی است که میرحسین و یاران او توانسته‌اند در آن توفیق حاصل کنند. این به هر معیار کار بزرگی است آن هم در مقابل احمدی‌نژاد با آن رفتارها و گفتارهای عوام‌گرایانه و بلکه مردم‌فریبانه. این درست، اما از بسیاری نویسندگان یا منتقدان اصلاح‌طلب توقع نمی‌رفت که ناگهان برخلاف اصول فکری اعلامی خود آنچه را هم که در تیم کروبی مزیت است، وارونه جلوه دهند. از جمله راه‌اندازی حزب و مدیریت آن را بی‌اهمیت جلوه دهند به این بهانه که فاقد پشتوانه گسترده مردمی است. بیان صریح مطالبات را نمایشی بخوانند و بلکه آن را رادیکال و ناسنجیده بنامند. دفاع از بسیاری خسارت‌دیدگان و قربانیان را ادای سینه‌سپر کردن به هدف دل‌بردن از طبقه روشنفکر و فرهیخته بدانند. تیم همراه او را از واماندگان و راندگان از «جریان اصلی اصلاح‌طلبان» بخوانند و در نهایت تاکید او بر استفاده از کارشناسان را حمل بر بی‌خبری و نا‌آشنایی شخصی او کنند. من این‌گونه نقدها را در سایت اصلاح‌طلبان می‌بینم و تعجب می‌کنم که چه ساده فعال اصلاح‌طلب ما هم می‌تواند هر تصویری را واژگونه جلوه دهد. هر یک از ما هزار دلیل برای ترجیح یک کاندیدا بر دیگری داریم اما نمی دانم که این چه اصراری است که، حداقل در بحثهای تحلیلی، همه مزایا را در یک گزینه جمع بدانیم و خواسته ناخواسته از او چیزی بسازیم که می‌دانیم نیست و هرگز هم نخواسته باشد. موج خوبست به شرط آن که رای بیاورد و نه آن که کشتی واقع‌بینی ما را هم صدپاره کند که هر تخته‌اش به سویی افتد. آن‌که از مناظره احمدی‌نژاد و موسوی چنان به هیجان می‌آید که موسوی را چهره کم‌نظیر سیاسی ایران در یک قرن اخیر می‌داند نشانی از پختگی و اعتدال نشان نمی‌دهد و مرکبش را در همان جاده‌ای می‌راند که هر حضور احمدی‌نژاد را در کنفرانس‌های بین‌المللی حماسه می‌خواند. (برای مثال رک + و + )

من اگر نه در مرحله اول، قطعاً در مرحله دوم به میرحسین رای خواهم داد. این گزینه‌ای روشن است اما در عین‌حال بسیاری از استدلالات دوستان را نمی‌فهمم که مثلاً غیبت بیست ساله میرحسین را نشان وارستگی بدانند به این عنوان که «همه ما می‌دانیم قدرت فساد می‌آورد» و یا آن را فاصله از قدرت و نزدیکی به مردم بدانند. من اینجا نقد دو کاندیدا نمی‌کنم، تنها به نحوه مواجهه و شیوه استدلال برخی اصلاح‌طلبان اشاره می‌کنم که به نظر من نمونه و نشانه خوبی نیست.

همچنان دوباره فکرر می‌کنم که هر کس ابتدا باید به گزینه مطلوبتر خود رای دهد. این را در واقع به آن که مطالباتش را فریاد می‌کند بدهکار است و علاوه بر آن این‌گونه وزن مطالبات جریانهای فکری و اجتماعی  در جامعه به دست می‌آید، البته تا آنجا که نماینده‌ای، هر چند نسبی و تقریبی، در میان گزینه‌ها دیده شود.  

اما ملاحظات دیگر هم هست! آیا امید می‌رود که موسوی در همان مرحله اول رای بیاورد؟ از این جهت این استدلال برخی دوستان به نظر من قابل تامل است که فرصت را نباید از دست داد تا در مرحله دوم امدادهای غیبی و عینی که سمت وسوی احمدی‌نژاد می‌گیرد فرصت‌سوزی کند. من البته در این حد خوش‌بین نیستم. در جایی که نظرسنجی معتبری نیست، ما به طبع بیشتر در فضای آشنای همفکران و نزدیکان خود هستیم و گمانه‌زنی ما هم منتج از همین فضاهاست و به ناچار تصوری غیرواقعی از وزن آرای میرحسین داریم. هر چه هست، به نظر می‌آید که احمدی‌نژاد نخواهد توانست کار را در مرحله اول تمام کند و از این رو همچنان در این شب‌ها و شبهای آتی می‌توانیم در این امید باشیم که نسیم صبحگاهی، به پیام آشنایان بنوازد آشنا را...

