تبليغاتX
فهرست

شنبه، یک صبح تنبل، اون‌طور که فرنگی‌ها میگن، پا میشی و تلویزیون رو روشن می‌کنی. فیلمی رو شروع کرده که نمی‌تونی چهار باره و چندباره هم نبینی: فارست گامپ

از فارست گامپ زیاد گفتن و نوشتن و بهرحال من هم دانش نقد فیلم ندارم اما وقتی فارست گامپ رو می‌بینم انگار دارم مثنوی می‌خونم. هر صحنه‌اش برام کلامی رو تداعی‌ می‌کنه. نمی‌گم همه این نظیره‌یابی‌ها معتبره و راه به جایی میبره. زمان و مکان و روح و سنت‌های آن‌چه مولانا از یک عاشق و یا عارف تصویر می‌کنه نسبتی با فارست گامپ نداره اما گاه تواردها و تداعی‌هایی پیش میاد که گویی یکی در آینه دیگری ظاهر میشه...

از جمله اون پر که در ابتدای فیلم میاد و در کنار پای فارست می‌شینه و بعد او داستانش رو آغاز می‌کنه که مادرم همیشه می‌گفت: «زندگی مثل یک بسته شکلات می‌مونه، هیچ وقت نمی‌دونی، چی گیرت میاد» من رو یاد مولانا میندازه که می‌گفت دل آدمی هم، که کاروان زندگی رو دنبال خودش می‌کشه، «همچون پری است، در بیابانی اسیر صرصری است» اما اون باد صرصر هم سرسری نیست که «باد را بادی است کاو می‏راندش» و اگر «هر زمان دل را دگر رایی بود، آن نه از وی لیک از جایی بود». ۱

این که فارست رو کم‌هوش می‌دونن و ابله می‌خونن. مادرش البته بلاهت رو براش تعریف کرده: “stupid is as stupid does”  «ابله اونه که کار ابلهانه می‌کنه». بلاهت رو با ضریب هوشی اندازه نمی‌زنن که با رفتار می‌سنجن اما اگر فارست اون ثبات قدم و درستی عهد و چشم سیری رو از ابلهی داره، پس شاید حق داره که به قول مولانا بگه «احمقی‌ام بس مبارک احمقی است، که دلم با نور و جانم متقی است». فارست هیچ جایی نمی‌گه و یا تلاشی نمی‌کنه که نشون بده ابله نیست بلکه وجهی از بلاهت رو نشون میده که «در حسرت آن مُرده، صد عاقل و فرزانه». در جایی به «جنی» میگه که من «سخت کُند و کودنم» اما برای تو همسر خوبی می‌شم و اون هم همون پاسخی رو میده که آن «ماه و شمع روشن» مولانا داده بود که «آن گوشِ گران، بهتر ز هوش دیگران، صد فضل دارد این بر آن، کان جا هوی، این جا منم». فارست نشون میده که «زیرکی چون کبر و بادانگیز تست، ابلهی شو تا بماند دل درست‏» و مصداقی از آن بلاهت که «رستگی زین ابلهی یابی و بس» و نظایر دیگر...

دیگر اون سخت‌رویی و پشت‌گرمی که داره. دیگران ملامتش می‌کنن و احمق می‌خوننش که می‌خواد به عهدی عمل کنه که روزگاری با دوستی از دست رفته بسته بوده. این که پس از جنگ صاحب قایق بشن و صید میگو کنن... بهش میگن که در این کار سررشته‌ای نداره. آدم عاقل این‌کار رو نمی‌کنه که سرمایه رو در جایی بذاره که امید چندانی به بازگشت نداره. «عقل راه ناامیدی کی رود؟» اما فارست میره چرا که «عشق باشد کان طرف بر سر دود». تا مدتها نتیجه نمی‌گیره و ادامه میده... «سخت جانی باید این فن را چو تو، تو که داری جان سخت این را بجو» اما هیچ اندیشناک یا پشیمان نمیشه بلکه «گر پشیمانی بر او عیبی کند، آتش اوّل در پشیمانی زند، خود پشیمانی نروید از عدم، چون ببیند گرمی صاحب قدم».

