این هم از برف دوم در پکن. عجب زمستونی بشه امسال. در آستانه فصل سرد، کمی هم صحبتهای بهاری کنیم.
«کم غایت توقع، بوسی است یا کناری» و شما انصاف بدید که آدم چطور میتونه این مصرع حافظِ کمتوقع رو ترجمه کنه و حاضر جوابانه روی این همکاران رو کم کنه؟ داستان اینه که من در چونگچینگ، که شرح بتانش رو در جای دیگر آوردهام، سوار منوریل بودم که، چنانکه افتد و دانی، سر صحبت با یکی از همون بتان باز شد و ما هم البته چیزی نگفتیم که خارج از حوزه گفتگوی بین تمدنها باشه. حالا اینها دست برنمیدارن که فلانی، نمیخوای بری چونگچینگ؟... بعد میگم بابا دست بردارید. برای من مشکل درست نکنید. ما فقط کمی حرف زدیم و اون یکی از اون طرف میگه: خب حالا چه توقعی داشتی؟ و این سوال من رو به یاد این بیت حافظانه حافظ میندازه که «چون من شکستهای را از پیش خود چه رانی، کم غایت توقع بوسیست یا کناری»...
سی سال پیش امیری فیروزکوهی مقالهای نوشته بود به نام حافظ بس! در مایه آتش بس، که دیگه بسه اینقدر دور و بر حافظ گشتید. اینهمه سال گذشته و اون مقالات ادامه داره. اونها که میتونن هستیشناسی حافظ میکنن و اونها که نه، بوسهشناسی حافظ!
این که حافظ میگوید «با یار شکرلبِ گل اندام، بی بوس و کنار خوش نباشد» به قول خودش «قصه روشن» است اما این بوس و کنار به این سادگیها مهیا و مهنا نمیشود آن هم در جایی که از گرانفروشی این دلبران باید به خدا پناه برد وقتی که «در بهای بوسهای جانی طلب، میکنند این دلستانان الغیاث» و تازه به وعده خوبان اطمینانی نیست که «بهر بوسهای ز لبش جان همیدهم / اینم همیستاند و آنم نمیدهد». پس وقتی که «بخت از دهان دوست نشانی» ندهد، چه باید کرد؟ جز این که به خیالی قناعت کرد و گفت «مجال من همین باشد که پنهان عشق او ورزم/ کنار و بوس و آغوشش چه گویم چون نخواهد شد»؟
اما چون حافظ روی میگرداند، این بار اما نوبت شاهد و ساقی است که «خندانلب و مست» به سراغش بیاید و دوباره آرزوهای خفتهاش را بیدار کند: «گفت مگر ز لعل من بوسه نداری آرزو؟» و حافظ با حسرتی بگوید که «مُردم از این هوس ولی قدرت و اختیار کو». در جای دیگر از حال خود میگوید که «بدان هوس که به مستی ببوسد آن لب لعل / چه خون که در دلش افتاد همچو جام و نشد» و ما درست نمیدانیم که مقصود چیست. نمیتوانسته به مستی او را ببوسد و یا لب یار مست را ببوسد و یا لب مست یار را! (جان شما فیلتر نشیم خوبه!) و در همه این موارد شواهدی در دیوان هست مثل آن جا که به دلبرش یادآوری میکند که «گفته بودی که شوم مست و دو بوست بدهم / وعده از حد بشد و ما نه دو دیدیم و نه یک» و بعد هم همچین بگی نگی تهدید میکنه که « چرخ برهم زنم ار غیر مرادم گردد / من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک». این البته برای ما حل نشده که حافظ شراب را بیشتر دوست داشته یا بوسه را (و البته حدس میزنم جمع هر دو را) چنانکه در جایی دیگر آن شراب تلخوش را از بوسه دوشیزگان هم برتر مینهد: اشهی لنا و احلی من قبلة العذارا و البته این حرفها دلیل نمیشه که من هم مثل عموم محققین از همه اینها برداشتهای عارفانه نداشته باشم!
اما یکطرفه به قاضی نرویم و انصاف دهیم که آن شاهد و ساقی هم تردید داشته که حافظ به یکی دو بوسه راضی شود... هنوز آن وعده «دو بوست بدهم» محقق نشده که حافظ صحبت از سه میکند: «سه بوسه کز دو لبت کردهای وظیفه من / اگر ادا نکنی قرضدار من باشی». بعد هم دیگر کار از دو و سه میگذرد و بوسه جای دوا و دارو را میگیرد: « علاج ضعف دل ما به لب حوالت کن» و همین را در جای دیگر تکرار میکند که «قند آمیخته با گل نه علاج دل ماست، بوسهای چند برآمیز» اگر لازم باشه «به دشنامی چند»! و معلومه که دیگه ساقی و شاهد هم از این اصرار به ستوه اومده و حافظ هم منتظر بوده که دو سه درشت بارش بشه! در جاهایی که اصلاً راه رو بند میآورده: «سر ما و قدمش، یا لب ما و دهنش» و معلوم میشه این حافظ هم کم گیر نبوده. با این اوصاف خب بعید نیست که ساقی هم گاه گاه زیر معامله بزند که «بگفتمش به لبم بوسهای حوالت کن / به خنده گفت کیات با من این معامله بود» و مطمئنم این خنده از آن دشنام برای حافظ سختتر بوده. بار دیگر هم همینگونه حافظ را ناکام می گذارد «به خنده گفت که حافظ خدای را مپسند، که بوسه تو رخ ماه را بیالاید».
و این قصه بلند است و در وبلاگ نگنجد. یک غزل او که اصلاً همه گزارش سطر به سطر خریداری اوست و البته فروشندگی معشوق: «گفتم کیاَم دهان و لبت کامران کنند؟ گفتا به چشم هر چه تو گویی چنان کنند! / گفتم خراج مصر طلب میکند لبت / گفتا در این معامله کمتر زیان کنند / گفتم به نقطه دهنت خود که برد راه / گفت این حکایتیست که با نکتهدان کنند» تا آنجا که «گفتم ز لعل نوش لبان پیر را چه سود / گفتا به بوسه شکرینش جوان کنند»... و حافظ خواندن هم صفایی دارد اگرچه جای مولانا را نمیگیرد.
کوتاه کنیم که حافظ همیشه هم محروم نماندهاست. بسیار اوقات که «دیدار شد میسر» و از اون بهتر «بوس و کنار هم / از بخت شکر دارم و از روزگار هم» و این مواقع است که دیگر از نشاط و سرمستی در پوست خود نمیگنجد و به دیگران هم توصیه میکند که «بوسیدن لب یار اول ز دست مگذار / که آخر ملول گردی از دست و لب گزیدن» و این سخن آخر که «من چو گویم که قدح نوش و لب ساقی بوس / بشنو از من که نگوید دگری بهتر از این» و شما خود دانید و توصیه حافظ...