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 18:2 توسط مجید سلیمانی |

پاسخ سروش به دولت آبادی موجب انتقادات گسترده از زبان و ادبیات پرخاشگرانه و افراطی سروش در آن نامه شد و جای آن هم بود. تا آن جا که من به خاطرم می‌آید، این بدترین جوابیه سروش به منتقدان بوده است و خیلی دور از آن چه ما از سروش دیده بودیم و در خاطر داشتیم. زبان و ادبیات آغازین آن شکلی منحط داشت که پهلو به هجویه‌ میزد. این که در پاسخ به دولت‌آبادی او را سست نثر و کاتب بخوانیم، دیگر دشنام‌گویی است. من در اینجا نظر به ادبیات توهین‌آمیز آن پاسخ دارم واگرنه در نهایت معتقدم که سخن سروش هم در آن پاسخ و هم در نامه بعدی آن به میرحسین درست و معتبر است. سروش باید پاسخی می‌داد که داد اما چرا با همچو لحنی خشن و ناخویشتندارانه؟ برای من سوال این بود که چه چیز سروش را به استفاده از همچو تعبیراتی واداشت؟

اول از همه این که هر آدمی آستانه تحملی دارد و در جایی از انتقادات و حملات مکرر به ستوه می‌آید. آدمی اُشغُر صفت نیست که هر روزه چوب بخورد و فربه‌تر شود (۱) از بین چهره‌های روشنفکری معاصر، مذهبی یا غیر آن، شاید هیچ کس به اندازه سروش آماج حملات و نقدهای شدید از همه سو نبوده است. این انتقادات در بسیاری موارد شکلی استهزا آمیز دارند. یا سابقه ستاد انقلاب فرهنگی را دستاویز تخریب شخصیت می‌کنند، یا او را بی‌تعارف «بی‌سواد» می‌خوانند و یا ارجاعات انبوه او را به مولانا نشانه التقاط و آشفته‌گویی می‌دانند و در کنار همه اینها آن بحث قدیمی پارادوکس روشنفکر دینی هم هست که با اصرار بر آن، از ابتدا نقش روشنفکری برای سروش و دیگر هم‌مسلکانش قایل نیستند و در نتیجه از ابتدا دستور کارشان را متفاوت می‌دانند و امکان گفتگو را منتفی. علما و مذهبیون هم البته از سویی دیگر.

بحث اختلافات فکری البته چند سویه است اما چرا او بیش از همه هدف و مخاطب نقدها و در بسیاری موارد تخریب‌ها و استهزاهاست؟ چون به قول آن مثل قدیمی دشمن طاووس آمد پرّ او اگرچه این طاووس هم کم سرِ ستیز ندارد. این نه به آن معنی است که هر چه سروش گفته شیرین گفته، نه. اما تردیدی نیست که کمتر اندیشمندی توانسته به آن جایگاه و توفیقی که سروش در جذب مخاطب و نفوذ کلام به آن دست یافته نزدیک شود. از یک‌سو به روشنی قدرت فکری درخشانی دارد که در بسیاری حوزه ها کاوش کرده و هربار، حداقل برای مخاطبانش، دستاوردی داشته است. آشناییش با هر دو مقوله سنت و مدرنیته موجب گستردگی موضوعات محل توجه او شده. تسلطش بر تاریخ و ادبیات، پشتوانه زبانی روان و شیوا شده که به ساده‌سازی و یا آشنا‌سازی مفاهیم کمک کرده و به نوبه خود بر دایره مخاطبان او افزوده است. از سوی دیگر بی‌پروایی و تهور ورود به مسایل ساختارشکنانه را داشته و با الگوهای غالب هم حتی به قیمت تهدیدات و تکفیرات درافتاده. منتقدان هم البته این گستره مخاطبان را حاصل مریدسازی و التقاط‌اندیشی و وصله‌پینه دوزی او دانسته‌اند. هر چه هست سروش همواره مورد توجه و اقبال بوده و از این رو همواره مورد هجوم.