دیگر آن نعلهای بازگونه، این که «از نجس پاکی برد مومن کذا». «جنی» از او می‌خواهد که در جنگ شجاعتی به خرج ندهد و به هنگام خطر فرار کند اما «آنچ خوف دیگران آن امن اوست، بط قوی از بحر و مرغ خانه سُست». در همین فرار است که همقطارانش را یکی یکی نجات می‌دهد... یا پیش‌بینی طوفان، همه قایق‌ها را به کنار ساحل امن می‌آورد و بعد همه را در آنجا به هم و در هم می‌کوبد غیر از قایق فارست که در آن شب تاریک و بیم موج، شاید از سر ابلهی، به ساحل نیامده و گرفتار گرداب هایل است اما فرداست که صید گوهر کند.

دیگر آن «بی‌علتی» که در رفتار اوست. وقتی که برای سه سال متوالی یک‌سره می‌دود و دیگران ازش می‌پرسند که آخر در پی چیست؟ «برای حفظ محیط زیست؟ حق زنان؟ صلح؟...» و اون میگه «هیچی، من فقط می‌دوم» “just running” و من یاد اون حرف مولانا می‌افتم که همه کس در این عالم در پی سود و زیان خود می‌روند جز عاشقان... «بی‌غرض نبود به گَردِش در جهان، غیر جسم و غیر جان عاشقان». چندی و چونی در کار ایشان نیست. «چون ز چونی دَم زند آن کس که شد بی چون خویش؟» وقتی هم می‌ایستد، در هیچ ایستگاه و مقصدی نیست. «میزان خود است و موزون خویش». این که فارست آنچه را هم که به دست آورده هم بی‌علت می‌بخشد و یا دیگران را در آن سهیم می‌کند هم از همین روست. «می‏دهد حق هستی‏اش بی‏علّتی، می‏سپارد باز بی‏علّت فتی، که فتوت دادن بی‌علت است، پاک‌بازی خارج هر ملت است».

حاصل کلام این‌که فارست گامپ برای من روایتی دیگر از حکایت عاشقی است. آن‌ها که لاابالی‌وار گُل می‌سوزند و به گرد خار می‌گردند، بعد ای بسا «ابلهانه» منتظر می‌نشینند تا از آهن گیاه بروید «نیست این کار کسی کش هست کار، که بسوزد گُل بگردد گرد خار، نادر افتد اهل این ماخولیا، منتظر که روید از آهن گیا»... حکایت آنان که در کار و بار خود «نه دَرِ سود و زیانی می‌زنند» و نه حتی معشوق را «امتحانی می‌کنند»، نه بزرگی می‌جویند و نه کمتری که «بندگی بند و خداوندی صُداع» نه این هستند و نه آن. پس چه هستند؟ «پس چه باشد عشق؟ دریای عدم، در شکسته عقل را آن جا قدم‏». ما نمی‌دانیم، عاقلان نمی‌دانند. ۲


۱- در اصل «آب را آبی است کاو...» اما مولانا از این تعبیرات فراوان دارد: «باد را دیدی که می‏جنبد؟ بدان/ باد جنبانی است اینجا باد ران» اما خصوصاً این تعبیر آب آب را بسیار دوست دارد... « آب را دیدی نگر در آبِ آب». آب را با چه می‌شویند؟ با آبِ آب «تا بشستش از کرم آن آبِ آب‏»... آب حیوان حیات‌بخش است «لیک آبِ آب حیوانی تویی» که در این غزل خطاب به شمس هم آمده که «اندرآ ای آب آب زندگانی شاد باش»... و دیگر تعبیر نور نور که خب سابقه قرآنی دارد و چندان غریب نیست اما این بیت مولانا البته مثال زدنی است «از همه اوهام و تصویرات دور، نورِ نورِ نورِ نورِ نورِ نور»
این «آب را آبی است کاو می‏راندش» از آن جمله مواردی است که مولانا پس از یک تلاش ناکام می‌گوید نه می‌توانم حق مطلب را بگذارم و نه آن را رها کنم... «این سخن هم ناقص است و ابتر است/ آن سخن که نیست ناقص آن سَر است‏ / گر بگوید ز آن بلغزد پای تو / ور نگوید هیچ از آن، ای وای تو / ور بگوید در مثال صورتی / بر همان صورت بچَسبی ای فتی»...
۲- «شما که غریبه نیستید»، خواستیم کمی هم مثنوی بخوانیم دیگر...
+ نوشته شده در شنبه هفدهم بهمن 1388ساعت 20:49 توسط مجید |

«من ارادتی به کارل پوپر ندارم».