امروز اخبار رو میخونم و در این میان نامهای که اتحادیه انجمنهای اسلامی دانشجویان مستقل به احمدینژاد نوشتهاند و در خصوص مذاکره با آمریکا هشدارهای شداد و غلاظ دادهاند. والله من هم بیکار نیستم ولی خب اسم بسیج و عناوین مشابه نداشت گفتم شاید جالب باشه و خب چی بگم؟
بهرحال از قدیم گفتن که آدم نباید چشم عیببین داشته باشه. در خیلی از این نامهها، برخی تعبیرات جدید هم دیده میشه.
از جمله در حوزه تعبیرات ورزشی، بعد از اون همه تکرار فن رزمی مشت بر دهان کوبیدن، برگرفته از رشته بوکس، که طبق معمول در این نامه هم به قدر وافی بهش پرداخته شده، از جودو هم نشانی آمده در جایی که «مظلومان عالم با آمريكاي خونخوار و غارتگر دست در گريبان باقي» میمانند.
اما نوآوری شاخص، وام گرفتن برخی تعبیرات جدید از صاحبان حِرَف و فنون است. از جمله ترکیبات متفاوت با حلقوم ماخوذ از حرفه طباخی. یک جا دانشجویان «زبان گفتگو كننده را از حلقومش بيرون» کشیدهاند و در جای دیگر ملت ایران «حقوق ملتها را از حلقوم آمریکا». همچنین است تعبیر «تعويض رنگ پوست يك رئيس جمهور» که به ظاهر در اصل متعلق به حرفه مکانیکی و تعویض روغنی است. عبارت مکرر «دست قطع کردن» البته قدیمی است اما این بار دانشجویان قول دادهاند که «دست چدنی آمریکا و هر دستی که بنای ارتباط با آنها را دارد» یکجا قطع کنند و این صفت چدن، به وضوح ریشه تعبیر را از قصابی به آهنگری تغییر میدهد. حالا این صفت «چدن»، احتمالا با غلظت بالای کربن از کجا آمده هم بماند ولی به حق جای صنایع فلزی در این نامهها خالی بود. در همین زمینه اشارهای به دست آلوده آمریکا تا «مفرق» آمده که ایهام دارد. احتمالا مقصود مفرغ است و مراعات النظیر با چدن و دیگر صنایع فلزی. شاید هم تصحیفی از مرفق باشد و زیبایی ایهام به همین است.
بگذریم. نامه اشارهای دارد به «كوتهفكران داخلي که جاهلانه و يا مغرضانه اين خضعبلات را در تمامي اين سالها بلغور و اكو» میکردند. الحق که این را راست میگوید! و البته شاید ضرری نداشته باشد به همین بلغور و اکو! کنندگان بگوییم که «خزعبلات» درست است...
واضح است که نویسندگان اینگونه نامهها جدی نیستند و در مناسبات قدرت و حتی در بین دانشجویان هم جایگاهی ندارند. به قول شعار خودشان، اشارتی میرسد و اینها هم به سر میدوند و همان سخن را اینجا و آنجا «اکو» میکنند اما بهرحال نمیشود به سادگی دید و گذشت که چه کسانی، با این مایه فقر علمی و حتی زبانی چه کر و فری دارند، که همچو نامه مبتذلی در ده خبرگزاری دولتی و یا نزدیک به آن منتشر میشود.
میخوانم که:
«محسن هاشمی در گفتگو با مهر: واگنهایی که بدنه آنها آلومینیومی است وزنشان یک پنجم واگنهای فولادی است».
مقصود چیست؟ چگونه ممکن است؟ وزن مخصوص آلومینیوم حدود ۳۵٪ فولاد است. چطور میشود یک پنجم؟ تازه آلومینیوم که فقط در بدنه بکار رفته. تجهیزات دیگر که عوض نشدهاند، کشش، ترمز، برق، تهویه، چرخ و محور و نگهدارنده آن، تجهیزات داخل سالنها، درها، شیشهها... این یک پنجم از کجا میآید؟
میخوانم که:
«با وجود مزیتهای... بدنه آلومینیومی که... موجب صرفهجویی زیاد در مصرف سوخت میشود اما قیمت آن درنهایت دو برابر خواهد شد. قیمت بدنه هر واگن فولادی 700 هزار یورو و آلومینیومی 750 هزار یورو هزینه بر می دارد...»
مترو که سوخت مصرف نمیکند، برق مصرف میکند. بله برق هم مانند دیگر اشکال انرژی ممکن است از سوخت بیاید...
دیگر اینکه قیمت آن در نهایت دو برابر میشود. از ۷۰۰ هزار به ۷۵۰ هزار؟ این چطور دو برابری است؟
بعد این که آن هفتصد هزار قیمت بدنه نیست. قیمت واگن است با همه تجهیرات آماده سرویسدهی. نشان به آن نشانی که در ادامه میگوید «هر قطار (هفت واگنه) قبلا 5 میلیون دلار هزینه در برداشت که الان به 7 میلیون رسیده است» و بگذریم که ناگهان از یورو هم به سراغ دلار میآید...
ببینید که یک متن خبری که در صد جا، از جمله در + و + و + آمده، و هر بار هم یکسان تکرار شده چه اشکالات «درون متنی» دارد. بالا و پایین یک خبر ساده با هم نمی خواند یا قابل فهم نیست. اگر بپذیریم که مدیرعامل میداند که یکپنجم چیست و دو برابر کدامست، باید پرسید کدام خبرنگار این را تنظیم میکند. دبیر و سردبیر چه میکنند... و چه دانمهای بسیارست لیکن من این رو میدونم که کمی از این همه آشفتگی خستهام.
قصه هانس کریستین آندرسن را ما در یکی از کتب درسی از جناب حداد عادل به خاطر داشتیم. آن جا که در توجیه حجاب اسلامی قصه آن پادشاه را میآورد که خیاطان مکار برای او لباسی از هیچ میدوزند که به گفته آنان فقط حلالزادگان قادر به دیدن آنند. همه کس از خود پادشاه گرفته تا وزرا و خدم و حشم از ترس تهمت حرامزادگی و یا نداشتن آن چشم غیببین از این لباس شاهانه تعریف و تمجید میکنند تا آن جا که در نمایشی عمومی، کودکی به ناگاه برهنگی پادشاه را در مقابل او فریاد میزند و جمعیت هم با او همراه میشوند. حداد عادل از آن داستان همین معنی برهنگی و عریانی را مراد میکرد که «آنچه به نام لباس در غرب به تن انسان می پوشانند، پوشش نیست ،بلکه برهنگی است». حیف از این قصه که اینگونه خرج شود!