واکنش‌ها به همین نامه سروش هم نشان می‌دهد که همراه و منتقد در خصوص او چه می‌اندیشند. پس از انتشار نامه انتقاد آمیز او خطاب به دولت‌آبادی و میرحسین، بسیاری با برجسته‌سازی واکنش نامتناسب او، «سقوط سروش» و ظهور «تفرعن» در او را نتیجه گرفتند. واقع آنست که اینها تصورات خود را شکسته و یا سقوط کرده می‌بینند. سروش، در مقام اندیشمند، چه وقت الگوی اخلاق بوده و چرا باید باشد؟ همین منتقدان کسانی هستند که قرار بود در منظومه جدید اخلاق مدرن، الگوها را در این و آن فرد نجویند و البته هم که نباید بجویند. رعایت ادب نقد چیزی است که در فقدان آن می‌توان به نکوهش نویسنده پرداخت اما آن که از لحن نامطلوب یک مکاتبه، از «سقوط» سخن می‌گوید، خبر از التقاط فکری خود می‌دهد که اندیشمند و محقق را در جای الگوی اخلاقی نهاده. این دو حداقل از منظر اجتماعی ربط وثیقی ندارند اگرچه از منظر شخصی سروش می‌تواند الگوی هر فردی باشد یا نباشد.  از سوی دیگر نمی‌دانم که چه شوق و ذوقی است که از هر حرکتی سقوط فردی را نتیجه بگیرند و تکلیف خود را با او یکسره بدانند! سقوط هیچ اندیشمندی، تا سقوط به چه معنی باشد، برای دیگران صعودی نمی آورد.

 از سوی دیگر باید گفت آن که باد می‌کارد طوفان درو می‌کند. آن تعبیرات دولت‌آبادی از «شیخ» و «شناعت» و غیره، بی‌تردید، از سوی دیگر موجب واکنشهای تند می‌شود. جایگاه دولت‌آبادی جای خود اما واقع آنست که در این عالم نقد و وانقد، کاسه زن، کوزه بخور اینک سزا! سروش همواره در جدلها زبان تندی داشته چون به نوعی همیشه متهم بوده و نه چندان محل نقد. مثالها فراوانند. از نامه دوم او به آیة الله سبحانی در ماجرای انشای قرآن چندان زمانی نگذشته است که در میانه تکفیرات و تهدیدات، که توقع می‌رفت که یا زبان در کام کشد یا آشتی‌جویانه سخن گوید، چنان آتشی به راه انداخت و در آن از نقد روحانیت آغاز کرد و به مواضع رادیکالتر، از منظر مذهبی، رسید که آیةالله ترجیح داد دیگر بحث را ادامه ندهد. آن یکی به دل خوش می‌آید و این یکی نه، اما زبان همان زبان است.    

سخن طولانی شد. در نهایت، من بدون آن که بتوانم یا بخواهم نقدی روانشناختی بکنم بنظرم میاید که در سخنان دولت‌آبادی چیزی بود، جدای بحث مکرر انقلاب فرهنگی و سکوت میرحسین‌ و این قضایا، که سروش را بیش از همه به درد ‌آورد و آن نقد بی‌مبنا (و بلکه بی‌معنای) دولت آبادی بود که دستآورد سروش را جز تکرار مکرر مولانا ندانسته بود. این بر کسی پنهان نیست که مولانا معشوق سروش است و آن جا که کسی را به جرم عشق‌ورزی ملامت و بلکه تخطئه کنند، دیگر از وی آن مراعات ادب، خود نباشد ور بود باشد عجب!


۱- خب این روزها که چشم دانشمندان به یافتن حلقه گمشده داروین روشن گشته، مناسبت دارد که ما هم در این یادداشت، ذکری از این حیوان عجیب کنیم که وصفش را مولانا در مثنوی آورده است:
هست حیوانی که نامش اُشغُر است / او به زخم چوب زفت و لَمتُر است / تا که چوبش می‏زنی بِه می‏شود / او ز زخم چوب فربه می‏شود!
دهخدا اُشغُر را خارپشت دانسته است.
+ نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 20:0 توسط مجید سلیمانی |