این جمله را داریوش آشوری در پاسخ به یکی از کامنت‌نویسان بلاگش آورده است که نظر او را درباره دیدگاه پوپر در خصوص مختصات درست زبان فلسفی پرسیده بود، همین که نویسندگان مبهم ننویسند و مغلق‌گویی نکنند و مقصود را در تمثیل و استعاره نپوشانند و غیره. خب البته پوپر از آنها نیست که ارادات به او سعادتی بیاورد اما با توجه به سلایق خاص آشوری و آن عنایت و علاقه ویژه او در به کارگیری زبان روشن و علمی، این موضع‌گیری برایم کمی عجیب بود و نه فقط برای من. یکی دو تن دیگر هم از او خواسته‌اند که این نظرش را بسط و شرحی دهد که آشوری از آن گذشته است:

«خلاصه و عوامانه عرض کنم. پوپر فیلسوف باب دندان من نیست. گروهِ خونیِ "فلسفیِ" من با گروهِ خونیِ کارل پوپر جور نیست» و در جای دیگر، در پاسخ به سوالی که تلاش‌های او را هم‌راستا با منظور نظر پوپر می‌داند، می‌گوید که: «نه، دوست ارجمند. درگیری آقای پوپر با پیچیده نویسی کسانی همچون هگل و آدورنو و هایدگر است، در حالی که حساسیت من به شلختگی‌ها و بی‌سوادی‌ها در سطح ژورنالیسم "جهانِ سومی" ست...»

اما حتی اگر آشوری بگوید که او را با پوپر سر و کاری نیست، مقالات و جستارهایش گواهی می‌دهد که کاری هست. از جمله در آغاز کتاب اخیرش می‌گوید که نام آن رساله را «زبان باز» گذاشته‌است به قیاس «جامعه باز» که کتاب مشهور پوپر است و البته تاثیر فقط به نام کتاب منحصر نیست.

در مقدمه مقاله دوم «پی‌جوییِ معنا و ریشه‌ی چند لغت در شاهنامه»، در جایی که دیگر متخصصان را هم به ورود به این بحث ترغیب می‌کند، راه و روش این جستجو را روشن می‌کند:
«نکته‌يِ مهم‌‌تر، از نظرِ  من، اين است که دنبال کردنِ نکته‌هايی از اين دست تمرين و تجربه‌ای ست در جهتِ کاربردِ روشِ علمي آنچنان که کارل پوپر آن را “حدس و ابطالگري” (conjecture and refutation) مي‌نامد...»
این بحث‌ها به خصوص درباره ریشه کلمه هخته-‌زهار دو سال ادامه دارد تا تا آنجا که آشوری در مقاله ششم به صورت و معنی دقیق و مقبول عبارت مذکور در شاهنامه می‌رسد. آن‌گاه می‌آورد که آن روش پاسخ داده است:
«همچنین، کارِ پژوهشیِ جمعیِ ما، بر اساسِ روشِ حدس و ابطالگری، که کوشیدیم با شکیباییِ فراوان پیگیری کنیم، نشان می‌دهد که...»

دیگر در مقاله «معمای حافظ» که باز روش تفسیر متن، نتایج و آزمون‌پذیری آن را شرح می‌دهد:
«به عبارتِ ديگر، به نظريه‌ای برسيم که نتايجِ به دست آمده ازآن پژوهش، به قولِ کارل پوپر، "ابطال‌پذير" باشد يا، به عبارتِ ديگر، پذيرای نقد و بررسی باشد و از مقوله ی احکامِ خودسرانه و جزمی يا بر اساسِ تحميلِ "اُتوريته" به شمار نيايد. يعنی، نظريه‌ای که بتواند بگويد من بر اساسِ اين بُن انگاره‌های علمی و نظری، با اين روش، بر مبنای اين داده‌ها و اسناد به اين نتيجه رسيده‌ام؛ نتيجه‌ای که می‌توان بر همان پايه‌ها از نو سنجيد و در باره اش چون و چرا کرد يا، چنان که گفتيم، اصلِ "ابطال پذيری" بتواند در موردِ آن به کار بسته شود. يعنی، بشود گفت که اين مبناهای نظری درست هستند يا نيستند؛ اين روش درست است يا نيست؛ يا اين اسناد درست و به جا به کار گرفته شده اند و همسنجی شان درست است يا نه...»

و خلاصه آن‌که اگر ارادتی نبوده، اندک عنایتی اما بوده...