این داستان را من دوباره به خاطر میآورم وقتی میبینم که چگونه بسیاری، از جمله همان حداد عادل، سالها در حوزه و دانشگاه «جگرها سوخته، فعلها و مکرها آموخته» تا از این سو و آن سو، کتاب و حدیث و فلسفه و سفسطه را بکار گیرند تا اثبات و اقناع کنند که ولی فقیه در جایگاه معصوم نشسته است. که حاصل کشف است و نه حتی انتخاب، که ولایتش شعبهای از ولایت رسول اکرم است، که مشروعیتش الهی است، حداقل چنانکه اقرار نویس حجاریان در دادگاه نوشته بود «برای مردم ایران که اغلب شیعه هستند، مشروعیتش از ناحیه مقدسه امام زمان است». حکمش فصل الخطاب است و باید عقل قربان کرد به پیش حکم او. که عادل و اعلم است و از این رو نظام اسلامی در مقابل استبداد مصونیت دارد. که باید در او ذوب شد، که مخالفت در مقابل حکم و نظر او، به قول لاریجانی، مقصود آن جوادشان، خروج است بر امام عادل و آن که دل به حکم فقیه عادل ندهد، جز ظلمگستری چه هدفی دارد؟ و بسیار مثل آن... این همه تار و پود آن لباسی است که این بار بر تن فقیه دوختهاند و امثال حداد اگر خود از آن خیاطان هم نباشند، باز در صف خدم و حشم، لب جز به تعریف و تمجید از طراز و حاشیه آن جامه فاخر باز نمیکنند.
اما دیدیم که هفته پیش دانشجویی رو در روی رهبر میایستد و به سادگی آن برهنگی را فریاد میکند. با یک سوال همه پردههای آن لباس نادیده را کنار میزند که چرا عملکرد رهبری نقد نمیشود؟ چرا نزدیکان رهبر از او بت ساختهاند؟ بجای آن که همچون آن فیلمساز، در کنار نقدی مبهم به گریه بیفتد تا آقا از سر تقصیرات این چند کلمه درددل او که از سر بدحالی بیان شده بگذرد، طلبکارانه و به صراحت میپرسد که مسئولیت رهبر در مقابل آن همه اختیارات و قدرت گسترده چیست؟ این دانشجو حتی نمیپرسد که چرا برخی غلامان او درخت ملت را از بیخ درآوردهاند. عملکرد خود او را نشانه میگیرد و در آخر، چنانکه آوردهاند، میپرسد که چرخش قدرت در این نظام چه میشود؟
به همت چنین پرسشکنندگانی، این برهنگی امروزه عیان شده است. خیاطان چارهای دیگر بجویند. آن وصله بر پینهها هم بکاری نمیآید، چنان که در همان جلسه هم بکاری نیامد. این برهنه نیست خود پوششپذیر. همینگونه است، در اشاره به آنچه حداد عادل از آن قصه مراد کرده بود، آن لباس مجازی شان و منزلت که از حجاب اجباری زنان ساختهاند و در مقابل همه حقوق او را در اجتماع و سیاست و آموزش و ورزش و همه عرصههای دیگر گرفتهاند. باز همینگونه خواهد بود وقتی از بسیاری از احکام جاری فقه بپرسند و تو خود بخوان حدیث مفصل از این مجمل.روزنامه «توکیو نیچی نیچی شیمبون (اخبار روزانه توکیو)» هفتم دسامبر ۱۹۳۷

«ستوان دوم موکایی توشیاکی و ستوان دوم نودا تاکهشی... به یک رقابت دوستانه پرداختهاند تا ببینند کدام یک پیش از تصرف کامل نانجینگ موفق به انداختن سر یکصد چینی در مسابقه انفرادی با شمشیر میشوند... نتایج تا روز پنج دسامبر:
ستوان دوم موکایی توشیاکی ۸۹ نفر، ستوان دوم نودا تاکهشی ۷۸ نفر...»
یک هفته بعد، همان روزنامه:
«هیچ یک از دو ستوان بدرستی نمیدانند کدام یک به مرز یکصد نفر رسیدهاند، بنابراین تعداد را به یکصد و پنجاه نفر افزایش دادهاند... تیغه شمشیر موکایی کمی آسیب دیده است. او مسابقه را سرگرم کننده خوانده است».
حرفهای بیهوده و بیمعنی در بین سخنان دولتمردان ما کم نیست. این تازگی نداره اما گاهی اوقات آدم براستی، و هنوز، متحیر میمونه «از چشم بندی خدا».
مهدی کلهر مشاور رسانهای رییس جمهور ماست. یعنی فرض بر اینه که باید رسانه و مخاطب رو بشناسه. متوسط نسبت به بقیه اعضای دولت، تحلیل بهتری داشته باشه. دقیقتر صحبت کنه... این از مشاور رسانهای رییس جمهور توقع بالایی نیست. حالا وقتی پای مسئله شخصی و خانوادگی هم در میون میاد، توقع میره که کمی از اون تحلیلهای رسمی حکومت هم فاصله بگیره اما جناب مشاور در آخرین اظهارات درباره پناهندگی دخترش در آلمان، حرفهایی میزنه که چشمهای آدم مثل عقل خیلیها گرد میشه:
اول از همه اینکه «دست بيگانگان در قضيه درخواست پناهندگی دخترم دخالت دارد». خب. این رو بگه، حرف تکراری زده. اما در این خصوص تحقیق کرده: «اين امر در راستاي اجراي پروژه «مدآ» صورت گرفته است». پروژه مدآ دیگه چیه؟ از کجا اومده؟
حالا از چه طریقی اجرا شده؟ از طریق «برخي افراد که حدود يک و نيم سال با همسر بنده در ارتباط بودند»! و بعد همسرش رو به مهد علیا تشبیه میکنه که ما «از مهدعلياها ضربات بسياري خوردهايم و بايد مواظب اينها باشيم و مهدعلياها مانند سرپل دشمن عمل ميکنند». فکر کن چقدر فکر کرده همچو تشبیهی پیدا کرده. با همچو تحلیل و مدیریت و محبتی هم که به اعضای خانوادهاش داشته، یادش نمیره که به غربیها درس زندگی بده: «ما در مسئله خانواده بسيار حساس هستيم ولي غربيها فرزندانشان را مانند حيوانات تربيت ميکنند...»