+ نوشته شده در شنبه دهم بهمن 1388ساعت 20:34 توسط مجید |

«...اگر این مصرع از حافظ، «شد آن‌که اهلِ نظر بر کناره می‌رفتند» به دست یکی از نثرنویسان هم‌روزگار او می‌افتاد چه بر سر آن می‌آمد؟
«به یُمن الطاف باری، عزَّ اسمه، آن زمان منقضی گردیده است که ابرار و احرار و اهل نظر و بصر، خائفاً یترقّب، من حیث رعایت احتیاط و اختفاء از حواشی، بلا تشبیه مواشی!، عبور می‌نمودند» و یا به آن پیش‌گفتار گرد آورنده دیوان حافظ، محمد گلندام، نگاه کنید که نمونه‌ای از بدترین نثر فارسی در جوار گرانبهاترین گوهر این زبان است» ۱

۱- پیرامون نثر فارسی و واژه‌سازی، از کتاب «بازاندیشی زبان فارسی»، داریوش آشوری


خب این که یادگاری از کتاب بود اما حال که ذکر این مصرع حافظ شد، می‌گویم که امروز هم اهل نظر بر کناره می‌روند، هزار گونه سخن در دهان و لب خاموش اما اگر این کناره دیگر خیلی کناره رود چنان که دست محتسب به ایشان نرسد، می‌بینی که یک دفعه به بانگ بلند می‌گویند آن‌ حکایت‌ها و شکایت‌ها که در دیگ سینه‌ می‌زد جوش. نمونه آن عبدالکریم سروش است که با این سازی که در مقالات و بیانات جدیدش می‌زند، به نظر نمی‌آید که دیگر آهنگ بازگشت به این دیار ترسِ‌محتسب‌خورده داشته باشد. آن نامه‌ای که پس از حوادث انتخابات به شخص رهبری نوشت، بعد آن نیش و کنایه‌ تندی که دوباره به او زد در آن پیام تسلیتش به مناسبت وفات منتظری، دیگر آن بیانیه مشترک او در خصوص خواسته‌های جنبش سبز که مسئولیت بحران روزافزون را در پی سرکوب و ارعاب جنبش به خود "صاحب ولایت مطلقه" نسبت داد. آخرین هم این مصاحبه اخیرش در باب علوم انسانی، به قول او این شهید خونین کفن در ایران، که شاید نیمی از آن انتقادی راست و مستقیم از رهبری با زبانی گزنده و تحریک‌آمیز است...

+ نوشته شده در شنبه دهم بهمن 1388ساعت 18:59 توسط مجید |

«رفقای توده‌ای داشتم که پس از عبور از مرز (ِشوروی، پیش از انقلاب) آن‌ها را روانه زندان و اردوگاه اجباری کردند. اما بعد از گذشت یک سال و نیم در زندان و شکنجه روانی و جسمی، هنوز در اردوگاه به دور از چشم مأموران، جلسه حزبی می‌گذاشتند و در این جلسات به این نتیجه می‌رسیدند که بی‌شک مقامات شوروی دارند اعتقاد و استحکام آن‌ها را آزمایش می‌کنند....» ۱

۱- خانه دایی یوسف، اتابک فتح الله زاده، وقایعی تکان دهنده از مهاجرت فداییان اکثریت به شوروی، ص ۹۶

+ نوشته شده در شنبه دهم بهمن 1388ساعت 17:3 توسط مجید |

گوش شیطان کر، کمی هم به کتاب‌خوانی برگشتیم. این‌بار که تهران بودم، چند باری که به کتابفروشی‌ها سر زدم، برای اولین بار از همون دور به سایز کتاب توجه می‌کردم و اگرنه اصلاً سراغش نمی‌رفتم. این که ساده تو جیب کیف جا بشه، زیاد قطور نباشه. بعد این‌که موضوعش هم پیچیده نباشه، بشه مثلاً در قطار و هواپیما خوند پیش از اون که آدم خوابش بره! ادبی، تاریخی، زندگی‌نامه، خاطرات و غیره و این‌ها همه مقتضیات کتاب‌خوانی در سفره.

«خزران» کوستلر رو خوندم. این البته نامی است که در ترجمه  محمدعلی موحد آمده. نام اصلی کتاب «قبیله سیزدهم، امپراتوری خزر و میراث آن» است که به ظاهر به همین نام هم ترجمه‌ای از آن، از جمشید ستاری هست که من ندیده‌ام.

کتاب در خصوص تاریخ قوم خزر است که دولتی یهودی را در سده‌های میانه در منطقه تقریبی قفقاز امروزی تشکیل داده بودند که تا مدت‌ها هم همسایه شمالی ایران خصوصاً در اواخر عهد ساسانی و اوایل عهد اسلامی بودند و نامشان چند باری در شاهنامه فردوسی آمده است. نام دریای خزر هم منسوب به همین قوم است. مدعای اصلی کتاب آن است که ریشه عموم و یا دست‌کم بخش بزرگ یهودیان امروزی (شاخه بزرگ اشکنازی) به این قوم ترک‌تبار باز می‌گردد که در میانه قرن هشتم میلادی به یهودیت گرویدند و بعدها پس از فروپاشی به اروپای شرقی رانده و سپس در همه دنیا پراکنده شدند. قبیله سیزدهم هم در نام کتاب او به همین قوم خزران اشاره می‌کند در قیاس با آن اسباط دوازدگانه یهود، منسوب به فرزندان یعقوب.

کوستلر خود هم از یهودیان شرق اروپا بود و شاید با تحقیق و نوشتن این کتاب، ریشه‌های قومی خود را می‌جست. امروزه اما فرضیه کوستلر بسیار به چالش کشیده است که در این خصوص منابع بسیار در اینترنت هست. برداشت شخصی من آن است که مثل بسیاری از کاشفان، نکته پنهانی را به خوبی یافته اما در اهمیت آن اغراق کرده است، چنان که در همین اطلاق نام امپراتوری بر دولت خزران می‌بینیم که البته منحصر به او هم نیست..

کتاب در سالهای پایانی عمر کوستلر منتشر شد. همان سالی که پارکینسون سراغش آمد و لرزش دستش، نوشتن را برایش خیلی سخت کرد. سه چهار سالی دیگر، با آمدن سرطان خون، چنان ‌که در یادداشت خودکشی‌اش آمده است، دیگر منتظر مرگ تدریجی نماند و همراه با همسرش به زندگی خود خاتمه داد. همراهی همسر پنجاه و پنج ساله‌اش، که بیماری شناخته‌ شده‌ای هم نداشت، در این مرگ پیش از مرگ، بعدها موجب بحث‌های فراوانی هم شد.

آن‌ها که «خوابگردها» و دیگر آثار کوستلر را خوانده‌اند، لطف زبان و بیان او را به یاد دارند و در این کتاب هم از آن بی‌نصیب نخواهند بود. مترجم هم به خوبی از عهده ترجمه کتاب برآمده است، کتابی که مشحون از ارجاعات دور و نزدیک تاریخی و جغرافیایی است.

اما خوب است که دو موضع از کتاب را هم نقل کنم. کوستلر در این کتاب به تاریخ یهود نپرداخته است اما در تقویت فرضیه خود، به سرنوشت یهودیان غربی اشاراتی دارد خصوصاً وقتی که دچار لطمات و فجایع سهمگینی شده‌اند که کاهش شدید جمعیت یهودیان را موجب شده است. در همین روایات است که به نقش مهم اسطوره قربانی اسحاق، در فرهنگ شهادت یهودی برمی‌خوریم:

«در اواخر قرن یازدهم، جوامع آلمان در جریان غوغای عوام که همگام با جنگ اول صلیبی به سال ۱۰۹۶ به  وقوع پیوست بزحمت از نابودی تام و تمام خلاص یافت... از طرف دیگر خود یهودیان نیز در نوعی دیگر از جنون عام گرفتار آمدند و آن عطش بیمارگونه‌ از برای شهادت بود... از جمله یهودیان ماینس چون بین مرگ و قبول تعمید مخیر گشتند، با تصمیم بر خودکشی دسته جمعی خود را سرمشق دیگران قرار دادند. ... 

«مصیبت دیگر در قرن چهاردهم و مصادف با طاعون سیاه (۱۳۴۸ تا ۱۳۵۰) رخ داد... گفته شد که یهودیان چاه‌های آب را مسموم می‌کنند تا موت اسود را در جهان بپراکنند. داستان حتی سریعتر از خود موشهای طاعونی در اطراف و اکناف شایع گشت و نتیجه آن به آتش کشیده شدن گروه گروه یهودیان در سرتاسر اروپا بود. یک بار دیگر خودکشی از طریق ذبح هم‌دیگر تنها تدبیری بود که یهودیان به طور دسته جمعی در پیش گرفتند تا زنده زنده در آتش سوزنده نشوند...