و این سخنان حیرتافزا همچنان ادامه داره... غیر از مدآ، «پروژه آژاکس ۲ توسط آمريکاييها در انتخابات رياست جمهوري براي سرنگوني احمدي نژاد با صرف هزينهاي معادل ۷۵ ميليون دلار» اجرا شده. در این مورد اطلاعاتش دقیقتره، میزان هزینه رو هم میدونه. بعد میگه که «پروژه آژاکس توسط يکي از شخصيت هاي عضو کميته بحران شوراي امنيت (ملی؟) آمريکا اعلام شده است و او هم نام آژاکس ۲ را انتخاب کرده است». حتماً خودش هم به کلهر گفته چرا اسمش رو نذاشته آژاکس ۳. حالا آیا کلهر تصور میکنه که کمیته بحران در یک شورای امنیت ملی، چون به ظاهر اسمش بحران هست، برای بحران سازی در کشورهای دیگه وظایفی داره؟ و یا به فرض این نقش به عهده نهادهای دیگری قرار میگیره...
من میدونم و شما میدونید و احتمالاً خودش هم میدونه که این حرفها همه بیمعناست. منتهی چرا به این سادگی گفته میشه؟ و چطور گوینده نگران اعتبارش نیست؟ چطور کسی گریبان این آقا رو نمیگیره بگه، دروغ هم میگی، کمی هوشمندانهتر بگو. جناب مشاور، کمی هم به مخاطبت احترام بذار که دیگه «ما به لغو و لهو فربه گشتهایم» و بیشتر جا نداریم. این که دیگه معده ما حرف درست رو نمیپذیره «هست قوت ما دروغ و لاف و لاغ /شورش معده است ما را زین بلاغ».
تو همه حرفهاش فقط این رو راست میگه که دشمن تا خونه اومده و برای اونجا هم برنامه داره. «در ببست و دشمن اندر خانه بود». دشمن همین خار بیفکری و بیتدبیری شماست که هر روز قویتر میشه «دشمنی داری چنین در سرّ خویش، مانع عقل است و خصم جان و کیش». معلومه که قصه دشمنستیزی شما تمومی نخواهد داشت. خاربُن در قوت و برخاستن. هر روز تباهی دیگری ظاهر میشه و البته که این دشمن شما هر روز با یک پروژه دیگه سراغ شما میاد. از مملکت «مال رفت و زور رفت و نام رفت» اما حالا که دیگه بیتدبیری دامن خان و مان خودتون رو هم گرفته، وقتش نشده که ببینید مدآ و آژاکس هم در خود شماست؟ «در خود آن بد را نمیبینی عیان / ورنه دشمن بودیی خود را بجان»؟
چندی پیش با یکی از همکاران که دیدگاههای انتقادی به حزب و دولت کمونیست چین داره صحبت میکردم. انتقادش البته به نظام بسته سیاسی و دموکراسی و این قضایا نبود. بیشتر اشاره به فساد گسترده دولتی داشت. من میگفتم که با وجود برخی محدودیتها و ضعفهای حکومت، به نظر میاد دولت تونسته اطمینان مردم رو نسبت به کارایی خودش در مدیریت اجتماعی، اقتصادی و حتی سیاست خارجی به طور کلی جلب کنه... در پاسخ گفت که آره، قبول دارم. به نظر من مردم دچار عارضه استکهلم شدن! و مقصودش چنان که بعد برای من روشن شد، این بود که مردم در واقع توسط حزب کمونیست چین به گروگان گرفته شدن اما به گروگانگیرهاشون علاقه پیدا کردن و بهشون اطمینان دارن!
اما عارضه یا پدیده استکهلم چیه. من پیشتر چیزی در این خصوص نشنیده بودم و در دنیای نت فارسی هم چندان مطلبی در این خصوص ندیدم. فکر کردم حالا که کمی جستجو کردم، یادداشتی هم بذارم.
داستان به آگوست 1973 (شهریور 1352) برمیگرده که در اون سارقی مسلح به نام یان اریک اُلسون که در مرخصی زندان به سر میبرد، همراه یکی از دوستانش که بعد بهش میپیونده، چهار تن، سه زن و یک مرد، از کارکنان بانکی را در استکهلم به مدت شش روز به گروگان میگیرند. شرح داستان در جاهای مختلف اومده خصوصاً توسط روانشناسی که از ابتدا تا انتها به پلیس مشاوره روانشناسی میداد و البته به بانک هم رفت و آمد داشت. همین روانشناس بود که بعدها نام عارضه یا سندرم استکهم Stockholm syndrome رو بر آنچه که رخ داد گذاشت که بعدها مابهازاهایی هم این سو و آنسو براش پیدا شد.
سارق البته خشونت داشت اما دیوان و روان نبود! چنان که آوردهاند مسلط و حرفهای بود با خواستههای روشن و پابرجا. پول میخواست (بگو کی نمیخواد) همراه با آزادی یکی از دوستانش، کلارک اُلافسون که شش سال از زندانش مونده بود (میخوام بگم اهدافش در کل بد نبود اما روشش نادرست بود!). رفیقش هم فقط دو هفته پیش تلاشی ناکام داشت در فرار از زندان. شرح کشمکش پلیس با گروگانگیرها رو کوتاه میکنم که این قصه بلنده خصوصاً که از همه جا به من پیام میدن کوتاه بنویس که حوصلهها تنگه!

از این کمتر نمیشه گفت که پلیس اجازه میده کلارک به اریک بپیونده، چون اینطوری خطر رو برای گروگانها کمتر میبینه اما اجازه نمیده که اینها از بانک خارج بشن. بین دو طرف تبادل آتش هم بوده و این نشون میده که گروگانگیرها مصمم بودن. در جایی که پلیس تصمیم میگیره از گاز استفاده کنه، سارقین گروگانها رو مجبور میکنن که بایستن در حالی که حلقه دار رو به گردنشون انداخته بودن. یعنی اگر گاز بزنن، اینها میفتن و احتمال مرگشون میره (حالا کمی هم شاخ و برگ دادن به داستان دیگه، ما که اونجا نبودیم). در همه این مدت، گروگانها همراه دینامیت به چیزی که به نظر صندوق امانات میاد بسته شدن (این مستنده، عکسش رو میبینید). اینها رو میگم چون واکنش بعدی گروگانها جالبه. بهرشکل پلیس از طبقه بالا سوراخی میزنه که میتونه از داخل بانک عکس بگیره و گروگانگیرها هم از همونجا به سر و صورت یکی از پلیسها شلیک میکنن که منجر به جراحت میشه (میخوای نشه؟ به این میگن حشو زائد) بالاخره پلیس حمله میکنه و البته از گاز هم استفاده میکنه و غائله ختم به خیر میشه بدون قربانی از دو طرف.