با تقلید دسته حمعی از آمادگی ابراهیم در قربانی کردن اسحق پدران فرزندان خود را و شوهران زنان خود را ذبح کردند. این اعمال ناگفتنی وحشتناک و دلیرانه را به صورت آیین مذهبی قربانی با کاردهای ویژه تیز شده مطابق احکام شرع یهود انجام می‌دادند. در بسیاری مواقع مراجع بزرگ مذهبی که بر این قربانی دسته‌جمعی نظارت می‌کردند آخرین افرادی بودند که به دست خود خویشتن را می‌کشتند.»


۱- جدای تردید در برخی اسناد و یا منابع، برخی اشتباهات واضح را هم نک و توک می‌توان دید. از جمله در صفحه ۱۶۶ باتو فرمانروای اردوی زرین را فرزند بزرگ چنگیزخان می‌خواند که مترجم هم در تعلیقات آن ر ا تصحیح نکرده‌است. باتو در واقع نوه چنگیزخان از پسر اولش جوچی بود. 
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم دی 1388ساعت 19:46 توسط مجید |

سعدی می‌گفت که گر گدا پیشرو لشکر اسلام شود، کافر از بیم توقع برود تا در چین اما امروز بدون نیاز به پیشرو گدایان، اصلاً خود لشکر ما به قلب کفار چین زد.

امروز در محل کار دیدم مسئول آی تی شرکت با هیجان اومد و متنی فارسی که البته سر و ته پرینت شده بود داد به من که این چیه؟ و اون چی بود؟ « ارتش سایبری ایران در اعتراض به دخالت‌های سايت‌های بيگانه و صهیونیستی در امور داخلی کشورمان و پخش اخبار دروغ و تفرقه‌برانگیز راه‌اندازی شده است». گفت که این‌ها «بایدو  Baidu» رو هک کردن و این واقعه البته در چین نه کاری است بازیچه و سرسری.

بایدو در واقع گوگل چینی است. گوگل در چین به نسبت مهجوره و بایدو، طبق مرکز گردآوری آمار ردیابی بازدیدهای کاربرهای اینترنتی سایتهای جستجوگر جمهوری خلق چین... ۷۷ درصد سهم بازار موتور جستجوها رو در چین داره. حتی روزگاری، چند سال پیش، دولت چین گوگل رو بسته بود تا فرصتی به رشد بایدو بده که داد. گوگل یک‌سره در چین درگیره. همین اواخر هم کارش در چین به دادگاه کشید به دلیل در اختیار گذاشتن برخی کتابهای چینی اسکن شده. حالا این‌ کتابها همه جا و از همه بیشتر در همون بایدو در دسترسه اما خب با زور دولت چین و زر بایدو این وضع زارِ گوگل فعلاً برقراره... حالا اصلاً مگه بحث گوگل بود؟ خلاصه این که بایدو پربازدیدترین سایت چین هست و اون‌موقع این لشکر سایبر ایران، معلوم نیست به چه مقصود اون رو هک می‌کنه و فکر نمی‌کنه که من چطور می‌تونم همچو چیزی رو تمام روز به همکاران چینی توضیح بدم که در فکر این لشکر جرار چی می‌گذشته و زایونیزم چه ربطی به بایدو داره. اون‌ها هم یک‌سره از من می‌پرسیدند که بابا به قول شاعر شما هر عداوت را سبب باید سَنَد، ورنه جنسیّت وفا تلقین کند و حکومت‌های ایران و چین که با هم رفیق نفت و گازند...

در همین فکر جگرسوز بودیم که توهماتی به سرشون زد که نکنه این کار نفوذی‌ها باشه، یا اصلاً کار خود گوگل باشه؟ دیدید بحث گوگل هم بود؟ یعنی چطور میشه پربازدیدترین کننده‌ترین سایت چین، این‌قدر ساده در مقابل چند هکر ایرانی، آسیب‌پذیر باشه؟ من البته حرف اون‌ها رو نقل می‌کنم و اگرنه می‌دونم کسی در قدرت تخریب حریف ما نمی‌شه. بعد از چند ساعت که بالاخره بایدو آغشته خفتان به خون، بیامد ز میدان هیجا برون، گزارش داد که بله، هاست ما در آمریکاست و اون رو همون جا از ما دزدیدن و بردن و ما هم پس گرفتیم. زحمت کشیدی، نمی‌گفتی سنگین‌تر بودی... حالا هم یک عده از این طرف راه افتادن که انتقام می‌گیریم و تا فردا صد تا سایت ایرانی رو هک می‌کنیم و هر چی ما گفتیم صلح به از جنگ و داوری قبول نکردن، ناچاراً آدرس سایت احمدی‌نژاد رو دادیم هک کنن که خلق از دو طرف آسوده بشن.