اتفاق جالب اینه که در این میانه گروگانها به گروگانگیرها علاقمند میشن و ازشون دفاع میکنن. کریستین بیست و سه ساله، یکی از گروگانها، یکبار از همون بانک به نخست وزیر، اولاف پالمه، زنگ میزه و از رفتار پلیس انتقاد میکنه! (۱) مشهوره که همهشون از واکنش پلیس نگران بودن و نه از گروگانگیرها. حتی در همین روزها کریستین به کلارک میگه که خواهیاَم آزاد کن خواه قویتر ببند، مثل تو صیاد را کس نگریزد ز دام!
این طرفداری و حمایت حتی بعد از پایان ماجرا هم ادامه پیدا میکنه. گروگانها در دادگاه حاضر نمیشن و شهادت نمیدن. در مصاحبههای تلویزیونی هم بعدها تاکید کردن که همهاش نگران بودن که پلیس حمله کنه و بخواد اونها رو آزاد کنه. پس اگر پرسیدن که بسته در زنجیر چون شادی کند؟ میگیم با بروز عارضه استکهلم! حالا روانشناسها مسایل رو بزرگ میکنن ولی بنظر من که هیچ عجیب نمیاد. خب نگران بودن که وسط جنگ و جدال کشته بشن. اما اونچه که عجیبه اینه که بعدها هم کریستین و کلارک با هم نشست و برخاست داشتن (ما تا اینجاش رو میدونیم!). اینی که من آوردم درسته و این که در خیلی سایتها اشاره کردن که یکی از زنهای گروگان با گروگانگیر نامزد میشه درست نیست. اینجا هم الفاظ رهزن شدن چون در زبان سوئدی لغت نامزدی به معنی دوست داشتن هم هست و در برخی ترجمهها اشتباه شده. اما این درسته که اریک، گروگانگیر اصلی، نامههای بسیاری از زنانی دریافت میکنه که به نوعی باهاش همدلی داشتن و همچنین بهش میگفتن خوشتیپه! (اولاً چه ربطی داره بعد ببینید که بخت از کجاها در خونه آدم رو میزنه!). بعدها هم با یکی از همونها نامزد میکنه (و این واقعاً نامزدی بوده، چون انگشتر رد و بدل شده، و البته نامزدی در سوئد، عموماً مرحله آخر رابطه است). میبینید که حتی در سوئد هم مسایلی رخ میده که آدم متحیر میشه و میگه بوالعجب کاری پریشان عالمی...
اما موارد مشابه رو در کجاها دیدهاند؟ در برخی موارد کودک آزاری و همسر آزاری که کودک یا همسر از آزاردهنده حمایت میکنه یا بهش علاقمند میشه. همچنین در زندانیان جنگی و در اردوگاههای تمرکز کار اجباری. من از جمله موردی رو در مستند بی بی سی به خاطر میارم که یکی از زنان یهودی که در آشویتس، در بخش مشهور به «کانادا» که وسایل ارزشمند معدومین رو جمع و بستهبندی میکردن، کار میکرد به یکی از مامورین اس اس دل بسته بود. وبلاگه دیگه، آدم از همه جا به همه جا میزنه!
اما علت این پدیده یا عارضه روانی چیه؟ این رو عموماً یک مکانیزم دفاعی میدونن. حالا یک کلمه البته کار ما رو راه نمیندازه اما واقعیت اینه که مولانا به همه از جمله مهندسها گفته که در زمین مردمان خانه مَکُن، کارِ خود کُن کار بیگانه مکُن... مخصوصاً که زمین روانشناسها باشه! (۲)
گاهی اوقات از من پرسیده میشه که واقعاً خط و زبان چینی به همون سختیه که به نظر میاد؟ حالا معمولاً سوال هم خیلی جدی نیست و بهرحال صحبت هم باید از جایی باز بشه. اینه که من ناچارم پاسخ بدم و میگم نه. خیلی سختتر از اونه و در همین زمینه بوده که شاعر گفته به خیال در نیاید تو خیال را مرنجان. تصور کنید که آدم میتونه سی تا حرف، حالا دو تا پایین و بالا، یاد بگیره بعد همه چی رو بخونه، اگه اون زبون چینی نباشه. آخه این چه کاریه که هزار تا کاراکتر باید بدونی تا بلکه یک نامه چینی بخونی یا نخونی. اونهم چه کاراکتری که بعضیاش حدود بیست تا حرکت داره از شش جهت.
بهرحال تا ما در چین هستیم و تا وقتی چینیها تصمیم نگرفتن این خط رو عوض کنن، باید چند تا کاراکتر یاد گرفت چاره نیست. اگرچه جهد من در این راه بیتوفیق بوده ولی بهرحال خوبه که یکی دو نکته هم اینجا بیارم بعد حرف درنیارن فلانی چین بود هیچی یاد نگرفت.
اول از همه اینکه خط چینی از کدوم طرف نوشته میشه؟ این روزها که متصل به صد سال اخیره البته از چپ به راست و افقی مثل خطوط لاتین. اما همیشه روزگار اینطور نبوده. پیشترها از راست به چپ مینوشتن اما عمودی. یعنی از سمت راست بالای صفحه شروع میشد میومد پایین بعد دوباره از بالا یک ستون دیگه به سمت چپ و این البته توضیح واضحاته چون اگه قرار بود دوباره طرف راست بنویسن از صفحه بیرون میفتادن. حالا از کی راست چپ شد و عمودی افقی شد و دنیا زیر و زیر شد من نمیدونم ولی قول میدم تحقیق کنم. این رو گفتم اگر مثل من خواستید دواوین شعرای قدیم چینی رو بخونید، از اون طرف نخونید که به کل مفاهیم جابجا میشه.