دیگه خبری نیست جز این‌که غیر از این لشکر سایبر، زحمتِ لشکر سرما هم از سرِ ما نمیره...

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم دی 1388ساعت 19:24 توسط مجید |

انگار که زمهریر در این شهر خیمه زده و قصد رفتن هم ندارد. سرمای پکن امسال بی‌سابقه است. هم‌سالان مائو هم چنین سردی و سرمایی را سراغ ندارند. چند شبی که هر شب تا منفی بیست می‌رفت حالا سه چهار درجه‌ای تخفیف داده اما همچنان سرد...

همین سرما را بهانه کنم و قطعه‌ کوتاهی از کتاب خزران کوستلر بیاورم که چندی پیش در دست داشتم. جایی که ابن فضلان، به سال ۳۰۹ هجری، ۹۲۱ میلادی، از بغداد راه می‌افتد تا به رسالت از سوی خلیفه المقتدر بالله به سوی بلغارها رود. شرح مسافرت این عرب سخت‌گیر که زندگی مجلل خود در هوای گرم بغداد را رها کرده قدم به سرزمین‌های سرد شمالی می‌گذارد خیلی خواندنی است:

«سرمای هوا به قدری سخت بود که وقتی از حمام بیرون آمدم و به خانه رسیدم ریشم یک‌پارچه یخ بسته بود به طوری که آن را به آتش نزدیک ساختم... هریک از ما یک قبا و روی آن یک خفتان و روی آن یک پوستین و روی آن یک لباده و یک برنس (جامه کلاه‌داری که پیشتر مسیحیان در بر می‌کردند) پوشید و فقط چشمانش از آن نمایان بود و نیز شروال و شنل (طاق) ساده و آستردار و کفش ران و کفش سرپایی و روی آن کفش دیگر پوشیدیم. بدین شکل هریک از ما وقتی با این لباس که پوشیده بود سوار شتر می‌شد نمی‌توانست به خود بجنبد»... و همین‌گونه شرح می‌دهد که دریاچه‌ها یخ بسته بود، وصفی که من را یاد آن شعر منوچهری انداخت که از بیابانهای دامغان راه غزنه گرفته بود و در شب گرفتار همین سرما شده بود:

«بیابانی چنان سخت و چنان سرد /کزو خارج نباشد هیچ داخل/ ز بادش خون همی‌بفسرد در تن / که بادش داشت طبع زهر قاتل» و البته آبگیرهای یخ بسته... «ز یخ گشته شمرها همچو سیمین/ طبقها بر سر زرین مراجل»

ابن فضلان در همین سفرنامه، نهایت بیزاری خود را از بیابان‌گردان آن روز آسیای میانه نشان داده است. برای این که به قوم خزر که در منطقه تفریبی قفقاز امروزی سکونت داشتند برخورد نکند، با گروه همراه، مجبور می‌شود که دریای «خزر» را دور بزند و به ناچار از سرزمین «غُزانِ ترک خون‌ریز» می‌گذرد:

«فردای آن روز با مردی از ترکها (مقصود غزان) که بسیار زشت و بدقیافه و رذل و پلید بود (شرح اوصاف را ببینید!) و لباس ژنده‌‌ای در برداشت برخوردیم. آن روز باران سختی ما را گرفته بود. آن مرد گفت: بایستید. تمام قافله که شامل سه هزار چارپا و پنج هزار مرد (؟!) بود از حرکت ایستاد. آن‌گاه گفت: هیچ‌یک از شما حرکت نکند. همگی دستور او را اطاعت نموده ایستادیم و به او گفتیم: «ما دوستان گودزکین هستیم» او پیش آمد خنده‌ای کرد و گفت: «گودزکین کیست؟ ریدم به ریش گودزکین!» سپس گفت: «پکند» که به زبان خوارزمی یعنی نان. من چند گرده نان به او دادم. آنها را گرفت و گفت: بروید به شما رحم کردم!»

این ترس و واهمه شدید از «تُرک‌تازی» این بیابانگردان را خصوصاً بعدها در روایات مربوط به فجایع هجوم و ایلغار مغول مکرر می‌بینیم که مثلاً مغولی تنها، کاروانی را غارت می‌کند و در این حین ای بسا برخی را هم به قتل می‌آورد. اما از آن نزدیک‌تر به تاریخ بالا، قصه‌ای است که مولانا در مثنوی از یورش غزان به خراسان آورده است (۵۴۸ ه ق) که با وجود گذشت حدود یک‌صد و بیست سال و یورش سهمگین‌تر بعدی مغولها، هنوز از خاطرها نرفته بوده است:

«آن غزانِ تُرک خون‌ریز آمدند / بهر یغما بر دِهی ناگه زدند». در آن‌جا دو تن از بزرگان ده را می‌گیرند تا یکی را گردن بزنند و آن دیگری از ترسش اندوخته خود را تقدیم کند. این‌جاست که آن مشرف به موت می‌گوید که خب اگر این‌گونه است، چرا آن دیگری را نمی‌کُشید که من بترسم و زر را نشان دهم! « گفت چون وَهمست ما هر دو یکیم / در مقام احتمال و در شک‌ایم / خود ورا بُکشید اوّل ای شهان / تا بترسم من، دهم زر را نشان»...

از سرمای پکن به کجا رفتیم... به قول مولانا «این حکایت گفته شد زیر و زبر، همچو فکر عاشقان بی پا و سَر». معرفی کتاب کوستلر، خزران، جا ماند. شاید وقتی دیگر...
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم دی 1388ساعت 19:10 توسط مجید |

خوش بیان کرد آن حکیم غزنوی / بهر محجوبان مثال معنوی‏ / که ز قرآن گر نبیند غیر قال / این عجب نبود ز اصحاب ضلال و خدا رحمت کند آن اصحاب ضلال را که اگر از قرآن فقط به قالی بسنده می‌کردند، اگر لفظی هم می‌خواندند و پولی می‌گرفتند، این همه آزار هم نداشتند. باز راضی شدیم به آن‌ واعظ و شیخ و مفتی و محتسب که قرآن را دام تزویر می‌کردند و در خلوت کار دیگر. اصلاً یادشان بخیر آن‌ها که بر هوی تاویل قرآن می‌کردند و معنی سَنی را پست و کژ که اگر دل به معنی نداشتند، دیگر این‌همه دعوی تهی هم نداشتند اما براستی به کجا پناه ببریم از دست امثال علم الهدی که ما را در جماعت بزرگ عاشوراییان! گوساله و بزغاله می‌خواند و سپس قرآن را شاهد می‌آورد که بله خداوند در این و آن آیه شما را چنین خطاب کرده است...

یعنی براستی در میان این قوم بی‌آبرو که سقف قدرت بر ستون شریعت گذاشته‌اند، یکی هم به فکر رونق و آبروی مسلمانی نیست؟

حافظ می‌گفت که بگذر ز عهد سست و سخن‌های سخت خویش و معلوم است که من از هیچ یک‌ نمی‌توانم بگذرم! 

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم دی 1388ساعت 16:58 توسط مجید |

امروز او را به خاک سپردند. چه عجب که امشب کرّوبیان برایش بخوانند: در خرابات آمدی شیخِ اجل، جمله می‌ها از قدومت شد عسل. از آن روز که این پیر جوانمرد پرمایه‌ را «ساده‌لوح» خواندند، هرگز نشد که برای آن سخن مولانا زین خوبتر مثالی به خاطرم آید که از زبان همچون اویی گفته بود «ابلهی‌ام بس مبارک ابلهی‌است، که دلم با برگ و جانم متقی است». راست گفتند که در او آن ذکاوت نبود که جز بر شقاوت نیفزاید. حکمتی بود برخاسته از آن دل پر نور و جان با تقوا که از آن صبر و ایثار و دلیری می‌جوشید و بیش از همه آن فتوت، که به قول مولانا خارج هر دین و آیین است.

تُرک‌تاز و تن‌گداز و بی‏حیا
در بلا چون سنگ زیر آسیا

سخت‌رویی که ندارد هیچ پشت
بهره‌جویی را درون خویش کشت‏

پاک می‏بازد نباشد مزد‌جو
آن چنان که پاک می‏گیرد ز هو

که فتوت دادن بی‏علّت است
پاک‌بازی خارج هر ملّت است

زانکه ملّت فضل جوید یا خلاص
پاک بازانند قربانان خاص

نام و یاد و راهش گرامی باد

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 16:28 توسط مجید |

این دفترِ بی‌معنی
غرقِ میِ ناب اولی

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 18:7 توسط مجید