بعد این که این کاراکترها، که نمیدونم معادل فارسیش رو چی بگم (علامت یا نشانه یا کاراکتر) همه در یک مربع کوچک میشینن. کوچک البته مثل اخلاق نسبیه دیگه. بعضیا میگن حتی حقیقت هم نسبیه. من که میگم حقیقت عموماً مثل اطرافیان آدم سببی و نسبیه اگه به به فتح نون و سین خونده بشه. این هم نمونهای از مشکلات خط فارسیه ولی ما قرار بود در مورد خط چینی صحبت کنیم. حالا من چند تا مثال میزنم و امیدوارم که شما هم بتونید اونها رو ببینید چون من هم حکمتش رو نمیدونم که چرا این کاراکترهای چینی جایی ظاهر میشن، بعد در برخی کامپیوترها غایب میشن و به جاشون یک مربع ظاهر میشه.
خب عدد یک یه چینی میشه 一 و دو میشه 二 و سه میشه 三 که الحق سخت نیست حتی برای من اما صفر میشه 零 که تمرین نوشتنش چند ماهی وقت میگیره اونهم برای صفر که به زور جزو اعداد شده! نمونه دیگه لغت تشکّره که دو تا کاراکتر یکسان داره谢谢 مهم اینه که ببینیم، البته اگه در کامپیوتر شما دیده بشه، کاراکتر هر جوری هم باشه باید در یک مربع یکسان بشینه و همه در مقابل قانون یکسان هستند.
هر کدوم این کاراکترها خب یک معنایی داره (باور کنید) اما گاهی اوقات دو یا حتی سه تا کاراکتر ترکیب میشن و یک کاراکتر جدید پیدا میشه با معنی و تلفظ جدید ولی دوباره همه اینها میرن تو همون خونه کوچیک. مثلاً کاراکتر خورشید (ژی) میشه 日 و ماه (یو اِ) هم میشه 月 و بعد ماه و خورشید که هممنزل میشن، و این در عالم واقع خیلی کم رخ میده، میشه 明 به معنی درخشان (مینگ). میبینید که اندازه کاراکتر با هر کدوم اجزاش اگر جدا نوشته بشن یکیه. حالا این ترکیبات چطوری شکل میگیرن هم اونقدر قواعد متعدد داره که شاید سادهتره بگیم بیقاعده است. همین خورشید که دیدیم گاهی اوقات چپ میشینه، گاهی راست یا بالا میره و در کل من به این نتیجه رسیدم که چینی خط عجیبیه. البته این کاراکترها که کنار هم میان باعث میشه کمی هم تغییر شکل بدن. مثلاً 人 که به معنی فرد یا آدم هست وفتی در کاراکتر او (مذکر) 他نشسته شکلش عوض شده و البته منظور اون ریشه یا رادیکالیه که سمت چپ هست (سمت راستی رو نگیرید، گفتم عوض میشه اما دیگه نه اینقدر).
حالا که بحث اون مربع کاراکتر رو کردیم، در مورد خط چینی سنتی و ساده هم صحبت کنیم که البته ربطی به اون مربع نداره. چینیها که الفبا ندارن، ولی به جاش هزاران کاراکتر دارن که بابتش خیلی هم به ماها فخر میفروشن، برای نوشتن کلمات جدید مجبور شدند کاراکترهای جدید بسازن تا جایی که دیدند کار داره از دست در میره. گاهی اوقات برای نوشتن یک کاراکتر بیست تا حرکت لازمه. این حرکت رو من جای stroke آوردم چون انصافاً استروک در زبون خوب نمیگرده. از همین جا معلوم میشه که من دارم چینی رو به انگلیسی میخونم اگه از اون کاراکتر معلوم نشده بود. این حرکت چیز عجیبی نیست مخصوصاً که ما هم در فارسی نداریم! یعنی وقتی شما قلم رو میذارید رو کاغذ، یک خطی میکشید و برمیدارید! اینها هشت تا حرکت هست که همه کاراکترها رو از این هشت حرکت میسازن. نوشتنش هم البته ترتیب داره همونطور که ما در فارسی اول مینویسیم م بعد ج بعد ی تا مجید دربیاد. حالا در فارسی یا انگلیسی ما حروف داریم که میشه گفت هر کدوم یک حرکت محسوب میشن و من خیلی هم مطمئن نیستم. البته چینیها هم که تند مینویسن دیگه قلم رو از کاغذ برنمیدارن و مثلا جون 中، (اشتباه نشه، خوانده شود با او استثنا بر وزن جُن)، به معنی وسط، در واقع چهار حرکته و وقتی تند مینویسن میشه مثل ها دو چشم ما در لغت مهر.
کاراکترها که زیاد شد دیدن نوشتن بعضیاش خیلی سخت شد . بعد هم در اون مربع کوچیک دیگه نمیشه درست تشخیص داد. اون صفر رو دیدید قبلاً. من که خودم همین گوآ در جون گوآ 中国به معنی چین که تقریباً اول همه شرکتهای چینی میاد رو در تابلوهای پنج متری بالای برجها درست تشخیص نمیدم چطوری میتونم اون رو با فونت هشت بخونم؟ این بود که برخی عقلای قوم که حتی در چین هم پیدا میشن گفتن باید کمی اینها رو ساده کرد و این بود که در چین بعد از انقلاب شروع کردن به ساده کردن این کاراکترها و از این جهت باید قبول کرد که انقلاب همیشه هم ویرانگر نیست. از اون طرف اما در تایوان، حالا یا از لج چینیها، یا به علت کمبود عقلای انقلابی، که الحق ترکیب نادریه، یا شدت ملیگرایی یا هر چی دیگه خط سنتی رو حفظ کردن. اینه که شما اکثراً این دو تا رو با هم میبینید، اگر تفاوتی داشته باشن، وقتی دنبال مطلبی در ویکی پدیا یا جای دیگه میگردید. از همه باهوشتر سنگاپوریها بودن که بدون چک و چونه انقلاب و لجبازی، کاراکترهای ساده شده رو آوردن به خونه. من چون فونت چینی سنتی ندارم نمیتونم نمونههای اینها رو نشون بدم و مهم اینه که شما بدونید خط حتی اگه چینی هم باشه در تمام دوران یکسان نمیمونه. نسل جدید چینیها دیگه به سختی کاراکترهای سنتی رو تشخیص میدن نشون به اون نشونی که من از برخی همکارانم خواستم تابلونوشتهی رو در شهر ممنوع ترجمه کنن و نمیتونستن (و البته متن هم به زبان منچوری نبود). بهرحال چون همیشه سخت میگیرد جهان بر مردمان سختکوش، این سادهسازی کار محققینی مثل ما رو حتی سختتر کرده در خوندن سالنامههای تاریخی تانگ و یوآن!
اما اشتباه نشه که این کاراکترها هر کدوم یک لغت هست. البته بعضیشون هست وقتی کلمه یک هجاست مثل مینگ به معنی درخشان که پیشتر اومد. اما این به ندرت پیش میاد و دل نبندد عاقل اندر نادرات. در چینی به واقع هجاها نوشته میشن. مثل این که شما بخواهید بنویسید مجید، مرقوم بفرمایید: مَ + جید. میشه دو تا کاراکتر. حالا در چین صد میلیون وانگ دارن و تانگ دارن اما دو تا مجید هم نداشتن. اینه که میخوان بنویسن مجید، هجاهای نزدیک به اون رو پیدا میکنن و میگن: ما+جی+دا یعنی میشه سه هجا و نوشته میشه: 马吉德 و من اگر اون دو تای اول رو بنویسم سومی رو امکان نداره بتونم و ترجیح میدم اسمم بمونه ماجی. حالا این که من همهاش مثال از اسم خودم میارم از سر خودپسندی نیست چون مطمئن نیستم مثلاً پریسا چطور نوشته میشه. چند مثال دیگه: چین میشه جون گوآ 中国 و آمریکا میشه مِی گوآ 美国. دو کاراکتر آخری یکسانه به معنی ملک یا قلمرو معادل پسوند ستان در فارسی. همینطور بیجینگ 北京 و نانجینگ南京. استرالیا میشه آو دا لی یا و نوشته میشه 澳大利亚. تهران هم که برای ما دو هجاست به چینی میشه سه تا و خونده میشه دُ هِ لان و بالاخره ایران میشه ای لان و نوشته میشه 伊朗 . دقت در کلمات و هجاهای مندرج در اونها باعث میشه که آدم کم کم برخی کاراکترها رو تشخیص بده و چند دهتایی از هزاران رو اینجوری یاد بگیره.
پس اگه قرار بود ما مثل چینیها یک جمله رو بنویسیم میشد: که گف تت ب رو چی نی بیا موز که کا رت در بی آ ید هر شب و روز... که میشه حدود بیست کاراکتر. حالا در این بیست کاراکتر کدوم هجا به کدوم میچسبه تا لغت تشکیل بشه؟ مثلا خونده نشه که گف تتبرو چی نیبیا... جواب اینه که نشانهی خاصی در کار نیست و باید آدمی تمرین و امید رو از دست نده همونطور که خوندن جمله فارسی بالا با تقطیع هجایی سخت نیست. علایم نوشتاری چطور؟ علامت تعجب و سوال و غیره. اونها هم مثل همه نشانههای تجدد داره راهش رو باز میکنه ولی خیلی دیرتر از اونچه که توقع میرفته، مثلاً در قیاس با فارسی.
برای مهندسهایی مثل ما که کارشون بدون عدد و رقم نمی گذره بگم که عموم لغتهای چینی دو کاراکتری هستن یا در واقع دو هجایی. وقتی هم از انگلیسی به چینی ترجمه میشه کم و بیش همین نسبت برقراره یعنی متوسط هر لغت میشه دو تا کاراکتر. دارالترجمههای اینجا هم همینطوری قیمت میدن، یعنی نرخ ترجمه به تعداد کاراکتر هست و اون نسبت رو هم میشه از طریق آمار word درآورد.
مطلب بعدی در خصوص ریشه یا رادیکال هر کاراکتر هست که اونطور که من فهمیدم به کاری نمیاد غیر از این که به نوعی ایدهای از خانواده معنایی اون کاراکتر میده و البته بیشترین استفادهاش اینه که در کنار تعداد حرکات، کمک میکنه تا معنی کاراکترها (که در کنار هم کلمهای رو میسازن) در فرهنگ لغت پیدا کرد و کار پر زجریه. حالا بگو این چه کاریه وقتی آدم میتونه زیرش خط بکشه از همکارش بپرسه، هم نشون بده داره یاد میگیره و هم اونا ذوق کنن که چیزی رو توضیح بدن. کنار همه اینها باید گفت که امروزه کامپیوتر کارها رو چه در نوشتن و یا یافتن معنی لغات ساده کرده که دیگه مطلب از این هم بلندتر میشه. اینهایی رو هم که گفتیم شما زیاد اطمینان نکنید. کار ما هم زیاد حساب نداره که ایران هستیم در مورد چین مینویسیم، میریم چین در مورد ایران مثل همه آنها که به قول سعدی احوالشان برق جهانست، دمی پیدا و دیگر دم نهان است...مقاله اخیر نیکفر را میخواندم به نام «الاهیات شکنجه». نیکفر خود در ابتدا چکیده آن را آورده است: «در آغاز این نوشته، زندان بهعنوان جای ممتاز پدیداری حقیقت حکومت دینی معرفی میشود. از این میقات نقبی زده میشود به دین و خدای آن. خدای شکنجهگران، که خود طبعاً شکنجهگر است، در کانون بررسی قرار دارد. پرسیده میشود که مسئولیت این خدا با کی است. در ادامه به شعار «الله اکبر» پرداخته میشود، به امکانهایی که به دست میدهد و محدودیتهایی که دارد. در پایان از معنویتی سخن میرود که بایستی ابتذال و خشونت دینی را بتاراند. این معنویت، سکولاریسم نامیده میشود».
خب، فکر میکنم که رنگ رخسار چکیده، خبر از سرّ درون نوشته داده است که به نظر من یکی در میان بین وقایع و مفاهیم و عقاید نقب و پل میزند و بیشتر جاها اما میجهد و در پایان به سخنان بسیار شگفت آوری هم ختم میشود. مقالهای که دچار صدها آفت مرسوم است و همه نشانههای یک نوشته ژورنالیستی را دارد. از گفتار اعترافکنندگان آغاز میکند و در کلام آنان میپیچد که از چه رو زندان در حکومت اسلامی باعث پدیداری حقیقت میشود و به قول خود با این زندانشناسی خداشناسی میکند تا آنجا که «طبعاً» مکشوف میشود که در اسلام گرایشی عجیب به تروریسم هست. در این مسیر اما که ابن سینای امروزی هم در آن دیالوگی با خدا در مورد حکومت جمهوری اسلامی دارد چه پیچشها و کنکاشهای بسیار در لغات هست، این منبع بزرگ جهل به قول پوپر. از «قاطی کردن» اعترافکنندگان تا «کن، فیکون» و «الله اکبر» و غیره که همگی به مضمونسازیهای تفننی وبلاگنویسانی چون من شباهت دارند تا نویسنده یک اندیشمند. بهرحال سخن من چیز دیگری است!
در میانه این مقاله که قرار است پرده از الاهیات شکنجه برگیرد، نویسنده نمیتواند در مقابل وسوسه همیشگی خود مقابله کند. شکنجهگر و قربانی این وسط فراموش میشوند تا طنز و تسخری نثار برخی اندیشمندنمایان شود:
«پدیدههای مفرد و خاص همه اتفاقی هستند. اگر لات و عزّیٰ و بقیهی شریکان آنان ارج خود را از دست نمیدادند، رقیبی سر برنمیآورد که آنان را درهم بشکند، آنان میتوانستند در کانون عصبیت عرب قرار گیرند و این قوم قدرت آن را مییافت که جهانگشایی کرده و کیش خود را بر دیگران تحمیل کند، اکنون شاید در زادبوم ما به نام این خدایان، که طبعاً یکی از آنان بر بقیه مسلط میشد، بساط داغ و درفش برپا بود و در این حال شاید روشنفکر دینی، عبدالکریم سروش، مشغول یافتن ذات نیک دین مسلط و جدا کردن آن از اعراض بد تاریخیاش بود».
میگوید که اگر به جای اسلام، دین لات و عزی هم مسلط بود، سروش همین حرفها را که امروز میزند دوره میکرد. بله شاید و شاید هم نیکفر به آزاداندیشی خود ادامه میداد و البته در شاید هم نتواند نشست. من در این سخن نمیپیچم که آنچه در منظر ما اتفاقی است، زمینههای ظهور خود را دارد. انتظاری بوده که کسی به آن پاسخ گفته است. دیگر آن که بسیاری پدیدهها اتفاقی شکل میگیرند اما کمتر از آنها اتفاقی میمانند و به حیات خود ادامه میدهند. دیگر این که اگر قرار باشد که این سفره اتفاق باز شود، هر کس از آن سهمی دارد، آن روشنفکر دینی و آن روشنفکر سکولار که بسا اتفاقی و تصادفی در معرض عقاید دیگرگون قرار داشته است و این گونه نیست که یکی چون حی بی یقظان با تلاش خرد ناب انسانی خود ریسمان همه عقاید اتفاقی خود را دریده باشد. دیگر این که پدیدههای اتفاقی، بیمعنی و خالی از حقیقت نیستند که بسیاری سراغ نان میروند و عاشق نانوا میشوند، از سر اتفاق تقلید میکنند اما حقیقت خود را مییابند و محقق میشوند. دیگر این که نمیتوان ظهور دین را یکسره اتفاقی دانست، که به ظاهر در آن حقیقتی نیست، اما حوادث تاریخی که بر آن دین حادث شده یا در بستر تحولات تاریخی آن شکل گرفته یکسره عین ضرورت و نتیجه قهری آن دانست که روشنفکر دینی بیهوده قصد پیرایش آن را دارد، اتفاق و ضرورت دست در دست هم میروند. اینکه سخن بر سرِ نام این و آن آیین رقیب نیست که اگر لات و عزی هم آن توان و ظرفیت را داشتند که دینی جهانگیر شوند، گونه گونه شوند، سنت و فقه و کلام و عرفان خود را بسازند، البته که روشنفکران دینی دلبسته خود را هم داشتند که امروزه اعراض تاریخی نامطلوب را از ذات پیام یا حقیقت نیک آیین خود میزدودند و بسا هم اکنون با نام و شکلی دیگر دارند و چرا که نه؟ قصد آن نیست که در این گونه استدلالات بپیچیم. همه سخن من بر سر آن طعن و تمسخر و طنزی است که این روشنفکر سکولار در میانه قصه شکنجهگر و قربانیان (که امروزه از این صنف روشنفکران دینی هم در آن کم نیستند) روانه کسانی میکند که قرار است پا به پای او، اگر نه بیشتر از او، آن الاهیات شکنجه را، اگر با او در این تعبیر همراه شویم، تغییر دهند. (۱و ۲)
۲- من گاهی اوقات فکر میکنم، اگر روزی نیکفر بخواهد در خصوص مثلاً اعترافات دادگاههای استالینی بنویسد از کجا شروع میکند و به کجا ممکن است ختم کند؟
آقا من حالم بده. چرا ما اینجوری شدیم؟ چرا ما حالمون بده؟ چرا حالمون خوش نیست؟ چرا اخلاق رو فراموش کردیم؟ چرا به همدیگه تهمت میزنیم؟ من دو سال پیش چقدر حالم خوش بود. جایزه گرفته بودم. سرکوک بودم. نشستم یه نامه بلندبالا نوشتم اعلام کردم سروش کافره. اصلِ مرتده. چه روزهای خوبی بود. اسمش رو گذاشتم «روزهای رویایی من». اون روزها ارزشها گم نشده بودن. دنیای اخلاص بود. کسی دنبال جایزه نبود. دوست نداشت پشت تریبون و در صف اول باشه. همون روزهایی که من از انجمن صنفی روزنامه نگاران مسلمان جایزه گرفتم. همونجا هم تکفیرنامه رو خوندم که صدبار از تلویزیون پخش کردن. چقدر تقدیر شد. چقدر دست زدن. چقدر تکبیر فرستادن. حضرت آیت الله سبحانی به من زنگ زد و گفت آقای مجیدی حال همه ما رو خوش کردی. خدا تو رو به ما داد. چقدر بزرگان اظهار رضایت و خوشنودی کردن. ولی الان چرا اینطور شده؟ الان حالم خیلی بده. چقدر اون روزها همه با هم مهربون بودن. آقا شما بزرگی. باید به بدحالان هم نظر کنی. الان چرا همدیگر رو متهم میکنیم؟ چرا میگن اون خانم که در فیلم من بازی کرده هنرپیشه بوده؟ تهمت از این بالاتر میشه؟ درد از این بیشتر میشه؟ تو این سه ماه هیچکس به اندازه من رنج نکشید. شاید در این سه ماهه اتفاقات دیگری هم رخ داده باشه. من نمیدونم. درد من اما سر همین تهمتهاست. تهمت که کوچیک و بزرگ نداره. من برای همین اومدم شکایتم رو به شما بیارم. حالا که اینطوره اصلا تصویر من رو دیگه از تلویزیون نشون ندن. روح من حساسه آقا. من هنرمندم. من متعهدم. تکفیر هم بکنم طاقت تهمت ندارم. امروز خیلی از فیلمسازها نیومدن. نه این که بخوان بی حرمتی کنن. چون حالشون معلوم نبود. نه مثل من حالشون بد بود نه مثل این شریفینیا حالشون خوش بود که اومده صف اول نشسته از ثواب جا نمونه... شما از این انتقادات صریح من نرنجید. چون من حالم بده!
